|
نگاهى كوتاه به شخصيت زن از ديدگاه اسلام
وقتى كه مابه متن اسلام مراجعه مى كنيم مى بينيم نتيجه آنچه كه اسلام در مورد زن مىخواهد،شخصيت است و گرانبها بودن.
در پرتو همين شخصيت و گرانبهايى، عفاف در جامعه مستقر مىشود،روانها سالم باقى مىمانند،كانونهاى خانوادگى در جامعه سالم مىمانند و«رشيد»از كار در مىآيد.گرانبها بودن زن به اين است كه بين او و مرد در حدودى كه اسلام مشخص كرده،حريم باشد،يعنى اسلام اجازه نمىدهد كه جز كانون خانوادگى،يعنى صحنه اجتماع،صحنه بهره بردارى و التذاذ جنسى مرد از زن باشد چه به صورت نگاه كردن به بدن و اندامش،چه به صورت لمس كردن بدنش،چه به صورت استشمام عطر زنانهاش و يا شنيدن صداى پايش كه اگر به اصطلاح به صورت مهيجباشد،اسلام اجازه نمىدهد.
ولى اگر بگوييم علم،اختيار و اراده،ايمان و عبادت و هنر و خلاقيت چطور؟مىگويد بسيار خوب،مثل مرد.چيزهايى را شارع حرام كرده كه به زن مربوط است.آنچه را كه حرام نكرده،بر هيچ كدام حرام نكرده است.اسلام براى زن شخصيت مى خواهد نه ابتذال.
كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 400
نويسنده: شهيد مطهرى
قرائتى نوين از نقش و جايگاه زن در حقوق اسلامى
به اعتقاد ما هيچ فكرى به صرف اينكه «كهن» است و هيچ راه و مسيرى از آن رو كه در گذشته پيموده است، قداست ندارد.تقدس فقط از آن «حقيقت» است كه قائل شدن به چارچوب زمانى خاصى براى آن بىمعناست.حقيقت، مولود «حيات» است و از اين رو «نبوت» و پيامبرى، در معناى دينى خود در واقع حقيقتى است كه در ظرف زمانى «گذشته» تبلور يافته است.پيامبر در باور ايمانى ما، انسان همه ادوار «حيات» است و به برهه خاصى از زمان اختصاصى ندارد، گر چه خورشيد وجود او نيز مانند هر انسان ديگر در قطعهاى از زمان، تابيدن گرفته و سپس به خاموشى گراييده است.
در مقام گفتگو هيچ بحثى، حرمت شرعى ندارد
از اين رو، همه چيز را جز حقيقتى كه در گذشته ظهور كرده است، مىتوان به بحث و گفتگو نهاد، در اين ميان «نص» كه نمىيابد بدان به مثابه شىاى ثابت نگريست، استثناء نيست .زيرا شايد حروف و أشكال «متن» ثابت باشد اما اين ضرورتا بدان معنا نيست كه مفهوم و مقصود آن هم ثابت و ايستا و بى تحرك است.بعضى از مردم در فهم معنا و مقصود «متن» ، «فرهنگ لغت» را حلال مشكلات مىشمارند و سخت بر آن تكيه مىكنند.به عكس كسانى نيز هستند كه شرايط پيرامونى منفى را كه زائيده مقطع زمانى و مكانى خصوصى است، در نظر مىگيرند و پيوند آن متن را با تاريخ يا ارتباط تاريخ را با متن مىكاوند و از اينجاست كه ميان اين دو گروه، اختلاف نظر پديد مىآيد.برخى، در جستجو و كشف اشارتهاى فراقاموسى با مردم همراه مىشوند و از متن زندگى آنان الهام مىگيرند، چون بديهى است كه زبان، [تنها] تكواژههاى قاموس نيست و كلمات [همچون موجودات زنده] در مسير تاريخ انسان زندگى مىكنند و همگام با بسيارى از تنوعها و دگرگونيهاى انسان تحول مىيابند و از اين رو، نمىتوان همه اين جوانب معنايى را در فرهنگلغت، سراغ گرفت.بر اين مبنا شايد هميشه حاجتمند باشيم كه بيش از آنكه در متون لغت به دنبال فهم مفردات «نصوص زبانى» برآئيم براى فهم دقيق فكر و انديشه مورد نظر تلاش كنيم [كه ممكن است بخشى از آن در قواميس لغت مغفول عنه واقع شده باشد] ؛ چه، فضاى ذهنى و احساسات و آرزوهاى شخصى كه واژههايى را به كار مىبرد و غالبا گفتنى نيست و امكان ظهور نمىيابد، همه داخل در معناى آن واژگان است.
مبناى قرائت ما از نقش و جايگاه زن در حقوق اسلامى
از اين رهگذر، در قرائتى نوين از جايگاه زن در حقوق اسلامى ناچار بايد با اتكاء بر پايگاهى معين، حركت خود را آغاز كنيم، زيرا هر فعاليت حقوقى، ناگزير از شناخت مبانى آن نظام حقوقى، مىآغازد.از اين رو، مىپرسيم: آيا براستى در اسلام در عمق معناى انسانيت كه تشريع و قانون گذارى دينى از آنجا نشأت گرفته است، «زن» يا «مرد» بودن موضوعيت دارد؟ و آيا از اين حيث، تفاوتى ميان انسانيت زن و مرد مىتوان در نظر آورد؟
من بر آنم كه در اين ميان، زن بودن و مرد بودن را اصولا مطرح نمىتوان كرد.انسان از نفسى واحد آفريده شده است:
الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها
ترجمه: او كه شما را از نفسى واحد آفريد و همسر او را هم از او پديد آورد (نساء/1) .
واژه «زوج» در لغت هم شامل مرد است و هم زن.نفسى واحد وجود دارد كه «زوجيت» در همان دايره معنا و تجسم مىيابد و پديدآورنده وحدت در عين «كثرت» است.اين نفس واحد همانطور كه زن و مرد را در جلوههاى جسمانى متفاوت ظاهر ساخته و اين خود نشان دهنده قابليت تنوع آن نفس است، همچنين مىتواند سلوك و رفتارهاى متفاوتى را به نمايش بگذارد.در تكوين و آفرينش يك نفس آفريده شده است و هيچ دوگانگى در اين زمينه به چشم نمىخورد.روى اين اصل، مىتوان دريافت كه تشريع الهى و آسمانى به يك اندازه زن و مرد را شامل مىگردد.هنگام زندگى انسان در بهشت و پيش از هبوط او به زمين، زن و مرد هر دودر كنار هم حضور داشته و شيطان آنان را بالسويه فريفته است:
انى لكما لمن الناصحين
ترجمه: من از خير خواهان شما هستم (اعراف/21) . «فاكلا منها» ترجمه: آنگاه از آن [ميوه ممنوعه] خوردند (طه/121) .مشكل [نافرمانى از امر خدا] از «آدم» سرچشمه نگرفته بود كه «حواء» را [در خوردن از شجره ممنوعه] بفريبد يا حواء سبب از راه به در شدن آدم گردد .بلكه ضعف درونى «بشر» باعث شد كه در اين كژ راهه با هم همراه شوند؛
و خلق الانسان ضعيفا
ترجمه: انسان، ناتوان آفريده شده است (نساء/28) .در قرآن «ضعف» ، ضعف زن نيست بلكه صفت نوع انسان است كه گاه سبب دچار شدن او به اشتباه و خطا مىگردد و زمينه انحراف او را فراهم مىكند.پس از هبوط آدم و حوا به زمين، خداوند، آنان را مخاطب قرار داده فرمود :
اما يأتينكم منى هدى فمن تبع هداى
ترجمه: آنگاه اگر رهنمودى از من براى شما آمد، كسانى كه از رهنمودم پيروى كنند... (بقره/38) .از اين رو مىتوان گفت: در اسلام، مبدأ تشريع همان وحدت نفس انسانى است كه گوياى اين انديشه است كه مشكلات انسان از يك دست است و از اين رو، راهكارهاى حل آنها نيز بايد همگون باشد؛ اگر بپذيريم كه ماهيت انسان، متنوع و چند گونه است، طبيعى است كه مشكلات او نيز نشانههائى از اين تنوع و تكثر را با خود به همراه داشته باشد و در نتيجه تأثير خصوصيت هر بخش از اين اجزاء متنوع را در زواياى گوناگون شاهد باشيم، اما بايد توجه داشت كه همه آنها ـ از هر نوع ـ نشانى از يك واقعيت دارند و در مجرايى واحد قرار مىگيرند .
يكسان بودن زن و مرد در قبال احكام شرعى
در قرآن كريم هيچ حكمى از احكام شرعى را نمىتوان يافت كه تنها به زن يا مرد اختصاص داشته باشد.در چارچوب كلى مسؤوليت دينى پارهاى مسائل اثباتى وجود دارد كه خداوند از مردم ـ از زن و مرد ـ طلبيده است كه بدان پايبند باشند و مسائل ديگرى نيز هست كه جنبه نفىاى دارد و وظيفه همه است كه آنها را ترك كنند.قرآن كريم در سوره احزاب از عناصر اثباتى در عرصه مسؤوليت دينى اينگونه سخن مىگويد:
ان المسلمين و المسلمات و المؤمنين و المؤمنات و القانتين و القانتاتو الصادقين و الصادقات و الصابرين و الصابرات و الخاشعين و الخاشعات و المتصدقين و المتصدقات و الحافظين فروجهم و الحافظات و الذاكرين الله كثيرا و الذاكرات اعد الله لهم مغفرة و اجرا عظيما
ترجمه: بيگمان مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان مؤمن و مردان و زنان فرمانبر و مردان و زنان درستكار و مردان و زنان شكيبا و مردان و زنان خاضع و مردان و زنان صدقه بخش و مردان و زنان روزهدار و مردان و زنان پاكدامن و مردان و زنانى كه خدا را بسيار ياد مىكنند، خداوند براى همه آنان آمرزش و پاداشى عظيم آماده ساخته است (آيه 35) .
سؤال اينجاست كه در اين آيه مبارك، آيا ميان زن و مرد، تفاوتى در زمينه ارزشهاى دينى هست؟ ارزشهاى دينى و پاداشى اخروى و دعوت كتاب آسمانى قرآن در زمينه پايبندى به ارزشها در مورد زن و مرد، يكسان مطرح شده است:
و ما كان لمؤمن أو مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا أن يكون لهم الخيرة من أمرهم
ترجمه: و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و پيامبرش امرى را مقرر كردند، آنان را در كارشان اختيار [و چون و چرايى] باشد (احزاب/36) .
همين طور قرآن كريم در گفتگو از عمل آدمى مىفرمايد:
انى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى
ترجمه: من عمل هيچ صاحب عملى را از شما ـ چه زن و چه مرد ـ بى پاداش نمىگذارم (آل عمران/195) .
الزانية و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما مائة جلدة
ترجمه: زن و مرد زنا كار، را هر كدام صد تازيانه بزنيد (نور/2) .
و السارق و السارقة فاقطعوا ايديهما
.ترجمه: دستان مرد و زن دزد را بزنيد (مائده/38) .
در جاى ديگر در قالب تمثيل مىخوانيم:
و ضرب الله مثلا للذين كفروا امرأة نوح و امرأة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما فلم يغنيا عنهما من الله شيئا و قيل ادخلا النار مع الداخلين و ضرب الله مثلا للذين آمنوا امرأة فرعون اذ قالت ربى ابن لى عندك بيتا فى الجنة و نجنى من فرعون و عمله و نجنى من القوم الظالمين و مريم ابنة عمران...
ترجمه: خداوند درباره كافران مثلى مىزند و آن همسر نوح است و همسر لوط كه در حباله دو بنده از بندگان شايسته ما بودند سپس به ايشان خيانت كردند و آن پيامبران در برابر امر و عذاب الهى چيزى را از آنان باز نداشتند و به آنان گفته شد كه همراه وارد شوندگان، وارد آتش دوزخ شويد و نيزخداوند در مورد مؤمنان مثلى مىزند و آن همسر فرعون است كه گفت: پروردگارا براى من در نزد خودت، خانهاى در بهشت بنا كن و مرا از فرعون و عمل او رهايى بخش و از قوم ستم پيشه نجاتم ده و نيز مريم دختر عمران را (مريم/12ـ 10) .در اين تصوير كلى كه قرآن كريم در اين آيات ارائه كرده است زن ناشايستى كه در اعمال و رفتار خويشتن، تن به عوامل ضعف وجودى خويش سپرده است به مثل كافرانى است كه از نقاط سوء اخلاقى بايد بپرهيزد و زن شايستهاى كه از توان بىاعتنايى و پشت كردن به فضا و شرايط فاسد جامعه خوش برخوردار است و به تمامى جنبههاى مثبت در عمل پايبند مانده است، به مثل، همان زنان و مردانى است كه ايمان به خدا در دل و جان آنان ريشه دوانده است. [در آئين پاك اسلام] هيچ اصل فكرى وجود ندارد كه در باب مسؤوليت و نتايج آن، مرد را بر زن مقدم شمارد.با دقت در آيه 13 از سوره مبارك حجرات:
يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم
.ترجمه: اى مردم ما شما را از يك مرد و يك زن آفريديم و شما را به هيأت اقوام و قبائلى در آورديم تا با يكديگر انس و آشنائى يابيد.بيگمان گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شما است، مىتوان دريافت كه مسأله اساسى «انسان» است و هيچ فرقى ميان آنان از حيث پايبندى عملى به اصول ارزشى به چشم نمىخورد، مگر آن كه سطوح مختلفى در زمينه عمل به آن موازين در بين آنان بتوان يافت.بنابر اين، اصل و اساس، همان انسانيت انسان است كه حقوق مخصوصى را به هر كدام از زن و مرد بخشيده است.
پاسخگوئى به بعضى اشكالات
ديدگاه فقهى و حقوقى ما در مورد زن، بر پايه اين طرز تلقى استوار است كه گمان مىكنيم تصوير صحيحى از مفهوم انسانيت را نمايش مىدهد.حال به طرح بحث و گفتگو راجع به پارهاى مسائل كه ممكن است برخى از مردم به آنها به مثابه «اشكال» در عرصه مباحث حقوقى اسلام نگاه مىكنند مىپردازيم: 1ـ «
الرجال قوامون على النساء
» ترجمه: مردان بر زنان تسلط دارند (نساء/34) .شايد برخى گمان برند اين «قواميت» چندان فراگير است كه همه چيز را در چتر خود مىپوشاند و در نتيجه هميشه مرد، در مرتبه نخستين مىنشيند و سرپرست و ناظر بر امر زن است و زن هميشه انسان درجه دوم است.تلقى ما چنين رنگ و بوئى ندارد، بلكه بر آنيم كه قواميت مطرح در اين آيه صرفا به حوزه مسائل زناشويى و خانوادگى اختصاص دارد، زيرا در ادامه آن مىخوانيم:
بما فضل الله بعضهم على بعض و بما أنفقوا من اموالهم
ترجمه: زيرا خداوند بعضى از انسانها را بر بعضى ديگر برترى بخشيده و از آن رو كه مردان از اموال خويش [براى زنان] خرج مىكنند (نساء/34) .تنها جايى كه وظيفه مرد است كه به لحاظ مرد بودن مسؤوليت خرجى دادن زن را به لحاظ زن بودن بر گردن بگيرد، در دايره زوجيت است، زيرا مسؤوليت «پدر» در زمينه تقبل مخارج فرزندان، در مورد پسر و دختر يكسان است و تأمين مخارج دختر را از آن رو به عهده دارد كه «فرزند» اوست نه يك موجود «زن» .
ولايت نيز اگر چه از آن مردان است، ولى «ولايت» بر تمام مردم اعمال مىشود و نه «فقط» بر زنان.پيامبر، امام و ولى فقيه به يك نسبت بر مردان و زنان ولايت دارند.از اين رو مىتوان گفت: تنها مسألهاى كه به مرد و زن بودن عنايت شده است مسأله ازدواج است. «قواميت» نيز اساسا به [ارجحيت وجودى] «شخصيت» شخص «قوام» ارتباطى ندارد بلكه صرفا به شخصى برمىگردد كه مسؤوليت اداره خانواده بر عهده اوست، زيرا در هر حال، اين مسؤوليت فقط بايد به يكى از زن و مرد محول گردد و اصولا معقول نيست كه بر عهده هر دو نفر آنان گذاشته شود.بر اين اساس و نظر به پارهاى خصوصيتها كه اختلاف جنسيت ميان زن و مرد پديد آورده است، ولايت [و قواميت]، مسؤوليت مرد قلمداد شده است.
جلوه برخى از اين خصوصيتها را مىتوان در ويژگيهاى جسمانى و صفات روحى و نفسانى و وظيفه خرجى دادن مرد ملاحظه كرد.
راستى اگر پذيرش مديريت و اداره امور فرد ديگر، نشانه كمبود انسانيت طرف مقابل باشد، بطور كلى زير بار مديريت هيچ كس مىتوان رفت؟ !
اين يك مسأله، موضوع ديگر شبههاى است كه در مورد آيه 228 از سوره مبارك بقره مطرح مىشود :
و لهن مثل الذى عليهن بالمعروف و للرجال عليهن درجة
ترجمه: به گمان ما «درجه» كه در اين آيه از آن سخن رفته است، صرفا به برخىحقوق اشاره دارد كه در دايره مسائل زوجيت «حق» اختصاصى مرد است.حق طلاق سرآغاز همه اين حقوق است .به اين ترتيب، ناگفته خود پيداست كه از اين «درجه» ارجحيت مقام و ارج انسانى اراده نشده است، بلكه مراد از آن حقى است كه در جنبه اجرائى مسائل درون خانوادگى، به مرد اختصاص دارد.مسأله ديگرى كه در اين باب مطرح مىتوان كرد همان مسأله ارث است كه بحث و گفتگوى بسيار برانگيخته است:
للذكر مثل حظ الأنثين
(نساء/11) ترجمه: كه خواه و ناخواه با مسأله «ديه» (خونبها) پيوند مىخورد.سؤال اين است كه آيا اختصاص نصف حق الارث مرد به زن، از اين مقوله ناشى نمىشود كه «زن» نصف مرد است و كمال انسانى را فقط در وجود مرد، مىتوان نظاره كرد؟ طبعا اين گمان، پندار ناصحيحى بيش نيست زيرا ـ جز در پارهاى موارد اندك شمار ـ تمام مسؤوليتهاى كه مرد بر عهده دارد بر دوش زن نيز سنگينى مىكند.از اين رو مىتوان گفت: زن به مثابه انسانى كامل در قبال اعمال و رفتار خويش، درست به اندازه مرد، در برابر اعمال خويش مسؤول است.پس وجه اين تفاوت در چيست؟
موضوع ارث
در اداى حقوق مادى آنچه بيش از هر چيز اهميت دارد، رعايت اصل عدالت است.مسألهاى كلى وجود دارد و آن اينكه وقتى كسى عطايى را از كس ديگر قبول مىكند، بايد بينديشد كه در عوض آنچه او عطا كرده است، چه انتظاراتى دارد؟ ميان اخذ و بخشش، مىبايد همخوانى و تعادل وجود داشته باشد.اگر كسى هزار دلار به كسى بدهد و در مقابل دو هزار دلار از او بخواهد و همو به ديگرى پانصد دلار بدهد و هيچ مسؤوليتى از او طلب نكند، كداميك سود بردهاند؟ ! از عالم نظريه به عرصه واقعيتها پا بگذاريم.خداوند مقرر فرموده است كه زن نصف سهم الارث مرد را ببرد ولى هيچ مسؤوليت مادى بر او فرض نكرده است.در عوض پرداخت نفقه زن و فرزند و جز آنها كه اقتضاى زندگى زناشوئى است، وظيفه مرد است.زن حتى مسؤول تأمين مخارج خود نيست و هيچ مسؤوليتى در جهت تقبل هزينههاى فرزندان ندارد؛ اين مسؤوليتها همه جزء وظايف مرد است.پيش از اين، يكبار درمصاحبهاى مطبوعاتى عنوان كردهام كه اگر يك طرف از زن و مرد بايد طالب مساوات و برابرى باشند اين مرد است كه در اين باب بايد پيشقدم شود نه زن.درست است كه در اسلام سهم ارث زن نيمى از سهمى است كه مرد از ارث مىبرد، ولى مرد، عهدهدار پرداخت مهريه و «نفقه» زن است و زن هيچ مسؤوليتى در اين زمينه ندارد .مرد را دو برابر سهم الارث زن است، اما مسؤوليتهايى سخت سنگين بر دوش او نهاده شده است .اين كجا و نقص انسانيت زن كجا! مسأله به نقص و كمبود انسانيت زن در قياس با مرد، هيچ ربطى ندارد، بلكه از تعادل ميان حقوق و وظايف آنان نشأت مىگيرد.وقتى من از حقوق خاصى برخوردار مىشوم بايد ببينم كه موظف به چه وظايف و مسؤوليتهائى هستم و چگونه مىتوان در اين عرصه ميان «حق» و «وظيفه» توازن ايجاد كرد؟ كنه و جوهره موضوع، همين است.ممكن است بگويند: اين توجيه در صحنه زندگى خانوادگى چندان اشكالى ايجاد نمىكند، اما در مورد «ديه» و خونبها چه مىتوان گفت؟ اين مسأله به بعد از مرگ زن مربوط است.شارع مقدس مسأله اقتصادى را نيز در كنار ساير مسائل لحاظ كرده است، چه، مرد نسبت به زن صاحب مسؤوليتهاى بيشترى است و در اين وضعيت طبيعى است ديه مرد كه در واقع جنبه تاوان دارد نسبت به ديه زن بيشتر باشد، زيرا زيانهاى اقتصادىاى كه از بابت كشته شدن مرد به خانواده او مىرسد در قياس با ضررهائى كه خانواده زن مقتول متحمل مىگردند، افزونتر است.مرد مسؤول اداره و تأمين مخارج اولاد خويش است و زن در اين خصوص مسؤوليتى ندارد.
با قاطعيت مىتوان گفت: منشأ حقوقى مسأله، نقص زن نيست بلكه به توازن در مسائل مالى و مادى در عرصه حقوق و تكاليف بر مىگردد
و لهن مثل الذى عليهن
ترجمه: و زنان را بر مردان حقى است همچنانكه مردان را بر زنان (بقره/228) .
هن لباس لكم و انتم لباس لهن
ترجمه: آنان «پيراهن تن» شما و شما «پيراهن» تن آنان هستيد (بقره/187) .
به لحاظ اصولى، گواهى زن پذيرفته است
اسلام به لحاظ اصولى گواهى زن را پذيرفته است.در كلام خداوند اشارهاىهست به اين كه گواهى زن مقبول است.منتها گواهى دو زن با گواهى يك مرد برابر نهاده شده است.
علت هم آن نيست كه زن نصف مرد است بلكه:
ان تضل احداهما فتذكر احداهما الاخرى
ترجمه: اگر يكى از آنها فراموش كرد، آن ديگرى بيادش اندازد (بقره/282) .زيرا نزاعها و درگيريها چه بسا در پارهاى حالتها عاطفه و احساس را به سوى متهم يا مدعى سوق مىدهد .اين يك خصوصيت انسانى است.بويژه آن غالبا بدون تدقيق در اصل و منشأ دعاوى، تحت تأثير «عنصر عاطفه» قرار داريم.زن بطور طبيعى و فطرى به اين سمت گرايش بيشترى نشان مىدهد . [چون] جنبههاى احساسى و عاطفى او غليظتر از مرد است كه اين در جاى خود نيكوست و مقتضاى مادر و همسر و زن بودن وى است [نه برخاسته از نقصى در انسانيت او.] نكته دقيق ديگرى كه در اينجا قابل ملاحظه است آن كه انتخاب دو زن براى گواهى دادن، بخاطر آن است كه اگر يكى از آنها فراموش كرد آن ديگرى به يادش آورد.اين مسأله در مورد مردان نيز صدق مىكند .در «بينه» شرط آن است كه دو شاهد عادل از مردان گواهى دهند.چرا شهادت يك شاهد عادل در اينجا شرط نيست؟ سبب در اينجا نيز لزوم رعايت احتياط در اجراى اصل عدالت است و بر اين اساس، در دعاوى جز به گواهى دو شاهد عادل اعتنا نمىشود و گواهى يك نفر كافى نيست.آيا اين سخن بدان معنى است كه نقصى در انسانيت يكى از دو شاهد عادل در مقام دعوا وجود دارد؟ ! ميان احتياط در اجراى عدالت كه مسأله گواهى دو زن بجاى يك مرد در همين چارچوب تفسيرى مىگردد [با ناقص بودن انسانيت زن] فاصلهاى طولانى وجود دارد.عدم قبول گواهى زن در مسأله «قتل» موضوعى اختلافى است.امير المؤمنين امام على بن ابى طالب (ع) مىفرمايد:
لا يبطل دم امرى مسلم
ترجمه: خون هيچ مسلمانى تباه نمىشود.از اين رو [ما معتقديم كه] گواهى زن در اين خصوص پذيرفته و مقبول است.اما از اين كه بگذريم، گواهى او درباره پارهاى از موضوعات مثل «زنا» پذيرفته نيست.زيرا حدود شرعى غالبا جنبه پيشگيرانه دارد و از اين رو، اسلام اهتمامى براى اثبات موضوع نداشته است: و «ان الحدود تدرأ بالشبهات» ترجمه: حدود شرعى با اندك شبههاى ملغى مىشود.موارد بسيار جزئى ديگرى هست كه عدم قبول گواهى زن در آنجا نتيجه خصوصيت ويژه آن موضوعات است.در ديگر احوال خاص مربوط به مسائل زنانه، گاه گواهى زن البته به تنهايى پذيرفته است و نيازى به گواهى مرد نيست و اين خود آشكارا نشان مىدهد كه از [ديدگاه اسلام] زن انسانى است برخوردار از حقوق كامل ـ گرچه [مخالفان] گرداگرد مسأله، گرد و خاك فراوان بر پا كردهاند.
قضاوت زن...دروازهاى گشوده يا بسته؟
در مورد موضوع صلاحيت يا عدم صلاحيت زن براى بر عهده گرفتن مسؤوليت «قضاء» و «حاكميت كشور» نيز گفتنى است.اختلافى كه در باب شايستگى زن براى پذيرش حاكميت وجود دارد ناشى از حديثى است كه بخارى و برخى ديگر از روايان آوردهاند و اساسا در كتب شيعه «اماميه» ذكرى از آنها نرفته است و آن اينكه: چون رسول خدا (ص) شنيد كه قومى از ايرانيان زنى را بر خود حاكم كردهاند، فرمود:
ما افلح قوم ولتهم امراة
ترجمه: قومى كه حاكميت زنى را بر خود بپذيرد رستگار نمىگردد.در اين باب، حديث ديگرى جز اين در دست نيست.آنگاه فقيهان بر مبناى همين حديث گفتهاند: كه زن را شايستگى عهدهدارى حكومت نيست، حال آن كه اين روايت ناظر به شرايط و موقعيتهاى خاص است.با اين همه، فقيهانى نيز هستند كه برخى نكات را در مورد اين مسأله متذكر شدهاند: نخست اين كه اين سخن در شرايطى گفته شده است كه خصوصيات آن چندان بر ما آشكار نيست بويژه آن حكومت در گذشته با حاكميت در عصر حاضر تفاوت [ماهوى] داشته است، در آن هنگام، حاكم، مجرى آراء خويش بود و مردم از آن رو سر به فرمان او مىنهادند كه او را صاحب اختيار همه امور مىدانستند، اما اكنون، حاكم، صاحب اختيار مطلق نيست بلكه او نيز تابع قانون است [و بايد بر طبق مجارى قانونى عمل كند.] بعلاوه دستگاههايى هست كه بر كار او نظارت مىكنند يا در برخى موارد حتى او را به محاكمه مىكشانند.چنانچه اين حديث، صحيح و مضمون آن را روشن و تمام تلقى كنيم و در اين باره هيچ مناقشهاى نكنيم، مىتوان آن را ناظر به نوع حاكميت در آن زمان ارزيابى نمود.تفاوت نوع حاكميت امروز نسبت به گذشته بر كسى پوشيده نيست.برخى، از اين بخش از حديث كه مىگويد «ما افلح قوم...» چنين برداشت كردهاند كه زن از قدرت عقلى لازم جهت سامان بخشيدن به امور كشور برخوردار نيست اما بايد در نظر داشت كه قرآن كريم با معرفى [بلقيس] «ملكه سبأ» در واقع زنى را معرفى كرده است كه از توانائى عقلى و برنامهريزى و هوشمندى برترى نسبت به مردان، برخوردار بوده است.بر طبق آنچه در متن قرآن كريم آمده است، وقتى نامه سليمان به دست ملكه رسيد گفت:
يا ايها الملأ افتونى فى امرى
ترجمه: اى بزرگان! در كارم به من نظر [مشورتى] بدهيد (نحل/32) .
او ملكه بود و ظاهرا به مشورت نياز نداشت و نظام حاكم در آن روز چنين امرى را بر او فرض نمىكرد.آنچه گوياى اين نكات است آيهاى است كه مىفرمايد:
قالت يا ايها الملأ افتونى فى امرى ما كنت قاطعة أمرا حتى تشهدون
ترجمه: [بلقيس گفت: اى بزرگان! در كارم به من نظر [مشورتى] بدهيد [چرا كه] من هيچ كارى را از پيش نبردهام مگر آنكه شما حاضر و ناظر بودهايد (نمل/32) .يعنى مادام كه شما حاضر نشويد و درباره اين امر، اظهار نظر نكنيد تصميمى اتخاذ نمىكنم؛ مايلم در كارها با در پيش گرفتن طريق شور و مشورت، بهترين و صحيحترين موضع را انتخاب كنم.آرى چون نامه سليمان به دست او رسيد، از [بزرگان] قوم خود طلبيد كه رأى خود را در آن خصوص اظهار كنند، اما آنان نيروى بازوى خويش را به رخ كشيدند و گفتند: ما نيرومندان و رزم آورانيم، بنگر كه چه مىفرمائى
قالوا نحن أولوا قوة و بأس شديد و الأمر اليك ما ذا تأمرين
(نحل/33) .از آنان طلبيد كه بازو و نيروى فكرى خويشتن را بكار اندازند ولى آنان از اين كار طفره رفتند و به عرضه توانائى جسمى خويش بسنده كردند.
آنان گوئى به مثابه ملتى بودند كه از نيروى ارائه رأى و نظر خويش محرومند زيرا احساس نمىكردند آنان را توان اظهار رأى و ارائه طريق هست و از اين رو كار را يكسر به آن زن سپرده بودند.ملكه سبأ آنگاه افزود:
ان الملوك اذا دخلوا قرية أفسدوها و جعلوا أعزة اهلها أذلة و كذلك يفعلون و انى مرسلة اليهم بهدية فناظرة بم يرجع المرسلون
ترجمه: پادشاهان چون به شهرى پا نهند، آن را به تباهى كشند و گرانقدران اهلش را بيمقدار گردانند و اين گونه عمل كنند و من هديهاى به نزد آنان مىفرستم و چشم به راه فرستادگان هستم كه چه پاسخى مىآورند (نمل/35 و) .او تلاش كرد شخصيت فرستنده نامه را خوب بشناسد و بداند كه آيا پادشاهى است كه آهنگ افساد در زمين كرده است يا پيامبرى است كه نداى دعوت به حق و حقيقت را سر داده است.آنگاه با حفظ عزت نفس خويش به نزد سليمان آمد و در محضر او به ايمان تشرف يافت.قرآن در اين باره، از زبان او مىگويد:
و اسلمت مع سليمان
به همراه سليمان اسلام آوردم يعنى در نزد او نه در غياب سليمان و در اين مسير ضمن صيانت از استقلال فكرى و تمسك به خصوصيات شخصى خويش گفت:
و اسلمت مع سليمان لله رب العالمين
ترجمه: و اينك همراه سليمان در برابر خداوند كه پروردگار جهانيان است سر بر آستان تسليم و عبوديت مىسايم (نمل/44) .اين تصوير كه قرآن كريم به ما نشان مىدهد نمايشگر چه ديدگاه اسلامى است؟ و آيا اصولا اين ديدگاه مىتواند چنان باشد كه بر اساس آن، زن را شايسته حاكميت ندانيم و عقل او را براى حضور در موقعيتهاى مسؤولانه، ناقص و ناكار آمد تلقى كنيم؟ !
ما در اين فتوا كه دستهاى از فقها، اعلام كردهاند «احتياط» را لازم مىدانيم، زيرا مىبينيم كه در متن «حديث» دلالتى بر آن نيست و سخن قرآن ناظر به مطالب ديگرى است كه با برداشت پيشين همخواهى ندارد.
در مورد بر عهده گرفتن مسؤوليت «قضاوت» جز حديث واحدى كه مىگويد:
لا تولى المرأة القضاء
در دست نيست.برخى تلاش كردهاند اين روايت ضعيف را به مثابه عاملى براى توجيه تشريع برابرى گواهى دو زن با گواهى يك مرد معرفى كنند حال آن كه در آن دلالتى بر اين مسأله نمىتوان يافت؛ اين تفاوت جز برخاسته از انگيزه و خصوصيت پيشگفته نيست.
بر همين اساس برخى از علماء از جمله آية الله اردبيلى در كتاب «فقه القضاء» در بيانى گذرا و اشارهوار، راه را براى بررسى نقادانه اين انديشه، با تكيه بر امكان مناقشه در ادله اجتهادى موضوع در كتاب و سنت و اجماع، گشودهاند.اين در حالى است كه فقها ضمن تكيه بر اصل احتياط، عدم مشروعيت قضاوت زن را با استناد به عدم وجود هيچ اطلاق يا عموم شرعى دال بر جواز قضاوت زن، استنباطكردهاند.از اين رو مىتوان گفت: طريق اجتهاد در اين موضوعات مسدود نيست.زيرا احاديثى كه در اين باب وارد است احاديث ضعيفى هستند كه مىتوان در دلالت برخى از آنها تأمل نمود و اينگونه لحاظ كرد كه مسأله قضاوت، مسأله علم و تقوى است كه اگر در زن نيز جمع شود، مىتواند بر آن مسند بنشيند هر چند رعايت بعضى احتياطات در اين زمينه چندان بيجا نيست.مهم مسأله فتوا نيست ليكن مىگوئيم اين مسأله از آن مسائلى نيست كه هيچ مجال مناقشه در آن نباشد بلكه مىتواند [از زاويهاى ديگر] و به روشى مثبت در اين موضوع اجتهاد كرد.
اين ديدگاه از آن علماى شيعه است اما علماى اهل سنت از جمله احمد و مالك و شافعى بر آنند كه قضاوت زن اصولا خالى از صحت است و جائز نيست.ابو حنيفه با تشبيه قضاوت زن به جواز صحت گواهى او در اموال، قضاوت او را در باب اموال جائز مىشمارد. «طبرى» مىگويد : زن على الاطلاق مىتواند در همه چيز حاكم باشد زيرا اصل آن است كه رتق و فتق امور و فصل دعاوى از هر كس برآيد، حكم او جائز باشد، مگر امامت كبرى [امامت امت] كه اجماع علماء حاكى از تخصيص آن از حكم كلى است.خلاصه آنكه قضاوت زن در فقه اسلامى را نمىيابد از جمله مسائلى شمرد كه در عرصه استدلال و فتوا حكم قاطع به نفى آن داده باشند و اين خود دال بر آن است كه در اين زمينه، راه بر رأى فقهى ديگر، بسته نيست.
تعلق كاخ شكوهمند حيات به زن و مرد
در مورد حق العمل نيز در اعتقاد ما هيچ تفاوتى ميان زن و مرد نيست.مرد هر نسبتى كه با زن داشته باشد هيچ حقى در اموال زن ندارد.
للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن
ترجمه: مردان را از كار خويش بهرهاى و زنان را نيز از كار خويش بهرهاى [معين] است (نساء/32) .همانطور كه زن را در اموال مرد نصيبى نيست و مرد بر مايملك خود، سلطه كامل دارد، زن نيز مالك دارائيهاى خويش است.
از اين رو، ما بر آنيم كه در حقوق اسلامى، زن [همچون موجودى مستقل] امكاناين را دارد كه در تمامى زمينههاى زندگى حتى عرصههاى حضور سياسى و اجتماعى به ايفاى نقشى مستقل دست زند.در قرآن كريم مىخوانيم:
المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر
ترجمه: مردان و زنان مؤمن دوستدار يكديگرند كه امر به معروف و نهى از منكر مىكنند (توبه/71) .توجه به اين نكته ضرورى است كه «معروف» و نيكى و هم منكر و بدى در موارد مختلف صورتهاى مخصوص دارند.از اينجا مىتوان دريافت كه اسلام تا چه پايه در كنار مرد به زن ميدان داده و در عرصههاى گوناگون چالش، دروازه حيات اجتماعى را در برابر او گشوده است تا در اين مسير به يارى يكديگر بشتابند و دوشادوش هم راه پيشرفت و تكامل را بپويند.خداوند متعال زن و مرد را آفريد كه به دست همديگر شور و نشاط را در رگهاى زندگى جارى كنند و همگام با هم پا در مسير تكامل بگذارند و از اين رهگذر وجود انسانى را رشد و ترقى بخشند .بنابر اين مىتوان گفت «مرد» حقيقتا كيان مستقلى، جدا از زن ندارد و در درون او «زن» نهفته است همانطور كه زن در واقع، موجودى مستقل نيست و «مرد» در وجود او حضور دارد، زيرا هر دو، فرزندان مرد و زنى ديگرند.زن، دختر و مرد پسر آنان است.از اين رو، مىتوان رگههاى حضور مادر و پدر را در ژرفاى وجود و احساسات و عواطف آنان مشاهده كرد.در پشت حركات يكايك ما يك مرد و زن نشسته است گر چه بر جلوههاى ظاهرى هر كدام از ما يكى از دو تصوير زن يا مرد غلبه يافته است.مگر نه اين است كه عقل ظاهر و عقل باطن هر دو در عرصه حيات، حضور دارند و انسان بر مبناى اين معجون تركيب يافته از زن و مرد است كه مىتواند راه تكامل بپيمايد؟ ! آنچه در برابر چشمان ديگران عيان مىگردد اما ظاهرى مشخص و معين دارد: يا زن است يا مرد.
كتاب: نقش و جايگاه زن در حقوق اسلامى، ص 17
نويسنده: سيد محمد حسين فضل الله
جايگاه اجتماعى و سياسى زن در اسلام
در اسلام زنان چون مردان در مسائل اجتماعى پايگاه و جايگاهى مناسب دارند و از حركتهاى اجتماعى و فعاليتهاى گروهى ممنوع نگرديدهاند، بلكه طبق مسلمات قرآنى و حديثى مسئوليتهاى اجتماعى بسيار بطور يكسان متوجه مرد و زن است. البته تكليف «جهاد» ابتدائى و جنگ تهاجمى از زنان برداشته شده است. قرآن مىفرمايد: و المؤمنون المؤمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلوة... مردان مومن و زنان مومن برخى بر برخى ولايت (سرپرستى) دارند به معروف يكديگر را امر مىكنند و از منكر باز مىدارند و نماز مىگذارند و زكات مىدهند و از خدا و پيامبرش فرمان مىبرند، خدا اينان را رحمت خواهد كرد، خدا پيروزمند و حكيم است (توبه، 71) . در اين فرموده خداوند، زنان چون مردان داراى مسئوليتهاى بزرگ ولايت اجتماعى مىباشند، از اين رو به هدايتگرى و امر به معروف و بازدارندگى از زشتيها و ناهنجاريها در همه زمينههاى سياسى و فرهنگى و حقوقى مىپردازند. با گستردگى مفهوم «منكر» و «معروف» در اسلام گستره دخالتهاى اجتماعى زن روشن مىشود. بنابراين در همه عرصههايى كه مردان دخالت مىكنند، زنان نيز مىتوانند دخالت كنند مگر موارد استثنايى .
پيامبر (ص) طبق دستور قرآن كريم با زنان مستقلا بيعت مىكند و بر سر اصول و معيارهايى پيمان مىبندد و بدين گونه اين بدنه از جامعه اسلامى را با مسئوليتهاى سياسى اجتماعى خويش آشنا مىسازد. درباره چگونگى اين بيعت گفتهاند كه پيامبر (ص) با زنان، با گفتار و كلام بيعت مىكرد و يا اينكه دستور مىداد ظرف آبى مىآوردند و خود دست در ظرف فرو مىبرد سپس زنان دست در ظرف مىنهادند و بدين گونه پيمان بزرگ رابطه فرد و دولت تحقق مىيافت. برخى گفتهاند كه بيعت با زنان در زمان پيامبر (ص) از روى لباس و پوشش بوده است. در روز غدير نيز در روايات آمده است كه براى بيعت با زنان با امام على (ع) ظرف آبى آوردند.
زنان در نهضت بزرگ اجتماعى ـ سياسى هجرت نيز شركت كردند و مهاجرت آنان چون مردان و بدون هيچ تفاوتى پذيرفته و در وحى شريف، به عنوان پديدهاى اصيل مطرح شد. آنهم در دورانى كه زنان از اكثريت حقوق خويش محروم بودند و حق دخالت در كوچكترين مسائل اجتماعى را نداشتند . در نهضتهاى اجتماعى نيز زنان مىتوانند مشاركت داشته باشند و جريانها و حركتهاى سالمى براى هدايت جامعه پديد آوردند، مانند نهضت عاشورا و در دوران اخير نقش زنان در نهضت تنباكو در زمان حاضر نقش آفرينىهاى حماسى زنان در انقلاب روشن است. جز يكى دو مورد در همه مسئوليتهاى اجتماعى زنان مىتوانند شركت كنند. تنها در موضوع امامت كه وضعيت استثنايى دارد. البته صعود به مقام عصمت و ولايت كه جوهر اصلى نبوت و امامت است در شأن زن نيز هست و به عنوان نمونه بانوى بزرگ حضرت فاطمه (س) داراى اين مقام است، ليكن رسالت و امامت اجتماعى كه با دشواريهاى طاقت فرسايى همچون جنگها و... همراه است تكليفى است كه زن از آن معاف شده است.
کتاب: دايرة المعارف تشيع، ج 8، ص 494
نويسنده: خديجه بوترابى
تاثير اسلام بر موقعيت زن
سراسر دنيا عقائدى را كه شرح داديم، همچنان در باره زن داشت، و رفتارهائى كه گفتيم معمول مىداشت، و زن را در شكنجهگاه ذلت و پستى زندانى كرده بود، بطورى كه ضعف و ذلت، يك طبيعت ثانوى براى زن شده و گوشت و استخوانش با اين طبيعت مىروئيد، و با اين طبيعتبه دنيا مىآمد و مىمرد، و كلمات زن و ضعف و خوارى و پستى نه تنها در نظر مردان، بلكه در نظر خود زنان نيز مثل واژههاى مترادف و چون انسان و بشر شده بود، با اينكه در معانى متفاوتى وضع شده بودند، و اين خود امرى عجيب است، كه چگونه در اثر تلقين و شستشوى مغزى فهم آدمى واژگونه و معكوس مىگردد، و تو خواننده عزيز اگر به فرهنگ محلى امتها مراجعه كنى، هيچ امتى را نخواهى يافت، نه امتهاى وحشى و نه امتهاى متمدن كه مثلهائى سارى و جارى در باره ضعف زنان و خوارى آنان، در آن فرهنگ وجود نداشته باشد، بلكه به هر يك از اين فرهنگها مراجعه كنى، خواهى ديد كه با همه اختلافاتى كه در اصل زبان و سياقها و لحنهاى آن هست، انواعى از استفاده و كنايه و تشبيه مربوط به كلمه "زن"خواهى يافت، و خواهى ديد كه مرد ترسو و يا ضعيف و يا بى عرضه و يا خوارى طلب و يا ذلت پذير و يا تن به ذلت ده را زن مىنامند، مثل اين شعر عرب كه مىگويد:
و ما ادرى و ليت اخال ادرى
اقوم آل حصن ام نساء
نمىدانم و ايكاش مىدانستم كه آل حصن مردانند و يا زنان، و صدها هزار از اينگونه مثلهاى شعرى و نثرى را در هر لغتى خواهى يافت. و اين به تنهائى براى اهل تحقيق كافى است كه بفهمد جامعه بشرى قبل از اسلام چه طرز تفكرى در باره زن داشته است، و ديگر حاجت ندارد به اينكه سيرهنويسان و كتب تاريخى فصل جداگانه و يا كتابى مختص به دادن آمارى از عقائد امتها و ملتها در مورد زنان نوشته باشند، براى اينكه خصال روحى و جهات وجودى هر امت و ملتى در لغت و آداب آن امت و ملت تجلى مىكندو در هيچ تاريخ و نوشتهاى قديمى چيزى كه حكايت از احترام و اعتنا بشان زن كند، نخواهى يافت، مگر مختصرى در تورات و در وصاياى عيسى بن مريم ع كه بايد به زنان مهربانى كرد و تسهيلاتى براى آنان فراهم نمود.
و اما اسلام يعنى آن دينى كه قرآن براى تاسيس آن نازل گرديده، در حق زن نظريهاى ابداع كرده كه از روزى كه جنس بشر پا به عرضه دنيا گذاشت تا آن روز چنين طرز تفكرى در مورد زن نداشت، اسلام در اين نظريه خود، با تمام مردم جهان در افتاد، و زن را آنطور كه هست و بر آن اساسى كه آفريده شده، به جهان معرفى كرد، اساسى كه به دستبشر منهدم شده و آثارش نيز محو گشته بود.اسلام عقائد و آرائى كه مردم در باره زن داشتند و رفتارى كه عملا با زن مىكردند را بى اعتبار نموده و خط بطلان بر آنها كشيد.
كتاب: ترجمه تفسير الميزان جلد 2 صفحه 405
نويسنده: علامه سيد محمد حسين طباطبائى
ابعاد وجودى زن
لازم به ذكر است كه احكام واوصاف صنف زن از دو ديدگاه قابل مطالعه وبر دو قسم است:
قسم اول: راجع به اصل زن بودن او است كه هيچ گونه تفاوتى در طى قرون واعصار به آنها رخ نمىدهد. مانند لزوم حجاب وعفاف وصدها حكم عبادى وغير عبادى، كه مخصوص زن است وهرگز دگرگون نخواهد شد. وبين افراد زن هم هيچ فرقى در آن جهت مشترك زنان نيست.
قسم دوم: ناظر به كيفيت تربيت ونحوه محيط پرورش آن است كه اگر در پرتو تعليم صحيح وتربيت وزين پرورش يابند وچون مردان بيانديشند وچون رجال تعقل وتدبر داشته باشند تمايزى از اين جهتبا مردها ندارند واگر گاهى تفاوت يافتشود، همانند تمايزى است كه بين خود مردها مشهود است. مثلا اگر زنان مستعد به حوزهها ودانشگاههاى علمى راه يابند وهمانند طلاب ودانشجويان مرد به فراگيرى علوم ومعارف الهى بپردازند واز لحاظ جهانبينى وانسان شناسى ودنياشناسى وساير مسائل اسلامى، در دروس مشترك بين محصلين حوزه آگاهى كامل يابند ونحوه تعليم وتبليغ دينى آنان چون رجال مذهبى باشد، چه اين كه گروهى فعلا به بركت انقلاب اسلامى اين چنيناند، آيا باز هم مىتوان گفت رواياتى كه در نكوهش زنان آمده واحاديثى كه در پرهيز از مشورت با آنها وارد شده وادلهاى كه در نارسايى عقول آنان رسيده اطلاق دارد وهيچ گونه انصرافى نسبتبه زنان دانشمند ومحققان از اين صنف ندارد وهمچون قسم اول موضوع همه آن ادله ذات زن از حيث زن بودن است؟ مثلا گفتههاى حضرت على...، در بيان وهن عقول زنان كه فرمود:
«يا اشباه الرجال و لا رجال، حلوم الاطفال و عقول ربات الحجال» (1)
اى مرد گونههاى نامرد، با آرزوهاى كودكانه! وانديشه زنان پرده نشين!
«اياك و مشورة النساء فان رايهن الى افن و عزمهن الى وهن..». (2)
بپرهيز از مشورت با زنان، كه راى آنان ناقص وتصميم آنان سست است.
هيچگونه انصرافى از زنان محقق ودانشمند ندارد؟ وآيا مىتوان گفت كه عقل آنان در بخش عقل نظرى، چون زنند وتنها به خاطر انوثتبدن آنها همتاى عقل كودكان مىباشد، واراده وتصميم وعزم آنها در بخش عقل عملى سست وناپايدار است. ويا آن كه اين تعبيرها به لحاظ غلبه خارجى است كه منشا آن، از تربيت صحيح است، كه اگر شرايط درستبراى فراگيرى آنها در صحنه تعليم وتربيت فراهم شود حتما غلبه بر عكس خواهد شد ويا لااقل غلبه اى در كار نيست تا منشا نكوهش گردد.
خلاصه آن كه وهن عزم چون مساله حجاب وعفاف از احكام قسم اول نخواهد بود. هوشمندى ونبوغ برخى از زنان سابقه ديرين داشته وسبقت آنان در موعظت پذيرى سبتبه مردها شواهد تاريخى دارد. وقتى اسلام به عنوان دين جديد در جاهليت دامنهدار حجاز جلوهكرد، تشخيص حقانيت آن از نظر عقل نظرى محتاج به هوشمندى والا، وپذيرش آن از جهت عقل عملى نيازمند به عزمى فولادين بوده است تا هرگونه خطر را تحمل نمايد. لذا كسى كه در آن شرايط پيش از ديگران مسلمان مىشد از برجستگى خاص برخوردار بوده وهمين سبقت، از فضائل او به شمار مى رفت. چون تنها سبق زمانى يا مكانى نبوده است كه معيار ارزش جوهرى نباشد بلكه سبق رتبى ومكانتى بود كه مدار ارج گوهر ذات خواهد بود. چنانكه سبق اسلام حضرت على... از فضائل رسمى آن حضرت به شمار مىرود. از اين رهگذر مىتوان به هوشمندى ونبوغ زنانى پى برد كه قبل از همسران خود دين حنيف اسلام را پذيرفته وحقانيت آن را با استدلال تشخيص داده ودر پرتو عزم استوار به آن ايمان آوردهاند. در حالى كه مردان فراوانى نه تنها از پذيرش آن استنكاف داشته ودر حقانيت آن ترديد داشتند بلكه براى اطفاء نور آن سعى بليغ مىنمودند گرچه طرفى نمى بستند.
مالك بن انس (179 -95ه.ق) در «موطا» خود چنين نقل مىكند كه عدهاى از زنان در حالى اسلام آورده بودند كه شوهران آنها كافر بودهاند مانند دختر وليد بن مغيره كه همسر صفوان بن اميه بود وقبل از شوهرش مسلمان شد ونيز ام حكيم دختر حارث بن هشام كه شوهرش عكرمه بن ابى جهل بود، پيش از همسرش اسلام آورد. (3)
كتاب: زن در آينه جلال و جمال صفحه 36
نويسنده: آية الله عبدالله جوادى آملى
|