دومين امام و پيشواى شيعيان جهان، سبط اكبر، امام حسن مجتبى (ع) بنا بر قول مشهور در شب سه‏ شنبه، نيمه ماه مبارك رمضان سال سوم هجرى و بنا به روايتى ديگر، در سال دوم هجرى ديده به جهان گشودند. پس از ولادت، فاطمه زهرا (س) به اميرالمؤمنين، على (ع) فرمود: "براى كودك نامى انتخاب كن" على (ع) در پاسخ فرمودند: "در نامگذارى او بر رسول خدا (ص) سبقت نخواهم گرفت" لذا كودك را در پارچه ‏اى زردرنگ پيچيدند و نزد رسول گرامى اسلام (ص) آوردند. آن حضرت فرمودند: "مگر من شما را از اينكه او را در جامه زرد بپيچيد نهى نكرده بودم" سپس جامه زردرنگ را از او جدا كردند و او را در پارچه سفيدى پيچيدند آنگاه به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: "براى او چه نامى انتخاب كرده‏ اى حضرت پاسخ دادند: در نامگذارى او بر شما سبقت نخواهم گرفت. رسول خدا نيز فرمودند: من نيز بر پروردگارم سبقت نخواهم گرفت، در اين هنگام، جبرئيل بر رسول خدا (ص) نازل شد و به آن حضرت تبريك گفت و عرض كرد: پروردگار مىفرمايد: نام پسر هارون را براى اين مولود انتخاب كن، رسول خدا فرمود: نام پسر هارون چه بود، جبرئيل عرض كرد: (شبر)، رسول خدا فرمود: من عرب زبان هستم، جبرئيل عرض كرد: او را حسن بنام، و رسول خدا نيز نام اين مولود مبارك را (حسن) گذاشتند.

"حسن و حسين دو گوشواره عرش خداوند هستند" رسول گرامى (ص).

پس از ولادت اين كودك، مردم شاهد بودند كه رسول خدا (ص) از اين فرزند بسيار ياد مىنمايند و امت اسلامى را نسبت به او بسيار سفارش مىكنند. آن حضرت فرمودند: "هر كس مرا دوست مىدارد، بايد حسن را نيز دوست داشته باشد" و فرمودند: "حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشتند"، و در مقام معنوى و الهى آن امام بزرگوار همين بس كه رسول خدا فرمودند: "حسن و حسين دو گوشواره عرش خداوند هستند".

برگزيده ‏اى از خلق و خوى امام (ع)

امام مجتبى (ع) شبيه ترين مردم به رسول خدا (ص) و در زهد و عبادت، همتاى پدر گرامى خود بودند. بسيار از خوف خداوند مىگريست چون به نماز مىايستاد، بند بند بدنش مىلرزيد هرگاه قرآن تلاوت مىفرمود و به جمله شريفه (يا أيها الذين آمنوا: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد) مىرسيد، مىفرمود: (لبيك اللهم لبيك) هرگاه به در مسجد مىرسيد و مىخواست داخل مسجد شود، سر به سوى آسمان بلند مىكرد و به درگاه الهى عرضه مىداشت: (إلهى ضيفك ببابك، يا محسن قد أتاك المسيء فتجاوز عن قبيح ما عندي بجميل ما عندك يا كريم): معبود! مهمان تو بر در خانه‏ات ايستاده است! اى خداوند صاحب احسان و كرم! گناهكارى به توى روى آورده است پس تو از زشتيهايش درگذر، بحق زيبايهايى كه در تو است، اى خداوند كريم).

بنا به روايتى، آن حضرت 25 بار پياده به حج رفتند و دو يا سه بار تمامى اموال خود را با فقرا بطور مساوى تقسيم كردند و حتى گاهى تمامى اموال نقد و موجود در خانه را به سائل مىبخشيد، بطورى كه هيچ درهم و دينارى براى مخارج خودشان باقى نمىماند.

گرچه تمامى امامان بزرگوار، مظهر تمام اسماء حسناى الهى و محل تجلى صفات خداوندى و واجد تمامى كمالات مىباشند، اما شرايط زمان سبب مىشود كه يكى از آن صفات، از ساير ويژگيهاى آنان بيشتر جلوه كند. از اين رو، مىبينيم كه امام حسين (ع) در شجاعت و شهامت و امام سجاد (ع) به زهد و عبادت برجستگى يافتند. اين نه از آن جهت بود كه عبادت امام حسين (ع) همچون عبادت فرزندش امام زين‏العابدين نبود، يا سائر ائمه از جهت شهامت و از خودگذشتگى و ايثار و فداكارى همچون امام حسين (ع) نبودند بلكه از اين رو بود كه امامان، مطابق شرايط زمانى رفتار مىنمودند بطورى كه اگر ساير ائمه در موقعيتى همچون موقعيت امام مجتبى (ع) قرار مىگرفتند، صلح مىكردند و اگر در موقعيتى همچون موقعيت امام حسين (ع) قرار مىگرفتند، مىجنگيدند.

يكى از دشمنان حضرت كه اهل شام بود و به مدينه آمده بود و بطور طبيعى تحت تأثير تبليغات مسموم معاويه قرار داشت و كينه اهل بيت را در دل مىپرواند، با امام حسن (ع) ملاقات نمود و نسبت به حضرت بسيار بىادبى كرد و ناسزا گفت. حضرت سكوت كردند و چون سخن آن مرد تمام شد، فرمودند: اى پيرمرد! گمان مىكنم تو مرد غريبى باشى و گويا مسائل بر تو مشتبه شده است (كه نسبت به ما چنين اعتقادى دارى)، اگر از ما طلب رضايت كنى، تو را مىبخشيم و اگر چيزى بخواهى به تو مىدهيم اگر گرسنه باشى، تو را سير مىكنيم و اگر به لباس احتياج دارى، تو را مىپوشانيم. اگر محتاج باشى، بىنيازت خواهيم و در صورتى كه بخواهى، مىتوانى به منزل ما بيايى و مهمان ما باشى. اين رفتار سبب شد تمامى آن تبليغات مسموم كه در جان و دل او ريشه كرده بود، يكباره زدوده شود و مرد شامى به حقيقتى تازه دست يابد. لذا در حالى كه متنبه شده بود و مىگريست، عرض كرد: شهادت مىدهم كه تو خليفه خدا در زمين هستى و خدا بهتر مىداند كه رسالت خود را كجا قرار دهد، پيش از آنكه من تو را ملاقات كنم، بيش از همه مردم از تو و پدرت متنفر بودم ولى الآن شما نزد من، محبوب‏ترين خلق خدا هستيد، سپس به خانه آن حضرت وارد شد و تا زمانى كه در مدينه بود، مهمان امام مجتبى (ع) بود و از دوستان اهل بيت به شمار آمد.

همچنين روايت شده است كه يكى از خدمتكاران حضرت تخلفى كرد و امام خواستند او را تنبيه كنند. او بدون درنگ اين قسمت از آيه 134 سوره آل عمران را خواند: (والكاظمين الغيظ) كسانى كه خشم خود را فرو مىخورند، امام به محض شنيدن آيه فرمودند: خشم خود را فرو خوردم، خدمتكار قسمت بعدى آيه را خواند: (والعافين عن الناس) و كسانى كه از خطاى مردم درمىگذرند، امام فرمودند: از تقصير تو درگذشتم، و سپس قسمت آخر آيه را خواند: (والله يحب المحسنين) و خداوند احسان‏كنندگان را دوست دارد، امام فرمودند: تو را آزاد كردم و از اين پس، دو برابر آنچه از من مىگرفتى به تو خواهم داد.

آرى، در بيان فضايل آن حضرت هرچه گفته شود، كم است و در حد فهم خود سخن گفته‏ايم، زيرا هنوز عمق فضايل و كمالات امام را درك نكرده‏ايم و بهترين توصيف، همان است كه خود اهل بيت در حق خود فرموده‏اند: (كلامكم نور و أمركم رشد ووصيتكم التقوى و فعلكم الخير و عادتكم الإحسان و سجيتكم الكرم وشأنكم الحق و الصدق والرفق وقولكم حكم وحتم ورأيكم علم و حلم و حزم إن ذكر الخير كنتم أوله وأصله وفرعه ومعدنه ومأواه ومنتهاه) سخن شما نور و امر شما رشد و منشأ هدايت است وصيت و سفارش شما تقوى است و فعل شما خير و نيكى است عادت شما احسان و روش پسنديده شما كرم و بزرگوارى مىباشد و جز حق و صداقت و مدارا چيزى در شأن شما نيست سخن شما حكم حكيمانه و حتمى و لازم الاجر است و رأى و نظر شما مطابق علم و حلم و دورانديشى است اگر از نيكى و خيرى ياد شود، سر منشأ و ريشه و شاخه و معدن و جايگاه و منتهى و آخر آن نيكى، شما هستيد، (زيارت جامعه كبيره).

بيعت و امامت

در تاريخ 21 ماه مبارك رمضان سال 40 هجرى، اميرالمؤمنين، على بن ابى طالب (ع) بر اثر ضربه ابن ملجم (لعنة الله عليه) دار فانى را وداع كردند و به شهادت رسيدند. پس از شهادت آن حضرت، جانشين ايشان، حضرت امام حسن مجتبى (ع)، به منبر رفتند و با فصاحت و بلاغت تمام، مردم را مخاطب قرار دادند شأن و مقام الهى اهل بيت (ع) را يادآور شدند فرمايش پروردگار حكيم در قرآن را كه مىفرمايد: (أطيعوا الله وأطيعوا الرسول وأولي الأمر منكم): خدا را اطاعت كنيد و از رسول و اولى الامرتان پيروى نماييد (سوره نساء، آيه 56) تلاوت فرموده، آن را بر خود تطبيق نمودند و سفارش رسول خدا (ص) نسبت به اهل بيت (ع) را يادآور شدند كه مىفرمود: (إني تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعترتي...): من دو چيز گرانبها را در ميان شما باقى مىگذارم، يكى كتاب خدا و ديگرى عترتم را...، آنگاه چنين فرمودند:

(امشب مردى از دنيا رفت كه هيچ يك از پيشينيان، در عمل خير بر او سبقت نگرفتند و آيندگان نيز به پاى او نخواهند رسيد كسى كه در ركاب رسول خدا جهاد مىكرد و با جان خود از آن حضرت دفاع مىنمود رسول خدا او را با رايت و پرچم خود به هر طرف مىفرستاد، جبرئيل در طرف راست او و ميكائيل در طرف چپ او بودند و جز با فتح و پيروزى بازنمىگشت. او ـ كه سلام خداوند بر او باد ـ در شبى رحلت كرد كه عيسى بن مريم (ع) در آن شب به آسمان رجوع نمود و (يوشع بن نون) وصى موسى در آن شب رحلت كرد و از طلا و نقره، جز هفتصد درهم چيزى از او باقى نماند كه مىخواست با آن پول براى خانواده‏اش خدمتكارى بخرد. سپس بغض، گلوى حضرت را گرفت و گريست و مردم نيز با آن حضرت گريستند. پس از مدتى خود را به مردم معرفى نمود و به آنان خاطرنشان ساخت كه خداوند از اهل بيت هر گونه رجس و پليدى را دور نموده است: (إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيراً): اراده خداوند بر اين تعلق گرفته است كه از شما اهل بيت، رجس و پليدى را دور كند و شما را كاملاً پاك و مطهر گرداند، (سوره احزاب، آيه33). و در كتابش مزد رسالت پيامبرش را مودت اهل بيت قرار داده است: (قل لا أسألكم عليه أجراً إلا المودة في القربى): اى پيامبر! بگو من در مقابل رسالتم اجر و مزدى را نمىطلبم مگر مودّت نسبت به خويشاوندانم را (سوره شورى، آيه 23).

چون سخن امام به اينجا رسيد، عبدالله بن عباس، پسر عموى پيامبر (ص) كه از اصحاب اميرمؤمنان، على (ع) بود، برخاست و گفت: اى مردم! اين مرد، پسر پيامبر شما و جانشين امام شماست با او بيعت كنيد، مردم به دنبال اين دعوت، به جانب امام شتافتند و در جمعه 21 رمضان سال 40 هجرى با امام حسن مجتبى (ع) بيعت نمودند. امام نيز ابن عباس را به ولايت بصره منصوب كرده، مشغول بررسى اوضاع و احوال و رتق و فتق امور گرديدند.

آغاز دشمنى معاويه

اين بيعت مقدس مىتوانست راه نيمه تمامى را كه على (ع) پيموده بودند، (يعنى راه احياء دين و عمل به حقايق قرآنى و احكام الهى) استمرار بخشد و جامعه را به هدف نهايى برساند ولى دشمن آرام ننشسته بود. معاوية بن ابى سفيان كه براى تسلط بر شام از بيعت با على (ع) خوددارى كرده بود و آتش جنگ صفين را روشن نموده بود، موجب شد بين مسلمانان شكافى عميق بيفتد. پس از آنكه خبر وفات على (ع) و بيعت مردم با امام مجتبى (ع) را شنيد، بىدرنگ دو جاسوس را به شهرهاى كوفه و بصره گسيل كرد. مأموريت آنان بررسى اوضاع شهر و رساندن اخبار به معاويه و ايجاد اختلال و آشوب در شهر بود تا پايه‏هاى خلافت نوبنياد امام مجتبى (ع) را سست كند. اين دو جاسوس خوشبختانه شناسايى و دستگير شدند، سپس آن حضرت نامه‏اى به معاويه نوشتند و در آن، او را چنين مخاطب ساختند:

(تو جاسوسان خود را مىفرستى تا آشوب به پا كنند گويا طالب جنگ هستى! اگر چنين است، من نيز آماده نبرد هستم).

پس از آن، همواره بين امام حسن (ع) و معاويه نامه رد و بدل مىشد و احتمال درگيرى نظامى هر لحظه بيشتر مىشد، تا آنكه معاويه تصميم خود را عملى ساخت. وى سپاه عظيمى را مهيا كرد و آن را به طرف كوفه فرستاد تا آن شهر را مورد تاخت و تاز قرار دهد و از طرفى ديگر سعى كرد سران سپاه امام را كه به جنگ با او بسيج شده بودند بفريبد و با تطمع به طرف خود جذب كند و در اين راه، بسيار موفق شد. تعداد بيشمارى از سپاه آن حضرت، به معاويه گرويدند و فرزند پيامبر (ص) را رها كردند. علت اين امر آن بود كه سپاه حضرت، ارتشى يكپارچه، با نيتى واحد و تصميمى محكم بر يارى امام نبود. بسيارى از افراد لشكر را منافقينى تشكيل مىدادند كه در زمان على بن ابىطالب (ع) از ترس جان خود ساكت بودند و بظاهر موافقت مىكردند. گروهى نيز نسبت به شايستگى آن حضرت شك و ترديد داشتند و مسأله (ولايت) هنوز براى آنان بدرستى حل نشده بود و عده‏اى نيز از خوارج بودند كه معتقد به كفر سه نفر بودند: على بن ابىطالب (ع)، (كه با شهادت آن حضرت به مقصود خود رسيده بودند)، عمرو عاص و معاويه و چون مىديدند در برابر معاويه، جبهه‏اى گشوده شده است، به آن پيوستند تا معاويه را از صحنه خارج كنند و نيت واقعيشان پيروى از امام و يارى ولى امر منصوب از طرف رسول خدا (ص) نبود بلكه در پى اجراى مقصود خود بودند. اظهار وفادارى به امام مجتبى (ع) براى آنان وسيله بود نه هدف، و در نهايت، گروهى نيز به طمع كسب غنايم و پيروزى پا به ميدان جنگ گذاشته بودند و طبيعى بود كه اگر از طرف دشمن، پيشنهادى بالاتر مطرح مىشد، به آن طرف رو مىكردند.

خيانت ياران و نزديكان

به منظور مقابله با دشمن، امام مجتبى (ع) به منبر رفتند و مردم را به جهاد فراخواندند ولى مردم كه طمع پول را چشيده بودند و خودشان به معاويه نامه نوشته بودند و از او اعلام حمايت كرده بودند، پاسخ مثبت به دعوت امام ندادند. تنها گروهى از ياران ايشان، همچون (عدى بن حاتم) به حمايت برخاستند و وفادارى خود را اعلام كردند. با اين حال، امام مجتبى (ع) از مردم خواستند كه هر كس مايل به جهاد است، به طرف لشكرگاه رهسپار شود و خود نيز به آنجا رفتند ولى چون به آنجا رسيدند، متوجه غيبت اكثر مردم شدند لذا مجدداً خطبه خواندند و از بىوفايى مردم اظهار تأسف نمودند، مردمى كه پيش از اين با على (ع) بيعت كرده بودند و آن حضرت را رها كردند، اكنون نيز بيعت خود را شكسته ‏اند.

آنگاه شخصى به نام (حكم) را در رأس سپاه 4 هزار نفرى به طرف معاويه فرستادند و به او دستور دادند در محلى به نام (انبار) توقف كند و راه را بر او ببندد و منتظر دستور بعدى باشد. معاويه توسط مأمورى، (حكم) را با 500 هزار درهم و وعده فرماندارى يكى از ايالات شام فريفت و او را به خود ملحق كرد. خبر اين پيمان شكنى به امام حسن (ع) رسيد.

حضرت بارديگر براى مردم سخنرانى كردند و فرمودند: من بارها گفته بودم كه عهد شما قابل اعتماد نيست و شما بنده دنيا هستيد. اكنون شخصى ديگر را مىفرستم و مىدانم كه او نيز عهد هود را نقض خواهد كرد. سپس فرد ديگرى را طلبيدند و در حضور مردم از او پيمان گرفتند كه با معاويه صلح و آشتى نكند و بيعت خود را نشكند. او نيز بر اين مطلب سوگند ياد كرد و به طرف (انبار) حركت كرد. اما او نيز خريده شد. قيمت او در قبال رها كردن فرزند رسول خدا (ص)، تنها 5 هزار درهم و فرماندارى يكى ديگر از ايالات بود! امام تصميم گرفتند خودشان راه را بر معاويه ببندند لذا (مغيره بن نوفل) را موقتاً به ولايت كوفه منصوب كردند و خودشان از لشكرگاه به طرف ميدان نبرد حركت كردند همچنين از (مغيره) خواستند مردم كوفه را به جنگ دعوت كند و براى آن حضرت نيروى كمكى بفرستد. سپاه عظيمى از كوفه روان شد و به امام پيوست. امام حسن (ع)، (عبيدالله بن عباس) را به فرماندهى سپاهى مركب از 12 هزار نفر منصوب فرمودند و او را از بين راه به طرف معاويه فرسادند تا زودتر راه را بر او ببندد و دستور دادند در صورت وقوع پيشامدى براى (عبيدالله)، (قيس بن سعد) امير لشكر باشد و اگر او نيز نتوانست يا حادثه‏اى برايش رخ داد، (سعيد بن قيس) فرماندهى را به عهده گيرد. سپس خودشان با بقيه سپاه به طرف (ساباط) حركت كردند.

صبح روز بعد، امام مجتبى (ع) تصميم گرفتند ميزان اطاعت لشكريان را آزمايش كنند زيرا سابقه عهدشكنى آنان، اعتماد به چنين سپاهى را مشكل مىساخت. بدين منظور، خطبه‏‏اى خواندند و در آن فرمودند: (به خدا قسم، من اميدوارم خيرخواه‏ترين خلق خدا براى مردم باشم و كينه هيچ مسلمانى را در دل ندارم و بدى كسى را نمىخواهم! بدانيد كه شما از جماعت بيزاريد و تفرقه را مىپسنديد ولى اجتماع و اتحاد براى شما بهتر است. من براى شما تدبيرى انديشيده‏ام كه از رأى و نظر شما بهتر است پس با امر من مخالفت نكنيد و رأيم را زير پا نگذاريد! خداوند مرا و شما را ببخشد و به راهى كه دوستى و رضايت خداوند در آن است هدايت فرمايد).

امام حسن مجتبى (ع) در اين سخنان، بطور سربسته اعلام كردند كه تصميمى خواهند گرفت كه مورد پذيرش بسيارى نخواهند بود ولى به صراحت رأى خود را بيان نفرمودند. مردم به هم نگاه كردند و گفتند: (مقصودش چيست) و به همديگر اين گونه پاسخ دادند: (او مىخواهد با معاويه صلح كند و خلافت را به او واگذار كند). خوارج كه از قبل معتقد به كفر معاويه بودند، با رأى امام مخالفت كردند و ايشان را به كفر متهم كردند و گفتند: (اين مرد، كافر شده است) سپس به خيمه امام حمله كردند و آن را غارت نمودند حتى سجّاده امام را از زير پايش كشيدند و رداى مباركش را از دوشش برداشتند.

سوء قصد به جان امام (ع)

امام مجتبى (ع) با اهل بيت خود و عده كمى از شيعيان، در حالى كه دشمنان را از آن حضرت دور مىكردند، از (ساباط) به طرف (مدائن) حركت كردند. در تاريكى شب، مردى به نام (جراح بن سنان) لجام مركب امام را گرفت و گفت: الله اكبر! اى حسن! همان طور كه قبل از اين، پدرت كافر شده بود، تو نيز كافر شدى! سپس با خنجرى ران ايشان را هدف ضربه قرار داد بطورى كه جراحت تا استخوان ران آن حضرت رسيد. امام مجتبى (ع) از شدت درد از مركب افتادند و آن مرد نيز به زمين انداختند.

سپس امام را بر روى تختى قرار دادند و به مدائن بردند. حتى در آنجا نيز فرزند رسول خدا (ص) آسوده نبود زيرا عده‏اى مىخواستند حضرت را تحويل معاويه بدهند و پاداش بگيرند. كار به جايى رسيده بود كه معاويه، از طرف سران سپاه و رؤساى قبايل، نامه‏هايى دريافت كرد كه از وى خواسته شد بود به طرف آنها بيايد و امام را تحويل بگيرد.

از آن طرف فرمانده سپاه دوازده هزار نفرى، يعنى (عبيدالله بن عباس) نيز به معاويه پيوست. معاويه در مقابل يك ميليون درهم كه نيمى از آن را به صورت نقد پرداخته بود، او را خريد و به خود ملحق ساخت. عبيدالله نيز شبانه سپاه را ترك كرد و به معاويه پيوست.

پيشنهاد صلح

معاويه نامه‏اى به امام مجتبى (ع) نوشت و در آن از امام خواستار مصالحه شد و درخواست كرد آن حضرت خلافت را به او واگذار كنند و در آن چنين نوشت: (ياران پدرت با او همراهى نكردند و با تو نيز همراهى نخواهند كرد اين هم نامه‏هايى كه به من نوشته‏اند) و نامه‏هاى سران قبايل را به آن ضميمه كرد.

امام حسن (ع) نيز كه يقين كرده بودند مردم ايشان را يارى نخواهند كرد و عملاً نيز كسى براى يارى ايشان باقى نمانده بود، تصميم گرفتند با معاويه صلح كنند ولى باز براى اتمام حجت بيشتر، مكانى را مشخص كردند و از مردم خواستند تا فردا در آنجا حاضر شوند و آنان را از نقض بيعت و مخالفت و عهدشكنى برحذر داشتند. آن حضرت ده روز در وعده‏گاه توقف نمودند، ولى فقط چهار هزار نفر در آنجا جمع شدند. اما آيا اين عده (كه در مقابل تمامى مردمى كه با آن حضرت بيعت كرده بودند و بيعت خود را نقض كرده بودند، بسيار اندك بودند) قابل اعتماد بودند ظاهراً پاسخ اين سؤال بسيار روشن است. به هر حال، امام حسن مجتبى (ع) روز دهم به منبر رفتند و چنين فرمودند:

(من از مردمى كه نه حيا دارند و نه دين، تعجب مىكنم! واى بر شما! به خدا قسم، معاويه به قولى كه در مقابل كشتن من به شما داده است وفا نخواهد كرد! من مىخواستم دين حق را به پا دارم ولى شما مرا يارى نكرديد، من بتنهايى نيز مىتوانم خدا را عبادت كنم (ولى فقط به اين راضى نبودم).

به خدا سوگند مىخورم اگر خلافت را به معاويه واگذار كنم، شما در حكومت بنىاميه هرگز روى شادى را نخواهيد ديد و شما را سخت عذاب و شكنجه خواهند كرد! گويا مىبينم فرزندان شما بر در خانه‏هاى فرزندان ايشان ايستاده‏اند و آب و غذاى طلبند ولى آنان آب و إذا به آنان نمىدهند. به خدا سوگند، اگر ياورى داشتم، با معاويه صلح نمىكردم زيرا خلافت بر بنى اميه حرام است و در اين مطلب، به خدا و رسولش سوگند ياد مىكنم! اف بر شما اى بندگان دنيا! بزودى نتيجه اعمال خود را خواهيد ديد!).

آرى، هيچ قومى به نكبت و خوارى در دنيا و آخرت دچار نشده و نمىشوند مگر به‏واسطه اعمال زشت و ناپسندى كه انجام داده‏اند و اين، سنت الهى است كه اگر جمعيتى نعمت رهبرى حق و ولايت الهى را رها كنند، دچار حكومت فاسقان شوند و طعم ذلت دنيا و عذاب آخرت را بجاى سرورى هر دو جهان بچشند: (وضرب الله مثلاً قرية كانت ’منة مطمئنة يأتيها رزقها رغداً من كل مكان فكفرت بأنعم الله فأذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون): و خداوند مثل مىزند آباديى را كه آسوده و آرام بود و روزى آن، بوفور از هر طرف مىرسيد پس به نعمتهاى خداوند كفر ورزيد در نتيجه خداوند به خاطر كارهايى كه انجام مىدادند، لباس گرسنگى و ترس را به آنان پوشانيد و تلخيش را به آنان چشانيد (سوره نحل، آيه112).

نامه امام (ع) به معاويه و متن صلح نامه

امام حسن مجتبى (ع) نامه‏اى بدين مضمون به معاويه نوشتند:

(من مىخواستم حق را احيا كنم و باطل را از ميان بردارم و كتاب خدا و سنت پيامبر را جارى سازم ولى مردم مرا همراهى نكردند. اكنون با شرايطى با تو صلح مىكنم و مىدانم كه به آن شرايط عمل نخواهى كرد. به اين حكومتى كه براى تو فراهم شده است شاد مباش زيرا بزودى پشيمان خواهى شد، همان‏طور كه غاصبان قبلى خلافت پشيمان شدند و پشيمانى براى آنان سودى ندارد). سپس پسر عموى خود، (عبدالله بن حارث) را نزد معاويه فرستادند تا صلحنامه‏اى را منعقد سازد:

(بسم الله الرحمن الرحيم حسن بن على بن ابىطالب (ع) با معاويه بن ابى سفيان بر طبق شرايط زير صلح مىكند:

1 ـ معاويه بايد در ميان مردم، بر طبق كتاب خدا و سنت رسول خدا صلى الله عليه وآله و روش خلفاى شايسته عمل كند.

2 ـ معاويه نبايد جانشينى براى پس از خود معرفى كند.

3 ـ مردم در هر جا كه باشند، (چه در شام و چه در عراق و چه در حجاز و يمن)، بايد از تعرّض معاويه در امان باشند و او نبايد آسيبى به آنان برساند.

4 ـ اصحاب على بن ابى طالب (ع) و شيعيان او نبايد از طرف معاويه آسيب و اذيتى ببينند و بايد جان و مال و زنان و اولاد آنان در امان باشد.

5 ـ معاويه نبايد نسبت به حسن بن على و برادرش حسين و ساير اهل بيت و خويشان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مكر و حيله‏اى بينديشد و نبايد پنهانى يا آشكارا ضررى متوجه آنان سازد و آنان در هر جاى زمين باشند، نبايد از طرف معاويه نگرانى داشته باشند.

6 ـ نسبت به اميرالمؤمنين (ع) نبايد لعن شود و نيز نبايد در قنوت نماز به آن حضرت و اصحابش ناسزا گفته شود).

همان طور كه روشن است، بندهاى قطعنامه بگونه‏اى تنظيم شده است كه كمترين ضرر و آسيبى متوجه شيعيان نگردد و نيز جلو استمرار اين حركت شوم توسط معاويه، پس از خودش گرفته شده است زيرا او اجازه نداشت براى پس از خودش جانشينى تعيين كند و بطور خلاصه، در حد ضرورت به معاويه امتياز داده شده است.

نقض صلح نامه و اهداف معاويه

پس از انعقاد صلحنامه، معاويه به محلى رفت كه پيش از آن، لشكرگاه امام حسن مجتبى (ع) بود. وى روز جمعه، پس از اقامه نماز جمعه خطبه‏اى خواند و در آخر خطبه چنين گفت: (من با شما جنگ نكردم براى آنكه نماز به پاداريد، يا روزه بگيريد، يا زكات بدهيد بلكه به خاطر اين جنگ كردم كه بر شما حكومت كنم و خدا هم مرا به مقصودم رساند، اگرچه شما مايل نبوديد و تمام شروطى كه با حسن بن على بسته‏ام، زير پاى من است و به هيچ كدام از آنها عمل نخواهم كرد).

در اين سخنان معاويه تصريح كرده است كه به سنت رسول خدا و احكام الهى عمل نخواهد كرد و هيچ ضمانتى براى شيعيان و ياران على (ع) و اهل بيتش وجود ندارد، حتى مردم نيز هيچ اعتراضى نكردند كه او با صراحت تمام، مواد قطعنامه را زير پا گذاشته است. آنان خود را مسلمان و پيرو قرآن مىدانستند ولى در برابر لغو نخستين بند قرارداد (كه مهمترين بندها بود)، هيچ اعتراضى نكردند و معاويه هم چون اين روحيه و ضعف ايمان مردم را مىدانست و بخوبى آگاه بود كه آنان فقط حرف دين را مىزنند. لذا جرأت كرده بود كه اين سخنان را بر زبان جارى كند در غير اين صورت، نه تنها چنين نمىگفت، بلكه موفق به غصب حكومت نيز نمىشد.

معاويه به انعقاد قرارداد صلح اكتفا نكرد بلكه از امام مجتبى (ع) خواست تا آشكارا اعلام نمايند كه خلافت حق او است. امام حسن (ع) نيز به منبر رفتند و پس از حمد و ثناى الهى فرمودند:

(اى مردم بدانيد كه بهترين زيركيها، تقوى است و بدترين حماقتها، فجور و معصيت الهى است. اى مردم! اگر همه جا را به دنبال مردى بگرديد كه جدش رسول خدا باشد، بجز من و برادرم (حسين) كسى را نخواهيد يافت. خداوند شما را به وسيله محمد (ص) هدايت كرد ولى شما اهل بيتش را رها كرديد! معاويه با من در امرى منازعه كرد و به جنگ پرداخت كه حق مسلم من بود و من چون ياورى نداشتم، براى حفظ جان امت اسلام، دست از حق خود برداشتم. شما با من بيعت كرده بوديد تا با هر كه صلح كنم، صلح كنيد و با هر كه بجنگم، بجنگيد. من صلاح امت را در صلح با او مىبينم و حفظ خونها را بهتر از ريختن خونها مىدانم. غرض من خيرخواهى و صلاح شما بود و عمل من براى هر كس چنين كند، حجت است. اين، فتنه‏اى است براى مسلمانان و بهره‏اى قليل و اندك براى منافقان تا وقتى حق تعالى غلبه حق را بخواهد و اسباب آن را ميسّر فرمايد).

آنگاه معاويه برخاست و خطبه خواند و در آن آشكار به اميرالمؤمنين (ع) دشنام داد، امام مجتبى (ع) برخاست و در مقام جواب، نسبت پست معاويه و نسب شريف خودشان را ذكر فرمودند و چنين دعا كردند: (خداوند از ميان من و تو، كسى را كه گمنامتر و كم‏ارزش‏تر و سابقه كفرش بيشتر و نفاقش ريشه‏دارتر است و حق او بر اسلام و مسلمين كمتر است، لعنت كند!) اهل مجلس نيز همگى گفتند: آمين.

شهادت امام (ع)

معاويه از دشمنى خوارج با امام مجتبى (ع) به نفع خود استفاده نمود. وى زهرى قوى را براى (جعده)، همسر امام فرستاد و به او وعده داد در صورتى كه آن حضرت را مسموم كند، او را به عقد پسرش، يزيد درخواهد آورد و به او صد هزار درهم پاداش خواهد داد.

(جعده) دختر (اشعث بن قيس) بود كه از سران خوارج و از دشمنان اميرالمؤمنين و امام مجتبى (ع) به شمار مىرفت و طبيعى بود كه دخترش نيز با اين طرز تفكر رشد و نمو كرده باشد. جعده نيز امام مجتبى (ع) را با شربتى كه در آن سم ريخته شده بود و هنگام افطار به آن حضرت داده بود، مسموم نمود. پس از دو روز، در تاريخ هفتم صفر سال 50 هجرى (و به روايتى، 28 صفر) آن حضرت به شهادت رسيدند.

معاويه مبلغ مذكور را به جعده داد ولى او را به عقد فرزندش درنياورد و گفت: (كسى كه به حسن مجتبى خيانت كند، به يزيد نيز خيانت خواهد كرد!). امام حسين (ع) پس از آنكه برادر را غسل دادند و كفن نمودند، (ابن عباس) و (عبدالله بن جعفر) و (على) فرزند ابن عباس را طلبيدند و تصميم گرفتند برادر خود را در روضه منوره رسول خدا (ص) دفن كنند. (مروان بن حكم) آل ابى سفيان و فرزندان عثمان، بار ديگر خون ريخته شده عثمان را بهانه قرار دادند و گفتند: (آن شهيد مظلوم ـ يعنى عثمان ـ در بدترين مكانها در بقيع دفن شود و حسن، با رسول خدا به خدا قسم تا شمشيرهايمان سالم است و تيرى برايمان باقى مانده، نمىگذاريم او را اينجا دفن كنى).

امام حسين (ع) فرمودند: (به حق آن خداوندى كه مكه را حرم امن قرار داده، حسن، فرزند على و فاطمه، به رسول خدا و خانه او سزاوارتر است از آنها كه بدون اجازه وارد آن خانه شدند! به خدا سوگند، او از عثمان خطاكار كه (ابو ذر) را تبعيد كرد و با (عمار) و (ابن مسعود) آن اعمال را انجام داد و رانده‏شدگان رسول خدا را پناه داد، سزاوارتر است!) مروان بر استر خود سوار شد و نزد عايشه رفت و ماجرا را به او خبر داد. او را بر استر خويش سوار كرد و به روضه رسول خدا آورد. عايشه نيز بنى اميه را تحريك مىكرد تا مانع دفن امام در حرم رسول خدا شوند. وى به ابن عباس گفت: (شما آن قدر جرأت كرده‏ايد كه هر روز مرا آزار مىدهيد! مىخواهيد كسى را داخل خانه‏ام دفن كنيد كه من او را دوست ندارم و نمىخواهم وارد خانه‏ام شود) ابن عباس پاسخ داد: (تو يك روز سوار شتر مىشوى (و جنگ جمل را به راه مىاندازى) و يك روز سوار استر مىشوى و مىخواهى نور خدا را خاموش كنى و با دوستان خدا بجنگى و بين رسول خدا و حبيب او فاصله بيندازى!) عايشه از استر پايين آمد و فرياد زد: (به خدا قسم، تا يك مو در سر من باقى است، نمىگذارم حسن را در اينجا دفن كنيد!) و بنا به روايتى، جنازه مطهر امام مجتبى (ع) را تيرباران نمودند. بنى هاشم خواستند شمشير بكشند و جلو آنان را بگيرند ولى امام حسين (ع) مانع اين كار شدند. آنگاه فرمودند: (به خدا قسم، اگر سفارش برادرم نبود، مىديديد كه چگونه او را نزد پيغمبر دفن مىكردم و بينى شما را به خاك مىماليدم!) سپس جنازه را برداشتند و آن را در بقيع به خاك سپردند.

 

Home