مطلب حاضر برگرفته از کتاب"حماسه حسيني" استکه شامل سخنراني هاي استاد شهيد آيت

 

الله مطهري در خصوص تحريفات صورت گرفته در مورد واقعه عاشورامي باشد.

لازم به ذکر است که مطالباستاد چون سخنراني بودند پردازش و ويرايش ‌شده اند. متاسفانهبا توجه به رشد روز افزون تحريفات وغلو‌هايي که در مورد روز عاشورا و وقايع آنايجاد شده است؛ بررسي اين واقعه بزرگ تاريخ مسلمين، لازم مي نمود، بنابراين در چند مقاله به بررسي تحريفات واقعه کربلا مي پردازيم

اميد است همه ما بتوانيم با درک واقعيت‌هاي اين واقعه تاريخي به ارزش اصلي نهضت حسيني پي‌ برده و در ترويج واقعيات و ارزش‌هاي آن تلاش کنيم

موضوع بحث ما، تحريفات در واقعه تاريخي كربلاست. در بازگويي اين واقعه بزرگ تحريفاتي صورت گرفته است لهذا اين بحث را در چهار فصل خلاصه مي‌كنيم.

فصل اول

در اطراف معني تحريف و انواع تحريف هايي كه در دنيا وجود دارد و اشاره به اين كه انواع اين تحريف ها در حادثه تاريخي عاشورا واقع شده است.فصل دوم درباره عوامل تحريف است يعني به طور كلي در ساير قضاياي دنيا كه تحريف صورت مي‌گيرد به چه علت صورت مي‌گيرد، چرا بشر حوادث و قضايا و احيانا شخصيت ها را تحريف مي‌كند؟ مخصوصا در حادثه عاشورا و نقل حادثه كربلا، چه عواملي دخالت داشته است كه تحريفاتي در اين قضيه ايجاد شود.

فصل سوم

عبارت است از توضيحي درباره تحريف هايي كه در همين داستان و حادثه تاريخي صورت گرفته است.فصل چهارم در اطراف وظايف ما، اعم از علما و توده‌ مسلمان ما است.

 معناي تحريف 

تحريف در زبان عربي از ماده "حرف" است يعني منحرف كردن چيزي از مسير و وضع اصلي خود كه داشته است يا بايد داشته باشد.

به عبارت ديگر تحريف نوعي تبديل و تغيير است ولي تحريف مشتمل به چيزي است كه كلمه تغيير و تبديل نيست. شما اگر كاري كنيد كه جمله‌اي، نامه اي، شعر و يا عبارتي آن مقصودي را كه بايد بفهماند، نفهماند و مقصود ديگري را بفهماند، مي‌گويند شما اين عبارت را تحريف كرده‌ايد. مثلا شما گاهي مطلبي يا حرفي را به يك نفر مي‌گوييد، بعد آن شخص سخن شما را در جاي ديگري نقل مي‌كند. پس از آن، كسي به شما مي‌گويد فلاني از قول شما چنين چيزي نقل مي‌كرد شما مي‌فهميد آن چه شما گفته بوديد با آنچه كه او نقل كرده خيلي متفاوت است. او سخن‌هاي شما را كم و زياد كرده است، قسمتي از حرف هاي شما را كه مفيد مقصود شما بوده حذف كرده و قسمت هايي از خود به آن افزوده است در نتيجه سخن شما نسخ شده و چيزي ديگري از آب در آمده است. آن وقت شما مي‌گوييد اين آدم حرف مرا تحريف كرده است. مخصوصا اگر كسي در سندهاي رسمي دست ببرد مي‌گويند كه تحريف  كرده است. اينها مثال هايي بود براي روشن شدن معني كلمه تحريف و اين كلمه بيش از اين احتياج به توضيح ندارد. حال به شرح انواع تحريف مي‌پردازيم

:

 انواع تحريف 

تحريف انواعي دارد كه مهم ترين آنها عبارت است ازتحريف لفظي و تحريف معنوي. تحريف لفظي اين است كه ظاهر مطلبي را عوض کنند مثلا از يك گفتاري عبارتي حذف شود يا عبارتي اضافه شود و يا جمله‌ها را چنان پس و پيش كنند كه معني آن فرق كند، يعني در ظاهر و در لفظ  گفتار تصرف كنند. اين را تحريف لفظي مي‌گويند.

تحريف معنوي اين است كه شما در لفظ تصرف نمي‌كنيد، لفظ همان است كه بوده. گاهي لفظ را همانطور معني مي‌كنيد كه مقصود گوينده بوده ولي گاهي هم لفظ را طوري معني مي‌كنيد كه خلاف مقصد و مقصود گوينده است. آن را طوري معني مي‌كنيد كه مطابق مقصود خود شما باشد، نه مطابق مقصود اصلي گوينده؛ اين را تحريف معنوي مي‌گويند.

قرآن كريم كلمه تحريف را مخصوصا در مورد يهودي‌ها به كار برده است و با ملاحظه تاريخ معلوم مي‌شود كه اينها قهرمان تحريف در طول تاريخ هستند. نمي‌دانم اين چه نژادي است كه تمايل عجيبي به قلب حقايق و تحريف دارد. لذا هميشه كارهايي را در اختيار مي‌گيرند كه در آنها بشود حقايق را تحريف و قلب كرد. من شنيده‌ام بعضي از همين خبرگزاري‌هاي معروف دنيا كه راديوها، روزنامه‌ها هميشه از اينها نقل مي‌كنند منحصرا در دست يهودي‌ها است. چرا؟ براي اين كه بتوانند قضايا را در دنيا آن طوري كه دلشان مي‌خواهد منعكس كنند و قرآن چه عجيب درباره اينها حرف مي‌زنند. اين خصيصه يهوديان كه تحريف است، در قرآن به صورت يك خصيصه نژادي شناخته شده است. در يكي از آيات قرآن در سوره بقره مي‌فرمايد: «افتطمعون ان يومنوا لكم» ؛ اي مسلمانان آيا شما طمع بستيد كه اينها به شما راست مي‌گويند. اينها همانها هستند كه با موسي مي‌رفتند و سخن خدا را مي‌شنيدند و اما از همان جا كه بر مي‌گشتند تا در ميان قومشان نقل بكنند آن را زير و رو مي‌كردند.

افتطمعون ان يؤمنوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون[2]؛ تحريف هم كه مي‌كردند، نه از باب اين كه نمي فهميدند و عوضي بازگو مي‌كردند، كه اينها ملت با هوشي هستند و خوب هم مي‌فهميدند. اما در عين اين كه خوب مي‌فهميدند معذالك حرف‌ها را، سخنان را، كج مي‌كردند و به گونه‌اي ديگر براي مردم بيان مي‌كردند، تحريف همين است. يعني پيچ دادن، كج كردن چيزي، از مسير اصلي منحرف كردن؛ اينها در كتاب‌هاي الهي تحريف كردند. قرآن بسياري از جاها يا كلمه تحريف را آورده و يا به صورت ديگري مطلب را بيان كرده است.

ولي مفسرين ذكر كرده‌اند كه تحريفي كه قرآن مي‌گويد اعم از تحريف لفظي و تحريف معنوي است؛ يعني بعضي از اين تحريف‌ها كه صورت گرفته است در لفظ بوده و بعضي ديگر در تفسير و در معنا بوده است كه چون از مطلب خيلي خارج مي‌شوم نمي‌خواهم در اطراف اين مطلب بيشتر از اين بحث كنم.

 مثالي براي تحريف 

 يك نفر از علما نقل مي‌كرد كه در ايام جوانيش مداحي از تهران به مشهد آمده بود كه روزها در مسجد گوهر شاد و يا در صحن مي‌ايستاد و شعر و مديحه مي‌خواند و غزل

 

 

 

 

 معروف منسوب به حافظ را مي‌خواند:

اي دل غلام شاه جهان باش و شاه باش

 

پيوسته در حمايت لطف الله باش

 

قبر امام هشتم و سلطان دين رضا

 

از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش

 

اين آقا براي اين كه او را دست بيندازد، رفته بود و به او گفته بود آقا چرا اين شعر را غلط مي‌خواني بايد اين طور بخواني:

قبر امام هشتم و سلطان دين رضا

 

از جان ببوس و بر در آن، بار، كاه باش

 

يعني وقتي در حرم رسيدي همان طور كه يك بار كاه را از روي الاغ به زمين مي‌اندازند، تو هم فورا خود را به زمين بينداز؛ از آن پس هر وقت مداح بيچاره اين شعر را مي‌خواند، ‌به جاي بارگاه مي‌گفت بار كاه و خود را هم به زمين مي‌انداخت. به اين عمل تحريف گويند.

 تفاوت تحريف در موضوع 

 قابل توجه است که از نظر موضوع، تحريف فرق مي‌كند. يك وقت تحريف در يك سخن عادي است. مثل اين كه دو نفر در نقل و قول گفتار يكديگر تحريف كنند. يك وقت هم تحريف در يك موضوع بزرگ اجتماعي است مثل تحريف كردن در شخصيت‌ها. ‌شخصيت‌هايي هستند كه قول و عملشان براي مردم حجت است، ‌خُلقشان براي مردم نمونه است. مثلا كسي سخني را به علي (ع) نسبت مي دهد كه از ايشان نيست يا مقصودش چيز ديگري بوده، اين خيلي خطرناك است. خلق و خويي را به پيغمبر، و يا به امام نسبت مي دهند در صورتي كه خُلق او طور ديگري بوده است. يا در يك حادثه بزرگ، در يك حادثه تاريخي كه از نظر اجتماعي يك سند اجتماعي و يك پشتوانه اخلاقي و تربيتي است تحريف به وجود آورد. اين ديگر چقدر اهميت دارد و چقدر خطرناك است كه تحريفات چه تحريف لفظي و چه تحريف معنوي در موضوعاتي صورت بگيرد كه آن موضوعات، موضوع عادي نيست. يك وقت كسي در شعر حافظ و يا مثلا در كتاب موش و گربه تحريف ايجاد مي‌کند که گرچه نبايد چنين اتفاقي بيافتد ولي چندان اهميتي ندارد. ولي گاهي در يک سند مهم تاريخي تحريف ايجاد مي شود.

 يكي از استادها مقاله‌اي درباره كتاب موش و گربه كه از نظر ادبي بسيار كتاب با ارزشي است، نوشته بود و ثابت كرده بود كه در آن اثر بسيار دست برده شده است و اشعاري كم و زياد و كلمات عوض كرده‌ شده‌اند. بعد نوشته بود كه به نظر من قومي در دنيا به اندازه قوم ايراني بي امانت نيست كه اين همه در آثار خودش دخل و تصرف‌ها و تحريف هاي بي جا بكند. در مثنوي مولوي نيز تحريف شده است. مثلا يك شعر عالي راجع به اثر محبت در مثنوي‌هاي اصل بوده است كه مي‌گويد:

از محبت تلخ‌ها شيرين شود

 

وز محبت مس‌ها زرين شود

 

كه حرف حسابي است. محبت مثل چيزي است كه تلخ‌ها را شيرين مي كند، محبت حكم كيميا را دارد كه مس وجود انسان را تبديل به زر مي كند. بعد ديگران آمدند و بدون اين كه تناسبي وجود داشته باشد اشعاري به آن افزودند مثلا گفتند:

 

 

از محبت مار، موري مي‌شود و يا از محبت مثلا سقف ديوار مي‌شود و يا از محبت خربزه هندوانه مي‌شود و اينها ديگر ربطي به موضوع ندارد كه البته اينها نبايد بشود ولي اين تحريف‌ها به حيات و سعادت اجتماع ضربه نمي‌زند؛ در مسير اجتماع، انحرافي ايجاد نمي‌كند اما در چيزهايي كه بستگي به اخلاق و تربيت و دين مردم دارد خطرناك است و واي به آنجا كه در اسناد و پشتوانه‌هاي زندگي بشر تحريف صورت بگيرد.

حادثه كربلا براي ما يك حادثه بزرگ اجتماعي است. يعني در تربيت ما، در خلق و خوي ما اين حادثه اثر دارد. حادثه‌اي است كه خود به خود بدون اين كه هيچ قدرتي ما را مجبور كرده باشد، ميليون‌ها نفر و قهرا ميليون‌ها ساعت از وقت خودمان را براي استماع قضاياي مربوط به آن صرف مي‌كنيم. ميليون‌ها تومان در اين راه خرج مي‌كنيم، اين قضيه بايد همانطوري كه هست و همان طوري كه بوده است بدون كم و زياد بيان شود و اگر كوچكترين دخل و تصرفي از طرف ما در اين حادثه صورت بگيرد،

حادثه را منحرف مي كند و به جاي اين كه ما از اين حادثه استفاده بكنيم قطعا ضرر خواهيم كرد. حالا بحث من اين است كه در نقل و بازگو كردن حادثه عاشورا ما هزاران تحريف وارد كرده‌ايم!

هم تحريف‌هاي لفظي يعني شكلي و ظاهري كه رد مورد اصل قضايا، مقدمات قضايا، راجع به متن مطلب و راجع به حواشي مطلب است و هم در تفسير اين حادثه ما تحريف كرده‌ايم! با كمال تاسف اين حادثه، هم دچار تحريف‌هاي لفظي و هم دچار تحريف‌هاي معنوي شده است.

 گاهي از اوقات لااقل تحريف‌هايي كه مي‌شود هماهنگي با اصل مطلب دارد ولي گاهي وقت‌ها تحريف، كوچكترين هماهنگي كه ندارد هيچ، قضيه را هم نسخ مي كند، قضيه را به كلي واژگون مي كند و به شكلي در مي‌آورد كه به صورت ضد خودش در مي‌آيد. با كمال تاسف بايد بگويم تحريف‌هايي كه به دست ما در اين حادثه صورت گرفته است همه در جهت پايين آوردن قضيه و در جهت نسخ كردن قضيه بوده و هم در جهت بي خاصيت و بي اثر كردن قضيه بوده است. و در اين قضيه، هم گويندگان و علماي امت و هم مردم تقصير داشته‌اند. حال نمونه‌هايي از بعضي تحريف‌‌هايي كه در لفظ ظاهر يعني در شكل قضيه به وجود آورده‌اند و چيزهايي كه نسبت داده‌اند را ذكر مي‌كنم.

مطلب آنقدر زياد است كه قابل بيان كردن نيست، آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم روضه‌هايي را كه مي خوانند و دروغ است جمع‌آوري كنيم شايد چند جلد كتاب پانصد صفحه‌اي بشود!

 معرفي حاج ميرزا حسين نوري(ره) 

مرحوم حاج ميرزا حسين نوري اعلي‌الله مقامه، استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمي و مرحوم شيخ علي اكبر نهاوندي در مشهد و مرحوم حاج شيخ محمد باقر بيرجندي محدث، مرد بسيار فوق‌العاده‌اي بوده است. محدثي است كه در فن خودش فوق‌العاده متبحر بوده و حافظه اي بسيار قوي داشت. مردي با ذوق و بسيار با شور و حرارت و با ايمان بوده است. گو اين كه اين مرد بعضي از كتاب‌هايي را كه نوشته در شان او نبوده و علماي وقت هم ملامتش كردند. ولي معمولا كتاب‌هايش خوب است مخصوصا كتابي در موضوع منبر نوشته است به نام "لؤلؤ و مرجان" كه با اين كه كتاب كوچكي است ولي فوق‌العاده كتاب خوبي است. در اين كتاب راجع به وظايف اهل منبر سخن گفته است. همه اين كتاب در دو فصل است. يك فصل آن درباره "اخلاص" يعني خلوص نيت است. يعني شرط گوينده، خطيب، واعظ، روضه‌خوان در منبر اين است كه خلوص نيت داشته باشد.

پايه دوم "صدق" است و در اينجاست كه موضوع راست گفتن و دروغ گفتن تشريح شده و انواع دروغ‌ها را چنان بحث كرده كه من خيال نمي‌كنم در هيچ كتابي درباره دروغ و انواع آن به اندازه اين كتاب بحث شده باشد و شايد نظير اين كتاب در دنيا وجود نداشته باشد، که اين مرد تبحر از خود نشان داده است.

اين مرد بزرگ در همين كتاب نمونه‌هايي از دروغ هايي كه معمول است و به حادثه تاريخي كربلا نسبت مي‌دهند ذكر مي‌كند. آنچه كه من مي‌گويم غالبا، همان‌هايي است كه مرحوم حاجي نوري هم از آنها ناله كرده است، و حتي اين مرد بزرگ صريحا مي‌گويد امروز بايد عزاي حسين را گرفت، اما در عصر ما براي حسين يك عزاي جديدي است كه در گذشته نبوده است و آن عزاي جديد، براي اين همه دروغ‌هايي است كه درباره حادثه كربلا گفته مي‌شود و هيچ كس جلوي اين دروغ‌ها را نمي‌گيرد. به اين مصيبت حسين بن‌علي بايد گريست نه براي شمشيرها و نيزه‌هايي كه در آن روز بر پيكر شريفش وارد شد.و در مقدمه كتاب هم نوشته است كه فلان عالم بزرگ از علماي هندوستان نامه‌اي به من نوشته و از روضه‌هاي دروغي كه در هندوستان خوانده مي‌شود شكايت كرده و از من خواهش كرده است كه كاري کنم و كتابي بنويسم كه جلوي روضه‌هاي دروغ در آنجا گرفته شود. بعد مرحوم حاجي مي‌نويسد، اين عالم هندي خيال كرده است كه روضه خوان‌ها وقتي به هندوستان مي روند دروغ مي‌گويند نمي‌داند كه آب از چشمه گل آلوده است و مركز روضه‌هاي دروغ، كربلا و نجف و ايران است و همين مراكز تشيع، مركز روضه‌هاي دروغ هستند. حالا من براي نمونه يك قسمت‌هايي را بيان مي‌كنم كه بعضي از اين‌ها مربوط به وقايع قبل از عاشورا، بعضي‌ها مربوط به وقايع بين‌ راه، بعضي‌ها مربوط به ايام اقامت در محرم، بعضي از آن مربوط به ايام اسارت و بعضي‌ها هم مربوط به ائمه، بعد از قضاياي كربلا است و اغلب مربوط به روز عاشوراست. حال براي هر كدام، يكي دو نمونه مي‌آورم.

 مسئوليت مهم مردم 

گفتن يك مطلب هم لازم است كه در همه اين‌ها مردم مسوولند. يعني مردمي كه در روضه خواني‌ها شركت مي‌كنند در اين قضيه مسوول هستند. مردم دو مسووليت بزرگ دارند:

1- نهي از منكر بر همه واجب است. مردم وقتي متوجه مي شوند كه روضه‌ها دروغ است نبايد در آن مجلس بنشينند كه حضور در آن مجلس حرام است و بايد با آن مجالس مبارزه كنند.

2- مشکل ديگر تمايلي است كه صاحب مجالس‌ و مستمعين به گرم بودن مجلس دارند و به اصطلاح مجلس بايد بگيرد، بايد كربلا شود. روضه‌خوان بيچاره مي‌بيند كه اگر همه روضه‌ها راست و درست باشد آن طور كه شايد و بايد مجلسش نمي‌گيرد و مردم هم براي مجالس دعوتش نمي‌كنند، ناچار يك مطالبي اضافه مي‌كند. مردم بايد اين انتظار را از خودشان دور كنند و با رفتارشان آن روضه‌خواني را كه مي‌ميراند و مجلس را كربلا مي‌كند تشويق نكنند. كربلا مي‌كند يعني چه؟ مردم بايد روضه راست بشنوند تا معارفشان، سطح فكرشان بالا بيايد به طوري كه روحشان در يك كلمه اهتزاز پيدا كرد، يعني روحشان با روح حسين بن‌علي هماهنگ شد و در نتيجه اشكي و‌لو ذره‌اي، و به قدر بال مگس هم از چشمشان بيرون آمد واقعا مقام بزرگي است، اما اشكي كه از راه قصابي كردن از چشم بيرون بيايد اگر يك دريا هم باشد ارزش ندارد.

 

 

 

نقل مي‌كنند كه يكي از علماي بزرگ در يكي از شهرستان‌ها تا اندازه‌اي درد دين

داشت و هميشه به اين دروغ‌هايي كه روي منبر گفته مي‌شد اعتراض مي كرد و تعبيرش هم

اين بود كه مي‌گفت اين زهرماري‌ها چيست كه بالاي اين منبرها مي‌گويند؟ واعظي به او گفت اگر اينها را نگوييم اصلا بايد در دکان را تخته كنيم. آن آقا جواب داد اينها دروغ است و نبايد گفته شود. از قضا چندي بعد خود اين آقا باني شد و مجلسي در مسجد خودش تشكيل داد و همان واعظ را دعوت كرد. ولي قبل از شروع منبر به واعظ گفت من مي‌خواهم به عنوان نمونه يك مجلسي ترتيب بدهم كه در آن، روضه دروغ نباشد و تو هم مقيد باشي كه جز از كتاب‌هاي معتبر، هيچ روضه‌اي نخواني و يا به تعبير خودش گفت كه از آن زهرماري‌ها نبايد چيزي بگويي. واعظ هم گفت چون مجلس مال شماست، اطاعت مي شود. شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود، منبر هم كنار محراب بود، آقاي واعظ صحبت‌هايش را گفت و موقع خواندن روضه شد. شروع كرد به خواندن  روضه و خود را مقيد كرده بود كه جز روضه راست چيزي نگويد اما هرچه گفت مجلس تكان نخورد و مجلس همين طور يخ كرده بود. آقا ديد عجب، اين مجلس مال خودش هست بعد مردم چه مي‌گويند، تصور مي‌کنند که لابد آقا نيتش پاك نيست كه مجلسش نمي‌گيرد. اگر آقا خودش نيتش درست باشد، اخلاص نيت داشته باشد، حالا كربلا شده بود. ديد كه آبرويش مي رود به فکر رفت که چه بكند؟ يواشكي و زير چشمي به واعظ گفت يك كمي از آن زهرماري‌ها قاطي كن.

اين انتظاري كه مردم براي كربلا شدن دارند، خود دروغ‌ساز است و لهذا غالب جعلياتي كه وارد شده است مقدمه گريز زدن بوده است يعني براي اين که بشود گريزي زد و اشک مردم را جاري كرد يك جعل صورت گرفته و غير از اين چيزي نبوده است.

اين انتظاري كه مردم براي كربلا شدن دارند، خود دروغ‌ساز است و لهذا غالب جعلياتي كه وارد شده است مقدمه گريز زدن بوده است، يعني براي اين که بشود گريزي زد و اشک مردم را جاري كرد يك جعل صورت گرفته و غير از اين چيزي نبوده است. اين قضيه را من مكرر شنيده‌ام و لابد شما هم شنيده‌ايد و حاجي نوري در مقدمات قضايا آن را نقل كرده است. مي‌‌گويند روزي اميرالمومنين علي عليه السلام در بالاي منبر بود و خطبه مي‌خواند. امام حسين عليه السلام فرمود من تشنه‌ام و آب مي‌خواهم، حضرت فرمود كسي براي فرزندم آب بياورد، اول كسي كه از جا بلند شد كودكي بود كه همان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بود كه رفتند و از مادرشان يك كاسه آب گرفتند و آمدند كه اين جريان با يك طول و تفسيري نقل مي‌شود. بعد امير المومنين علي عليه السلام چشمشان كه به اين منظره افتاد اشكشان جاري شد. به آقا عرض كردند شما چرا گريه مي‌كنيد فرمود قضاياي کربلا يادم افتاد. كه ديگر معلوم است گريز به كجا منتهي مي‌شود. حاجي نوري در اين جا يك بحث عالي دارد. مي‌گويد شما كه مي‌گوييد علي در بالاي منبر خطبه مي‌خواند بايد بدانيد كه علي فقط در زمان خلافتش منبر مي رفت و خطبه مي‌خواند. پس در کوفه بوده است و در آن وقت امام حسين مردي بود که تقريبا سي و سه سال داشت. بعد مي گويند اصلا اين حرف معقول است که يک مرد سي و سه ساله در حالي که پدرش در حال موعظه مردم است و خطابه مي خواند ناگهان وسط خطابه بگويد آقا من تشنه ام آب مي خواهم؟ اگر يک آدم معمولي اين کار را بکند مي گويند چه آدم بي ادب و بي تربيتي است؛ و از طرفي حضرت ابوالفضل هم در آن وقت کودک نبوده و يک جوان اقلا پانزده ساله بوده است. مي بينيد که چگونه جرياني را جعل کرده‌اند. آيا اين قضيه در شان امام حسين است؟! و غير از دروغ بودنش اصلا چه ارزشي دارد؟ آيا اين جريان، شان امام حسين را بالا مي برد يا پايين مي آورد؟! مسلم است که پايين مي آورد چون يک دروغ به امام نسبت داده ايم و آبروي امام را برده ايم. طوري حرف زده ايم که امام را در سطح بي ادب‌ترين افراد مردم پايين آورده ايم؛ در حالي که پدري مثل علي مشغول سخن گفتن است، تشنه اش مي شود طاقت نمي آورد که جلسه تمام شود و بعد آب بخورد، همانجا حرف آقا را قطع مي‌کند و مي گويد من تشنه ام براي من آب بياوريد.

نمونه ديگر از تحريف در وقايع عاشورا که يکي از معروف‌ترين قضايا است و حتي يک سند تاريخ هم به آن گواهي نمي دهد، قصه ليلا، مادر حضرت علي اکبر است. البته ايشان مادري به نام ليلا داشته اند ولي يک مورخ نگفته که ليلا در کربلا بوده است. اما ببينيد که چقدر ما روضه ليلا و علي اکبر داريم، روضه آمدن ليلا به بالين علي اکبر.

نمونه ديگري که تحريف و جعل شده است، اينست که قاصدي براي ابا عبدالله (ع) نامه اي آورده بود و جواب مي‌خواست. آقا فرمود که سه روز ديگر بيا از من جواب بگير، سه روز ديگر که سراغ گرفت، گفتند: آقا حرکت کردند و امروز عازم رفتن هستند اين هم گفت پس حالا که آقا مي روند بروم ببينم که جلال و کوکبه پادشاه حجاز چگونه است. رفت و ديد آقا خودش روي يک کرسي نشسته است و بني هاشم روي کرسي‌هاي چنين و چنان، بعد محمل هايي آوردند. چه حريرها و چه ديباج‌هايي، در آنجا بود. بعد مخدرات را آوردند و با چه احترامي سوار اين محمل‌ها کردند. اينها را مي گويند و مي گويند تا ناگهان به روز يازدهم گريز مي زنند و مي گويند اينها که در آن روز چنين محترم آمدند، روز يازدهم چه حالي داشتند.

حاجي نوري مي گويد: اين حرف ها يعني چه، بنا بر استناد تاريخي امام حسين در حالي که بيرون آمد اين آيه را مي‌خواند: «فخرج منها خائفا يترقب[3]» يعني در اين بيرون آمدن خودش را به موسي بن عمران که از فرعون فرار مي کرد تشبيه کرده است:«قال عسي ربي ان يهديني سواعا لسبيل.[4]» يک قافله بسيار بسيار ساده اي داشتند. مگر عظمت ابا عبدالله به اين است که يک کرسي مثلا زرين برايش گذاشته باشند؟! يا عظمت خاندان او به اين است که سوار محمل هايي شده باشند که آنها را از ديباج و حرير پوشانده باشند؟!

 جريان ليلا و حضرت علي اکبر عليه السلام 

نمونه ديگر از تحريف در وقايع عاشورا که يکي از معروف‌ترين قضايا است و حتي يک سند تاريخ هم به آن گواهي نمي دهد، قصه ليلا، مادر حضرت علي اکبر است. البته ايشان مادري به نام ليلا داشته اند ولي يک مورخ نگفته که ليلا در کربلا بوده است. اما ببينيد که چقدر ما روضه ليلا و علي اکبر داريم، روضه آمدن ليلا به بالين علي اکبر. حتي من در قم، در مجلسي که به نام آيت الله بروجردي تشکيل شده بود که البته خود ايشان در مجلس نبودند، همين روضه را در آنجا شنيدم که علي اکبر به ميدان رفت. حضرت به ليلا فرمود که از جدم شنيدم که دعاي مادر در حق فرزند مستجاب است، برو در فلان خيمه خلوت آنجا موهايت را پريشان کن، در حق فرزندت دعا کن شايد خداوند اين فرزند را سالم برگرداند!

اولا در کربلا ليلايي نبوده که چنين کند. ثانيا اصلا اين منطق، منطق حسين نيست. منطق حسين در روز عاشورا، منطق جانبازي است. تمام مورخين نوشته اند هر کس که آمد اجازه خواست، حضرت به هر نحوي که مي شد عذري برايش ذکر کند، ذکر مي کرد. به جز براي علي اکبر «فاستاذن اباه فاذن له»؛ يعني تا اجازه خواست گفت برو. حال چه شعرها که سروده نشده! از جمله اين شعر که مي گويد:

خيز اي بابا از اين صحرا رويم

 

نک به سوي خيمه ليلا رويم

 

نمونه ديگري که در همين باره خيلي عجيب بود و در همين تهران، در منزل يکي از علماي بزرگ اين شهر در چند سال پيش از يکي از اهل منبر که روضه ليلا را مي خواند شنيدم و من در آنجا چيزي شنيدم که به عمرم نشنيده بودم. گفت وقتي که حضرت ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان کرد، بعد نذر کرد که اگر خدا، علي اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدينه را ريحان بکارد. يعني نذر کرد که سيصد فرسخ راه را ريحان بکارد!!! اين را گفت و يک مرتبه زد زير آواز:

نذر عليه لئن عادوا و ان رجعوا

 

لازرعن طريق تفت ريحانا

 

من نذر کردم که اگر اينها برگردند راه تفت را ريحان بکارم. اين شعر عربي بيشتر براي من اسباب تعجب شد که اين شعر از کجا پيدا شد؛ بعد به دنبال آن رفتم و ديدم اين تفتي که در اين شعر آمده کربلا نيست. بلکه اين تفت سرزمين مربوط به داستان ليلي و مجنون معروف است که ليلي در آن سرزمين سکونت مي کرده و اين شعر مال مجنون عامري است براي ليلي و آن روضه‌خوان اين شعر را براي ليلاي مادر علي اکبر و کربلا مي خواند. تصور کنيد اگر يک مسيحي يا يک يهودي يا يک آدم لامذهب آنجا باشد و اين قضايا را بشنود آيا نخواهد گفت که تاريخ اينها چه مزخرفاتي دارد؟ آنها نمي فهمند که اين داستان را اين شخص از خودش جعل کرده است بلکه مي‌گويند زن هاي اينها چقدر بي شعور بوده اند که نذر مي کردند از کربلا تا مدينه را ريحان بکارند. اين حرف‌ها يعني چه؟!

در کتاب اسرار الشهاده نوشته شده است که لشکر عمر سعد در کربلا يک ميليون و ششصد هزار نفر بود. بايد سوال کرد اينها از کجا پيدا شدند، اينها همه در کوفه بودند، مگر يک چنين چيزي مي شود؟! و نيز در آن کتاب نوشته که امام حسين در روز عاشورا سيصد هزار نفر را با دست خودش کشت! با بمبي که در هيروشيما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند و من حساب کردم که اگر فرض کنيم که شمشير مرتب بيايد و در هر ثانيه يک نفر کشته شود، کشتن سيصد هزار نفر، هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مي خواهد. بعد ديدند اين تعداد کشته با طول روز جور در نمي آيد، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است!

 دامادي حضرت قاسم عليه السلام 

از اين بالاتر مي گويد در همان گرما گرم روز عاشورا که مي دانيد مجال نماز خواندن هم نبود امام نماز خوف[5] خواند و با عجله هم خواند. حتي دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند و تا امام اين دو رکعت نماز را خواندند، اين دو نفر در اثر تيرهاي پياپي که مي آمد از پا در آمدند. پس مجالي براي نماز خواندن به اينها نمي‌دادند. ولي گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسي راه بيندازيد من مي خواهم عروسي قاسم را با يکي از دخترهايم در اينجا لااقل شبيه آن هم که شده ببينم. من آرزو دارم، آرزو را که نمي شود به گور برد!

شما را به خدا ببينيد حرف هايي را گاهي وقت ها از يک افراد خيلي سطح پايين مي شنويم که مي گويند من آرزو دارم مثلا عروسي پسرم را ببينم، آرزو دارم عروسي دخترم را ببينم، به فردي چون حسين بن علي نسبت مي دهند آن هم در گرما گرم زد و خورد که مجال نماز خواندن هم نيست!! و مي گويند حضرت فرمود من در همين جا مي‌خواهم دخترم را براي پسر برادرم عقد بکنم و يک شکل از عروسي هم که شده است من در اينجا راه بياندازم. يکي از چيزهايي که از تعزيه خواني هاي قديم ما هرگز جدا نمي‌شد، عروسي قاسم نو کدخدا؛ يعني نو داماد بود، در صورتي که اين در هيچ کتابي از کتاب هاي تاريخي معتبر وجود ندارد. حاجي نوري مي گويد ملاحسين کاشفي اولين کسي است که اين مطلب را در کتابي به نام روضة الشهدا نوشته است و اصل قضيه صد در صد دروغ است. به قول شاعر که گفت:

بس که ببستند بر او برگ و ساز

 

گر تو ببيني نشناسيش باز

 

 ما براي سيدالشهدا، اصحاب و ياراني ذکر کرده ايم که اصلا ايشان چنين اصحاب و ياراني نداشته است. مثلا در کتاب محرق القلوب که اتفاقا نويسنده اش هم يک عالم و فقيه بزرگي است، ولي از اين موضوعات اطلاع نداشته، نوشته شده است که يکي از اصحابي که در روز عاشورا از زير زمين جوشيد هاشم مرقال بود. در حالي که يک نيزه هجده ذرعي هم دستش بود، آخر يک کسي هم گفته بود سنان بن انس که بنا به قول بعضي ها سر امام حسين را بريد، يک نيزه اي داشت که شصت ذرع بود. گفتند نيزه شصت ذرعي که نمي شود! گفت خدا برايش از بهشت فرستاده بود. اينجا هم در کتاب محرق القلوب نوشته که هاشم بن عتبه مرقابل با نيزه هجده ذرعي پيدا شد. در حالي که اين هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امير بوده و در بيست سال پيش هم کشته شده بود. ما براي امام حسين ياراني ذکر مي کنيم که نداشته است. (و يا زعفر جني جزو ياران امام حسين است). يا دشمناني را ذکر مي کنند که نبوده است.

 تحريف تعداد کشته شدگان در روز عاشورا 

 در کتاب اسرار الشهاده نوشته شده است که لشکر عمر سعد در کربلا يک ميليون و ششصد هزار نفر بود. بايد سوال کرد اينها از کجا پيدا شدند، اينها همه در کوفه بودند، مگر يک چنين چيزي مي شود؟! و نيز در آن کتاب نوشته که امام حسين در روز عاشورا سيصد هزار نفر را با دست خودش کشت! با بمبي که در هيروشيما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند و من حساب کردم که اگر فرض کنيم که شمشير مرتب بيايد و در هر ثانيه يک نفر کشته شود، کشتن سيصد هزار نفر، هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مي خواهد. بعد ديدند اين تعداد کشته با طول روز جور در نمي آيد، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است! همينطور درباره حضرت ابوالفضل گفته اند که بيست و پنج هزار نفر را کشت که حساب کردم اگر در هر ثانيه يک نفر کشته شود، شش ساعت و پنجاه و چند دقيقه و چند ثانيه وقت مي خواهد. پس حرف اين مرد بزرگ حاجي نوري را باور کنيم که مي گويد اگر کسي بخواهد امروز بگريد، اگر کسي بخواهد امروز ذکر مصيبت کند، بايد بر مصائب جديد اباعبدالله بگريد، بر اين دروغ هايي که به ابا عبدالله عليه السلام نسبت داده مي شود گريه کند.

 واقعيت اربعين 

نمونه ديگر اربعين است. اربعين که مي رسد، همه اين روضه را مي خوانند و مردم هم خيال مي کنند اينطور است که اسرا از شام به کربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات کردند و امام زين العابدين با جابر ملاقات کرد. در صورتي که به جز در کتاب لهوف که آن هم نويسنده اش يعني سيدبن طاووس در کتاب هاي ديگرش آن را تکذيب و لااقل تاييد نکرده است؛ در هيچ کتاب ديگري چنين چيزي ذکر نشده است و هيچ دليل عقلي هم آن را قبول نمي‌کند. ولي مگر مي شود اين قضايايي را که هر سال گفته مي شود از مردم گرفت؟! جابر اولين زائر امام حسين (ع) بوده است و اربعين هم جز موضوع زيارت امام حسين (ع) هيچ چيز ديگري ندارد. موضوع، تجديد عزاي اهل بيت نيست، موضوع آمدن اهل بيت به کربلا نيست، اصلا راه شام از کربلا نيست، راه شام به مدينه، از همان شام جدا مي شود.

آن چيزي که بيشتر دل انسان را به درد مي آورد اين است که اتفاقا در ميان وقايع تاريخي کمتر واقعه اي است که از نظر نقل هاي معتبر به اندازه حادثه کربلا غني باشد. من در سابق تصور مي کردم که اساسا علت اين که اين همه دروغ در اين واقعه ايجاد شده براي اين است که وقايع راستين را کسي نمي داند که چه بوده است، بعد که مطالعه کردم ديدم اتفاقا هيچ حادثه اي در تاريخ هاي دور دست مثل سيزده، چهارده قرن پيش به اندازه حادثه کربلا تاريخ معتبر ندارد. مورخين معتبر اسلامي از همان قرون اول و دوم قضايا را با سندهاي معتبر نقل کردند و اين نقل‌ها با يکديگر انطباق دارند و به يکديگر نزديک هم هستند و يک قضايايي در کار بوده است که سبب شده جزئيات اين تاريخ بماند. يکي از چيزهايي که سبب شده که متن اين حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود اين است که در اين حادثه خطبه زياد خوانده شده است. در آن عصرها خطبه حکم اعلاميه در اين عصر را داشت. همان طور که در اين عصر در جنگ ها مخصوصا در وقايع، اعلاميه هاي رسمي بهترين چيزي است که متن تاريخ را نشان بدهد، در آن زمان هم خطبه ها اين طور بوده است، لذا خطبه زياد است. چه قبل از حادثه کربلا و چه در خلال آن و چه خطبه هايي که بعد، اهل بيت در کوفه، در شام و در جاهاي ديگر ايراد کردند. و اصلا هدف آنها از اين خطبه ها اين بود که مي خواستند به مردم اعلام کنند که چه گذشت و قضايا چه بود و هدف چه بود و اين خودش يک انگيزه اي بود که جريانات نقل شود.

همين جواني که اين قدر به او ظلم مي کنيم و آرزوي او را دامادي مي دانيم، سوالي کرد که در حقيقت خودش گفته است که آرزوي من چيست. وقتي که امام فرمود همه شما کشته مي شويد، اين طفل با خودش فکر کرد که آيا شامل من هم خواهد شد يا نه؟ لذا به آقا عرض کرد: « و انا في من يقتل»؛ آيا من هم جزء کشته شدگان هستم؟ حال ببينيد آرزو چيست؟ امام فرمود من از تو يک سوال مي کنم، جواب من را بده بعد من جواب تو را مي‌دهم، من اين طور فکر مي کنم که آقا مخصوصا اين سوال را کردند و اين جواب را شنيدند تا سندي شود براي آيندگان که فکر نکنند اين جوان ندانسته و نفهميده خودش را به کشتن داد و نگويند اين جوان در آرزوي دامادي بود، و ديگر برايش حجله درست نکنند، و در حق او جنايت نکنند. لذا آقا فرمود که اول من سوال مي کنم «کيف الموت عندک»؛ پسرکم، فرزند برادرم، اول بگو که مردن و کشته شدن در ذائقه تو چه مزه اي دارد. فورا گفت: «احلي من العسل»؛ از عسل شيرين تر است. يعني براي من آرزويي شيرين تر از اين آرزو وجود ندارد.

در قضيه کربلا سوال و جواب زياد شده است و همين ها در متن تاريخ ثبت است که ماهيت قضيه را به ما نشان مي دهد. در کربلا، رجز زياد خوانده شده است مخصوصا شخص ابا عبدالله که زياد رجز خوانده است و همين رجزها مي تواند ماهيت قضيه را نشان دهد.

در قضيه کربلا، چه در قبل و چه در بعد از آن، نامه هاي زيادي مبادله شده است. نامه هايي که ميان امام و اهل کوفه مبادله شده است، نامه هايي که ميان امام و اهل بصره مبادله شده است، نامه هايي که خود امام قبلا براي معاويه نوشته است و از اين ها معلوم مي شود که امام، خودش را براي قيامي بعد از معاويه آماده مي کرده است؛ و ديگر نامه هايي که خود دشمنان براي يکديگر نوشته اند. يزيد براي ابن زياد، ابن زياد براي يزيد، ابن زياد براي عمر سعد، عمر سعد براي ابن زياد، که همه اين نامه ها در تاريخ اسلام مضبوط است. لذا قضاياي کربلا، قضاياي روشني است و سراسر اين قضايا هم افتخار آميز است.

ولي ما چهره اين حادثه تابناک تاريخي را آن قدر مشوش نموده و بزرگترين خيانت ها را به امام حسين عليه السلام کرده ايم که به کلي حادثه را تغيير داده ايم. قطعا اگر امام حسين عليه السلام به عالم ظاهر بيايند خواهند گفت: آن امام حسيني که شما در خيال خودتان رسم کرده ايد که من نيستم. آن قاسم بن الحسني که شما در خيال خودتان رسم کرده ايد که برادر زاده من نيست، آن علي اکبري که شما در مخيله خودتان درست کرده ايد که جوان با معرفت من نيست، آن ياراني که شما درست کرده ايد که آنها نيستند. ما قاسمي درست کرديم که آرزويش فقط دامادي بوده، آرزوي عمويش هم دامادي او بوده! حال بياييم قاسم ذهن خود را با قاسمي که در تاريخ بوده است مقايسه کنيم.

 وقايع شب عاشورا 

 تواريخ معتبر اين قضيه را نقل کرده اند که در شب عاشورا امام عليه السلام اصحاب خودش را در يک خيمه اي «عند قرب الماء[6]» يا نزديک آن خيمه جمع کرد و آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را به آنها القاء کرد.

در اين خطبه امام به طور خلاصه به آنها مي گويد شما آزاد هستيد. امام نمي خواست کسي خودش را براي ماندن مجبور ببيند، و يا حتي کسي خيال کند به حکم بيعت لازم است بماند. لذا مي گويد همه شما را آزاد گذاشتم، همه يارانم، خاندانم، برادرانم، فرزندانم، برادر زاده هايم، اينها جز به شخص من به کس ديگري کار ندارند، شب تاريک است و از اين تاريکي استفاده کنيد و برويد و آنها هم قطعا با شما کاري ندارند. در اول هم از اينها تجليل مي کند و مي گويد منتهاي رضايت را از شما دارم، اصحابي بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، اهل بيتي بهتر از اهل بيت خودم سراغ ندارم. اما همه آنها به طور دست جمعي مي گويند آقا مگر چنين چيزي ممکن است، جواب پيغمبر خدا را چه بدهيم، وفا و انسانيت کجا رفته است، محبت و عاطفه کجا رفته و آن سخنان پر شوري که آنجا فرمودند که واقعا دل سنگ را آب مي کند، يعني انسان را به هيجان مي آورد.

يکي مي گويد مگر يک جان هم ارزش اين حرف ها را دارد که کسي بخواهد فداي شخصي مثل تو بکند، اي کاش هفتاد بار زنده مي شدم و هفتاد بار خودم را فداي تو مي کردم. آن يکي مي گويد هزار بار، ديگري مي گويد اي کاش امکان داشت با اين جانم بروم و آن را فداي تو کنم، بعد بدنم را آتش بزنند، خاکسترش کنند، آنگاه خاکسترش را به باد بدهند و باز دو مرتبه مرا زنده کنند، باز هم ... .

اول کسي هم که به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد هم بني هاشم. همين که اين سخنان را گفتند، امام مطلب را عوض کرد و از حقايق فردا قضايايي را گفت، به آنها خبر کشته شدن را داد که همه اصحاب آن خبر را مثل يک مژده بزرگ تلقي کردند. همين جواني که اين قدر به او ظلم مي کنيم و آرزوي او را دامادي مي دانيم، سوالي کرد که در حقيقت خودش گفته است که آرزوي من چيست. وقتي که جمعي از مردان در مجلسي اجتماع مي کنند يک بچه سيزده ساله در جمع آنها شرکت مي کند، پشت سر مردان مي نشيند. مثل اين که اين جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر مي کشيد که ديگران چه مي گويند، وقتي که امام فرمود همه شما کشته مي شويد، اين طفل با خودش فکر کرد که آيا شامل من هم خواهد شد يا نه؟ آخر من بچه هستم شايد مقصود آقا اين است که بزرگان کشته مي شوند و من هنوز صغيرم. لذا به آقا عرض کرد: «و انا في من يقتل»؛ آيا من هم جزء کشته شدگان هستم؟ حال ببينيد آرزو چيست؟ امام فرمود من از تو يک سوال مي کنم، جواب من را بده بعد من جواب تو را مي دهم. من اين طور فکر مي کنم که آقا مخصوصا اين سوال را کردند و اين جواب را شنيدند تا سندي شود براي آيندگان که فکر نکنند اين جوان ندانسته و نفهميده خودش را به کشتن داد و نگويند اين جوان در آرزوي دامادي بود، و ديگر برايش حجله درست نکنند، و در حق او جنايت نکنند. لذا آقا فرمود که اول من سوال مي کنم «کيف الموت عندک»؛ پسرکم، فرزند برادرم، اول بگو که مردن و کشته شدن در ذائقه تو چه مزه اي دارد. فورا گفت: «احلي من العسل»؛ از عسل شيرين تر است. يعني براي من آرزويي شيرين تر از اين آرزو وجود ندارد. منظره چقدر تکان دهنده است، اين موارد است که اين حادثه را، يک حادثه بزرگ تاريخي کرده است و ما بايد اين حادثه را زنده نگه داريم. چون ديگر نه حسيني پيدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسني . اين است که اين مقدار ارزش مي دهد که بعد از چهارده قرن اگر يک چنين حسينيه اي[7] به نامشان بسازيم کاري نکرده ايم. وگرنه آرزوي دامادي داشتن که اين حرف‌ها را نمي خواهد، همه بچه ها آرزوي دامادي دارند، آرزوي دامادي داشتن که، وقت صرف کردن و پول صرف کردن نمي خواهد. حسينيه ساختن و سخنراني نمي خواهد. ولي اينها جوهره انسانيت هستند، مصداق «اني جاعل في الارض خليفه» هستند. اينها بالاتر از فرشته هستند. امام بعد از گرفتن اين جواب فرمود: فرزند برادرم تو هم کشته مي شوي. «بعد ان تبلوا ببلاء عظيم»؛ اما جان دادن تو با ديگران خيلي متفاوت است و يک گرفتاري بسيار شديدي پيدا مي کني. لذا روز عاشورا پس از آن که با چه اصراري اجازه رفتن به ميدان را گرفت، از آنجا که بچه است، زرهي متناسب با اندام او وجود ندارد، خُود مناسب با سر او وجود ندارد، اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد. لهذا نوشته اند عمامه اي به سر گذاشته بود «کانه فرقه القمر» همين قدر نوشته اند به قدري اين بچه زيبا بود که دشمن گفت مثل يک پاره ماه است.

بر فرس تندرو هر که تو را ديد گفت

 

برگ گل سرخ را باد کجا مي برد

 

راوي گفت نگاه کردم ديدم که بند يکي از دو کفش هايش باز است و يادم نمي رود که پاي چپش هم بود. از اينجا معلوم مي شود چکمه پايش نبوده است. نوشته اند امام در خيمه ايستاده بود و لجام اسبش به دستش بود، معلوم بود منتظر است که يک مرتبه يک فريادي شنيد، نوشته اند کسي نفهميد که امام با چه سرعتي مثل يک باز شکاري روي اسب پريد و حمله کرد. آن فرياد، فرياد "يا عما"ي قاسم بن الحسن بود. آقا وقتي به بالين اين جوان رسيد در حدود دويست نفر دور اين بچه را گرفته بودند. امام که حرکت کرد و حمله کرد آنها فرار کردند و يکي از دشمنان که از اسب پايين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند؛ خودش در زير پاي اسب رفقاي خود پايمال شد. آن کسي را که مي گويند در روز عاشورا در حالي که زنده بود، زير سم اسب ها پايمال شد، يکي از دشمنان بود نه حضرت قاسم. به هر حال حضرت وقتي به بالين قاسم رسيدند که گرد و غبار زياد بود و کسي نمي فهميد قضيه از چه قرار است. وقتي که اين گرد و غبارها نشست، يک وقت ديدند که آقا بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.

اين جمله را از آقا شنيدند که فرمود:«عزيز علي عمک ان تدعوه فلا يجيبک او يجيبک فلا ينفعک»؛ يعني برادرزاده، خيلي بر عموي تو سخت است که تو او را بخواني، ولي نتواند تو را اجابت کند، يا اجابت بکند، اما نتواند براي تو کاري انجام بدهد. در همين حال بود که يک وقت فريادي از اين جوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم کرد.

پي نوشت ها:

1- پس چون (بني اسراييل) پيمان شکستند آنان را لعنت کرديم و دل‌هاشان را سخت گردانيديم (که موعظه در آنها اثر نکرد) کلمات خدا را از جاي خود تغيير مي دادند و از بهره آن کلمات که به آنها داده شد (در تورات) نصيب بزرگي را از دست دادند. (مائده 13)

2- آيا طمع داريد که يهوديان به دين شما بگروند در صورتي که گروهي از آنان کلام خدا را شنيده و به دلخواه خود آن را تحريف مي کنند با آن که در کلام خدا تعقل کرده معني آن را دريافته اند. (بقره 75)

3- آيه به طور کامل اينست «فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجني من القوم الظالمين»؛ يعني موسي از شهر مصر با ترس و نگراني از دشمن به جانب شهر مدين بيرون رفت و گفت پروردگارا مرا از شر اين قوم ستمکار نجات ده. (قصص 21)

 4- آيه به طور کامل اينست «و لما توجه تلقاء مدين قال عسي ربي ان يهديني سواءالسبيل»؛ و چون از مصر بيرون شد و سر به بيابان رو به جانب شهر مدائن آورد با خود گفت اميد است که خدا مرا به راه راست هدايت فرمايد. (قصص 22)

5- نماز خوف همان نماز فريضه است که به صورت کوتاه خوانده مي شود.

6- معلوم مي شود يک خيمه اي بوده است که اختصاص به مشک هاي آب داشته و از همان روزهاي اول آب ها را در خيمه جمع مي کرده اند.

7- لازم به تذکر است که چون سخنراني در حسينيه ارشاد بوده است، مقصود استاد از حسينيه، حسينيه ارشاد است

 

 

"فبما نقضهم ميثاقهم لعنا هم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكم عن مواضعه و نسوا حظا مماذكروابه." [1]

تحريفاتي در واقعه عاشوراانجامشده استکه شامل تحريف لفظي و تحريف معنوي مي باشد. و همين تحريفات سبب شده كه اين سند بزرگ تاريخي و اين منبع بزرگ تربيتي براي ما بي اثر و يا كم اثر شود، و احيانا در مواقعي اثر معكوس ببخشد. عموم ما اين وظيفه را داريم كه اين سند مقدس را از آن تحريفات كه آن را آلوده كرده است پاك و منزه كنيم.

  عوامل تحريف 

اين عوامل برسه قسم است:

1-عوامل عمومي.

يعني بهطور كلي در تواريخ دنيا اين عوامل وجود دارد كه تواريخ را دچار تحريف مي‌كنند و اختصاص به حادثه عاشورا ندارد. مثلا هميشه اغراض دشمنان، خود عاملي است براي اين كه حادثه‌اي را دچار تحريف كند. دشمن براي اين كه به هدف و غرض خود برسد، تغيير و تبديل‌هايي در متن تاريخ ايجاد و يا توجيه و تفسيرهاي ناروايي از تاريخ مي‌كند و اين نمونه‌هاي زيادي دارد و نمي‌خواهم از نمونه اين مطلب بحثي كرده باشم، همين قدر عرض مي‌كنم كه در حادثه كربلا هم اين عامل دخالت داشت. يعني دشمنان در صدد تحريف نهضت حسيني برآمدند. و همان طوري كه در دنيا معمول است كه دشمنان، نهضت‌هاي مقدس را به افساد و اخلال و تفريق كلمه و ايجاد اختلاف متهم مي‌كنند، حكومت اموي براي اين كه نهضت حسيني را چنين رنگي بدهد خيلي كوشش كرد و تبليغات خود راشروع شد.مسلم كه به كوفه آمده بود، يزيد ضمن ابلاغي كه براي ابن زياد صادر مي‌كند مي‌نويسد: مسلم پسر عقيل به كوفه آمده است و هدفش اخلال و افساد و ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان است! پس برو و او را سركوب كن. وقتي مسلم گرفتار مي‌شود و او را به دارالاماره ابن زياد مي‌برند، ابن زياد همين جمله‌ها را به مسلم مي‌گويد: پسر عقيل چه شد كه آمدي به اين شهر، مردم وضع مطمئن و آرامي داشتند، تو آمدي آشوب كردي، ايجاد اختلاف و فتنه‌انگيزي كردي! مسلم هم مردانه جواب داد:

مرحوم حاج سيخ محمد حسن تاريخچه قضيه را اين طور نقل کرد. گفت يک روز در حدود بازار، حدود مدرسه صدر (قبل از ايشان بوده و ايشان از اشخاص معتبري نقل کردند) مجلس روضه اي بود که بزرگترين مجالس اصفهان بود و حتي مرحوم حاج ملا اسماعيل خواجويي که از علماء بزرگ اصفهان بود در آنجا شرکت مي کرد. واعظ معروفي گفته بود که من آخرين منبري بودم. منبري هاي ديگر مي آمدند و هنر خودشان را براي گرياندن مردم اعمال مي کردند، هر کس مي آمد روي دست ديگري مي زد، بعد از منبر خود مي نشست تا هنر روضه خوان بعد از خود را ببيند. اين مراسم تا ظهر طول کشيد. ديدم هر کس هر هنري داشت به کار برد، اشک مردم را گرفت. فکر کردم که من چه کنم؟ همان جا اين قصه را جعل کردم رفتم قصه را گفتم از همه بالاتر زدم. عصر آن روز رفتم در مجلس ديگري که در چارسو بود، ديدم آن که قبل از من منبر رفته همين داستان را مي گويد. کم کم در کتاب ها هم نوشتند و چاپ هم کردند! اين موضوع که دستگاه حسين دستگاه جدايي است و از هر وسيله اي براي گرياندن مردم مي شود استفاده کرد، اين توهم و خيال و دروغ و غلط، يک عامل بزرگي براي جعل و تحريف شد!

اولا آمدن ما به اين شهر ابتدايي نبود. مردم اين شهر، نامه‌هاي فراوان نوشتند و آن نامه‌ها موجود است. پدر تو زياد، در سال‌هايي كه در اينجا حكومت كرده، نيكان مردم را كشته، بدان را بر نيكان مسلط كرده و انواع ظلم‌ها و اجحاف‌ها به مردم كرده است، از ما دعوت كردند كه عدالت را برقرار كنيم. ما براي برقراري عدالت آمده‌ايم. حكومت اموي براي اين كه تحريف معنوي كرده باشد، از اين نوع حرف‌ها زياد گفت. ولي تاريخ اسلام تحت تاثير اين تحريف واقع نشد. يك نفر مورخ و صاحب نظر در دنيا پيدا نمي‌شود كه بگويد حسين بن علي العياذباالله قيام نابجايي كرد، آمد كلمه مردم را تفريق كند، اتحاد را از بين ببرد.بنابر ايندشمن نتوانست در حادثه كربلا تحريفي ايجاد كند. با كمال تاسف در حادثه كربلا هر چه تحريف شده، از ناحيه دوستانبودهاست.

2- عامل دوم تمايل بشر به اسطوره سازي و افسانه سازي است

و اين در تمام تواريخ دنيا وجود دارد. در بشر، يك حس قهرمان پرستي موجود است كه در اثر آن درباره قهرمان‌هاي ملي و ديني افسانه مي‌سازند.(2) بهترين دليلش اينست كه مردم براي نوابغي مثل بوعلي سيناو شيخ بهايي چقدر افسانه جعل كرده‌اند! بوعلي سينا بدون شك نابغه بوده و قواي جسمي و روحي او يك جنبه فوق‌العادگي داشته است. ولي همين‌ها سبب شده مردم براي او افسانه بسازند مثلا مي‌گويند بوعلي سينا در سر يك فرسنگي، مردي را ديد و گفت اين مرد نان روغني، ناني كه چرب است مي‌خورد گفتند از كجا فهميدي كه نان مي‌خورد و نان او هم چرب است؟! گفت براي اين كه من پشه‌هايي را ديدم كه دور نان مي‌گردند فهميدم نانش چرب است كه پشه‌ دور آن پرواز مي‌كند! واضح است كه اين جريان افسانه است، آدمي كه پشه را از يك فرسنگي ببيند، چربي نان را از خود پشه‌ها زودتر مي‌بيند.مي‌گويند بوعلي سينا در مدتي كه دراصفهانتحصيل مي‌كرد، گفت من نيمه‌هاي شب كه براي مطالعه بر مي‌خيزم، صداي چكش مسگرهاي كاشان نمي‌گذارد مطالعه كنم. يك شب دستور دادند مسگرهاي كاشان چكش نزنند، آن شب را بوعلي گفت آرام خوابيدم و يا آرام مطالعه كردم. معلوم است كه اينها افسانه است.

اين چه غوغائيست، اين چه حرف شريعت خراب کني است؟! از هر وسيله اي استفاده کردن، براي گرياندن مردم در سوگ امام حسين جايز است؟ امام حسين شهيد شد که اسلام بالا برود "و اشهد انک قد اقمت اصلواة و آتيت الزکوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنکر و جاهدت في الله حق جهاده" امام حسين کشته شد که سنن اسلامي، مقررات اسلامي، قوانين اسلامي زنده شود نه اين که بهانه اي شود که پا روي سنن اسلامي بگذارند. امام حسين را ما به صورت (العياذ بالله) اسلام خراب کن در آورده ايم. امام حسيني که ما در خيال خودمان درست کرده ايم اسلام خراب کن است.

براي شيخ بهايي چقدر افسانه ساختند. اين افسانه سازي ها اختصاص به حادثه عاشورا ندارد. مردم درباره بوعلي هر چه مي‌گويند، بگويند به كجا ضرر مي‌زند؟ اما افرادي كه شخصيت آنها، شخصيت پيشوايي است، قول آنها، عمل آنها، قيام آنها، نهضت آنها سند و حجت است؛ نبايد در سخنانشان، در شخصيتشان، در تاريخچه‌شان تحريفي واقع شود.

درباره اميرالمومنين علي عليه‌السلام، ما شيعيان چقدر افسانه گفته‌ايم! در اين كه علي (ع) مرد خارق‌العاده‌اي بوده بحثي نيست، در شجاعت علي (ع) كسي شك ندارد. دوست و دشمن اعتراف كرده‌اند كه شجاعت علي (ع) شجاعت فوق افراد عادي بوده است. علي (ع) در هيچ ميدان جنگي، با هيچ پهلواني نبرد نكرد مگر اين كه آن پهلوان را به زمين زد اما مگر افسانه‌سازها و اسطوره‌ سازها به همين مقدار قناعت كردند؟! مثلا گفته‌اند علي (ع) در جنگ خيبر با مرحب خيبري روبرو شد. مرحب چقدر فوق‌العادگي داشت. مورخين هم نوشته‌اند كه علي در آنجا ضربتش را كه فرود آورد اين مرد را دو نيم كرد (نمي‌دانم كه اين دو نيم كامل بود يا نه). اين حرف‌ها و افسانه‌ها دين را خراب مي‌كنند.

حاجي نوري اين مرد بزرگ در كتاب لؤلؤ و مرجان، انتقاد كه مي‌كند مي‌گويد براي شجاعت ابوالفضل نوشته‌اند در جنگ صفين (كه اصلا شركت حضرت هم معلوم نيست، اگر شركت هم كرده يك بچه پانزده ساله بوده) مردي را به هوا انداخت، ديگري را انداخت، نفر بعدي را، تا هشتاد نفر؛ نفر هشتادم را كه انداخت، هنوز نفر اول به زمين نيامده بود! بعد اولي كه آمد دو نيمش كرد، دومي نيز همچنين تا نفر آخر!!!

لقب «سقا»، آب آور، قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود چون يک نوبت يا دو نوبت ديگر در شب هاي پيش ابوالفضل توانسته بود برود صف دشمن را بشکافد و براي اطفال اباعبدالله آب بياورد. اين جور نيست که سه شبانه روز آب نخورده باشند؛ نه، سه شبانه روز بود که ممنوع بودند ولي در اين خلال توانستند يکي دو بار آب تهيه کنند، از جمله در شب عاشورا تهيه کردند، حتي غسل کردند، بدن هاي خودشان را شست و شو دادند.

در حادثه كربلا يك قسمت از تحريفاتي كه صورت گرفته معلول حس اسطوره سازي است. اروپايي‌ها مي‌گويند در تاريخ مشرق زمين مبالغه‌ها و اغراق‌ها زياد است و راست هم مي‌گويند. مثلا آقاي دربندي در اسرار الشهاده نوشته است عدد لشكريان عمر سعد، سواره‌شان ششصد هزار نفر و همه اهل كوفه بودند! مگر كوفه چقدر بزرگ بود؟ كوفه يك شهر تازه سازي بود، هنوز سي ‌و پنج سال بيشتر از عمر آن نگذشته بود، چون كوفه را در زمان عمربن خطاب ساختند. كوفه هم به همين دليل مركز سپاهيان اسلام بود. اين شهر را عمر دستور داد در اينجا بسازند براي اين كه لشكريان اسلام در نزديكي ايران يك مركزي داشته باشند. در آن زمان معلوم نيست همه جمعيت كوفه آيا به هفتاد هزار نفر، هشتاد هزار نفر، صد هزار نفر مي‌رسيده يا نه. يك ميليون و ششصد هزار نفر سپاهي در آن روز جمع بشود و حسين بن علي هم سيصد هزار نفر آنها را بكشد، چنين مسئله اي با عقل سازگار نيست. از طريق حس اسطوره‌سازي، تحريف زيادي صورت گرفته است. ما نبايد يك سند مقدس را در اختيار افسانه سازها قرار بدهيم. آيا صحيح است در تاريخ و حادثه عاشورا، حادثه‌اي كه ما دستور داريم هر سال آن را به صورت يك مكتب، زنده بداريم اين همه افسانه وارد شود؟!

3- عامل سوم يک عامل خصوصي است.

اين دو عامل که عرض کردم يعني غرض ها و عداوت هاي دشمنان در تمام تواريخ دنيا هست. حس اسطوره سازي و افسانه سازي در تمام تاريخ هاي دنيا رخ داده است. ولي در خصوص حادثه عاشورا يک جريان و عامل بالخصوصي هست که سبب شده است در اين داستان، جعل واقع شود. پيشوايان دين از زمان پيغمبر اکرم و ائمه اطهار دستور اکيد و بليغ داده اند که بايد نام حسين بن علي زنده بماند، بايد مصيبت حسين بن علي هر سال تجديد شود. چرا؟ چرا ائمه دين اين همه به اين موضوع اهتمام داشتند و چرا براي زيارت حسين بن علي اين همه تاکيد و ترغيب شده است؟ ممکن است کسي بگويد براي اين که تسلي خاطري براي حضرت زهرا باشد!!

انسان وقتي که در تاريخ سير مي کند، مي بيند بر سر اين حادثه چه آورده اند! به خدا قسم حرف حاجي نوري حرف درستي است. مي گويد امروز اگر کسي بخواهد بر امام حسين بگريد، بر اين مصيبت ها بايد بگريد، بر اين تحريف ها و مسخ ها بايد بگريد، بر اين دروغ ها بايد بگريد.

آيا اين حرف مسخره نيست؟ بعد از 1400 سال هنوز حضرت زهرا احتياج به تسليت داشته باشد، در صورتي که به نص خود امام حسين عليه السلام و به حکم ضرورت دين، بعد از شهادت امام حسين، امام حسين و حضرت زهرا نزد يکديگرند. اين چه حرفيست؟! مگر حضرت زهرا بچه است، بعد از 1400 سال هنوز هم به سر خودش بزند، گريه کند و ما برويم به ايشان سر سلامتي بدهيم؟! اين حرف هاست که دين را خراب مي کند! حسين (ع) مکتب عملي اسلام را تاسيس کرد. حسين(ع) نمونه عملي قيام هاي اسلامي است. خواستند مکتب حسين زنده بماند، خواستند سالي يک بار حسين با آن نداهاي شيرين و عالي و حماسه انگيزش ظهور کند، فرياد کند: «الا ترون الي الحق لايعمل به و الباطل لايتنهاهي عنه ليرغب المومن الي في لقاءالله محقا.» خواستند "الموت اولي من رکوب العاري"، مرگ از زندگي ننگين بهتر است، براي هميشه زنده بماند. خواستند "لا اري الموت الا سعاده و الحيوة مع الظالمين الابرما" براي هميشه زنده بماند. زندگي با ستمکاران براي من خستگي آور است، مرگ در نظر من جز سعادت چيزي نيست. خواستند آن جمله هاي ديگر حسين "خط الموت علي ولد ادم محط القلاده علي جيدالفتات"، زنده بماند. "هيهات مناالذله" زنده بماند. مردي که مي آيد در مقابل سي هزار نفر مي ايستد در حالي که در نهايت شدت از ناحيه خود و خاندان خود گرفتار است و مرد وار که چنين مردي دنيا به خود نديده است مي‌فرمايد: "الاوان الدعي ابن الدعي قدر کزبين ثنتين بين السله و الذله هيهات مناالذله يابي الله منا و رسوله و حجور طابت و طهرت"، خواستند اينها زنده بماند. مکتب حسين(ع) زنده بماند، تربيت حسين زنده بماند، پرتويي از روح حسين در اين ملت دميده شود، و بر آن بتابد. فلسفه اش خيلي روشن است. نگذاريد حادثه عاشورا فراموش شود، حيات و زندگي شما و انسانيت و شرف شما به اين حادثه بستگي دارد. به اين وسيله مي توانيد اسلام را زنده نگهداريد. پس ترغيب کردند مجلس عزاي حسيني را زنده نگهداريد. عزاداري حسين بن علي واقعا فلسفه صحيحي دارد، فلسفه بسيار بسيار عالي هم دارد. هرچه ما در اين راه کوشش کنيم، به شرط اين که هدف اين کار را تشخيص دهيم، بجاست.

 اما متاسفانه يک عده اي اين را نشناختند، خيال کردند بدون اين که مردم را به مکتب حسين آشنا کنيم، به فلسفه قيام حسيني آشنا کنيم، مردم را عارف به مقام حسيني کنيم، همين قدر که مردمي آمدند و نشستند و نفهميده و ندانسته گريه اي کردند، کفاره گناهانست!

  گريه بر امام حسين عليه السلام با هر وسيله 

مرحوم حاجي نوري نکته اي را در کتاب لؤلؤ و مرجان ذکر کرده است و آن اين که عده اي گفتند موضوع امام حسين و گريه بر او، ثوابش آن قدر زياد است که از هر وسيله اي براي اين کار مي شود استفاده کرد. يک حرفي امروزي ها در مکتب "ماکياول" در آورده اند که مي گويند هدف، وسيله را مباح مي کند؛ هدفت خوب باشد، وسيله هرچه شد، شد! گفتند ما يک هدف مقدس و منزه داريم و آن اين است که گريستن بر امام حسين کار بسيار خوبي است و بايد گريست. به چه وسيله بگريانيم؟ به هر وسيله که شد! هدف که مقدس است، وسيله هرچه شد، شد. اگر تعزيه در آوريم، تعزيه هاي اهانت آور، درست است يا نه؟ گفتند اشک جاري مي شود يا نه؟ همين قدر که اشک جاري شود، اشکال ندارد! شيپور بزنيم، طبل بزنيم، معصيت کاري بکنيم، به بدن مرد، لباس زن بپوشانيم، عروسي قاسم درست کنيم، جعل کنيم، تحريف کنيم، در دستگاه امام حسين اين حرف ها مانعي ندارد. دستگاه امام حسين از دستگاه ديگران جداست، در اينجا دروغ گفتن بخشيده مي شود، جعل و تحريف کرديد، شبيه سازي کرديد، بخشيده مي شويد. هر گناهي که در مراسم انجام داديد، بخشيده مي شويد.

چون کتاب روضة الشهدا اولين کتاب به زبان فارسي است که نوشته شد، مرثيه خوانها که اغلب بي سواد بودند و به کتابهاي عربي مراجعه نمي کردند همين کتاب را مي گرفتند و در مجالس از رو مي خواندند. اين است که امروزه مجالس عزاداري امام حسين را روضه خواني مي گوييم. در زمان امام حسين و حضرت صادق و امام حسن عسکري که روضه خواني نمي گفتند و بعد در زمان سيد مرتضي و خواجه نصيرالدين طوسي هم روضه خواني نمي گفتند. از پانصد سال پيش به اين طرف اسمش روضه خواني شده، روضه خواني يعني خواندن کتاب روضة الشهدا، خواندن همان کتاب پر از دروغ. از وقتي که اين کتاب به دست مردم افتاد، کسي تاريخ واقعي امام حسين را مطالعه نکرد.

در ده، پانزده سال پيش که به اصفهان رفته بودم، در آنجا مرد بزرگي بود، مرحوم حاج شيخ محمد حسن نجف آبادي اعلي الله مقامه، خدمت ايشان رفتم و روضه اي را که تازه در جايي شنيده بودم و تا آن وقت نشنيده بودم، براي ايشان نقل کردم. آن روضه خوان که اتفاقا ترياکي هم بود، اين روضه را خواند و به قدري مردم را گرياند که حد نداشت. داستان پيرزني را نقل مي کرد که در زمان متوکل مي خواست به زيارت امام حسين برود و آن وقت جلوگيري مي کردند و دست ها را مي بريدند تا اين که قضيه را به آنجا رساند که اين زن را بردند و در دريا انداختند. در همان حال اين زن فرياد کرد يا ابوالفضل العباس، يا ابوالفضل العباس، هنگامي که داشت غرق مي شد سواري آمد و گفت رکاب اسب مرا بگير، رکابش را گرفت، گفت چرا دستت را دراز نمي کني؟ گفت من دست در بدن ندارم، که مردم خيلي گريه کردند. مرحوم حاج شيخ محمد حسن تاريخچه قضيه را اين طور نقل کرد. گفت يک روز در حدود بازار، حدود مدرسه صدر (قبل از ايشان بوده و ايشان از اشخاص معتبري نقل کردند) مجلس روضه اي بود که بزرگترين مجالس اصفهان بود و حتي مرحوم حاج ملا اسماعيل خواجويي که از علماي بزرگ اصفهان بود در آنجا شرکت مي کرد. واعظ معروفي گفته بود که من آخرين منبري بودم. منبري هاي ديگر مي‌آمدند و هنر خودشان را براي گرياندن مردم اعمال مي کردند، هر کس مي آمد روي دست ديگري مي زد، بعد از منبر خود مي نشست تا هنر روضه خوان بعد از خود را ببيند. اين مراسم تا ظهر طول کشيد. ديدم هر کس هر هنري داشت به کار برد، اشک مردم را گرفت. فکر کردم که من چه کنم؟ همان جا اين قصه را جعل کردم رفتم قصه را گفتم از همه بالاتر زدم. عصر آن روز رفتم در مجلس ديگري که در چارسو بود، ديدم آن که قبل از من منبر رفته همين داستان را مي گويد. کم کم در کتاب ها هم نوشتند و چاپ هم کردند! اين موضوع که دستگاه حسين دستگاه جدايي است و از هر وسيله اي براي گرياندن مردم مي شود استفاده کرد، اين توهم و خيال و دروغ و غلط، يک عامل بزرگي براي جعل و تحريف شد!

مرحوم حاجي نوري، اين مرد بزرگوار، استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمي که حتي بر حاج شيخ عباس ترجيح داشته است، به اعتراف خود حاج شيخ عباس و ديگران، مرد فوق العاده متبحر و با تقوايي است. ايشان اين مطلب را در کتاب خودشان طرح کردند، که اگر اين حرف درست باشد که هدف، وسيله را مباح مي کند، پس اساسا چيزي در دنيا باقي نمي ماند. من اين طور مي گويم: يکي از هدف هاي اسلامي ادخال سرور در قلب مومن است يعني انسان کاري کند که مومني خوشحال شود. من براي اين که مومني را خوشحال کنم، در حضور او غيبت مي‌کنم چون از غيبت خيلي خوشش مي آيد! اگر بگوييد مرتکب گناه مي شوي، مي گويم خير، هدفم مقدس است، من که غيبت مي کنم مي خواهم او را خوشحال کنم!

مثال ديگري مرحوم حاجي نوري ذکر مي کند که يک نفر مرد، زن بيگانه اي را مي بوسد. بوسيدن زن نامحرم حرام است. مي گوييم چرا اين کار را انجام دادي؟ مي گويد من ادخال سرور در قلب مومن کردم! در مورد زنا و شراب و لواط هم همين را مي توان گفت. اين چه غوغائيست، اين چه حرف شريعت خراب کني است؟! از هر وسيله اي استفاده کردن، براي گرياندن مردم در سوگ امام حسين جايز است؟ امام حسين شهيد شد که اسلام بالا برود "و اشهد انک قد اقمت الصلوة و آتيت الزکوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنکر و جاهدت في الله حق جهاده" امام حسين کشته شد که سنن اسلامي، مقررات اسلامي، قوانين اسلامي زنده شود نه اين که بهانه اي شود که پا روي سنن اسلامي بگذارند. امام حسين را ما به صورت (العياذ بالله) اسلام خراب کن در آورده ايم. امام حسيني که ما در خيال خودمان درست کرده ايم اسلام خراب کن است.

حاجي نوري در کتابش نوشته است يکي از طلاب نجف اهل يزد برايم نقل کرد در جواني سفري پياده از راه کوير به خراسان مي رفتم. در يکي از دهات نيشابور يک مسجدي بود و من چون جايي را نداشتم، در مسجد رفتم و پيشنماز مسجد آمد و نماز خواند و بعد منبر رفت. در اين بين با کمال تعجب ديدم فراش مسجد مقداري سنگ آورد و تحويل پيشنماز داد. وقتي روضه را شروع کرد، دستور داد چراغ ها را خاموش کردند. چراغ ها که خاموش شد، سنگ ها را به طرف مستمعين پرتاب کرد که صداي فرياد مردم بلند شد. چراغ ها که روشن شد ديدم سرهاي مردم شکسته و مجروح شده است و در حالي که اشکشان مي ريخت از مسجد بيرون رفتند. رفتم نزد پيشنماز و به او گفتم اين چه کاري بود که کردي؟! گفت من امتحان کردم که اين مردم با هيچ روضه اي گريه نمي کنند. چون گريه کردن براي امام حسين اجر زياد و ثواب زيادي دارد و من ديدم که راه گرياندن اينها منحصر است به اين که سنگ به کله شان بزنم، از اين راه اينها را مي گريانم!! چون هدف وسيله را مباح مي کند، هدف، گريه بر امام حسين است ولو اين که يک دامن سنگ به کله مردم بزند. پس اين يک عامل خصوصي در اين قضيه بوده که در اين جعل ها و تحريف ها دخالت داشته است.

حاجي نوري حکايت ديگري را نقل مي کند که تاثر آور است. مردي رفت نزد مرحوم صاحب مقامع[3]، گفت ديشب خواب وحشتناکي ديدم. پرسيد چه خوابي ديدي؟ گفت خواب ديدم با اين دندان هاي خودم گوشت هاي بدن امام حسين عليه اسلام را دارم مي کنَم! اين مرد عالم لرزيد، سرش را پايين انداخت، مدتي فکر کرد گفت شايد تو مرثيه خوان هستي، گفت بله. فرمود بعد از اين يا اساسا مرثيه خواني را ترک کن، و يا از کتاب هاي معتبر نقل کن. تو با اين دروغ هايت گوشت بدن امام حسين را با دندان هاي خودت مي کني! اين لطف خدا بود که در اين رويا به تو نشان بدهد.

انسان وقتي که در تاريخ سير مي کند، مي بيند بر سر اين حادثه چه آورده اند! به خدا قسم حرف حاجي نوري حرف درستي است. مي گويد امروز اگر کسي بخواهد بر امام حسين بگريد، بر اين مصيبت ها بايد بگريد، بر اين تحريف ها و مسخ ها بايد بگريد، بر اين دروغ ها بايد بگريد.

کتاب معروفي است به نام روضة الشهدا که نويسنده آن ملا حسين کاشفي است. اولين کتابي که در مرثيه به فارسي نوشته شده است، همين کتاب است که در پانصد سال پيش نوشته شده است. قبل از اين کتاب، مردم به منابع اصلي مراجعه مي کردند. شيخ مفيد رضوان الله عليه، کتاب متقن ارشاد را نوشته است. ما اگر به ارشاد شيخ مفيد خودمان مراجعه کنيم احتياج به جاي ديگر نداريم. از تواريخ اهل تسنن هم، طبري، ابن اثير، يعقوبي و ابن عساکر و خوارزمي نوشته اند. من نمي دانم اين بي انصاف چه کرده است. وقتي که من اين کتاب را خواندم ديدم حتي اسم ها جعلي است! يعني در اصحاب امام حسين اسم هايي را ذکر مي کند که اصلا وجود نداشته، در معرفي دشمن نام هايي را مي گويد که همه جعلي است. داستان ها را به شکل افسانه در آورده است.

چون کتاب روضة الشهدا اولين کتاب به زبان فارسي است که نوشته شد، مرثيه خوانها که اغلب بي سواد بودند و به کتابهاي عربي مراجعه نمي کردند همين کتاب را مي گرفتند و در مجالس از رو مي خواندند. اين است که امروزه مجالس عزاداري امام حسين را روضه خواني مي گوييم. در زمان امام حسين و حضرت صادق و امام حسن عسکري که روضه خواني نمي گفتند و بعد در زمان سيد مرتضي و خواجه نصيرالدين طوسي هم روضه خواني نمي گفتند. از پانصد سال پيش به اين طرف اسمش روضه خواني شده، روضه خواني يعني خواندن کتاب روضة الشهدا، خواندن همان کتاب پر از دروغ. از وقتي که اين کتاب به دست مردم افتاد، کسي تاريخ واقعي امام حسين را مطالعه نکرد.

در شصت هفتاد سال پيش مرحوم ملا آقاي دربندي پيدا شد. تمام حرف هاي روضة الشهدا را به اضافه چيزهاي ديگري پيدا کرد و همه را يک جا جمع کرد و کتابي نوشت به نام اسرار الشهاده، واقعا مطالب اين کتاب انسان را وادار مي کند به اسلام بگريد. حاجي نوري حکايت ديگري را نقل مي کند که تاثر آور است. مردي رفت نزد مرحوم صاحب مقامع[3]، گفت ديشب خواب وحشتناکي ديدم. پرسيد چه خوابي ديدي؟ گفت خواب ديدم با اين دندان هاي خودم گوشت هاي بدن امام حسين عليه اسلام را دارم مي کنَم! اين مرد عالم لرزيد، سرش را پايين انداخت، مدتي فکر کرد. گفت شايد تو مرثيه خوان هستي، گفت بله. فرمود بعد از اين يا اساسا مرثيه خواني را ترک کن، و يا از کتاب هاي معتبر نقل کن. تو با اين دروغ هايت گوشت بدن امام حسين را با دندان هاي خودت مي کني! اين لطف خدا بود که در اين رويا به تو نشان بدهد.

اگر کسي تاريخ عاشورا را بخواند مي بيند از زنده ترين و مستند ترين و از پرمنبع ترين تاريخ ها است.

مرحوم آخوند خراساني فرموده بود آنها که به دنبال روضه نشنيده مي روند، بروند روضه هاي راست را پيدا کنند که آنها را احدي نشنيده است، خطبه هايي که امام حسين (ع) در مکه و به طور کلي در حجاز، در کربلا، در بين راه خوانده، خطبه هايي که اصحابش خوانده اند، سوال و جواب هايي که با حضرت شده، نامه هايي که ميان ايشان و ديگران مبادله شده، نامه هايي که ميان خود دشمنان مبادله شده است، به علاوه اظهارات کساني که حاضر در واقعه عاشورا بوده اند، چه از دشمن و چه از دوستان و اين حادثه را نقل کرده اند، آنها را مطالعه کنند، دو، سه، چهار نفر از دوستان امام حسين بودند که اينها جان به سلامت بردند. از جمله، غلامي است به نام عقبة بن سمعان که از مکه همراه امام بود و وقايع نگار لشگر ابا عبدالله بوده است. در روز عاشورا گرفتار شد و چون گفت غلامم آزادش کردند.

مرد ديگري است به نام حميد بن مسلم که از وقايع نگارهاي لشکر عمر سعد بوده است. يکي از حاضرين واقعه، شخص امام زين العابدين عليه السلام است که همه قضايا را نقل کرده اند. نقطه ابهامي در تاريخ امام حسين وجود ندارد. متاسفانه حاجي نوري يک داستان جعلي و تحريفي درباره امام زين العابدين (ع) نقل مي کند که اشاره مي‌کنم: مي گويد در روز عاشورا وقتي که براي ابا عبدالله ياوري باقي نماند، حضرت براي خداحافظي به خيمه امام زين العابدين(ع) رفتند. حضرت امام زين العابدين(ع) فرمود: پدر جان کار شما و اين مردم به کجا کشيد (يعني تا آن وقت امام زين العابدين بي خبر بوده است). فرمود پسر جان به جنگ کشيد. امام زين العابدين فرمود حبيب بن مظاهر چه شد؟ فرمود قُتل. زهيربن قين چطور شد؟ قُتل. برير بن خضير چه طور شد؟ قُتل، هر کس از اصحاب را که اسم برد، فرمود کشته شد. بعد بني هاشم را پرسيد، قاسم بن حسن چه طور شد؟ قُتل. برادرم علي اکبر چه طور شد؟ قُتل. اين، جعل است، دروغ است. امام زين العابدين که العياذ بالله آن قدر مريض و بيهوش نبوده که نفهمد چه گذشته است. تاريخ مي نويسد حتي در همان حال، امام حرکت کرد. فرمود عمه عصاي مرا با يک شمشير بياور. يکي از کساني که حاضر در واقعه بوده و آن را نقل کرده است، شخص امام زين العابدين عليه السلام بوده است.

پس توبه کنيم، واقعا بايد توبه کنيم، به خاطر اين جنايت و خيانتي که نسبت به اباعبدالله الحسين عليه السلام و اصحاب و ياران و خاندانش مرتکب مي شويم، و همه افتخارات اين ها را از ميان مي بريم. توبه کنيم و بعد، از اين مکتب تربيتي استفاده کنيم.

 واقع شهادت حضرت عباس عليه السلام 

چه کم و کسري در زندگي عباس بن علي آن طور که مقاتل معتبر نوشته اند وجود دارد؟ اگر نبود براي ابوالفضل مگر همين يک افتخار، با ابوالفضل کسي قبلا کاري نداشت (غير از امام حسين با هيچ کس کاري نداشتند). امام حسين هم فرمود اينها فقط به من کار دارند و اگر مرا بکشند، به هيچ کس ديگري کار ندارند. وقتي که شمربن ذي الجوشن مي خواست از کوفه به طرف کربلا حرکت کند، يکي از حضاري که در آنجا بود، به ابن زياد اظهار کرد که بعضي از خويشاوندان مادري ما همراه حسين بن علي هستند، خواهش مي کنم امان نامه اي براي آن ها بنويس. ابن زياد هم نوشت. شمر هم در يک فاصله دور از قبيله اي بود که قبيله ام البنين با آن ها نسبت داشتند.

اين پيام را در عصر تاسوعا شخص او آورد. اين مرد پليد آمد کنار خيمه حسين بن علي عليه السلام فريادش را بلند کرد: "اين بنوا اختنا" خواهرزادگان ما کجا هستند؟ ابوالفضل عليه السلام در حضور اباعبدالله عليه السلام نشسته بود، برادرانش همه آنجا بودند، يک کلمه جواب ندادند تا امام فرمود: "اجيبوه و ان کان فاسقا" جوابش را بدهيد هر چند آدم فاسقي است. آقا که اجازه داد، جواب دادند. گفتند:" ما تقول"، چه مي گويي؟ گفت مژده اي براي شما آورده ام، شما آزاديد، اگر الان برويد، جان به سلامت مي بريد. گفتند خدا تو را لعنت کند. اميرمان را رها کنيم به موجب اين که ما تامين داريم؟! در شب عاشورا، اول کسي که اعلام ياري نسبت به ابا عبدالله کرد، برادر رشيدش ابوالفضل بود. بگذريم از آن مبالغات احمقانه اي که مي کنند ولي آنچه که در تاريخ مسلم است، ابوالفضل بسيار رشيد، شجاع، دلير، بلند قد و خوشرو و زيبا بود.

"و کان يدعي قمربني هاشم" او را ماه بني هاشم لقب داده بودند، اين ها حقيقت است، البته شجاعتش را از علي (ع) به ارث برده بود. داستان مادرش حقيقت است که علي (ع) به برادرش عقيل فرمود زني براي من انتخاب کن که "ولدتها الفحوله" يعني از شجاعان به دنيا آمده باشد. عقيل "ام البنين" را انتخاب مي کند و مي گويد اين همان زني است که تو مي خواهي. "لتلدلي فارسا شجاعا" دلم مي خواهد از آن زن فرزند شجاع و دليري به دنيا بيايد. تا اين مقدار حقيقت است.

آرزوي علي در ابوالفضل تحقق يافت. روز عاشورا مي شود، بنابر يکي از دو روايت ابوالفضل جلو مي آيد، عرض مي کند برادر جان به من هم اجازه بفرماييد، اين سينه من تنگ شده است، ديگر طاقت نمي آورم، مي‌خواهم هر چه زودتر جان خودم را فداي شما کنم. من نمي دانم روي چه مصلحتي امام جواب حضرت ابوالفضل را چنين داد، خود اباعبدالله بهتر مي دانست. فرمود برادرم حال که مي خواهي بروي، برو بلکه بتواني مقداري آب براي فرزندان من بياوري. لقب «سقا»، آب آور، قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود چون يک نوبت يا دو نوبت ديگر در شب هاي پيش ابوالفضل توانسته بود برود صف دشمن را بشکافد و براي اطفال اباعبدالله آب بياورد. اين جور نيست که سه شبانه روز آب نخورده باشند؛ نه، سه شبانه روز بود که ممنوع بودند ولي در اين خلال توانستند يکي دو بار آب تهيه کنند، از جمله در شب عاشورا تهيه کردند، حتي غسل کردند، بدن هاي خودشان را شست و شو دادند.

فرمود چشم. ببينيد چقدر منظره باشکوهي است، چقدر عظمت و شجاعت است، چقدر دلاوري و انسانيت است، چقدر شرف و معرفت است و چقدر فداکاري است؟! يک تنه خودش را به جمعيت مي زند، مجموع کساني که دور آب را گرفته بودند را چهار هزار نفر نوشته اند. وارد شريعه فرات شد، اسب را داخل آب برد، (اين را همه نوشته اند) اول، مشکي را که همراه دارد پر از آب مي کند، به دوش مي گيرد، تشنه است، هوا گرم است، جنگيده است، همان طور که سوار است و آب تا زير شکم اسب را فرا گرفته است، دست زير آب مي برد، مقداري آب با دو دستش تا نزديک لب هاي مقدسش مي آورد. آنهايي که از دور ناظر بوده اند، گفته اند که اندکي تامل کرد، بعد ديديم آب نخورده بيرون آمد، آب ها را روي آب ريخت. کسي ندانست که چرا ابوالفضل در آنجا آب نياشاميد؟! اما وقتي که بيرون آمد رجزي خواند که مخاطب اين رجز، خودش بود نه ديگران، از اين رجز فهميدند چرا آب نياشاميد.

يا نفس من بعدالحسين هوني

 

و بعده لاکنت ان

 

هذا حسين شارب المنوني

 

و تشربين بارد المعيني

 

هيهات ما هذا فعال ديني

 

و لا فعال صادق اليفر

 

اي نفس ابوالفضل، مي خواهم بعد از حسين زنده نماني، چند جرعه شربت مرگ مي نوشد، حسين در کنار جبهه‌ها با لب تشنه ايستاده باشد و تو آب بياشامي! پس مردانگي و شرف کجا رفت، پس مواسات و همدلي کجا رفت؟ مگر حسين امام تو نيست مگر تو ماموم او نيستي، مگر تو تابع او نيستي؟!

هذا حسين شارب المنوني

 

و تشربين باردالمعيني

 

 هيهات؛ هرگز دين و وفاي من به من اجازه نمي دهد. ابوالفضل مسير خود را در برگشتن عوض کرد. از داخل نخلستان ها آمد. قبلا از راه مستقيم آمده بود. چون مي دانست همراه خودش امانت گرانبهايي دارد راه خود را عوض کرد و تمام همتش اين بود که آب را به سلامت برساند چون امکان داشت تيري بيايد و به مشک بخورد و آب ها بريزد و نتواند به هدفش برسد. در همين حال بود که ديدند رجز ابوالفضل عوض شد. معلوم شد حادثه تازه اي پيش آمده است فرياد زد:

والله ان قطعتموا يميني       اني احامي ابدا عن ديني     و عن امام صادق اليقيني

به خدا قسم اگر دست راست مرا ببريد من دست از دامن حسين بر نمي دارم. طولي نکشيد، رجز عوض شد:

يا نفس لانخشي من الکفار   وابشري برحمه اجبار     قد قطعوا ببغيهم يساري

در اين رجز فهماند که دست چپش هم بريده شده است. نوشته اند با آن هنر و فراستي که داشت، به هر زحمت بود مشک آب را چرخاند و خودش را روي آن انداخت. من نمي گويم چه حادثه اي پيش آمد چون خيلي جانسوز است. اين را هم عرض کنم که ام البنين مادر حضرت ابوالفضل در حادثه کربلا زنده بود ولي در کربلا نبود، در مدينه بود. به او خبر دادند که در حادثه کربلا هر چهار پسر تو شهيد شدند. اين زن بزرگوار در قبرستان بقيع مي آمد و براي فرزندان خودش نوحه سرايي مي کرد. نوشته اند نوحه سرايي اين زن آن قدر دردناک بود که هر کس مي آمد گريه مي کرد، حتي مروان حکم که از دشمن ترين دشمنان بود. گاهي در نوحه سرايي خود، همه فرزندانش و گاهي ارشد فرزندانش را بالخصوص ياد مي کرد. ابوالفضل، هم از نظر سني و هم از نظر کمالات روحي و جسمي ارشد فرزندانش بود. من يکي از اين دو مرثيه اي را که از اين زن به خاطر دارم براي شما مي خوانم. اين مادر داغدار در آن مرثيه هاي جانسوز خودش (به طور کلي عرب ها مرثيه را خيلي جانسوز مي خوانند) اين جور مي خواند:

يا من راي العباس کرعلي جماهير النقد

 

و وراه من ابناء حيدر کل ليث ذي لبد

 

انبئت ان ابني اصيب براسه مقطوع يد

 

ويلي علي شبلي امال براسه ضرب العمد

 

لو کان سيفک في يديک لمادني منه احد

اي چشم ناظر، اي چشمي که در کربلا بودي و آن مناظر را مي ديدي، اي کسي که آن لحظه را تماشا کردي که شيربچه من ابوالفضل از جلو، شير بچگان ديگر من پشت سرش بر اين جماعت پست حمله برده بودند؛ براي من قضيه اي نقل کردند، نمي دانم راست است يا دروغ، گفته اند در وقتي که دست هاي بچه من بريده بود، عمود آهنين بر فرق فرزندان عزيز من وارد شد، آيا راست است؟! "ويلي علي شبلي امال براسه ضرب العمد" بعد مي‌گويد، ابوالفضل، فرزند عزيزم، من خودم مي دانم، اگر دست مي داشتي مردي در جهان نبود که با تو روبرو شود. اين که آن ها چنين جسارتي کردند براي اين بود که دست هاي تو از بدن بريده شده بود.

پي نوشت ها:

1- پس چون (بني اسراييل) پيمان شکستند آنان را لعنت کرديم و دلهاشان را سخت گردانيديم (که موعظه در آنها اثر نکرد) کلمات خدا را از جاي خود تغيير مي دادند و از بهره آن کلمات که به آنها داده شد (در تورات) نصيب بزرگي را از دست دادند. (مائده 13)

2- در شب هاي عيد غدير که آقاي دکتر شريعتي صحبت مي کردند، يک بحث بسيار عالي راجع به اين حس که در همه افراد بشر ميل به اسطوره سازي و افسانه سازي و قهرمان سازي و قهرمان پرستي آن هم به شکل خارق العاده و فوق العاده اي هست، کردند.

3-  مرحوم آقا محمد علي پسر مرحوم وحيد بهبهاني که هر دو مردان بزرگي بوده اند. بعد مرحوم آقا محمد علي به کرمانشاه رفت و خيلي هم نفوذ و اقتدار پيدا کرد.

 

 

به طور کلي تحريف بر دو قسمت است: 1- تحريف لفظي و قالبي  2- تحريف معنوي و روحي.

تاريخچه با عظمت کربلا که به دست ما افتاده، هم دچار تحريف لفظي و هم دچار تحريف معنوي شده است. يعني ما از خودمان ساز و برگ هايي بر پيکره اين تاريخ ساخته ايم که چهره با عظمت و نوراني آن را تاريک و ظلماني و قيافه زيباي آن را زشت کرده ايم. نمونه هايي را در اين زمينه در قسمت هاي قبل ذکر کرديم.

 تحريف معنوي 

متاسفانه اين حادثه تاريخي در دست ما تحريف معنوي پيدا کرده و تحريف معنوي از تحريف لفظي بسيار خطرناک تر است. آنچه که سبب شده اين حادثه بزرگ براي ما از اثر و خاصيت بيافتد، تحريفات معنوي است نه تحريفات لفظي. يعني اثر سوء تحريفات معنوي از تحريفات لفظي بيشتر است.

تحريف معنوي يعني چه؟ در يک جمله ممکن است ما از لفظ،  نه کم کنيم و نه زياد، ولي وقتي که مي خواهيم آن را توجيه و تفسير کنيم، طوري توجيه و تفسير کنيم که درست برخلاف و بر ضد معني واقعي اين جمله باشد. براي اين موضوع فقط يک مثال کوچک عرض مي کنم تا مطلب روشن شود. در روزي که مسجد مدينه را بنا مي‌کردند، عمار ياسر فوق العاده تلاش صادقانه مي کرد؛ نقل کرده اند (از نقل هاي مسلم است) که پيغمبر اکرم فرمود يا عمار "تقتلک الفئه الباغيه"؛ اي عمار تو را آن دسته اي مي کشند که سرکشند. (اشاره به آيه قرآن است که اگر دو دسته از مسلمانان با يکديگر جنگيدند و يک دسته سرکشي کرد، شما به نفع آن دسته ديگر عليه دسته سرکش وارد شويد و اصلاح کنيد.) اين جمله را که پيغمبر اکرم درباره عمار فرمود، شخصيت بزرگي به او داد. لهذا عمار که در صفين، در خدمت اميرالمومنين بود وزنه بزرگي در لشکر علي شمرده مي شد، حتي افراد ضعيف الايماني بودند که تا وقتي که عمار کشته نشده بود هنوز مطمئن نبودند که در رکاب حضرت علي جنگيدن، به حق است و کشتن معاويه و سپاهيان او جايز است. روزي که عمار به دست اصحاب معاويه در لشکر اميرالمومنين کشته شد، ناگهان فرياد از همه جا بلند شد که حديث پيغمبر صادق آمد. بهترين دليل براي اين که معاويه و يارانش بر باطل اند اين است که اين‌ها قاتل عمار هستند و پيغمبر اکرم در گذشته خبر داد: "يا عمار تقتلک الفئه الباغيه" که اشاره است به آيه: "و اين طائفتان من المومنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما علي الاخري فقاتلوا التي تبغي حتي تفي الي امرالله."

هرگز نمونه اي از يک مکتب عملي در دنيا پيدا نمي شود که نظير مکتب حسين بن علي عليه السلام باشد. اگر شما نمونه حسين بن علي را پيدا کرديد، آن وقت بگوييد چرا ما هر سال بايد ياد حسين بن علي را تجديد کنيم؟! نظير آنچه که در حسين بن علي در حادثه عاشورا، از ايمان کامل به جهان ديگر، از رضا و تسليم، از صبر، از مردانگي، از طمانينه نفس از ثبات و استقامت، از عزت و کرامت نفس، از آزاديخواهي و آزادي طلبي، از اين که در فکر انسان باشد، از اين که در خدمت انسان باشد، اگر در دنيا نمونه اي پيدا کرديد، آن وقت بگوييد چرا ما نام حسين بن علي را زنده کنيم؟

امروز مثل آفتاب روشن شد که لشکر معاويه، لشکر «باغي» يعني سرکش و ظالم و ستمگر است، و حق با لشکريان امام علي است. پس به نص قرآن بايد به نفع لشکريان علي و عليه لشکريان معاويه وارد جنگ شد. اين قضيه تزلزلي در لشکر معاويه ايجاد کرد. معاويه که هميشه با حيله و نيرنگ کار خود را پيش مي برد، اينجا دست به يک تحريف معنوي زد چون نمي شد انکار کرد و گفت پيغمبر درباره عمار چنين چيزي نگفته است زيرا اقلا صد نفر و شايد پانصد نفر در آنجا بودند که شهادت مي دادند که ما اين جمله را از پيغمبر شنيديم و يا از کسي شنيديم که او اين جمله را از پيغمبر شنيده بود. بنابراين، اين جمله پيغمبر درباره عمار قابل انکار نبود. معاويه در اينجا به يک تحريف معنوي دست زد. شامي‌ها اعتراض مي‌کردند که معاويه چه مي‌گويي؟ عمار را ما کشتيم. پيغمبر فرمود: "تقتلک الفئه الباغيه" گفت "اشتباه کرديد! چه طور؟ درست است که پيغمبر فرمود عمار را آن فئه سرکش، طائفه سرکش، لشکر سرکش مي کشند، ولي عمار را ما نکشتيم"! گفتند" لشکريان ما کشتند گفت نه! عمار را علي کشت چرا که او را به اينجا آورد و موجبات کشته شدنش را فراهم کرد!!"

عمروعاص دو پسر داشت، يکي مانند خودش دنيادار و دنيا پرست و ديگري نسبتا جوان مومن و با ايماني بود و با پدرش هماهنگي نمي کرد. اسم او عبدالله بود. در يک جلسه‌اي که عبدالله حاضر بود، همين مغلطه معنوي را به کار بردند. عبدالله گفت اين چه حرفي است که مي زنيد، اين چه مغلطه کاريست که مي کنيد؟! چون عمار در لشکر علي بود پس او را علي کشت؟ گفتند بله! گفت پس بنابراين حمزه سيدالشهدا را هم پيغمبر کشت، چون حمزه سيدالشهدا هم در لشکر پيغمبر بود و کشته شد. معاويه ناراحت و عصباني شد و به عمروعاص گفت چرا جلوي اين پسر بي ادبت را نمي گيري؟! اين را مي گويند تحريف معنوي.

اگر اشکي که ما براي او مي‌ريزيم، در مسير هماهنگي روح ما باشد، پرواز کوچکي است که روح ما با روح حسيني مي کند. اگر ذره اي از همت و غيرت او، ذره اي از حريت و ايمان او، ذره اي از تقواي و توحيد او در ما بتابد و چنين اشکي از چشم ما جاري شود، آن اشک بي نهايت قيمت دارد. اگر گفتند به اندازه بال مگس، باز هم يک دنيا ارزش دارد. باور کنيد!! اما نه اشکي که براي نفله شدن حسين باشد، بلکه اشکي که براي عظمت حسين باشد، براي شخصيت حسين باشد. اشکي که نشانه اي از هماهنگي با حسين بن علي و پيروي کردن از او باشد، يک بال مگسش هم يک دنيا ارزش دارد.

 چگونه حوادث و قضايا از طريق تحريف معنوي، تحريف مي‌شوند؟ 

حوادث و قضاياي تاريخي از يک طرف، و علل و انگيزه‌ها از طرف ديگر، منظور و هدف‌هايي دارند. تحريف يک حادثه تاريخي اينست که با علل و انگيزه‌ها، آن حادثه را به گونه‌اي غير از آنچه که بوده است بگوييم؛ يا هدف و منظور آن را به گونه‌اي غير از آنچه که بوده است تفسير کنيم .

مثال: شما به منزل يک شخصي که از مکه آمده است مي رويد. انگيزه شما اين است که چون زيارت کردن حاجي مستحب است لذا به ديدن او مي رويد. يک نفر مي گويد مي داني چرا فلان کس به خانه فلان کس رفت؟ ديگري مي‌گويد چرا رفت؟ مي‌گويد منظور او از رفتن به منزل فلاني اينست که دختر او را براي پسرش خواستگاري کند، موضوع مکه را بهانه کرده است. منظور شما را اين چنين تحريف مي کنند، اين را تحريف معنوي مي گويند.

حادثه تاريخي عاشورا از يک طرف علل و انگيزه هايي دارد و از طرف ديگر هدف‌ها و منظورهاي عالي. ما مسلمان‌ها، ما شيعيان حسين بن علي اين حادثه را تحريف کرده‌‌ايم همان طور که معاويه ابن ابوسفيان جمله پيغمبر درباره عمار را تحريف کرد. يعني حسين(ع) يک انگيزه‌اي داشت، ما چيز ديگري براي آن تراشيديم! اباعبدالله عليه السلام نهضتي فوق العاده با عظمت و مقدس کرده است. تمام شرايط تقدس يک نهضت، در نهضت اباعبدالله هست که نظيرش در دنيا وجود ندارد. آن شرايط چيست؟

 شرايط يک نهضت مقدس 

اولين شرط يک نهضت مقدس اينست که منظور و هدف آن نهضت، شخصي و فردي نباشد بلکه کلي، نوعي و انساني باشد. يک وقت کسي نهضت مي کند به خاطر شخص خودش و يک وقت کسي به خاطر اجتماع و انسانيت، حق و حقيقت، توحيد، عدالت و مساوات، نهضت مي‌کند نه به خاطر خودش. در واقع آن وقتي که او نهضت مي‌کند ديگر خودش به عنوان يک فرد نيست، اوست و همه انسان‌هاي ديگر. به همين جهت کساني که در دنيا، حرکاتشان، اعمالشان، نهضت‌هايشان به خاطر شخص خودشان نبوده است، و به خاطر بشريت و انسانيت بوده است، براي ايجاد  حق و عدالت و مساوات بوده است، به جهت توحيد و خداشناسي و ايمان بوده است، همه افراد بشر آنها را دوست دارند. همه مي گويند: حسين مني و انا من حسين. همان طور مي گوييم: حسين منا و نحن من حسين؛ چرا مي گوييم؟

چه طور روح بشر (مي تواند) اين مقدار شکست ناپذير باشد؟ سبحان الله. بشر به کجا مي رسد. روح بشر چقدر شکست ناپذير است که بدنش قطعه قطعه مي شود، جوانانش جلوي چشمش تکه تکه مي شوند، در منتهي درجه تشنه مي شود که حتي به آسمان نگاه مي کند، به نظرش تيره و تار است. خاندانش اسير مي شوند، هر چه دارد از دست داده است ولي يک چيز براي او باقي مانده و آن روحش است. هرگز روحش شکست نمي خورد. شما يک چنين صحنه نمايشي از فضائل انسانيت در غير کربلا نشان دهيد که به جاي کربلا از آن حادثه ياد کنيم.

زيرا حسين عليه السلام در حدود 1328 سال پيش (1355سال با محاسبه تاريخ جديد) براي ما و به خاطر ما و به خاطر همه انسان‌هاي عالم قيام کرد. قيامش، قيام مقدس و پاکي بود، از منظورهاي شخصي بيرون بود.

شرط دوم براي اين که قيامي مقدس باشد، اين است که آن قيام با يک بينش و درک و بصيرت قوي توام باشد. يعني يک وقت مردم اجتماعي، خودشان در غفلتند، بي خبرند، نمي فهمند، جاهلند؛ و يک فرد بصير، چيز فهم و با درک پيدا مي شود که درد اين مردم را صد درجه از خودشان بهتر مي فهمد. دواي اين مردم را از خود اين مردم بهتر مي فهمد. در وقتي که ديگران هيچ چيز را نمي فهمند و جاهلند، و هيچ چيز را درک نمي کنند و در ظاهر هم نمي‌بينند، يک فرد با بصيرت که به اصطلاح، آن چه را که مردم ديگر در آئينه نمي بينند او در خشت خام مي‌بيند، پيدا مي شود و قيام و نهضت مي کند.

بيست سال، سي سال، پنجاه سال مي گذرد تازه ملت بيدار مي شوند که فلان شخص که قيام و حرکت کرد و نهضت نمود، چه منظورهاي مقدسي داشت؛ پدران ما در بيست سال، سي سال، چهل سال، پنجاه سال پيش، ارزش اين را درک نمي کردند! مثلا مرحوم سيدجمال الدين اسد آبادي در حدود شصت، هفتاد سال پيش (فوت اين مرد در سال 1310 قمري بوده است، چهارده سال قبل از مشروطيت) قيام کرد و يک نهضت اسلامي در کشورهاي اسلامي به پا کرد؛ شما امروز که  تاريخ اين مرد را مي خوانيد، مي بينيد واقعا غريب و تنها بوده است، درد و درمان ملت مسلمان را احساس مي کرد ولي خود ملت نمي فهميدند، و او را مسخره مي کردند، و از او حمايت نمي کردند!!

حال که شصت، هفتاد سال گذشته است وقتي که زواياي تاريخ درست روشن مي شود، مي بينيم اين مرد چه چيزهايي را در آن روز مي فهميده که اساسا نود و نه درصد ملت ايران نمي فهميدند. لااقل آن دو نامه اي را که اين مرد بزرگ نوشته است ببينيد. يکي نامه اي که به مرحوم آيت الله ميرزاي شيرازي بزرگ (اعلي الله مقامه) نوشته است و ديگر نامه اي که به عموم علماي ايران به عنوان يک متحدالمال فرستاده است. يا نامه هايي را که اين مرد براي مرحوم حاج شيخ محمد تقي بجنوردي در مشهد و براي فلان عالم بزرگ در اصفهان، و براي فلان عالم بزرگ در شيراز فرستاده است، بخوانيد تا ببينيد اين مرد چقدر مي فهميده است، چقدر درک مي کرده است. چقدر خوب استعمار را مي شناخته است، و چقدر خوب درصدد بيدار کردن اين ملت بوده است (از اين مزخرفاتي که بعضي از ابزارهاي استعمار هنوز هم مي گويند بگذريد، ديگر اين حناها رنگ ندارد.) اين نهضت، مقدس است چون مردي در زماني پيدا مي شود که از پس ظواهر، حقايقي را مي بيند که مردم عصر خودش نمي فهمند و درک نمي کنند.

نهضت حسيني، چنين نهضتي است. امروز ما درست مي فهميم يزيد يعني چه؟ حکومت يزيد يعني چه؟ معاويه چه کرد، نقشه امويها چه بود؟ ولي اکثريت ملت مسلمان در آن روز درک نمي کردند، مخصوصا با نبودن وسايل اطلاعاتي که امروزه موجود هست. مردم مدينه درک نمي کردند، روزي فهميدند يزيد چه کسي است و خلافت يزيد يعني چه، که حسين بن علي کشته شده بود؛ بعد تکان خوردند که چرا حسين بن علي کشته شد؟! يک هيات از اکابر مردم مدينه را که در راسشان مردي به نام عبدالله ابن حنظله غسيل الملائکه بود، به شام فرستادند. وقتي فاصله ميان مدينه و شام را طي کردند و به دربار يزيد رفتند، تازه فهميدند قضيه از چه قرار است. وقتي  به مدينه برگشتند گفتند همين قدر ما به شما مي گوييم که در مدتي که در شام بوديم، مي گفتيم خدا نکند که از آسمان بر سر ما سنگ ببارد! گفتند چه خبر بود؟ گفتند ما با خليفه اي روبرو شديم که علنا شراب مي خورد، قمار مي کرد، سگ بازي و يوزبازي و ميمون بازي مي کرد. حتي با محارم خود هم زنا مي کرد!! عبدالله ابن حنظله غسيل الملائکه (هشت پسر داشت) به مردم مدينه گفت شما قيام کنيد يا نکنيد من قيام مي کنم ولو با اين هشت پسر خودم، همين طور هم شد، در قيام حرّه عليه يزيد هشت پسرش را قبل از خودش فرستاد و شهيد شدند و بعد خود اين مرد شهيد شد. عبدالله ابن حنظله غسيل الملائکه ، دو يا سه سال پيش از اين که اباعبدالله از مدينه خارج شود و در هنگام خروج بگويد: "و علي الاسلام سلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد" ؛ من ننگ مي دانم اگر يزيد خلافت اسلامي را به دست گيرد چه به سر اسلام مي آيد. کجا بود؟ آن روز نبود. بايد حسين کشته بشود، تا جهان اسلام تکان بخورد، تازه عبدالله بن حنظله غسيل الملائکه و صدها نفر ديگر مثل او در مدينه و کوفه و در جاهاي ديگر چشمشان باز شود و بگويند حسين عليه السلام حق داشت که چنين حرفي زد!

اگر گفتند اين عزا را احيا کنيد، زنده نگهداريد، براي اينست که اين نکته ها را بفهميم و دريابيم و عظمت حسين را درک کنيم؛ و اگر اشکي مي ريزيم از روي معرفت باشد. معرفت حسين ما را بالا مي برد. ما را انسان مي کند، ما را اهل حق و حقيقت مي کند، اهل عدالت مي کند، يک مسلمان واقعي مي کند، مکتب حسين مکتب انسان سازي است. نه مکتب گنهکار سازي. حسين سنگر عمل صالح است، نه سنگر گنهکاري. پس فلسفه اين که گفته اند عزاي حسين بن علي را زنده نگهداريد، اينست.

3-شرط سوم براي اين که نهضتي مقدس باشد اين است که تک باشد. يعني چه؟ يعني نوري باشد که در يک ظلمت کامل بدرخشد، ندايي باشد در ميان سکوت ها، حرکتي باشد در ميان سکون‌هاي مطلق. در يک شرايطي که خفقان به طور کامل حکمفرماست، مردم قدرت حرف زدن ندارند، تاريکي مطلق، ياس مطلق، نااميدي مطلق، سکوت مطلق، سکون مطلق است، يک مرتبه يک مرد پيدا مي شود و سکوت را مي شکند، سکون ها را از بين مي برد، حرکتي مي کند، نور مي شود و در ميان ظلمت مي درخشد. تازه ديگران پشت سرش راه مي افتند. آيا نهضت حسيني اين چنين بود يا نه؟

 علت قيام امام حسين عليه السلام 

امام حسين چنين نهضتي کرد. امام حسين در اين نهضت چه هدفي داشت؟ چرا ائمه اطهار اصرار داشتند که عزاي حسين عليه السلام زنده بماند؟ علت نهضت امام حسين عليه السلام چه بود؟ حسين بن علي، خود دليل نهضت را بيان کرده است:

"اني ماخرجت اشرا ولا بطرا ولا مفسدا ولا ظلما انما خرجت لطب الاصلاح في امه جدي"؛ در کمال صراحت مي‌گويد دنياي ما را فساد گرفته است، امت جدم فاسد شده اند، قيام کردم براي اصلاح. من يک مرد اصلاح طلبم "اريد ان امر بالمعروف و انهي عن المنکر و اسير بسيره جدي و ابي"؛ هدفي جز امر به معروف و نهي از منکر ندارم. امام حسين هدف نهضت خودش را روشن کرده است. "الا ترون الي الحق لايعمل به و الباطل لايتنيهي عنه ليرغب الا مومن في لقاء الله محقا." حسين عليه السلام مي گويد من نهضت کرده ام براي امر به معروف، براي اين که دين را زنده کنم، نهضت کرده ام براي اين که با مفاسد مبارزه کنم.

حال ببينيم هدف امام از نهضت چه بوده و ما آن هدف واقعي را مسخ کرديم. گفتيم فقط به خاطر اين است که تسلي خاطري براي حضرت زهرا سلام الله عليها باشد! با اين که ايشان در بهشت همراه فرزند بزرگوارشان هستند، دائما بي تابي مي کنند تا ما مردم بي سر و پا يک مقدار گريه کنيم تا تسلي خاطر پيدا کنند؟ آيا توهيني بالاتر از اين، براي حضرت زهرا پيدا مي کنيد؟ عده اي ديگر گفتند امام حسين در کربلا به دست يک عده مردم تجاوز کار، بي تقصير کشته شد، پس اين تاثر آور است! من هم قبول دارم امام حسين بي تقصير کشته شد، اما همين؟! يک آدم بي تقصير به دست يک عده مردم متجاوز کشته شد؟! روزي هزار نفر آدم بي تقصير به دست آدم هاي با تقصير کشته مي شوند. روزي هزار نفر آدم در دنيا نفله مي شوند و تاثر آور است اما آيا اين نفله شدن ها ارزش دارد که سال‌ها و قرن هاي متمادي، ده قرن، بيست قرن، سي قرن ادامه پيدا کند و ما بنشينيم و اظهار تاثر کنيم که حيف، حسين بن علي نفله شد، حسين بن علي خونش هدر رفت، حسين بن علي بي تقصير کشته شد، به دست افرادي متجاوز کشته شد!

اما چه کسي گفته حسين بن علي نفله شده است؟ خون حسين بن علي هدر رفت؟ اگر در دنيا کسي را پيدا کنيد که نگذاشت يک قطره از خونش هدر برود، حسين بن علي است. اگر در دنيا کسي را پيدا کنيد که نگذاشت يک ذره از شخصيتش هدر برود، حسين بن علي است. مردي که براي قطره قطره خونش آن چنان ارزش قائل شد که نمي‌توان آن را توصيف کرد. اگر ثروت هاي دنيا را که براي او مصرف مي شود تا قيامت حساب کنيم، براي هر قطره خونش ميلياردها تومان پول خرج شده است. آدمي که کشته شدنش سبب شد که نام او پايه کاخ ستمکاران را يک قرن، دو قرن، ده قرن و بيست قرن بلرزاند، اين آدم نفله شد؟ خونش هدر رفت؟! ما غصه بخوريم براي اين که حسين بن علي نفله شد؟ نه، تو نفله شدي بيچاره نادان. من و تو نفله هستيم، من و تو عمرمان هدر رفت. غصه براي خودت بخور. تو توهين به حسين بن علي مي کني که مي گويي نفله شد! حسين بن علي کسي است که:" ان لک درجه عندالله من تنالها الا بالشهاده" آيا حسين بن علي عليه السلام که آرزوي شهادت مي کرد، آرزوي نفله شدن را مي کرد؟ علت توصيه شدن به زنده نگهداشتن عزاي حسين بن علي؛ مقدس بودن آن قيام است. چون امام با قيامش مکتبي به وجود آورد که مي خواستند مکتبش زنده بماند. هرگز نمونه اي از يک مکتب عملي در دنيا پيدا نمي شود که نظير مکتب حسين بن علي عليه السلام باشد. اگر شما نمونه حسين بن علي را پيدا کرديد، آن وقت بگوييد چرا ما هر سال بايد ياد حسين بن علي را تجديد کنيم؟! نظير آنچه که در حسين بن علي در حادثه عاشورا، از ايمان کامل به جهان ديگر، از رضا و تسليم، از صبر، از مردانگي، از طمانينه نفس، از ثبات و استقامت، از عزت و کرامت نفس، از آزاديخواهي و آزادي طلبي، از اين که در فکر انسان باشد، از اين که در خدمت انسان باشد، اگر در دنيا نمونه اي پيدا کرديد، آن وقت بگوييد چرا ما نام حسين بن علي را زنده کنيم؟ (بديل و مثال ندارد) براي اين است که پرتوي از روح حسين بن علي بر روح ما و شما بتابد. اگر اشکي که ما براي او مي‌ريزيم، در مسير هماهنگي روح ما باشد، پرواز کوچکي است که روح ما با روح حسيني مي کند. اگر ذره اي از همت و غيرت او، ذره اي از حريت و ايمان او، ذره اي از تقواي و توحيد او در ما بتابد و چنين اشکي از چشم ما جاري شود، آن اشک بي نهايت قيمت دارد. اگر گفتند به اندازه بال مگس، باز هم يک دنيا ارزش دارد. باور کنيد!! اما نه اشکي که براي نفله شدن حسين باشد، بلکه اشکي که براي عظمت حسين باشد، براي شخصيت حسين باشد. اشکي که نشانه اي از هماهنگي با حسين بن علي و پيروي کردن از او باشد، يک بال مگسش هم يک دنيا ارزش دارد.

اين حرف ها را باور نکنيد که اهل بيت دائما بيرون مي دويدند، ابدا. دستور آقا بود که تا من زنده هستم شما در خيمه ها باشيد. حرف سستي از دهانتان بيرون نيايد که اجر شما زايل شود، مطمئن باشيد که عاقبت شما خير است، نجات پيدا مي کنيد، خداوند دشمنان شما را به زودي عذاب خواهد داد. آن ها اجازه نداشتند و بيرون هم نمي آمدند.

خواستند هميشه مردم، اين مکتب عملي را ببينند، مشاهده کنند که خاندان پيغمبر دليل بر صدق و گواه خود پيغمبر هستند. اگر بگويند فلان مسلمان در جنگي که مثلا در روم يا در ايران کرد، آن قدر شهامت و ايمان نشان داد؛ آن قدر دليل بر حقانيت پيغمبر نيست تا بگويند فرزند پيغمبر چنين کرد. چون هميشه خاندان يک نفر از هر کس ديگر سوء ظن و بدگمانيش به او بيشتر است ولي اين که خاندان پيغمبر را در نهايت صفا و ايمان مي بينيم، بهترين گواه بر صدق پيغمبر است. هيچ کس مانند علي، مومن به پيغمبر و فدايي پيغمبر نيست. اين خود، اول دليل بر صدق پيغمبر است. حسين جلوه مي کند. پيغمبر متجلي مي شود. آن چيزهايي که بشر هميشه به زبان مي آورد ولي در عمل او کمتر ديده مي شود، در وجود حسين ديده مي شود. چه طور روح بشر (مي تواند) اين مقدار شکست ناپذير باشد؟ سبحان الله. بشر به کجا مي رسد. روح بشر چقدر شکست ناپذير است که بدنش قطعه قطعه مي شود، جوانانش جلوي چشمش تکه تکه مي شوند، در منتهي درجه تشنه مي شود که حتي به آسمان نگاه مي کند، به نظرش تيره و تار است. خاندانش اسير مي شوند، هر چه دارد از دست داده است ولي يک چيز براي او باقي مانده و آن روحش است. هرگز روحش شکست نمي خورد شما يک چنين صحنه نمايشي از فضائل انسانيت در غير کربلا نشان دهيد که به جاي کربلا از آن حادثه ياد کنيم.

پس چنين حادثه اي را بايد زنده نگهداريم. حادثه اي که در آن يک جمعيت هفتاد و دو نفري از نظر روحي يک جمعيت سي هزار نفري را شکست دادند. چه طور شکست دادند؟ اولا با اين که اينها در اقليت بودند و کشته شدنشان قطعي بود، يک نفر از اين ها به دشمن ملحق نشد اما از آن سي هزار نفر به اين ها ملحق شدند. يکي از آنها، سردارشان حربن يزيد رياحي و سي نفر ديگر. اين دليل بر آن است که از نظر روحي اينها بردند و آنها باختند. لشکريان عمر سعد در کربلا از جنگ تن به تن پرهيز داشتند. اول حاضر شدند. چند نفر که با اصحاب حسين مبارزه کردند، آن قدر به آن ها نيروي روحي دادند که عمر سعد دستور داد جنگ تن به تن نکنند.

 به تصوير کشيدن عصر روز عاشورا 

وقتي که اباعبدالله به ميدان آمد در چه وقتي بود؟ عصر روز عاشورا است. تا ظهر هنوز عده اي از اصحاب بودند که نماز هم خواندند. از صبح تا عصر تلاش کرده و بدن هر يک از اصحابش را غالبا خودش آورده و در خيمه شهدا گذاشته است. خودش به بالين يارانش آمده، اهل بيتش را خود تسلي داده است. گذشته از همه اين ها، داغ هايي است که ديده است. آخرين کسي که به ميدان مي آيد خودش است. خيال کردند که در چنين شرايطي مي توانند با حسين مبارزه کنند. هر کسي که جلو آمد لحظه اي مهلتش نداد. فرياد عمر سعد بلند شد که مادرتان به عزايتان بنشيند، به مبارزه کي رفته ايد؟ "هذا ابن قتال العرب" اين پسر جنگنده عرب است، پسر علي بن ابي طالب است "والله نفس ابيه بين جنبيه" به خدا روح پدرش علي در کالبد اوست. به جنگ او نرويد.

اين علامت شکست بود يا نه؟ سي هزار نفر با مردي تنها و غريب، که آن همه مصيبت ديده، و زحمت کشيده، و تلاش کرده، هم تشنه است و هم گرسنه، جنگ تن به تن کردند و شکست مي خورند و عقب نشيني مي کنند. نه تنها در مقابل شمشير اباعبدالله شکست خوردند، که در برابر منطقش نيز شکست خوردند. اباعبدالله در روز عاشورا قبل از شروع جنگ دو سه بار خطابه خواندند. واقعا خود آن خطابه ها عجيب است! کساني که اهل سخن هستند مي دانند که ممکن نيست انسان در حال عادي بتواند سخن عالي بگويد که در حد اعلاي اوج باشد. روح بشر بايد به اهتزاز بيايد. مخصوصا اگر سخن از نوع مرثيه باشد، دل انسان بايد خيلي سوخته باشد، تا يک مرثيه خوب بگويد. اگر بخواهد غزل بگويد بايد سخت دچار احساسات عشقي باشد تا غزل خوبي بگويد. اگر بخواهد حماسه بگويد بايد سخت احساسات حماسي داشته باشد تا يک سخن حماسي بگويد. اين است که خطبه هاي اباعبدالله اثر گذار مي شوند؛ مخصوصا يکي از آن خطبه هايي که در روز عاشورا ايراد مي کند و از مفصل ترين خطبه هاست که امام براي خواندن آن از اسب پياده شد و براي اين که مي خواست که يک جاي مرتفع تري باشد تا صدايش بهتر برسد، بر بالاي شتر رفت و فرياد زد که "تبالک ايتها الجماعه و ترحاحين فصو حتمونا واجفين" و يکبار، دوبار، سه بار صحبت کرد. عمر سعد بر لشکريان خود ترسيد که مبادا نطق حسين اينها را تحت تاثير قرار دهد. نوبت بعد که اباعبدالله شروع به صحبت کرد، از آنجا که روحشان شکست خورده بود، عمر سعد دستور داد فرياد کنيد و بدهانتان بزنيد که صداي حسين را کسي نشنود. آيا اين علامت شکست نيست؟ آيا اين علامت پيروزي حسين نيست؟ بشر اگر با ايمان باشد، موحد باشد، اگر با خدا پيوند داشته باشد، اگر به آن دنيا ايمان داشته باشد، اگر داراي نفس مطمئنه باشد، يک تنه بيست هزار، سي هزار نفر را از نظر روحي شکست مي دهد. آيا اين براي ما نبايد درس باشد؟ نمونه اين ها را کجا پيدا مي کنيد؟ چه کسي را در دنيا پيدا مي کنيد که در شرايطي مثل شرايط حسين بن علي قرار بگيرد و دو کلمه از آن خطابه او را بتواند بخواند؟ دو کلمه از خطابه زينب سلام الله عليها را در دروازه کوفه بخواند؟

اگر گفتند اين عزا را احيا کنيد، زنده نگهداريد، براي اينست که اين نکته ها را بفهميم و دريابيم و عظمت حسين را درک کنيم؛ و اگر اشکي مي ريزيم از روي معرفت باشد. معرفت حسين ما را بالا مي برد. ما را انسان مي کند، ما را اهل حق و حقيقت مي کند، اهل عدالت مي کند، يک مسلمان واقعي مي کند، مکتب حسين مکتب انسان سازي است. نه مکتب گنهکار سازي. حسين سنگر عمل صالح است، نه سنگر گنهکاري. پس فلسفه اين که گفته اند عزاي حسين بن علي را زنده نگهداريد، اينست.

نوشته اند در صبح روز عاشورا همين که نماز صبح را با اصحابش خواند، برگشت و به اصحابش فرمود: اصحاب من آماده باشيد. مردن جز پلي که شما را از دنيايي به دنياي ديگر عبور مي دهد، نيست. از يک دنياي بسيار سخت به يک دنياي بسيار عالي و شريف و لطيف عبور مي دهد. اين سخنش بود، اما عملش را ببينيد. اين سخن را کساني که وقايع نگار بوده اند، گفته اند. حتي حميدبن مسلم که وقايع نگار عمرسعد است، اين قضيه را گفته است. مي گويد من از حسين بن علي تعجب مي کنم که هر چه شهادتش لحظه به لحظه نزديک تر و کار بر او سختتر مي‌شد، چهره اش بر افروخته تر مي گرديد. مثل آدمي که به وصل نزديک مي شود. حتي مي گويد در آن لحظات آخر رفتم سراغ حسين بن علي عليه السلام، هنگامي که سر مقدسش را آن لعين ازل و ابد از بدن جدا کرده بود. چشمم که به حسين افتاد، آن بشاشيت و روشني چهره اش، آن چنان مرا گرفت که مردنش را فراموش کردم. "لقد شغلني نور وجهه عن الفکره في قتله".

 نوشته اند ابا عبدالله در حملات خود، نقطه اي را در ميدان، مرکز قرار داده بود و مخصوصا نقطه اي را انتخاب کرده بود که نزديک خيام حرم باشد. به دو منظور: يکي اين که مي دانست دشمنان چقدر نامرد و غير انسانند و اين مقدار حميت ندارند که لااقل بگويند ما با حسين طرف هستيم، پس متعرض خيمه ها نشويم. مي خواست که تا جان در بدن دارد، تا اين رگ گردنش مي جنبد، کسي متعرض خيام حرمش نشود. منظور ديگر اين که مي خواست تا زنده است اهل بيتش بدانند که او زنده است. نقطه اي را مرکز قرار داده بود که صداي حضرت به آن ها مي رسيد. وقتي که برمي گشت و در آن نقطه مي ايستاد، فرياد مي کرد: "لا حول ولا قوه الابالله العلي العظيم". وقتي که فرياد حسين عليه السلام بلند مي شد اهل بيت سکونت خاطري پيدا مي کردند. امام به اهل بيت فرموده بود تا من زنده هستم از خيمه ها بيرون نياييد. اين حرف ها را باور نکنيد که اهل بيت دائما بيرون مي دويدند، ابدا؛ دستور آقا بود که تا من زنده هستم شما در خيمه ها باشيد. حرف سستي از دهانتان بيرون نيايد که اجر شما زايل شود، مطمئن باشيد که عاقبت شما خير است، نجات پيدا مي کنيد، خداوند دشمنان شما را به زودي عذاب خواهد داد. آن ها اجازه نداشتند و بيرون هم نمي آمدند.

اهل بيت امام هنوز انتظار آمدن او را داشتند. در آن زمان اسب هاي عربي را براي ميدان جنگ تربيت مي کردند، چون اسب حيوان تربيت پذيري است. وقتي که صاحب آن کشته مي شد، عکس العمل هاي خاصي از خود نشان مي داد. اهل بيت اباعبدالله، در داخل خيمه بودند، منتظر بودند تا شايد يک بار ديگر جمال آقا را زيارت کنند، يک مرتبه صداي اسب اباعبدالله بلند شد اهل بيت به در خيمه آمدند خيال کردند آقا آمده است، يک وقت ديدند اسب آمده در حالي که زين آن واژگون است. اينجا بود که اولاد و خاندان اباعبدالله، فرياد واحسينا وامحمدا را بلند کردند و دور اسب را گرفتند (نوحه سرايي طبيعت بشر است، انسان وقتي درد دل خود را مي گويد به صورت نوحه سرايي مي گويد. آسمان را مخاطب قرار مي دهد، حيواني را مخاطب قرار مي دهد، انسان ديگري را مخاطب قرار مي‌دهد). هر يک از افراد خاندان اباعبدالله به نحوي نوحه سرايي کردند. آقا به آن ها فرموده بود تا من زنده هستم حق گريه کردن نداريد، من که مُردم، نوحه سرائي کنيد. در همان حال شروع به گريستن کردند. نوشته اند حسين بن علي عليه السلام دختري دارد به نام سکينه خاتون که خيلي هم اين دختر را دوست مي داشت. بعد هم يک زن اديبه عالمه اي شد و زني بود که همه علما و ادبا براي او اهميت و احترام قائل بودند. اباعبدالله خيلي اين طفل را دوست مي داشت. او هم به آقا فوق العاده علاقه مند بود، نوشته اند اين بچه به صورت نوحه سرايي جمله هايي گفت که دل هاي همه را سوزاند.

به حالت نوحه سرائي، اسب را مخاطب قرار داد که:" يا جواد ابي هل سبي ان قتل عطشانا"؛ اي اسب پدرم، پدر من وقتي که رفت تشنه بود، آيا او را سيراب کردند يا با لب تشنه شهيد کردند؟ "هل سبي ابي ان قتل عطشانا"؛ اين در چه وقت بود؟ در وقتي که ابا عبدالله از روي اسب به روي زمين افتاده بود.

 

در قسمت‌هاي پيشين مقالات تحريفات واقعه عاشورا به اين مباحث پرداختيم:

1-معناي تحريف و انواع آن .

2-ذکر برخي از تحريفاتي که در خصوص واقعه تاريخي عاشورا صورت گرفته است .

3-عوامل تحريف، اسباب و موجباتي که منجر به تحريف مي شوند به طور عام و عوامل خاصي که در اين حادثه تاريخي دخالت داشته اند.

و در اين قسمت از مقاله به مسئله مهمي مي پردازيم که بسيار حائز اهميت مي باشد:

4-وظيفه مردم و علما در برابر اين تحريف ها.

به طور قطع و يقين در اين حادثه بسيار بزرگ تاريخي تدريجا تحريفاتي در طول زمان پيدا شده است. و بدون شک در اينجا وظيفه اي هست که بايد با اين تحريفات مبارزه کرد بلکه به تعبير بهتر، اگر بخواهيم از خودمان ستايش کنيم و تعبير احترام آميزي درباره خودمان به کار ببريم، بايد بگوييم که نسل  ما رسالتي براي مبارزه با اين تحريفات دارد.

در اين عصر ما وظيفه سنگيني داريم، با حادثه تحريف شده که نمي شود به مردم خدمت کرد. ما و شما بزرگترين وظيفه اي که داريم اين است که ببينيم چه تحريف‌هايي در تاريخ ما شده است. بررسي نماييم که در تاريخ ما، که سند اخلاقي و سند تربيت اجتماعي ما است و بايد از آن‌ها درس بياموزيم، مانند حادثه تاريخي عاشورا، چه تحريفاتي رخ داده است؟ بايد اين تحريفات شناسايي و با آن‌ها مبارزه شود.

 در تحريفات عاشورا مسئول کيست؟ 

ولي قبل از آن که اين وظيفه و اين رسالت را چه براي علما (به تعبير ديگر خواص) و چه براي توده مردم (به تعبير ديگر عوام) عرض کنم، مقدمتا ذکر دو مطلب لازم است .

1-با دقت نظر در گذشته در يابيم که مسئول اين تحريفات چه کساني هستند. آيا خواص و علما مسوول اين تحريفاتند يا توده و عوام الناس؟ اين که امروز وظيفه چيست و وظيفه کيست، يک مطلب است، و در گذشته مقصر و مسوول که بوده است، مطلب ديگري است. معمولا در اين گونه قضايا علما به گردن عوام مي اندازند و عوام به گردن علما. علما مي گويند تقصير عوام الناس است، تقصير جهالت اين مردم است. به قدري مردم جاهل و نادان و نالايق و ناشايسته اند که شايسته دريافت حقايق نيستند! من از مرحوم آيت الله صدر اعلي الله مقامه شنيدم که تاج نيشابوري در منبر حرف‌هاي مفت مي گفت، کسي به او اعتراض کرد که اين حرف‌ها چيست، در اين اجتماعات چرا دو کلمه حرف حساب نمي زني؟ گفت مردم لايق نيستند! بعد هم با يک دليلي به اصطلاح ثابت کرد.

مردم عوام، يعني توده مردم، منطقي در برابر خواص دارند و اين منطق را اغلب به کار مي برند. مي گويند: ماهي از سر گنده گردد ني ز دم. علما به منزله سر ماهي هستند و ما دم ماهي. ولي حقيقت اين است که در اين تقصير و در اين مسووليت هم خواص مسوولند و هم عوام. اين را بدانيد که عامه مردم و توده مردم هم در اين مسايل شريکند. در اين جور مسايل اين توده مردم هستند که حقايق کشي مي کنند و خرافات را اشاعه مي دهند.

حديث معروفي است که شخصي از امام صادق عليه السلام در ذيل آيه شريفه "و منهم امييون لايعلمون الکتاب الاماني" سوال مي کند (خدا از عوام يهود در آنجا انتقاد مي کند، با اين که خدا عوام را بي سواد، امي، درس ناخوانده معرفي مي کند، در عين حال از همين عوام در قرآن انتقاد مي کند و اينها را مسوول مي شناسد.) که آقا علماي يهود مسوول بوده اند درست، عوام چه مسووليتي دارند؟ اين ها عوام بودنشان عذرشان است! (حديث، مفصل است) امام فرمود اين جور نيست، مسائلي هست که احتياج به درس خواندن دارد، فقط درس خوانده ها آن را درک مي کنند، درس ناخوانده ها درک نمي کنند.

با دقت نظر در گذشته دريابيم که مسئول اين تحريفات چه کساني هستند. آيا خواص و علما مسوول اين تحريفاتند يا توده و عوام الناس؟ اين که امروز وظيفه چيست و وظيفه کيست، يک مطلب است، و در گذشته مقصر و مسوول که بوده است، مطلب ديگري است. معمولا در اين گونه قضايا علما به گردن عوام مي اندازند و عوام به گردن علما. علما مي گويند تقصير عوام الناس است، تقصير جهالت اين مردم است. به قدري مردم جاهل و نادان و نالايق و ناشايسته اند که شايسته دريافت حقايق نيستند!

در اينجا مي توان گفت عوام مسئول نيستند چون درس خوانده نيستند. گو اين که گاهي عوام مسئوليتشان اين است که چرا درس نمي خوانند؟ اين هم يک منطقي است. اما بعضي از مسايل هست که بشر به فطرت سليم، آن ها را درک مي کند که ديگر مدرسه و کتاب و معلم نمي خواهد، بلکه سلامت عقل کافي است. سپس امام مثال زد. فرمود: عالمي مردم را به زهد و تقوا دعوت مي کند، ولي در عين حال برخلاف زهد و تقوا عمل مي کند! توبه فرما باشد، اما توبه فرمايان خود، توبه کمتر کنند و مردم عوام هم اين ها را مي بينند که مي گويند و بر ضد گفته خودشان عمل مي کنند! امام فرمود آيا بايد درس خوانده و معلم ديده باشد و کلاس طي کرده باشد تا بفهمد که چنين آدمي لايق پيروي نيست؟ عوام اين ها را به چشم خودشان مي ديدند (قوم يهود) و به عقل خودشان درک مي کردند که از چنين کساني نبايد پيروي کرد معذلک پيروي مي کردند، پس مسوولند.

بر اساس روايت پيغمبر اکرم صلوات الله عليه که "انما الاعمال بالنيات لکل امرء ما نضي"؛ عمل، به نيت بستگي دارد. اگر انسان کاري انجام دهد چه خوب و چه بد، اما آن کار بدون قصد و نيت انجام شده باشد، اگر بد است مسوول نيستيد و اگر خوب است پاداش نداريد. عمل خوب بدون قصد و نيت هيچ اثري ندارد که متاسفانه در جريان عاشورا اين مسئله بسيار تحريف شده است که اگر کسي در دستگاه امام حسين بدون نيتي کاري انجام دهد مستحق پاداش مي شود. و يا گناهانش آمرزيده مي شود. در حالي که گناهان انسان را فقط توبه پاک مي کند. "ان الحسنات يذهبن السيئات"؛ کار نيک است که اثر کار بد را مي برد. اما کار بدون اختيار اين چنين نيست. و ما متاسفانه از همين فطرت خدادادي خود هرگز استفاده نمي کنيم.

در بعضي از کتاب ها نوشته اند يک نفر دزد که راه را بر مردم مي گرفت و آن ها را مي کشت، يک روز اطلاع پيدا کرد که قافله زواري در راه کربلا است. آمد سر گردنه اي کمين کرد براي اين که راه را بر زوار امام حسين ببندد و مالشان را بدزدد و اگر لازم شد آن ها را بکشد. منتظر بود تا قافله برسد که ناگهان کنار راه خوابش برد، قافله آمد، رد شد و او بيدار نشد. در همين حال صحنه قيامت را خواب ديد که او را به جهنم مي برند. چرا به جهنم مي برند؟ چون کوچکترين عمل صالح در نامه عملش نيست، هر چه هست گناه است، هر چه هست جنايت است. او را تا لبه پرتگاه جهنم بردند ولي جهنم او را نپذيرفت و برگشت! چرا نپذيرفت؟ چون اين مرد سر راهي خوابيده بود که در آن جا قافله زوار امام حسين عليه السلام عبور مي کرد و گرد زوار بر تن و لباس او نشسته بود، بدون اين که خودش قصدي داشته باشد، بلکه قصد کشتن اين زوار را داشته است، قصد بردن مال اين ها را داشته است، ولي عليرغم گفته پيغمبر که "انما الاعمال بالنيات لکل امرء ما نضي"، اين عمل بدون اختيار، تمام گناهانش را محو کرد که "فان النار ليس تمس جسما عليه غبار زوار الحسين"؛ از جنبه شعري خيلي خوب است اما از جنبه مکتب امام حسين عليه السلام اصلا صحيح نيست.

2-مطلب دومي خطراتي است که در اين تحريفات وجود دارد. انواع تحريف ها در واقعه تاريخي عاشورا را به دست آورديم، عوامل تحريف را هم شناختيم. ممکن است کسي بگويد مگر تحريف چه عيبي دارد؟ چه ضرري دارد؟ چه خطري دارد؟ بايد در پاسخ گفت خطر تحريف فوق العاده زياد است. تحريف ضربه غيرمستقيمي است که از ضربه مستقيم کاري‌تر است. يک کتاب که تحريف مي شود (چه تحريف لفظي، چه تحريف معنوي) اگر کتاب هدايت باشد، تبديل به کتاب ضلالت مي شود؛ اگر کتاب سعادت باشد، تبديل به کتاب شقاوت مي شود. اساسا تحريف حقيقت را به کلي عوض مي کند. نه تنها بدون خاصيت مي کند بلکه اثر معکوس مي بخشد.

هر چيزي آفتي متناسب با خودش دارد. پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله مي فرمايد: "آفة الدين ثلاثة؛ فقيه فاجر، امام جائر، مجتهد جاهل"؛  سه چيز آفت دين است:

1-دانشمند بد عمل، فاسق و فاجر،

2-زعيم و پيشواي ستمکار،

3-مقدس نادان.

پيغمبر اکرم اين‌ها را به عنوان آفت هاي دين مي شمرد. همان طور که جمادات، نباتات و حيوانات آفت‌هاي مخصوص به خود دارند، بدن انسان هم آفت هاي مخصوص به خود دارد، دين، آيين و مسلک هم آفت مخصوص به خود دارند. تحريف، که به وسيله دو صنف از آن سه صنفي که پيغمبر اکرم فرمود (فقيه فاجر- عالم بد عمل و فاسق و مقدس نادان) ايجاد مي شود، آفت دين است و دين را مي خورد. تحريف، دين را از بين مي برد.

علي عليه السلام، شخصيتي به اين عظمت، در نظر بعضي از ما مردم يک شخصيت تحريف شده عجيبي است. بعضي از مردم علي را فقط و فقط به پهلواني مي شناسند و بس! گاهي به وسيله اشخاص بسيار مغرض عکس‌هايي از علي(ع) منتشر مي شود که شمشيري مانند زبان مار که دو زبانه دارد در دست اوست و بازوها و قيافه اي براي ايشان درست مي کنند و نقاشي مي کنند که معلوم نيست از کجا به دست آورده اند. اصلا عکس و مجسمه علي و پيغمبر قطعا در دنيا نبوده است. يک قيافه هاي عجيبي که انسان باور نمي کند اين همان علي عادل است، اين همان علي‌اي است که شب ها از خوف خدا مي گريسته است. چون سيماي يک عابد و مجتهد، سيماي کسي که شب ها استغفار مي کرده است، سيماي يک حکيم و قاضي و اديب، سيمايي متين و قابل توجه است.

ممکن است کسي بگويد مگر تحريف چه عيبي دارد؟ چه ضرري دارد؟ چه خطري دارد؟ بايد در پاسخ گفت خطر تحريف فوق العاده زياد است، تحريف ضربه غيرمستقيمي است که از ضربه مستقيم کاري‌تر است. يک کتاب که تحريف مي شود (چه تحريف لفظي، چه تحريف معنوي) اگر کتاب هدايت باشد، تبديل به کتاب ضلالت مي شود؛ اگر کتاب سعادت باشد، تبديل به کتاب شقاوت مي شود. اساسا تحريف حقيقت را به کلي عوض مي کند. نه تنها بدون خاصيت مي کند بلکه اثر معکوس مي بخشد.

  تحريف در مورد امام سجاد عليه السلام 

تحريف ديگري که مخصوص ما ايراني ها است اين است که به امام چهارم عليه السلام مي گوييم امام زين العابدين بيمار! غير از زبان فارسي در جاي ديگر اين کلمه بيمار را به دنبال اسم امام زين العابدين نمي بينيم. در زبان عربي چنين کلمه اي نيست. ايشان القاب زيادي دارند، السجاد و ذوالثفنات، از القاب ايشان است. آيا شما در دنيا کتابي پيدا مي کنيد که لقبي به زبان عربي به امام داده باشند که مفهوم بيمار را برساند؟! امام زين العابدين تنها در ايام حادثه عاشورا (بگويم تقدير الهي بود براي اين که بايد اين امام زنده مي ماند و نسل امام حسين از اين طريق محفوظ مي ماند) بيمار بودند و همان بيماري سبب نجات ايشان شد. چند بار تصميم گرفتند امام را بکشند اما چون بيماري ايشان شديد بود، گفتند: چرا او را بکشيم؟ او دارد مي ميرد. در دنيا چه کسي هست که در عمرش بيمار نشده باشد؟ در غير اين چند روز ببينيد؟ آيا يک جا نوشته اند که امام زين العابدين بيمار بود؟! ولي ما امام زين‌العابدين را به صورت يک بيمار مريض زرد رنگ تب داري که هميشه عصا به دستش است و کمر خم کرده و راه مي رود و آه مي کشد، ترسيم کرده ايم!!

همين دروغ، همين تحريم سبب شده است که بسياري از اشخاص آه بکشند، ناله بکنند، خودشان را به موش مردگي بزنند تا مردم آن‌ها را احترام کنند و بگويند آقا را ببينيد درست مانند امام زين العابدين بيمار است، اين تحريف است. امام زين العابدين(ع) با امام حسين(ع) هيچ فرقي نداشته است. با امام باقر(ع) و امام صادق (ع)از نظر مزاج و بنيه هيچ فرقي نداشت. امام بعد از حادثه کربلا چهل سال زنده بودند. مانند همه سالم بودند، چرا بگوييم امام زين العابدين بيمار؟!

پس اجمالا دانستيم که خطر تحريف چقدر زياد است. تحريف ضربه غيرمستقيم است، از پشت خنجر زدن است. نسل يهوديان در جهان قهرمان تحريفند. هيچ کس به اندازه اين‌ها در تاريخ جهان تحريف، نکرده است، و به همين دليل هيچ کس به اندازه اين‌ها به بشريت ضربه نزده است، و حقايق را قلب و بدعت‌ها ايجاد نکرده است.

 رسالت و وظيفه ما 

در اين عصر ما وظيفه سنگيني داريم، با حادثه تحريف شده که نمي شود به مردم خدمت کرد. ما و شما بزرگترين وظيفه اي که داريم اين است که ببينيم چه تحريف‌هايي در تاريخ ما شده است، چه تحريف‌هايي در نقاشي شخصيت‌ها و بزرگان ما شده است؟! چه تحريف‌هايي در قرآن شده است. البته تحريف در قرآن به صورت تحريف لفظي نيست، يعني در قرآن نه يک کلمه کم شده و نه زياد شده است، بلکه تحريف در قرآن به صورت تحريف معنوي است که خطر تحريف معنوي کمتر از خطر تحريف لفظي نيست. تحريف معنوي قرآن يعني چه؟ يعني تفسير غلط، توجيه غلط . بررسي نماييم که در تاريخ ما، که سند اخلاقي و سند تربيت اجتماعي ما است و بايد از آن‌ها درس بياموزيم، مانند حادثه تاريخي عاشورا، چه تحريفاتي رخ داده است؟ بايد اين تحريفات شناسايي و با آن‌ها مبارزه شود.

 وظايف علماي امت 

وظايفي که علماي امت دارند چيست؟ وظايف عامه و توده مردم چيست؟

 عالم، نقطه انحرافش در اين است که هميشه خودش را در مقابل مردم با يک سلسله نقاط ضعف و عيوب‌ مي بيند. نقاط ضعف روحي و اخلاقي و اجتماعي در افراد يک نوع بيماري است. در بيماري‌هاي جسماني، خود بيمار معمولا بيماري خود را احساس مي کند و دنبال معالجه مي رود. ولي در بيماري‌هاي روحي آنچه که کار را مشکل مي کند اين است که شخص، بيمار است ولي خود متوجه نيست که بيمار است! بلکه برعکس، آن بيماري را به عنوان سلامت مي پذيرد! به بيماريش علاقه دارد! چنين نيست که افراد، نقاط ضعف خودشان را به عنوان نقطه ضعف بشناسند و به عنوان نقطه ضعف قبول کنند. بلکه آن‌ها را نقطه قوت در خود مي دانند!

اين عالم است که مي فهمد نقاط ضعف اجتماعش چيست. عالم که در مقابل نقاط ضعف اجتماع قرار مي گيرد، دو حالت دارد:

1-با نقاط ضعف مردم مبارزه مي کند. اين را مصلح مي گويند، مُصلح يعني کسي که با نقاط ضعف مردم مبارزه مي کند. غالبا مردم چنين فردي را دوست نمي دارند!

2- "عالم" مبارزه کردن با نقاط ضعف مردم را کار سخت و مشکلي مي بيند. مبارزه کردن با نقاط ضعف مردم نه تنها منفعت ندارد که ضرر هم دارد؛ از نقاط ضعف مردم استفاده مي کند! اينجاست که مصداق فقيه فاجر مي شود.

پيغمبر اکرم فرمود آفت دين سه چيز است که يکي از آن‌ها فقيه فاجر است.

مثلا در همين مساله واقعه تاريخي عاشورا، عامه مردم در موضوع عزاداري امام حسين عليه السلام دو نقطه ضعف دارند. ما با اين دو نقطه ضعف چه کنيم؟

الف- يکي آن است که معمولا موسس يا موسسين و صاحبان مجالس، چه آن‌هايي که در مساجد و چه آن‌هايي که بالخصوص در منازلشان مجلسي برپا مي کنند، در حدودي که من تجربه دارم (استثنا ندارد) آن چيزي را که مي‌خواهند ازدحام جمعيت است! اگر جمعيت ازدحام کند راضي است، اگر ازدحام نکند راضي نيست! اين نقطه ضعف است. اين جلسات براي اين نيست که جمعيت ازدحام کند. مگر ما مي خواهيم سان ببينيم؟ هدف، آشنا شدن با حقايق است، مبارزه کردن با تحريفات است. اين يک نقطه ضعف است که گوينده در مقابل آن قرار مي گيرد. آيا با اين نقطه ضعف مبارزه کند يا از اين نقطه ضعف مانند تاج نيشابوري استفاده کند! اگر بخواهد با اين نقطه ضعف مبارزه کند، و حقايق را به مردم بگويد، و با تحريفات مبارزه کند، با هدف صاحب مجلس و هدف مستمعين که از جمع شدن دور يکديگر و شلوغ شدن خوششان مي آيد، ناسازگار است. اگر هم بخواهد از اين نقطه ضعف استفاده کند، فقط در فکر اين است که چه کار کنم تا جمعيت، بيشتر جمع شود. اينجاست که يک عالم بر سر دو راهي قرار مي گيرد، حالا که اين‌ها احمق هستند، و چنين نقطه ضعفي دارند، من هم از اين نقطه ضعف آنها بهره برداري کنم و يا عليرغم وجود اين نقطه ضعف، با آن مبارزه کنم و به دنبال حقيقت بروم؟

ب- نقطه ضعف دومي که در مجالس عزاداري موجود است و بيشتر از ناحيه عوام الناس است، مسئله «شور و واويلا» به پا شدن است. منبري در آخر منبرش حتما بايد ذکر مصيبت گويد و در اين ذکر مصيبت هم مردم اشک بريزند، که تنها به اين موضوع ختم نمي شود و واعظ بايد حقايق را کتمان کرده و لعنت خدا را براي خود بخرد چرا که اشک در آوردن با تحريف همراه مي شود. قرآن کريم فرموده است:

"ان الذين يکتمون ما انزلنا من البينات و الهدي من بعد ما بيناه للناس في الکتاب اولئک يعلهم الله و يلعنهم لاعنون"؛ آن داناياني که حقايقي را که ما گفته ايم، مي دانند، ولي کتمان مي کنند و اظهار نمي کنند، لعنت خدا و لعنت هر لعنت کننده اي بر آن ها باد.

وظيفه علما در دوره ختم نبوت مبارزه با تحريف است. خوشبختانه ابزار اين کار در دست است و در ميان علماء افرادي بوده‌اند که با اين نقاط ضعف مبارزه کرده و مي کنند. به طور مثال مرحوم حاجي نوري (رضوان الله عليه)، کتاب "لولو و مرجان" را در زمينه حادثه عاشورا به نگارش در آورده است و خود نوعي مبارزه با تحريف مي باشد که همان قيام و وظيفه مقدسي است که آن مرد بزرگ انجام داده است.

اين وظيفه علماست که در اين موارد حقايق را بدون پرده به مردم بگويند ولو مردم خوششان نيايد. وظيفه علما است که با اکاذيب مبارزه کنند، وظيفه علماست که مشت دروغ گويان را باز کنند. در باب غيبت فقها، در مواردي استثنا کرده اند. يکي از موارد استثنايي غيبت که همه علماي بزرگ مرتکب اين غيبت شده اند و آن را لازم بلکه احيانا واجب مي دانند، غيبت واجب، و جرح راوي است. يعني چه؟ پيغمبر اکرم فرمود:" اذا ظهره البدع فعلي العالم ان يظهر علمه و الا فعليه لعنة الله" آنجا که در دين بدعت‌ها و دروغ ها ظاهر مي شود، که در دين نيست، برعهده دانايان است که حقايق را بگويند ولو مردم خوششان نيايد. اگر کسي حديثي نقل کرد و مطلبي را گفت ما بايد فورا آن را قبول کنيم؟ بايد تحقيق کرد که او چگونه آدمي است، آيا راستگو است يا دروغگو؟ اگر در زندگي اين آدم يک نقطه ضعفي را کشف کرديد، اگر عيب و نقص و دروغي را يافتيم بر ما نه تنها جايز است بلکه لازم است که در متن کتاب‌ها، اين آدم را رسوا کنيم. اين کار يعني جرح. با اين که غيبت است، و غيبت جاير نمي باشد، ولي در اينجا که تحريف و قلب حقايق است، بايد او را رسوا کنيم.

يک عالم ممکن است در يک زمينه، بزرگ هم باشد، مانند ملا حسين کاشفي که خيلي مرد ملايي بوده است! اما در کتاب روضه الشهدايش دروغ آمده است! نوشته است ابن زياد پنجاه خروار زر سرخ به عمر سعد داد که آمد کربلا و دست به اين کار زد! هر کس بشنود مي گويد پسر عمر سعد خيلي هم تقصير نداشته است؛ پنجاه خروار طلا را به هر کس بدهند دست به اين کار مي زند.

در مورد ملاآقاي دربندي اتفاق نظر است که آدم خوبي بوده است. حتي مرحوم حاجي نوري که از کتابش انتقاد مي کند و به حق هم انتقاد مي کند، مي گويد مرد خوبي بوده است. واقعا نسبت به امام حسين عليه السلام مرد مخلصي بوده است. نوشته اند هر وقت نام امام حسين را مي شنيد اشکش جاري مي شد، فقه و اصول را هم به خوبي مي دانسته است. خودش خيال مي کرد که از فقهاي درجه اول است، ولي از فقهاي درجه دوم و سوم به شمار مي رود. کتابي نوشته به نام خزائن که يک دوره فقه است و چاپ هم شده و معاصر با صاحب جواهر است. به صاحب جواهر گفت اسم کتاب شما چيست؟ گفت "جواهر". اسم کتاب خودش خزائن بود، به صاحب جواهر گفت از اين جواهر شما در خزائن ما بسيار است. اما کتاب جواهر تا به حال ده بار چاپ شده است و هيچ فقيهي نيست که از اين کتاب استفاده نکند، هيچ فقيهي نيست که خودش را نيازمند به اين کتاب نبيند. ولي کتاب خزائن که يک دوره چاپ شد، بعد از آن احدي به سراغ آن نرفت! قيمت آن با اين که کتاب هزار صفحه اي است، همان قيمت کاغذش بيشتر نيست. اين مرد با اين که مرد عالمي است ولي اسرار الشهاده را نوشته که به کلي حادثه کربلا را تحريف کرده است! کتابش مملو از دروغ است! حال به خاطر اين که يک عالم بوده، با تقوا بوده و مخلص امام حسين بوده است، ما بايد درباره اش سکوت کنيم؟

 

 

Best viewed in 800*600 resolution
© 2008 , Islamic Republic of Iran Broadcasting Website, Sima Informatic Department, Email to: sid@irib.ir