صفحه اصلی سایت صدا و سیما سایت پورتال تلویزیون

 

 

ام الخير، سخنور صفين

دختر حريش بن سراقه به عنوان «ام الخير» كه از زنان نامدار صدر اسلام است، او از قدرت تكلم بالايى برخوردار و خطيب بليغى شمرده مى‏شد، و از زنان به نام عرب بود كه در كوفه زندگى مى‏كرد، او زنى نبود كه در مدينه رشد يافته باشد، چه اين كه اگر زنى از مدينه بر مى‏خاست، امكان داشت گفته شود كه، مكتب رسول خدا صلى الله عليه و اله و مكتب فاطمه زهرا وعلى بن ابيطالب، امام حسن، امام حسين، امام سجاد وديگر ائمه عليهم الصلوة والسلام را ديده و درس گرفته است. ولى اين زن از كوفه برخاست كه فقط، على بن ابى طالب سلام الله عليه را درك نموده و كوفه نيز در زمان آن حضرت مهد دين شد وگرنه قبلا سابقه‏اى چندان نداشت.
معاويه نامه‏اى براى والى خود در كوفه نوشت، ودر ضمن نامه از او خواست كه وسايل سفر ام‏الخير را فراهم نموده او را تجهيز كند واز كوفه به شام بفرستد، ضمنا به والى تاكيد نمود كه تصميم‏گيرى من در مورد تو مبنى بر گزارشى است كه اين زن مى‏دهد «واعلمه انه مجازيه به الخير خيرا وبالشر شرا بقولها فيه‏» اگر از تو شاكى بود، من درباره تو كيفر تلخ تعيين مى‏كنم، و اگر از تو راضى بود، و گزارش مطلوب داد، پاداش خوبى براى تو در نظر مى‏گيرم، والى كوفه به حضور اين زن آمد و نامه را براى او خواند و گفت: معاويه شما را دعوت نموده و به حضور طلبيده است. اين بانو در جواب گفت: «اما فغير زائغة عن طاعته ولامعتلة بكذب‏» گفت من نسبت‏به ملاقات با معاويه بى‏رغبت نيستم و انحرافى در نظم و اطاعت هم ندارم و قصد بهانه دروغ آوردن نيز ندارم.
والى كوفه وسيله سفر اين زن را از كوفه به شام فراهم كرد و هنگام بدرقه وخدا حافظى به اين بانو گفت: اى ام‏الخير، معاويه براى من نوشته است كه مبناى تصميم‏گيريش نسبت‏به تعيين پاداش يا كيفر من، گزارش تو خواهد بود. وتوقع اشت‏با اين بيان، زن توصيه‏اى به نفع او در دربار معاويه بكند اما اين بانو در جواب او گفت: «يا هذا لايطمعك برك بي ان اسرك بباطل ولا يؤيسك معرفتي بك ان اقول فيك غير الحق‏» .
يعنى از اين كه تو نسبت‏به من محبت كردى طمع نكن كه من گزارش باطل بدهم و تو را مسرور و خوشحال كنم واز آن جهت كه من تو را مى‏شناسم، شناخت من از تو نا اميدت نكند كه درباره تو غير حق بگويم. من آنچه را از تو سراغ دارم مى‏گويم. اين همه محبت را يك زن از فرماندار رسمى كوفه آن روز دريافت مى‏كند، در مقابل وقتى فرماندار درخواست توصيه دارد ولو ضمنى، اين بانو مى‏گويد از اين كه سبت‏به من محبت كردى، طمع بيجا نداشته باش واز اين كه من تو را مى‏شناسم نا اميد هم مباش. هرچه مى‏دانم مى‏گويم‏اين رابطه نپذيرى ورشوه نپذيرى ومانند آن است، كه نشانگر تقواى اين بانو است آنگاه وقتى در كمال سهولت و آسانى فاصله كوفه تا شام را طى كرد و وارد شام شد، معاويه كاملا از اين بانو تجليل كرد و او را با اهل حرم خود جا داد «فانزلها مع الحرم ثم ادخلها في اليوم الرابع‏» سه روز از او در حرمسرا، پذيرايى نمود تا خستگى راه كاملا برطرف شود. سپس روز چهارم او را به حضور پذيرفت، وقتى اين بانو وارد دربار معاويه شد، درباريان نشسته بودند «وعنده جلسائه‏» او برابر مراسم رسمى آن روز سلام نمود وجوابى شنيد، سپس معاويه گفت: شما مرا به اسم خير وخوبى صدا زدى وبه نام «اميرالمؤمنين‏» خطاب نمودى! اين بانو گفت: «لكل اجل كتاب‏» هر چيزى مدتى دارد.
معاويه گفت: «صدقت فكيف حالك يا خالة‏» درست گفتى، هر چيزى يك حد مشخصى دارد كه با فرا رسيدن آن سپرى خواهد شد، حالت چگونه است وچگونه راه را طى نمودى؟
گفت: من در كمال رفق و مدارا اين راه را آمدم، هم در راه به من خوش گذشت وهم در منزل «لم ازل يا اميرالمؤمنين في خير وعافية حتى سرت اليك فانا في مجلس انيق عند ملك رفيق‏» . آنگاه معاويه، از آن جهت كه از فكر خاصى برخوردار بود و از هر فرصتى سوء استفاده سياسى مى‏نمود، به اين بانو گفت: من چون نيت‏خير داشتم در جنگ صفين وغير صفين بر شما پيروز شدم، وشام توانست كوفه را زير سلطه خود درآورد. اين زن گفت: خدا تو را پناه دهد از اين كه حرف باطلى بر زبان آورى، و مطلبى بگويى كه عاقبت آن هراسناك است «يعيذك الله من دحض المقال وما تخشى عاقبته‏» اين كه گفتى من در اثر حسن نيت پيروز شدم اينچنين نيست. يعنى اين سياست‏بازيهاى تو بود و ضعف حضور مردم كه دست‏به دست هم داد و تورا پيروز كرد.
«قال ليس هذا اردنا اخبريني كيف كان كلامك اذا قتل عمار بن ياسر» معاويه گفت ما در اين زمينه نخواستيم سخن بگوييم بلكه برايمان بگو كه در هنگام قتل عمار ياسر در صحنه صفين چه گفتى؟ جواب داد: من قبلا آن سخنان را نساخته بودم وبعدا هم آنها را براى ديگران نقل نكردم. اينگونه نبود كه توطئه قبلى باشد، بلكه «وانما كانت كلمات نفثها لساني عند الصدمة‏» كلماتى بود كه هنگام مصدوم شد عمار بر زبانم جارى شد «فان احببت ان احدثك مقالا غير ذلك فعلت‏» اگر مايل باشيد ما در زمينه ديگر با شما سخن بگوييم، آن گفته‏ها را در اينجا مطرح نكنيد.
«فالتفت معاوية الى جلسائه فقال ايكم يحفظ كلامها» معاويه رو به درباريانش كرد وگفت: كدام يك از شما حافظ سخنان اين بانو در صحنه قتل عمار در جنگ صفين بوديد؟ - چون آن روز مساله حفظ عرب، معروف بود كه از نظر حافظه قدرت خاصى دارند مخصوصا سخنانى كه از يك شخصيت رسمى در ميدان جنگ مى‏شنيدند ضبط مى‏كردند - يكى از درباريان معاويه گفت: من بعضى از سخنان او را حفظ هستم، معاويه گفت‏بگو: «قال كاني بها بين بردين زائرين كثيفي النسيج وهي على جمل ارمك وبيدها سوط منتشر الضفيرة وهي كالفحل يهدر في شقشقته‏» من ديدم او دو برد كه محكم يافته شده بود در بر كرده و روى شتر سوار است و در دستش تازيانه‏اى است كه لبه‏هاى آن پراكنده هست و در يك حالت مهيج و فرماندهى سخن مى‏گويد همچون يك فحل، مثل يك شير نر، هدير وشقشقه‏اى دارد. (1)
سپس بعضى از بخشهاى سخنرانى اين بانو در جريان جنگ صفين را نقل مى‏كند كه مى‏گفت:
يا ايها الناس اتقوا ربكم ان زلزلة الساعة شي‏ء عظيم (2)
وى در آغاز سخن آيه‏اى از قرآن را تلاوت كرد و پرهيز از معاد را به ياد مردم آورد و شنوندگان خود را متذكر معاد شد و سپس گفت: «ان الله قد اوضح لكم الحق وابان الدليل‏» خداى سبحان حق را براى شما روشن كرد و دليل را، بين وآشكار نمود و شما معذور نيستيد. «وبين السبيل ورفع العلم‏» علامت ونشانه‏ها را برافراشت و راه را به شما ارائه داد «ولم يدعكم في عمياء مدلهمة‏» شما را در تاريكى فراگير رها نكرد. عقل، وحى، شريعت، رسالت وامامت داد، وهمه اركان هدايت را براى شما روشن كرد «فاين تريدون‏» كجا مى‏خواهيد برويد «رحمكم الله افرارا عن اميرالمؤمنين‏» آيا مى‏خواهيد از على بن ابى طالب عليه السلام كه فرمانرواى دين است فرار كنيد؟ «ام فرارا من الزحف‏» يا مى‏خواهيد از ميدان جنگ بگريزيد؟ «ام رغبة عن الاسلام ام ارتدادا عن الحق‏» از اسلام - معاذ الله بيزار شديد يا از حق برگشتيد، همه اينها يا كفر يا نفاق و يا معصيت كبيره است، «اما سمعتم الله جل شانه يقول ولنبلونكم حتى نعلم المجاهدين منكم والصابرين ونبلو اخباركم‏» آيا نشنيديد كه خداوند فرمود شما را به سراء وضراء مى‏آزماييم ما شما را امتحان مى‏كنيم تا روشن شود مجاهد كيست، قاعد كيست، صابر و جزوع كيست و گزارشهاى شما را با اين امتحانها بررسى مى‏كنيم.
اين سخنان را اين بانو خطاب به سربازان على سلام الله عليه گفت «ثم رفعت راسها الى السماء» آنگاه سر به آسمان بلند كرد وگفت: «اللهم قد عيل الصبر وضعف اليقين وانتشرت الرغبة‏» خدايا صبر در تحت فشار قرار گرفت وبه حد عيلوله (3) درآمد، يعنى صبر تمام شد، يقين كم شد و رغبت منتشر شديعنى: انگيزه‏ها متفرق و متشتت‏شده است «وبيدك يارب ازمة القلوب‏» پروردگارا تو زمامدار دلهاى مردمى، قلب اينها ضعيف است و چون يقينشان كم است، همتشان نيز كم است. «فاجمع اللهم بها الكلمة على التقوى والف القلوب على الهدى واردد الحق الى اهله‏» پروردگارا دلها به دست توست. تو دلهاى اينان را متحد كن والفتى ايجاد بكن، چون تاليف قلوب فقط در اختيار تو است.
اينها را به حق برگردان تا بر كلمه حق توافق كنند و باطل را سركوب كنند، سپس رو به سربازان كرد و گفت: «هلموا رحمكم الله الى الامام العادل والرضى التقي والصديق الاكبر» كجا مى‏رويد بياييد به حضور امام عادل، كسى كه مورد رضا واهل تقوا وصديق اكبر است وكسى در صداقت چون او نيست. «انها احن بدرية واحقاد الجاهلية‏» يعنى: آنها كه در برابر على وسربازان على سلام الله عليه صف بستند كينه‏هاى بدر و حنين در آنهاست. يعنى كفر است كه به صورت نبرد عليه اسلام، به دست امويان ظهور كرده است، اين جنگ داخلى نيست در حقيقت جنگ اسلام و كفر است و مى‏خواهند شكست‏هاى جاهلى و كشته‏هاى امويان را جبران كنند. بعد اين جمله‏ها را بازگو كرد: «قاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم‏» شما زمامداران كفر را از پاى درآوريد با آنها مقاتله كنيد با آنها مبارزه كنيد چرا كه با آنها عهد وپيمانى نداريد. «لعلهم ينتهون‏» تا قدرت نظامى شما را ببينيد و در برابر نهى از منكر منتهى بشوند. «صبرا يا معاشر المهاجرين والانصار» اى گروهى كه سابقه هجرت ونصرت داشتيد. از مكه آمديد يا در مدينه بوديد ودين را يارى كرديد. شما همانها هستيد كه امروز در ركاب على بن ابى طالب عليه السلام تلاش وكوشش مى‏كنيد. «قاتلوا على بصيرة من ربكم وثبات من دينكم‏» مقاتله ومبارزه كنيد در حالى كه بصيرت دينى و ثبات اعتقادى دارى، با ايمان راسخ وبا بينش دل، اين جنگ را به پايان برسانيد. «فكاني بكم غدا وقد لقيتم اهل الشام كحمر مستنفرة فرت من قسورة لاتدري ايا يسلك بها في فجاج الارض‏» گويا من در آينده نزديك مى‏بينم كه شما مردم كوفه، به رهبرى على بن ابى طالب عليه السلام پيروز شديد و مردم شام را كه در تحت رهبرى ظالمانه وطاغيانه امويان حركت كردند، همانند حمارهايى كه از شير فرار كنند، فرارى خواهيد داد. اين گروه كسانى هستند كه «باعوا الاخرة بالدنيا واشتروا الضلالة بالهدى‏» اينها آخرت وعقل را در مقابل دنيا و جهل فروختند «وعما قليل ليصبحن نادمين‏» وطولى نمى‏كشد كه پشيمان خواهند شد «حين تحل بهم الندامة فيطلبون الاقالة ولات حين مناص‏» وقتى كه پشيمانى دامن‏گيرشان شود و در وجود اينان حلول كند، آنگاه مى‏گويد: پشيمانى ما را بپذيريد، اما ديگر پشيمانى سودى ندارد «ان من ضل والله عن الحق وقع في الباطل‏» قسم به خدا كسى كه از حق گريخت‏يقينا به باطل مبتلا مى‏شود، چون: ماذا بعد الحق الا الضلال اگر كسى از صراط مستقيم فاصله گرفت، يقينا گمراه خواهد شد.
«الا ان اولياء الله استصغروا عمر الدنيا فرفضوها واستطابوا الاخرة فسعوا لها فالله الله ايها الناس قبل ان تبطل الحقوق وتعطل الحدود وتقوى كلمة الشيطان‏» اولياى الهى كه در صحنه‏هاى نبرد پيروز شدند، براى آن بود كه عمر دنيا را كوچك شمردند وآخرت را طيب و طوبى تلقى كردند و براى آخرت سعى كردند، خدا را خدا را، كه مبادا حق كسى باطل شود و حدود الهى تعطيل گردد، قبل از اين كه حقوق مردم باطل بشود و حدود الهى معطل بماند، شما در صحنه باشيد، و دشمن را سر جاى خود بنشانيد. «فالى اين تريدون رحمكم الله عن ابن عم رسول الله صلى الله عليه واله وسلم وصهره وابي سبطيه‏» شما كجا مى‏خواهيد برويد؟ آيا از پسر عموى پيغمبر، از داماد پيغمبر، از پدر دو فرزند پيامبر صلى الله عليه و اله مى‏خواهيد فاصله بگيريد؟ از كسى كه «خلق من طينته وترفع من نبعته وجعله باب دينه وابان بغضه المنافقين، وها هو ذا مفلق الهام ومكسر الاصنام‏» كسى كه از طينت رسول خدا صلى الله عليه و اله خلق شد واز خاستگاه و جوششگاه رسالت او بالا آمد و وجود مبارك رسول خدا صلى الله عليه و اله او را باب دين خود قرار داد و فرمود:
«انا مدينة العلم و علي بابها» (4)
خصوصيتى كه رسول خدا به على بن ابى طالب عليهم الصلوة والسلام داد اين بود كه فرمود: تو ميزانى، مهر وتولاى تو معيار حق و باطل است، آن كه دوست توست، مؤمن و آن كه دشمن توست، منافق است. او كسى است كه سرهاى بت‏پرستان را شكست وخود بتها را درهم كبيد. «صلى والناس مشركون واطاع والناس كارهون‏» على بن ابى طالب عليه السلام كسى است كه وقتى ديگران مشرك بودند او موحد بود، و مشغول نماز، و آنگاه كه ديگران اطاعت نمى‏كردند او مطيع رسول خدا صلى الله عليه و اله بود، و اين اختصاصى به اوايل عمر اميرالمؤمنين عليه السلام ندارد بلكه تا آخر در اين مسير مستقيم بود. «فلم يزل في ذلك حتى قتل مبارزيه وافنى اهل احد وهزم الاحزاب وقتل الله به اهل خيبر وفرق به جمع اهوائهم‏» تا آن لحظه كه مبارزان آنان را كشت واهل احد به وسيله او از بين رفتند وجنگ خندق به دست او به پيروزى رسيد و خداى سبحان به وسيله او اهل خير را كشت واهواء واميال واغراض شومشان را به وسيله على بن ابى طالب عليه السلام پراكنده كرد.
اينها گوشه‏اى از سخنان اين بانوى سخنور است كه توسط آن شخص دربارى، در حضور معاويه گفته شد. شما وقتى اين سخنان را تشريح مى‏كنيد مى‏بينيد حرف غير منطقى وغير قرآنى، در آن نيست. سخنان او يا تابع قرآن است و يا هماهنگ با عقل، هرگز شعار يا احساس ضعف يا مسائل دنيا، و يا ترغيب به امور غريزى در او نيست. البته زنانى هم در نقطه مقابل بودند كه در جنگهاى صدر اسلام به سود معاويه وابوسفيان حضور داشتند و شعارهايى مانند:
«ان تقبلوا نعانق ان تدبروا نفارق‏» (5)
مى‏خواندند. اين اشعار صرفا تهييجى آنها، فقط در حد غريزه بود، اما اين بانو كه به تربيتهاى اصيل اسلامى آشنا شده، شعارش دعوت به بهشت، به ولايت على بن ابى طالب عليه السلام، وبرگرفته از آيات قرآنى و احاديث نبوى وبيان فضيلت على بن ابى طالب عليه السلام است.
وقتى سخنان اين بانو را در كنار سخنان اباذر بگذاريد، روشن مى‏شود، زن ومرد فرقى ندارند، اگر اين گفته‏ها به صورت كتابى درآيد، و در اين زمينه سخن‏هاى مكرر بيان گردد، و در منابر و روزنامه‏ها نقل و ثبت‏شود، آنگاه او نيز مى‏شود، زن اباذرگونه.
گاهى يك زن، با زارى و جزع، نظاميان را تهييج مى‏كند، اين هنر نيست، اما گاهى يك زن با استدلال وبا استمداد از اوج عرفان، آنان را ترغيب و تشويق مى‏كند و مى‏گويد: «الا ان اولياء الله استصغروا عمر الدنيا فرفضوها واستطابوا الاخرة فسعوا لها» ، كه بايد بسيارى از سخنان بزرگان را جستجو نمود تا نمونه اين بيان عميق را در لابلاى آنها يافت. و اين تعجبى ندارد، چه اين كه اينها را على بن ابى طالب عليه السلام در كوفه تربيت كرده است.
نشانه‏هاى شعار زن در جاهليت همان بود كه از امويان ذكر شد، ونشانه موفقيت زن در صحنه‏هاى نظامى و سياسى صدر اسلام نيز همين است كه ام الخير در صفين بازگو نمود.
در پايان اين گزارش آمده است وقتى كه سخن آن دربارى تمام شد معاويه رو به اين بانو كرد وگفت:
«يا ام الخير ما اردتي بهذا الكلام الا قتلي‏» تو اين حرفها را در جريان جنگ صفين گفتى ومردم را بر قتل من تهييج كردى «ولو قتلتك ما حرجت في ذلك‏» من اگر بخواهم خونبها بگيرم و الان تو را اعدام بكنم، حرجى بر من نيست.
«قالت والله ما يسوءني ان يجري قتلي على يد من يسعدني الله بشقائه‏» .
گفت: معاويه قسم به خدا من نگران نيستم كه قتل من به دست كسى اتفاق بيفتد كه خداوند در اثر شقاوت او مرا سعيد كند، يعنى من با اين مرگ سعادتمند خواهم شد و تو با اين كشتن شقى.
اين سخنان را اين بانو در زمان ضعف شيعه‏ها و بحبوحه قدرت امويان وبعد از ارتحال على بن ابى طالب عليه السلام مى‏زند، كه همه شيعيان يا اسير وشهيدند يا متوارى هستند. يعنى ما از كشته شدن باكى نداريم ومن مطمئنم اگر كشته شوم سعيدم وتو شقاوتمندى.
«قال هيهات يا كثيرة الفضول ما تقولين في عثمان‏» معاويه داستان عثمان وزبير را پيش كشيد، اين زن به معاويه گفت: «وانا اسالك بحق الله يا معاوية‏» من شنيدم كه تو انسان حليمى هستى، تو را به خدا قسم از اين مسائل دست‏بردار، يعنى قصه عثمان و زبير كه گذشته است «وتسالني عما شئت من غيرها» اگر مسائل ديگرى دارى بپرس.
منظور از نقل اين تفصيل، آن است كه:
اولا: اين بانو اضافه بر اين كه كار نظامى داشت، كار تبليغى نيز داشت.
ثانيا: سخنان او برگرفته از قرآن وسنت معصومين وعترت طاهرين سلام الله عليهم اجمعين بود.
ثالثا: براى رهبرى وامامش تا مرز شهادت هم حاضر شد.
رابعا: شعارش در حد عقل و وحى بود نه در حد عاطفه واحساس.
خامسا: اين سخنرانى مهيج، باحضور كسى بود كه ولى معصوم است، چون بدون اذن على بن ابى‏طالب عليه السلام كسى اجازه نداشت در جنگ سخنرانى كند، واگر گفته شود سخنرانى، جهاد نيست، گفته مى‏شود مگر همه جهادگرها در خاكريز مقدمند ومسلحانه مى‏جنگند؟ عده‏اى كارهاى تبليغى دارند، عده‏اى كارهاى تداركاتى دارند، عده‏اى اسلحه حمل و نقل مى‏كنند و عده‏اى مى‏جنگند. آن دسته كارهايى كه تماس تنگاتنگ با اسلحه و شمشير ندارد، كارهاى نظامى نيست اما بخش تبليغى و تداركاتى است كه در توان همگان است.
اگر اينگونه او نمونه‏ها بررسى شود آنگاه روشن مى شود كه قرآن و عترت طاهرين عليهم السلام همانگونه كه در تربيت مردانى اباذرگونه موفق بودند، در تعليم زنانى حق‏گو و دشمن ستيز نيز توفيق داشته‏اند. در نتيجه، اين سخن كه: مرد بالاتر از زن است‏براى اين كه هيچزنى به مقام نبوت نرسيده است، سخنى گزاف است و دلالتى بر نازل‏تر بودن مقام زن ندارد، زيرا هيچ مردى نيز نتوانسته است‏به مقام پيامبر خاتم برسد. پس نه بر فخر و مباهات و باليدن مردان فايده‏اى مترتب است، و نه اثرى در احساس ضعف و ناليدن زنان خواهد بود. آنچه مسلم است اين است كه راه براى تربيت و تكامل هر دو باز، و البته بسيارى از وظايف، مشترك، و بعضى هم، به لحاظ طبع آنها، تقسيم شده است.

كتاب: زن در آينه جلال و جمال ص 309
نويسنده: آية الله عبدالله جوادى آملى

 

خنساء شاعرى شهيد پرور

يكى از زنان عرب «خنساء» است كه مى‏نويسند از نوادگان «امرء القيس‏» شاعر مشهور است و از شعراى عهد خليفه دوم ثبت‏شده است. او مرثيه‏هاى بلندى درباره برادرانش «معاويه و صخر» كه در يكى از جنگها كشته شده بودند مى‏سرود، منتها بعد از قتل صخر او داغدارتر شد، زيرا صخر بخشنده‏تر و دلسوزتر بود و در تنگناهاى مالى ياريش مى‏نمود، چون اين بانو، همسر قمار بازى داشت كه محصول زندگى خود را مى‏باخت و صخر چندين بار حيثيت اين خواهر را حفظ كرده بود. شعرهاى او در رثاى برادرانش زبانزد اديبان است، نه قبل از او ونه بعد از وى زنى به عظمت اين بانو شعر نگفته است.
وقتى از اديبان نامور عرب سؤال مى‏شود كه خنساء در چه پايگاهى از ادبيات ست‏سخنان بلندى دارند. به جرير گفته شد: شاعرترين شخص كيست؟ «من اشعر الناس؟ » گفت: «انا لولا هذه‏» يعنى اگر خنساء نبود مى‏گفتم: شاعرترين مردم اين عصر من هستم.
بشار مى‏گفت: زنى تاكنون بدون نقص ادبى شعر نگفته است مگر اين بانو. و روزى به بشار گفتند: اگر زن به مقام سرايندگى بنام، نمى‏رسد پس نظرت درباره خنساء چيست؟ گفت: «تلك فوق الرجال‏» او بالاتر از شعراى مرد است.
البته اصمعى، ليلاى اخليليه را بر خنساء ترجيح مى‏داد، ولى از خنساء هم به ظمت‏ياد مى‏كرد. مبرد مى‏گفت: «كانت الخنساء وليلى فائقتين في اشعارهما» ليلاى اخليليه و خنساء بر اكثر شعرا برتر و فائق هستند.
نابغه ذبيانى، سمت داورى بازار عكاظ را به عهده داشت. و شعرايى كه شعر جديد مى‏سرودند، در بازار عكاظ به او عرضه مى‏نمودند تا ارزيابى نمايد. هنگامى كه قصيده «رائيه‏» خنساء را كه در رثاى صخر سروده بود، شنيد با شگفتى گفت: «اذهبي فانت اشعر من كانت ذات ثديين ولولا هذا الاعمى الذي انشدني قبلك‏يعني الاعشى لفضلتك على شعراء هذا الموسم‏» . يعنى اگر اعشى، قبل از تو شعرى نسروده بود مى‏گفتم: مهمترين و والاترين شاعر اين مسابقه تو هستى.
حسان بن ثابت معروف، كه يكى از شركت‏كنندگان در مسابقه بود، وقتى اين سخن را از داور مسابقه شنيد، عصبانى شد و گفت: من، هم از تو كه داور هستى شاعرترم، و هم از خنساء، نابغه گفت: «ليس الامر كما ظننت‏» اين‏گونه كه فكر مى‏كنى، نيست، سپس رو به خنساء نمود وگفت جواب حسان بن ثابت را بده، خنساء رو به حسان بن ثابت نمود و گفت: «ما اجود بيت في قصيدتك هذه التي عرضتها انفا» زيباترين و جامع‏ترين و رساترين شعر تو كه هم‏اكنون عرضه داشتى، كدام بيت است؟ - بيت الغزل قصيده تو چيست؟ - حسان گفت اين است كه:
لنا الجفنات الغر يلمعن في الضحى واسيافنا يقطرن من نجدة دما (2)
وقتى حسان گفت مهمترين بيت اين قصيده اين است، خنساء هشت اشكال ادبى روى همين يك بيت گرفت، گفت: اين كه بيت الغزل و بيت القصيده محسوب مى‏شود هشت اشكال (3) ادبى دارد، اول: اين كه گفتى: «جفنات‏» ، ما دون جفان و كم‏تر از آن است و حق اين بود كه جفان مى‏گفتى. دوم: اين‏كه گفتى «غر» جمع اغر است و به معناى سفيدى پيشانى است، و اگر مى‏گفتى «بيض‏» مطلق سفيدى بود و معنايش وسيع‏تر بود. اشكال سوم: اين كه گفتى: «يلمعن‏» واگر به جاى يلمعن «يشرقن‏» به كار مى‏بردى بهتر بود چون اشراق قوى‏تر از لمعان است. لمعان لحظه به لحظه مى‏آيد چشمك زدن است و اشراق درخشش دائمى است. چهارم: اين كه گفتى «بالضحى ولو قلت‏بالدجى لكان اكثر اطراقا» كار برد دجى بهتر از ضحى بود زيرا ضحى‏كه همان چاشت است نزديك نيمروز است و تابش شمشير در آن وقت، مهم نيست، چه اگر شمشيرى در تاريكى «دجى‏» بتابد هنر است، تابش شمشير در اثر انعكاس نور خورشيد هنر نيست، لانجم: اين كه گفتى: «اسياف والاسياف ما دون العشرة‏» اسياف جمع قله است، واگر مى‏گفتى «سيوفا» بيشتر و بهتر بود. ششم: گفتى: «يقطرن ولو قلت‏يسلن لكان اكثر» يعنى اين شمشيرها سيل‏گونه خون مى‏ريزند، اين قوى‏تر از آن بود كه گفتى قطره قطره خون مى‏بارد. هفتم: اين كه گفتى: «دما والدماء اكثر من الدم‏» در حالى كه دماء بيشتر از دم است.
به دنبال اين هشت اشكال، حسان ساكت‏شد و ديگر جوابى نداد. اين بود قدرت ادبى اين بانوى اديبه كه از نواده‏هاى امرء القيس بود.
پس از اسلام و در اثر خوى جاهليت، خيلى از زنها و مردها از قبول آن سر برتافتند ولى اين بانو به خاطر نبوغ فكرى كه داشت اسلام آورد «فقدمت الخنساء على رسول الله صلى الله عليه و اله فاسلمت واستنشدها فانشدته فاعجب بشعرها» وجود مبارك رسول اكرم صلوات الله عليه از اين بانو درخواست‏شعر نمود، واو شعرى گفت، وحضرت رسول صلى الله عليه و اله از شعر او به شگفت آمد.
خنساء فرزندانى را در جامعه اسلامى تربيت نمود، و آنان را خود، تجهيز و تشويق مى‏نمود و به جبهه مى‏فرستاد و در يكى از جنگهاى صدر اسلام كه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و اله پيش آمد به آنان چنين وصيت نمود «يابني انكم اسلمتم طائعين وهاجرتم مختارين، والله الذي لا اله الا هو انكم لبنو رجل واحد كما انكم بنو امراة واحدة ما هجنت‏حسبكم ولا غيرت نسبكم، واعلموا ان الدار الاخرة خير من الدار الفانية، اصبروا و صابروا ورابطوا واتقوا الله لعلكم تفلحون‏» .
يعنى دنيا در برابر اخرت بى‏ارزش است، دار پايدار بهتر از دار ناپدار است، وشما، فرزندان يك پدر ومادريد. من حسب و نسب شما را آلوده ننمودم، بكوشيد و براى دينتان تلاش كنيد، و جبهه‏ها را گرم نگه‏داريد، زيرا شما با اختيار مسلمان شديد وبا طوع و رغبت اسلام آورديد، و با اختيار هجرت كرديد، آنگاه آيه پايانى سوره آل عمران را كه درباره كيفيت اعزام نيرو به جبهه و تهييج و تشجيع آنها است قرائت نمود:
يا ايها الذين امنوا اصبروا و صابروا و رابطوا (4)
در اين آيه صبر، غير از مصابره و مرابطه است، در حوادث فردى انسان صبر مى‏كند اما در حوادث جمعى مثل جنگ و مانند آن، مصابره دارد و در پيوند با رهبرى مرابطه دارد. مضمون اين آيه را خنساء به فرزندانش توصيه نمود و آنان را به جبهه اعزام كرد و گفت: «فاذا رايتم الحرب قد شمرت عن ساقها، وجللت نارا على ارواقها، فتيمموا وطيسها، وجالدوا رسيسها» شما آنگاه كه ديديد جبهه جنگ گرم وداغ شد، همان وقت نان از تنور برگيريد، كه اين موقعيت، موقعيت‏خوبى است. (5)
يكى از كلماتى كه مى‏گويند در ميان ادبا سابقه نداشته، همين جمله «الان حمى الوطيس‏» است‏يعنى اكنون كه تنور داغ است، موقع نان پختن و نان گرفتن است، وقتى بازار شهادت گرم است‏بايد سعى نمود و جبهه‏ها را پر كرد. اين زن به فرزندانش مى‏گويد، وقتى كه ديديد بازار شهادت گرم و ميدان جنگ داغ است فرصت را مغتنم شماريد و حضور پيدا كنيد «فتيمموا وطيسها» . او فرزندانش را به حضور در جبهه دعوت مى‏كند تا شهادت را غنيمت‏بياورند. يا فاتح مى‏شوند كه پيروزى غنيمت است و يا شهيد مى‏شوند كه شهادت غنيمت است. ديگران به اين فكرند كه ساز وبرگى به نيمت‏بياورند ولى اين زن فرزندانش را به شهادت وكرامت دعوت مى‏كند و مى‏گويد «تظفروا بالغنم والكرامة في دار الخلد والمقامة‏» .
«فلما اضاء لهم الصبح، باكروا الى مراكزهم، فتقدموا واحدا بعد واحد، ينشدون اراجيز يذكرون فيها وصية العجوز لهم‏»
هريك از اين فرزندان، وصاياى مادر را به نحوى در رجزهاى خود مى‏گنجانيدند «حتى قتلوا عن اخرهم‏» تا اين كه همه شهيد شدند، وخبر به اين مادر شهيدپرور رسيد كه، چهار فرزندت كشته شدند
«فقالت: الحمد لله الذي شرفني بقتلهم وارجو من ربي ان يجمعني بهم في مستقر الرحمة‏»
سپاس خداوندى را كه به واسطه شهادت آنان به من شرافت‏بخشيد واميدوارم كه مرا همراه آنان در سايه رحمتش جاى بخشد.
همين ذوق ادبى است كه مى‏تواند شعرى بسرايد كه مايه اعجاب پيامبر صلى الله عليه و اله شود، و همين ذوق است كه مى‏تواند از آيات قرآن خطابه بسازد وفرزندانش را به جبهه تشويق نمايد، و باز همان ذوق ادبى است كه پس از ريافت‏شهادت فرزندانش مى‏گويد
«الحمد لله الذي شرفني بقتلهم‏» .
چگونه ممكن است انسان بگويد يا باور كند كه زن، ترسو است! در صدر اسلام چند مرد اينگونه داشتيم؟ اگر چند نفر مثل اباذر وجود دارد، چون بارها شهامت آنها ذكر شده است، در مورد زنان نيز اگر بارها داستان اينگونه زنان بازگو مى‏شد، آنگاه براى همگان، مقام زن شناخته مى‏شد واو را ضعيف و ترسو نمى‏شمردند.

كتاب: زن در آينه جلال و جمال ص 323
نويسنده: آية الله عبدالله جوادى آملى

سوده همدانى زنى فعال در عرصه سياست

سوده همدانى بعد از رحلت على بن ابى طالب صلوات الله وسلامه عليه در اثر واقعه اندوهبارى ستمگرى‏هاى بسر بن ارطاه به عزم شكايت‏به دربار امويان رفت و با معاويه سخن گفت. وقتى معاويه اين بانو را شناخت گفت: تو همان نيستى كه در تشجيع برادرانت در جنگى كه على بن ابى طالب، عليه اموى داشت‏شعر مى‏خواندى و آنها را تحريك مى‏كردى؟ سوده گفت: «دع عنك تذكار ما قد نسي، مات الراس‏» يعنى گذشته‏ها را رها كن. آن كه رهبر اين گروه بود رحلت كرده است وپيشگامان نيز رفتند و دنباله‏روها هم منقطع شدند و اثرى ديگر از آنها نيست. معاويه گفت: حضور برادرت در آن جنگ يك امر عادى نبوده او جزو سلحشوران نام‏آور جنگ علوى بود و تو او را با اشعارت تشجيع مى‏كردى. سپس معاويه اشعارى را كه سوده در آن موقع خوانده بود، خواند: وانصر عليا والحسين ورهطه واقصد لهند وابنها بهوان
سوده مجددا گفت از آن گذشته‏ها صرف نظر كن. معاويه گفت‏حاجتت چيست وبراى چه آمدى؟ گفت: كسى كه مسؤوليت اداره جامعه را به عهده گرفته است، در دستگاه قسط و عدل اله مسؤول است و نبايد به خلقى ستم بشود و حق خدا ضايع بشود، بسر بن ارطاة كه نماينده شماست و به ديار ما آمده است نه حق خلق را رعايت مى‏كند، اگر او را عزل كنى ما آرام خواهيم بود، و اگر عزل نكردى، ممكن است عليه تو بشوريم و قيام كنيم. معاويه كه خوى درندگى و طغيان در جان او تعبيه شده بود گفت ما را به قيام تهديد مى‏كنى، آيا مى‏خواهى تو را با وضع دردناكى از همين جا پيش همان حاكم بفرستيم تا او درباره تو تصميم بگيرد؟ آنگاه اين بانو شعر معروف زير را خواند: صلى الاله على جسم تضمنه قبر فاصبح فيه العدل مدفونا
يعنى صلوات خدا بر روح كسى كه وقتى به قبر رسيد، قبر با در بر گرفتن وى، عدل را بر گرفت و عدالت را در آغوش كشيد.
قد حالف الحق لايبغي به بدلا فصار بالحق والايمان مقرونا
سوگند ياد كرد كه حق فروشى نكند وبهايى در قبال حق دريافت نكند. او در جان خود حق وايمان را هماهنگ هم وقرين وهمتاى هم ساخت. معاويه پس از شنيدن اين دو بيت گفت: اين شخص كيست؟
سوده گفت: «ذاك علي بن ابي طالب اميرالمؤمنين‏» - عليه افضل صلوات المصلين، وفضائل على را در محفل معاويه شمرد تا جايى كه معاويه را وادار كرد تا بپرسد: چه امرى از على ديده‏اى كه اين چنين به ستايش او زبان مى‏گشايى؟
سوده گفت: مشابه همين صحنه در زمان خلافت على بن ابى‏طالب پيش آمد و ما به عنوان شكايت از يك كارگزار، به مركز حكومت علوى مراجعه كرديم، من به عنوان نماينده از قوم خودم حركت كردم و رفتم كه شكايت‏به محكمه اميرالمؤمنين سلام الله عليه ببرم وقتى وارد منزل اميرالمؤمنين‏عليه السلام شدم، ديدم در حال نماز ومشغول به عبادت خداست «فانفتل من صلاته‏» او نماز را رها كرد وبا يك نگاه رئوفانه و عطوفانه به من فرمود: آيا كارى دارى؟
عرض كردم: آرى، كارگزار شما در مسائل مالى قسط و عدل را رعايت نمى‏كند و بر ما ستم روا مى‏دارد. وقتى اين گزارش به عرض على بن ابى‏طالب عليه السلام رسيد واز شواهد اين گزارش، صدق اصل گزارش روشن شد، على بن ابى طالب عليه السلام گريه كرده و دست‏به آسمان برداشت وعرض كرد «اللهم انى لم امرهم بظلم خلقك ولابترك حقك‏» خدايا من كارگزارانم را چنان تربيت نكردم كه به آنها ظلم را اجازه داده باشم، يا ترك حق خدا را تجويز كرده باشم، آنگاه قطعه پوستى از جيبش در آورد و در آن رقعه اين‏چنين مرقوم فرمود:
«بسم الله الرحمن الرحيم قد جاءتكم بينة من ربكم فاوفوا الكيل و الميزان بالقسط و لا تبخسوا الناس اشياءهم و لا تعثوا في الارض مفسدين بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين و ما انا عليكم بحفيظ (1) اذا قرات كتابي فاحتفظ بما في يديك من علمنا حتى يقدم عليك من يقبضه منك والسلام‏»
در آغاز نامه آيه‏اى كه شعيب پيامبر صلى الله عليه و اله به قومش فرمود، آمده است كه: دستورات الهى دستورات روشن و بين است و مبهم نيست. ره‏آورد وحى تاريك نيست تا كسى بهانه بگيرد و بگويد كه من نفهميدم يا نديدم، زيرا بينه روشن از طرف ذات اقدس اله تنزل پيدا كرده است، شما كيل وپيمان را مستوفى ادا كنيد. اشاره اميرالمؤمنين عليه السلام به اين آيه دليل آن است كه آيه مخصوص امور مالى نيست چون در كنار آن يك اصل كلى است كه به عنوان سالبه كليه مطرح مى‏كند:
و لا تبخسوا الناس اشاءهم
هيچ اصلى به اين عظمت گسترده نيست‏يعنى حق هيچكس را بخس ونقض نكنيد خواه در مسائل مالى باشد، وخواه در مسائل عرضى وحقوقى. اگر كسى تدريس مى‏كند حق شاگرد را كم نگذارد واگر كسى امتحان مى‏كند، حق ممتحن را ضايع نكند، اگر كسى كتاب را مى‏نگارد، حق خواننده‏ها را كم نگذارد و اگر كسى سخن مى‏گويد، حق مستمعين را كم نگذارد، اين يك اصل كلى است كه به عنوان جامع‏ترين اصل قرآنى در مسائل رعايت‏حقوق ارائه شده است.
و لا تبخسوا الناس اشياءهم
حق كسى را كم نكنيد خواه آن طرف مسلمان باشد و يا كافر.
اسلام يك حقوق خاص دارد كه در قلمرو ايمان و اسلام و در مجاورت اينها است و يك حقوق جهان شمول و بين المللى دارد كه اختصاص به مسلمين، مؤمنين، همسايگان و مانند آن ندارد فرمود حق هيچ كسى را تضييع نكنيد، خواه طرف شما مسلمان باشد خواه غير مسلمان. اگر از يك طرف به ما مى‏فرمايد:
و قولوا للناس حسنا (2)
يعنى به همه مردم جهان حرف نيكو بگوييد.
كه امر به صورت موجبه است، از طرفى هم نهى را به صورت سالبه كليه مى‏فرمايد ولاتبخسوا الناس اشياءهم حق هيچكسى را تضييع نكن. بقية الله خير لكم كسانى كه به فكر تضييع حقند، دنيا زده‏اند و دنيا به نفاد و زوال محكوم است چون:
ما عندكم ينفد و ما عند الله باق (3)
توفيه حق، اداى حق و حرمت نهادن به حقوق ديگران است كه اين يك كار الهى است و هر كار الهى ماندنى و عند الله است. بنابراين رعايت‏حقوق مردم نيز ماندنى است. اين قياس را در آيه به صورت يك اصلى كلى ذكر كرده ومى‏فرمايد: بقية الله خير لكم بقية الله، يعنى آنچه را، خدا نگه مى‏دارد. خدا چيزى را نگه مى‏دارد كه براى او باشد، لوجه الله باشد چرا كه:
كل شي‏ء هالك الا وجهه (4)
يا و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام (5)
اگر كارى صبغه الهى نداشت، وجه الله در او نيست، واگر وجه الله نبود محكوم به هلاكت است. كارى كه لوجه الله است‏سهمى از بقا دارد. اميرالمؤمنين عليه السلام پايان سخن شعيب را يادآورى مى‏كند كه: وما انا عليكم بحفيظ من كه امام و رهبر شما هستم نمى‏توانم حافظ شما باشم شما بايد با ايمان و عمل صالح خود، خويشتن را حفظ كنيد. حضرت على عليه السلام اين آيه مباركه را در صدر فرمان عزل نوشت، و بعد به كار گزارش خطاب كرد وفرمود: همين كه نامه من به دست تو رسيد حق كار، ندارى وفقط بايد به عنوان يك امين، موجودى را حفظ كنى تا كارگزار بعدى كه ابلاغ در دست اوست‏بيايد و پست و سمت را از تو تحويل بگيرد.
سوده گفت: اين نامه را على بن ابى طالب عليه السلام به ما داد، و با همان نامه مشكل ما حل شد. ولى اكنون مشابه اين مشكل را در زمان حكومت تو به تو گزارش مى‏دهم و تو مرا تهديد مى‏كنى! معاويه با شنيدن اين سخنان دستور داد كه مشكل آن زن را بر طرف كنند و حقى را كه از او ضايع شده بود به او برگردانند زن گفت: «هي والله اذن الفحشاء ان كان عدلا شاملا والا فانا كسائر قومي‏» من اگر فقط به فكر خودم باشم و تنها گليم خويش را از آب بيرون بكشم، اين قبيح است وخدا از كار قبيح نهى كرده است، من نيامده‏ام كه فقط حق شخصى خود را احيا كنم من آمده‏ام، حيثيت جمعى را محترم بشمارم و حق جامعه را احيا كنم. آنگاه معاويه به اين زن خطاب كرد و گفت «لقد لمظكم ابن ابي طالب الجراة على السلطان‏» اين شهامت و شجاعت را على عليه السلام در شما زنده كرده است كه شما تنها به فكر خود نباشيد بلكه به فكر قبيله و عشيره و جامعه باشيد، آنگاه معاويه اشعارى كه در اين زمينه از على بن ابى طالب عليه افضل صلاة المصلين به ياد مانده بود در همان محفل قرائت كرد و گفت آن اشعارى كه على بن ابى طالب عليه السلام در ستايش شما گفته است كه: من اگر دربان بهشت‏بودم همدانى‏ها را به بهشت مى‏بردم، سخن از فرد نيست‏بلكه سخن از جمع است و همان سخن تفكر جمعى را در شما زنده نموده است. سرانجام معاويه دستور داد آن خدمتگزار ظالم بركنار بشود.

كتاب: زن در آينه جلال و جمال صفحه 298
نويسنده: آية الله عبدالله جوادى آملى

فعاليت ‏سياسى دختر حرث بن عبدالمطلب

نمونه ديگر دختر حرث بن عبدالمطلب بن هاشم است كه معاصر معاويه بود و همانند ساير اصحاب على سلام الله عليه از مكتب والاى علوى حمايت و دفاع مى‏كرد. روزى معاويه با عمرو عاص و مروان نشسته بود، اين بانو در حالى كه سن زيادى را گذرانده بود وارد شد. معاويه از او سؤال كرد: شما در چه شرايطى به سر مى‏بريد؟ گفت: ما با هيئت‏حاكمه‏اى روبرو هستيم كه كفران نعمت كرده است و نسبت‏به ما بد رفتارى مى‏كند. اما:
«كلمتنا هي العليا ونبينا عليه الاف التحية والثناء هو المنصور فوليتم علينا من بعده وتحتجون بقرابتكم من رسول الله ونحن اقرب اليه منكم وكنا فيكم بمنزلة بني‏اسرائيل في آل فرعون وعلي بن ابي طالب عليه الصلوة والسلام كان من نبينا بمنزلة هارون من موسى وغايتنا الجنة و غايتكم النار»
اين سخنان را در كمال فصاحت و بلاغت در دربار معاويه انشاء كرد. درباره اين بانو گفته‏اند كسى بود كه:
«اذا خطبت اعجزت و اذا تكلمت اوجزت‏» (1)
اگر خطابه‏اى ايراد مى‏كرد، ديگران را به عجز وادار مى‏نمود، واگر سخن مى‏گفت، موجز و مختصر حرف مى‏زد. ممكن است كسى خوب، حرف بزند ولى حرف خوب نداشته باشد اما اين بانو پيام خوبى داشت. در آغاز خطبه گفت كلمتنا هي العليا، چون:
و كلمة الله هي العليا (2)
يعنى: منطق ما منطق خداست و چنين منطقى همواره عالى و پيروز و ظفرمند است
«و نبينا هو المنصور»
ذات اقدس اله، هم از اعتلاى كلمه خود سخن گفته و هم از منصور بودن رسولان خود خبر داده است كه:
كتب الله لاغلبن انا و رسلي (3)
من مقرر كرده‏ام كه دين من و پيام آوران و حافظان دين من، از نصرت خاص برخوردار باشند. اين بانوى شجاع در ادامه سخنش مى‏گويد: «فوليتم علينا بغير حق‏» شما ظالمانه بر ما حكومت مى‏كنيد، در صورتى كه سند ولايت‏شما، كه قرابت‏به رسول خدا صلى الله عليه و اله است، به نام ماست، ما به رسول اكرم صلى الله عليه و اله از شما نزديك‏تريم. و ما متاسفانه در حكومت‏شما همانند بنى‏اسرائيل در ميان آل فرعون، به سر مى‏بريم. يعنى شما چون آل فرعون هستيد، و ما چون بنى‏اسرائيل مستضعف و محروميم.
و منزلت على بن ابى طالب سلام الله عليه نسبت‏به رسول اكرم صلى الله عليه و اله، منزلت هارون است نسبت‏به موسى عليه السلام.
اين بانوى سخنور، در اين خطبه كوتاه، چندين جمله قرآنى و حديثى را گنجانيده است «كلمتنا هي العليا» اقتباس از قرآن است، «نبينا هو المنصور» نيز از قرآن گرفته شده، وهمچنين «كنا فيكم بمنزلة بنى‏اسرائيل...» نيز از قرآن گرفته شده است. وبيان منزلت على بن ابى طالب عليه السلام از حديث منزلت اخذ شده است كه:
«ا فلا ترضى ان تكون مني بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبي بعدي‏» (4)
حضور ذهنى اين بانو نسبت‏به آيات قرآن و بهره‏گيرى از آنها در خلال خطبه، تسلط بر احاديث واعمال جملات آن در ضمن سخن، نشانه بلوغ ادبى او است. آنگاه اين زن سالمند در بحبوحه قدرت امويان به معاويه مى‏گويد:
«و غايتنا الجنة و غايتكم النار»
پايان امر ما بهشت و پايان كار شما دوزخ است.
عمرو عاص كه در مجلس نشسته بود اهانت نمود، واين بانو جوابى داد مشابه جواب امام دوم كه مرحوم طبرسى در احتجاج آورده است (5) گفت:
«و انت‏يابن الباغية تتكلم و امك كانت اشهر امراة بغي بمكة واخذهن للاجرة ادعاك خمسة نفر من قريش...»
تو مشوبيت نژادى دارى، عده زيادى داعيه پدرى تو را داشتند وبالاخره تو را به عاص ملحق نمودند، بنابراين تو حق سخن گفتن با مرا ندارى. مروان اعتراض نمود، وبه او نيز جواب تلخى داد. سپس رو به معاويه كرد و گفت:
«و الله ما جرا علي هؤلاء غيرك‏»
سوگند به خدا جز توكسى اينها را بر ما - بنى‏هاشم - چيره ننمود.
معاويه از روى ناچارى گفت: «الك حاجة؟ هات حاجتك؟ » كارى دارى؟ گفت: «ما لي اليك حاجة‏» من از تو حاجتى نمى‏خواهم و از دربار معاويه بيرون آمد. و معاويه پس از رفتن اين بانو رو به درباريان نمود وگفت «لان كلمها كل من في مجلسي لاجابت كل واحد منهم بجواب خلاف الاخر بلا توقف‏» اگر تك تك شما با او سخن مى‏گفتيد او بدون تكرار و توقف همه شما را ساكت مى‏نمود. يعنى ممكن است در اهانت‏به او همه شما يك سخن داشته باشيد، ولى او در پاسخ شما براى هر يك جواب مخصوص دارد، چون «ان نساء بني هشام اصعب من رجال غيرهن في الكلام‏» زنان هاشمى در خطابه وسخن از مردان قبايل ديگر نيرومندترند ونمونه آنها همين بانو است كه: «اذا خطبت اعجزت وان تكلمت اوجزت‏» .
اگر زنى مرثيه بخواند مى‏گويند: او اهل رقت و عاطفه است و نشانه حضور سياسى نيست اما يك وقت زن سالمندى، با اين كه توانمندى را از دست داده، وارد دربار نيرومند امويان مى‏شود وهمه آنها را محكوم مى‏كند و قاطعانه سخن مى‏گويد، اين امر، حضور سياسى يك زن سالمند را تفهيم مى‏كند. شعر گفتن و حرف زدن تنها نشانه حضور سياسى نيست، اگر محتوا، رقت و مرثيه و نوحه است، آن هم نشانه حضور در صحنه نيست ولى اگر محتوا، استفاده از آيات سياسى قرآن و احاديث‏سياسى اهل بيت عليهم السلام است، و طرز برخورد، محكوم كردن حاكمان ستم مى‏باشد، اين نشانه حضور سياسى است.
مطلب مهمى كه تاكيد بر آن لازم است، آن است كه مشابه اين كار را اباذر رضوان الله عليه نيز انجام داد ولى در مورد اباذر دهها گفتار ونوشتار و مقاله و رساله تهيه شده كه اگر همين رساله‏هاى فراوان و گفته‏ها و نوشته‏ها و مقاله‏ها درباره حضور سياسى اين زن نوشته مى‏شد، ديگر كسى نمى‏گفت، زن حق شركت در مسائل سياسى را ندارد، يا سابقه حضور سياسى نداشته، يا اگر زن، فرتوت وسالمند شد ديگر رشد سياسى ندارد و...، سبب شهرت اباذر همان مصاحبه‏هاى سياسى وبرخوردهاى تند او بوده كه در اثر آن شهرت، عده‏اى از مردها به راه افتادند تا اباذرگونه حضور پيدا كنند، واگر برخورد اين بانوان سياسى، نيز بازگو مى‏شد، بانوان فراوانى همانند آنان در صحنه حضور مى‏يافتند.

كتاب: زن در آينه جلال و جمال صفحه 305
نويسنده: آية الله عبدالله جوادى آملى

بانوان عالمه مسلمان در قرن اول و دوم هجرى

قرن اول هجرى
خديجه، (محدث، متوفى سال 10 ه) دختر خويلد، بانويى با فضيلت از بانوان شرافتمند و بزرگوار، اولين كسى بود كه اسلام آورد و همواره حامى و پشتيبان همسرش رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و از بذل جان و مال در راه دين خدا و پيامبرش دريغ نداشت.
وى 68 سال قبل از هجرت (پانزده سال قبل از عام الفيل) به دنيا آمد.مادرش فاطمه دختر زائدة است.خديجه بانويى تاجر و شرافتمند و ثروتمند بود.وى مردان را به اجاره مى‏گرفت و به آنها سرمايه مى‏داد كه به مضاربه تجارت كنند.عموهاى پيامبر صلى الله عليه و آله كه قصد داشتند همسرى براى آن حضرت بگيرند، نزد خديجه رفتند و از وى خواستند تا سرمايه‏اى در اختيار نبى گرامى كه آنزمان جوانى پاك و ستوده بود قرار دهد تا با آن به تجارت رود و با سود حاصل از اين تجارت ازدواج كند.
خديجه چون به صفات حضرت واقف شد، وى را براى تجارت به شام فرستاد.در طى سفر ميسره (غلام خديجه) معجزات و كراماتى از حضرت مشاهده كرد و از راهبى شنيد كه وى پيغمبر خداست.ميسره پس از بازگشت همه آنچه را كه شنيده بود به اطلاع خديجه رساند.شوق و رغبت خديجه به حضرت بيشتر شد و در نهايت به رسول الله صلى الله عليه و آله ارادت و علاقه خويش را ابراز داشت و پيشنهاد ازدواج داد و به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد: «به سبب خويشاونديت با من، و شرف و بزرگى و امانتداريت در ميان قوم، و اخلاق نيكو و راستگويى‏ات، مايلم با تو ازدواج كنم.»
تنها همين شرف و بزرگى وى را بسنده است كه مادر دخترى چون فاطمه زهرا عليها السلام است .او به امام على عليه السلام نيز علاقه داشت، علامه مجلسى درباره حب و علاقه حضرت خديجه عليها السلام نسبت به على عليه السلام مطلبى نقل كرده كه مضمون آن چنين است: پس از ازدواج خديجه عليها السلام با پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام به دنيا آمد.رسول خدا صلى الله عليه و آله با خديجه عليها السلام درباره دوستى و محبت على عليه السلام صحبت فرمود.خديجه عليها السلام به على عليه السلام محبت فراوان داشت و براى آن‏حضرت به وسيله خدمتكارانش، لباس، زيور آلات و ملزومات مى‏فرستاد.مردم مى‏گفتند: اين (على عليه السلام) برادر و محبوبترين افراد نزد او و نور چشم خديجه است.سعادت از همه سو به آن حضرت روى آورده بود.الطاف و محبتهاى خديجه روز و شب، صبح و عصر به خانه ابوطالب روان بود.از ديگر مناقب خديجه عليه السلام، قبول ولايت على عليه السلام و اولادش بود.آن را قبول و اظهار مى‏داشت.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: جبرئيل نزد من آمد و گفت: خديجه را از طرف پروردگارش و من سلام برسان و او را به خانه‏اى از جواهر در بهشت كه هيچ رنجى در آن نيست بشارت ده.
حضرت خديجه پس از بازگشت از دوران محاصره سخت مكيان در شعب ابى طالب، در رمضان سال دهم، در سن 64 سالگى وفات يافت، آن سال را عام الحزن (سال اندوهها) ناميدند.
زينب، (محدث، متوفى سال 20 ـ 21 ه) دختر جحش، ام المؤمنين، مادرش اميمة دختر عبد المطلب، و كنيه‏اش ام الحكم، زنى مؤمن و مطيع فرمان الهى بود.از مهمترين فضايل اين بانوى گرامى آن است كه خداوند عقد وى را در آسمانها با رسول الله صلى الله عليه و آله بست.
او زنى صالح، بسيار روزه‏گير، بسيار نمازگزار و زياد صدقه دهنده به بينوايان بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله وى را بسيار دوست مى‏داشت.او در اولين روزهاى دعوت رسول خدا صلى الله عليه و آله اسلام آورد و در پى هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله، او نيز به مدينه هجرت كرد.رسول الله صلى الله عليه و آله نام او را كه برة بود به زينب تغيير داد و او را براى زيد بن حارثه (1) خواستگارى نمود، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من به اين ازدواج رضايت مى‏دهم» .
بعد از اين صلاحديد پيامبر زندگى مشترك آن دو شروع، ولى پس از مدتى زيد تصميم به طلاق او گرفت و وى را طلاق داد.و چون عده اش سرآمد، پيامبر صلى الله عليه و آله به فرمان الهى براى بر هم زدن حكم جاهليت كه همسر پسر خوانده به پدر محرم است و نمى‏تواند با او ازدواج نمايد و بر اساس حكم آيات قرآن، با زينب ازدواج كرد.رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از ازدواج با ام سلمه در اواخر سال پنچم هجرى، با زينب دختر عمه‏اش ازدواج كرد.
عايشه در رثاى او گفته است: «ذهبت حميدة فقيدة مفزع اليتامى و الارامل...» ، زن ستوده مرحومه‏اى كه پناه يتيمان و بينوايان بود، درگذشت.من زنى به خوبى او در دين و پاكيزه ومتقى‏تر از او نسبت به خداى عز و جل و راستگوتر از وى در گفتار نديدم...
ام المؤمنين زينب، زنى صبور و بسيار دست و دل باز بود، پوست دباغى مى‏كرد و مى‏فروخت و پول آن را صدقه مى‏داد.هنرهاى ديگرى هم داشت كه عوايد حاصل از آنها را به فقرا مى‏بخشيد .با آنكه درآمد خوبى داشت، هنگام مرگ چيزى به ارث نگذاشت و همه را به بينوايان داده بود .بانو زينب نمونه يك زن مسلمان و مؤمن است كه (با هنرهايى كه داشت) كار مى‏كرد و براى خود درآمد داشت و اين مال، هرگز سبب فخرفروشى و خودبينى وى نشد.او همه را در راه خدا انفاق كرد و براى خود چيزى اندوخته نساخت و زيورى نخريد.زينب در سال 20، به قولى در سال 21 ه و در 53 سالگى دنيا را وداع گفت.علامه مامقانى مى‏نويسد: «انى اعتبرها من اعلى الحسان» از لحاظ حسن بودن او را در بالاترين درجه مى‏دانم. (2)
سوده، (محدث، متوفى قرن 1 ه) دختر زمعة بن قيس، مادرش شموس دختر قيس است.شيخ طوسى در رجالش و ابن عبد البر، ابن منده، ابو نعيم، ابن اثير و ديگران وى را از اصحاب و راويان رسول الله صلى الله عليه و آله شمرده‏اند.علامه مامقانى درباره‏اش مى‏گويد: «انى اعتبرها من الحسان و اعتمد على روايتها» : من او را از احسان (3) مى‏شمارم و بر روايتش اعتماد دارم.سوده پنج حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده كه يكى از آنها را صحيحين ذكر نموده‏اند.
سوده چون اسلام آورد و با رسول الله صلى الله عليه و آله بيعت كرد، شوهرش سكران بن عمر نيز كه پسر عمويش بود مسلمان شد و اين دو با هم به حبشه مهاجرت كردند.پس از رحلت خديجه عليها السلام و فوت سكران و قبل از ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله با عايشه، حضرت با وى ازدواج كرد ولى فرزندى به دنيا نياورد.از ابن عباس روايت شده كه سوده مى‏ترسيد رسول خدا صلى الله عليه و آله او را طلاق دهد، از اين رو عرض كرد: مرا طلاق ندهيد و نوبت مرا براى عايشه قرار دهيد، مى‏خواهم روز قيامت در زمره همسرانتان محشور شوم، و رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين كرد.اين آيه شريفه درباره او نازل شد: «و ان امرأة خافت من بعلها نشوزا او اعراضا فلا جناح عليهما ان يصلحا بينهما صلحا...»
سوده داراى اخلاقى ستوده بود، عايشه از وى تعريف كرده و گفته است: كسى نزد من محبوبتر از سوده نبود.
ابن سيرين در روايتى مى‏گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله براى حجة الوداع همه همسران خويش را برد، و بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله زنان آن حضرت حج به جاى آوردند، اما سوده به حج نرفت و مى‏گفت: حج من اين است كه از خانه بيرون نروم.اين خصلت سوده بيانگر نهايت اطاعت و عفت اوست.
حرة، (محدث، متوفى قرن 1 ه) دختر حليمه سعديه، خواهر رضاعى رسول الله صلى الله عليه و آله، يكى از بانوان عالم، مؤمن و معتقد به ولايت على بن ابى طالب عليه السلام كه با سخن و زبان خويش جهاد كرد و در برابر سلطان جائرى همچون حجاج بن يوسف، كلمه حق را ادا نمود.
وى در حضور حجاج بن يوسف، برابرش ايستاد.حجاج گفت: تو حره دختر حليمه سعديه هستى؟
حره جواب داد: از فرد بى ايمانى، فراست و هوشيارى ظاهر شده (كه مرا شناخته است) .حجاج گفت: خدا تو را به اينجا آورد، مى گويند كه تو قائل به برترى على بر ابوبكر و عمر و عثمان هستى؟
حره گفت: آن كه گفته من او را تنها بر اينها برترى مى‏دهم، دروغ گفته است.
حجاج گفت: مگر از غير اينها هم او را برتر مى‏دانى؟
حره گفت: او را بر آدم و نوح و لوط و ابراهيم و داود و سليمان و عيسى برترى مى‏دهم.
حجاج گفت: واى بر تو، او را بر صحابه برترى دادى، و هفت پيامبر اولى العزم را هم اضافه كردى؟ اگر بر گفته خود دليل نياورى، گردنت را مى‏زنم.
حره گفت: من او را برتر نمى‏دانم، بلكه خداوند عز و جل او را در قرآن فضيلت داده است .
او سپس شواهد و آيات قرآنى خود را در اين باره بيان كرد و حجاج را به تعجب و تحسين واداشت .
صفيه، دختر عبد المطلب، (محدث، متوفى 20 ه) مادرش هالة دختر وهيب است.او در اوائل دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام آورد و با رسول الله صلى الله عليه و آله بيعت نمود و به مدينه هجرت كرد.از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده و در جنگهاى احد و خندق و خيبر شركت داشت.وى زنى صبور و بسيار شجاع بود و در شهادت برادرش حمزه صبر و پايدارى زياد از خود نشان داد.وى از شاعران بسيار خوب عرب بود و در مصيبت از دست دادن پدرش عبد المطلب و برادرش حمزه و رسول خدا صلى الله عليه و آله اشعار خوبى سروده است. شيخ صدوق به اسناد خود از فاطمه بنت الحسين از اسماء بنت ابى بكر از صفيه بنت عبد المطلب روايت مى‏كند كه فرمود: «لما سقط الحسين من بطن امه و كنت وليتها قال‏النبى صلى الله عليه و آله يا عمة هلمى الى ابنى.فقلت: يا رسول الله انا لم ننظفه بعد، فقال: يا عمة انت تنظفينه؟ ان الله تبارك و تعالى قد نظفه و طهره» . همچنين با همين سند از صفيه بنت عبد المطلب آورده است كه فرمود: «لما سقط الحسين من بطن امه فدفعته الى النبى صلى الله عليه و آله فوضع النبى صلى الله عليه و آله لسانه فى فيه (فمه) و اقبل الحسين على لسان رسول الله صلى الله عليه و آله يمصه، قالت: فما كنت احسب رسول الله صلى الله عليه و آله يغذوه الا لبنا او عسلا قال: فبال الحسين عليه فقبل النبى (ص) بين عينيه ثم دفعه الى و هو يبكى و يقول: لعن الله قوما هم قاتلوك يا بنى، يقولها ثلاثا.قالت: فقلت: فداك ابى و امى و من يقتله؟ قال: بقية (تقتله) الفئة الباغية من بنى امية لعنهم الله.» هنگامى كه حسين عليه السلام به دنيا آمد، او را به پيامبر صلى الله عليه و آله دادم، آن حضرت زبانش را در دهان حسين گذاشت و حسين زبان رسول خدا را مى‏مكيد.صفيه گويد: گمان نمى كردم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به جز شير يا عسل چيزى به او بدهد.نوزاد را در آغوش پيامبر بود كه لباس او را خيس كرد [ولى‏] پيامبر صلى الله عليه و آله ميان دو چشم حسين را بوسيد، سپس او را به من داد ولى بسيار محزون و گريه مى‏كرد و مى‏فرمود: پسرم، خدا لعنت كند قومى را كه قاتل تو هستند و سه بار تكرار فرمود.صفيه گويد: گفتم : پدر و مادرم فدايت، چه كسانى او را مى‏كشند؟ فرمود: گروه سركش از بنى اميه، كه خدا لعنتشان كند.
ابن سعد به سند خود نقل مى‏كند: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله براى جنگ با دشمنان از مدينه خارج شد، همسرانش و زنان را در حصار حسان بن ثابت گذاشت.مردى يهودى (جاسوسى) به طرف حصار آنها آمد.صفيه به حسان گفت: اين يهودى را بكش.گويا حسان مى‏ترسيد، صفيه عمودى (ميله آهنى) گرفت و از حصار پايين آمد، در آهسته آهسته باز شد و به مرد يهودى حمله كرد و او را با عمود به قتل رساند.صفيه در جاهليت با حارث بن حرب ازدواج كرد و بعد از وى به عقد عوام بن خويلد (برادر خديجه عليه السلام) در آمد و زبير و سائب و عبد الكعبه را به دنيا آورد.اعيان الشيعه مى‏نويسد: صفيه اديب، عاقل و شاعر فصيح بود.او در 73 سالگى از دنيا رفت و در بقيع مدفون شد.
فاطمه، دختر اسد بن هاشم، (محدث، متوفى قرن 1 ه) مادرش فاطمه بنت هرم بن رواحه است.وى نخستين زنى است كه پس از حضرت خديجه عليها السلام مسلمان شد و اولين بانويى است كه با پاى پياده هجرت كرد و در مدينه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شد.تنها كسى است كه ديوار كعبه برايش شكافته شد و در خانه خدا وضع حمل كرد.فاطمه بنت اسد اولين زن هاشمى است كه فرزند هاشمى به دنيا آورد.فاطمه بنت اسد داراى فضيلتها وصفات بى شمارى است: او مادر على عليه السلام، بلكه مادر همه ائمه عليه السلام است.در حق پيامبر صلى الله عليه و آله مادرى كرد و آن حضرت را بر فرزندان خود مقدم داشت.آنگاه كه خديجه عليها السلام از دنيا رفت و فاطمه زهرا عليها السلام خردسال بود فاطمه بنت اسد براى زهرا عليها السلام نيز مادرى كرد.
مرحوم كلينى حديثى به اسناد خويش از مفضل بن عمر نقل مى‏كند كه گفت: از ابا عبد الله عليه السلام شنيدم كه فرمود: وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله متولد شد، سفيدى مملكت فارس و كاخهاى شام براى آمنه (مادرش) نمايان شد.فاطمه بنت اسد، خندان نزد ابو طالب رفت و آنچه را آمنه گفت بود به او خبر داد.ابو طالب گفت: تعجب كردى؟ تو نيز وصى و وزير او را حامله خواهى شد و به دنيا مى‏آورى.اين حديث علاوه بر فضيلت فاطمه بنت اسد، دليل روشنى بر علم و ايمان ابو طالب به پيامبر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و وصى آن حضرت (امير المؤمنين) است.پس اينكه برخى گفته‏اند ابو طالب ايمان نياورد و مشرك از دنيا رفت، كلامى ناصواب و بيهوده است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله، به ديدن فاطمه مادر على عليه السلام مى‏رفت و در خانه اش استراحت و او را بسيار احترام و تعظيم مى‏نمود.جبرئيل عليه السلام به رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داد كه فاطمه بنت اسد اهل بهشت است.
كلينى و ابن اثير و طبرانى ضمن نقل خبرى روايت كرده‏اند كه پس از غسل فاطمه بنت اسد، رسول خدا صلى الله عليه و آله پيراهن زيرين خويش را داد تا او را كفن كنند، سپس جنازه را بر دوش گذاشت تا به قبر رسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله در قبر فاطمه دراز كشيد و پس از آن جنازه را در قبر گذاشت و فرمود: «لا اله الا الله، اللهم انى استودعها اياك ...» : بار خدايا او را نزد تو امانت گذاشتم» .پس از ختم مراسم دفن او پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيده شد: نماز و احترامى به كار برديد كه براى كسى تاكنون نكرديد؟ حضرت فرمود: امروز مهربانى ابو طالب را از دست دادم، فاطمه اگر چيز خوبى نزدش بود مرا بر خود و فرزندانش مقدم مى‏داشت.من از روز قيامت ياد كردم و گفتم: مردم برهنه محشور شوند .او گفت: اى واى از اين رسوايى.من ضامن شدم كه خدا او را با لباس محشور كند، و از فشار قبر يادآور شدم، او گفت: اى واى از ناتوانى.من ضمانتش كردم كه خدا او را كفايت كند.از اين جهت او را در پيراهنم كفن كردم و در قبرش خوابيدم و سر به گوشش گذاردم و آنچه از او مى‏پرسيدند تلقينش كردم.چون از او درباره پروردگارش پرسيدند پاسخ داد، و چون از پيامبرش پرسيدند، جواب گفت، لكن چون از ولى و امامش سؤال كردند، زبانش به لكنت افتاد، من گفتم : پسرت، پسرت.
فاطمه همسر ابو طالب و پسرانش، طالب، عقيل، جعفر و على عليه السلام، و دخترانش، جمانه، ام هانى و ريطه مى‏باشند.فاطمه بنت اسد در مدينه در سال چهارم هجرى از دنيا رفت و در بقيع مدفون گشت.
امامه، (محدث، متوفى قرن 1 ه) دختر ابى العاص، مادرش زينب دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و از زنان محدث است.ابن عبد البر و ابن اثير او را از اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله برشمرده‏اند.آيت الله خويى در رجال خود امامه را در زمره نساء حديث شمرده و گفته است او از على عليه السلام روايت نموده است.
كلينى به سند خود از ابو بصير از فاطمه بنت على از امامه روايت مى‏كند كه گفت: على عليه السلام در ماه رمضان نزد من آمد، براى شام خرما و قارچ آوردم و آن حضرت خورد.كه او قارچ دوست مى‏داشت.
امامه در زمان رسالت رسول خدا به دنيا آمد.آن حضرت امامه را بسيار دوست داشت تا حدى كه در نماز هم او را برگردن حمل مى‏كرد و در ركوع و سجود او را به زمين مى‏گذاشت وى نوه پيامبر صلى الله عليه و آله و خواهر زاده فاطمه عليها السلام است.فاطمه عليها السلام به امامه علاقه خاصى داشت و هنگام رحلت، به امير المؤمنين عليه السلام سفارش نمود كه بعد از وى با دختر خواهرش، امامه ازدواج كند، زيرا او براى اولاد آن حضرت، مثل مادر بود.امامه پس از شهادت امير المؤمنين عليه السلام، مطابق فرمايش آن حضرت، با نوفل بن حارث ازدواج نمود.
اسماء دختر عميس، (محدث، متوفى قرن 1 ه) اسماء از زنان بزرگوار و ساجده تشيع است كه در ولاى اهل بيت عليهم السلام مى‏درخشد، در ايمان به اسلام از پيشگامان است و قبل از اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه به دار ارقم داخل شود، با آن حضرت بيعت كرد .
از هنگامى كه به مدينه آمد، روز و شب براى فاطمه عليها السلام چون مادرى مهربان بود، بطورى كه آن حضرت وصيت هايش را به او فرمود.اسماء بنا به خواسته آن حضرت، يك عمارى (تابوت) ساخت تا حجم بدن مباركش وقت تشييع پيدا نباشد.بنابر وصيت فاطمه عليها السلام در شستن بدن مطهر آن حضرت، به على عليه السلام كمك كرد اسماء از شاهدان قضيه فدك است، اما ابوبكر شهادت او را نپذيرفت.وى از تكذيب كنندگان حديث مجعول «نحن معاشر الانبياء لا نورث، ما تركناه صدقة» است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره اسماء و خواهرانش فرمود: خواهران مؤمن ميمونه (همسر پيامبر)، ام الفضل (همسر عباس بن عبد المطلب) و اسماء بنت عميس هستند.عبد الله بن سنان از امام صادق عليه السلام نقل كرده است: نجابت محمد بن ابى بكر از طرف مادرش اسماء بنت عميس است.
وى با جعفر طيار ازدواج و با او به حبشه مهاجرت كرد و همه فرزندان آنها در حبشه به دنيا آمدند.در روز فتح خيبر (سال 6 هجرى) به همراه جعفر وارد مدينه شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «نمى دانم از كدام واقعه مسرور شوم، از آمدن جعفر يا فتح خيبر» .
اسماء پس از شهادت جعفر، با ابوبكر و پس از مرگ او با على عليه السلام ازدواج كرد و يحيى به دنيا آمد.
شيخ طوسى، اسماء را از اصحاب و راويان رسول الله صلى الله عليه و آله مى‏داند و زركلى صاحب اعلام درباره‏اش مى‏نويسد: از اصحاب رسول الله است و شأن و مقام بالايى داشته است .
او از رسول الله صلى الله عليه و آله و فاطمه عليها السلام روايت كرده و على بن الحسين عليه السلام، عبد الله بن جعفر (پسرش)، قاسم بن محمد بن ابى بكر، ام عون بنت محمد بن جعفر، سعيد بن مسيب، عبيد بن رفاعة، ابو بردة بن ابى موسى، فاطمه دختر امام على عليه السلام، عبد الله بن عباس، عبد الله بن شداد، ابو زيد مدنى عمر بن خطاب، عروة بن زبير، ابو موسى اشعرى، عون بن جعفر (پسرش)، و ديگران از او روايت كرده‏اند.
حضرت امام رضا عليه السلام نيز از پدرانش از على بن الحسين عليه السلام از اسماء بنت عميس روايت مى‏كند.
طبرانى به سند خود از فاطمة دختر امام حسين عليه السلام از اسماء بنت عميس روايت كرده است كه گفت: «قال رسول الله صلى الله عليه و آله لعلى عليه السلام: انت منى بمنزلة هارون من موسى غير انه لا نبى بعدى» .
طبرانى 41 حديث از راويان مختلف از اسماء بنت عميس روايت كرده است.بخارى نيز در صحيح خود از او روايت دارد.
ام البنين، (محدث، متوفى سال 70 ه) (فاطمه كلابيه)، دختر حزام، از زنان مؤمن، شجاع و فداكار بود.روايت است كه امير المؤمنين عليه السلام پس از شهادت حضرت زهرا عليه السلام به برادرش عقيل كه انساب عرب را خوب مى‏دانست و از احوال خانوادگى آنها آگاه بود فرمود : مى خواهم زنى برايم خواستگارى نمايى كه از خاندان شجاعت باشد تا فرزند شجاعى برايم به دنيا آورد.عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را به ايشان معرفى نمود و گفت: در بين عرب خاندانى شجاعتر از خانواده وى سراغ ندارم.اين مادر پسرانش عباس، جعفر، عبد الله و عثمان را چنان تربيت كرد كه همه شيفته برادر بزرگوارشان حضرت امام حسين عليه السلام بودند و در ركاب آن حضرت شهيد شدند.
ام البنين در واقعه كربلا حضور نداشت، هنگامى كه بشير به مدينه بازگشت و ام البنين را ملاقات كرد، خواست تا خبر شهادت فرزندانش را به وى دهد ام البنين گفت: رگ قلبم راپاره كردى بچه‏هايم و آنچه زير آسمان است فداى ابا عبد الله عليه السلام، از حسين برايم بگو . ام البنين براى عزادارى هر روز همراه نوه‏اش عبيد الله (فرزند عباس عليه السلام) به بقيع مى‏رفت و نوحه مى‏خواند و مى‏گريست و اين اشعار را زمزمه مى‏كرد:
يا من رأى العباس كر
على جماهير النقد
و وراه من ابناء حيدر
كل ليث ذى لبد
أنبئت أن ابنى أصيب‏
برأسه مقطوع يد
ويلى على شبلى امال‏
برأسه ضرب العمد
لو كان سيف فى يد (يدى)
لما دنا منه احد
اى آن كه عباس را ديدى، كه بر گروه بيچارگان حمله مى‏كرد،
و دنبال او از فرزندان حيدر (على عليه السلام) جنگاورانى بودند، كه هر يك يال و كوپالى داشتند، خبردار شدم كه بر سر پسرم آسيب وارد شد، در آن حال كه دستش قطع بود، واى بر من كه ضربه عمود سرش را خم كرد،
(عباسم) اگر شمشيرت در دستت بود، هرگز كسى به تو نزديك نمى شد.
مروان بن حكم با تمام دشمنى اش نسبت به خاندان بنى هاشم با ديگر مردم، با اين نوحه سرايى ام البنين دور او جمع مى‏شدند و مى‏گريستند.
ام هانى، (محدث، متوفى قرن 1 ه) دختر ابو طالب، نام او را فاخته و يا هند هم گفته اند .شيخ كلينى به سند خويش از ابو بصير از يكى از دو امام باقر و يا صادق عليه السلام روايت مى‏كند كه فرمود: (پس از اسلام آوردن ام هانى و فرار هبيره) رسول خدا صلى الله عليه و آله از ام هانى خواستگارى فرمود، وى گفت: من زن مصيبت ديده‏اى هستم و چند فرزند دارم مى‏ترسم كه نتوانم حق شما را ادا كنم.حضرت فرمود: هيچ زنى در سواركارى و مهربانى با اطفال و مدارا و رعايت حال اقتصادى همسر، به زنان قريش نمى رسد. عبد الرحمن بن ابى ليلى به چند طريق از ام هانى روايت مى‏كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله روز فتح مكه به خانه او وارد شد و هشت ركعت نماز گزارد.ابن سعد به سند خود از ابى صالح از ام هانى روايت مى‏كند كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله از من خواستگارى كرد و من عذر خواستم، و اين آيه نازل شد «يا أيها النبى انا أحللنا لك أزواجك اللاتى اجورهن و ما ملكت يمينك مما افاء الله عليك و...» . ام هانى از راويان حديث الثقلين است.او حديث غدير را نيز روايت كرده است كه رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه...» .طبرانى نزديك به 109 حديث از ام هانى نقل كرده است كه بيشتر درباره نماز و روزه است.وى خواهر امام على عليه السلام و مادر طالب و عقيل و جعفر و جمانه است. ام كلثوم، (محدث، متوفى قرن 1 ه) دختر على بن ابى طالب عليه السلام، از زنان محدث عالم پرهيزكار و از اصحاب بود.وى بسيار نوجوان بود كه عمر بن خطاب وى را خواستگارى كرد، على عليه السلام فرمود: «او بچه سال است.» عمر مجددا خواستگارى كرد و حضرت چون راضى به اين ازدواج نبود پاسخهاى مختلف داد.سرانجام عمر، عباس (عموى پيامبر) را خواست و تهديد كرد و حضرت به ناچار پذيرفت. عمر، ام كلثوم را با چهل هزار درهم مهريه به عقد خود در آورد.از عمر پرسيدند: چرا با ام كلثوم ازدواج كردى؟ گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: هر نسب و فاميلى و سببى روز قيامت قطع مى‏شود، جز نسب و سبب با من.خواستم با او پيوند و نسبت داشته باشم. البته در صحت سلسله سند و متن اين حديث ترديد است.
هنگامى كه حضرت زهرا عليها السلام، دار فانى را وداع گفت، ام كلثوم كه پنج سال بيش نداشت برقعى به صورت انداخت و چادرى بلند بر سر كرد و با آه و ناله گفت: «يا ابتاه يا رسول الله الان حقا فقدناك فقدا لا لقاء بعده ابدا.» پس از شهادت امير المؤمنين عليه السلام ام كلثوم با چشمى گريان، خطاب به ابن ملجم گفت : واى بر تو، بر پدرم افسوس و اندوهى نيست.اما خداوند تو را در دنيا و آخرت خوار كرد .جايگاه تو جهنم است و تا ابد در آن خواهى ماند. ابن عبد البر، ابن اثير و ابن حجر وى را در زمره صحابيات رسول خدا ذكر كرده اند و ابن سعد ام كلثوم را ذيل نام كسانى ذكر كرده كه از غير رسول الله روايت كرده اند.علامه مامقانى مى‏نويسد: «هى جليلة القدر فهيمة بليغة، و انى اعتبرها من الثقات» .عمر رضا كحاله مى‏گويد : از برترين بانوان زمان خويش بود. زينب كبرى، (محدث، متوفى قرن 1 ه) دختر امير المؤمنين على عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام.فضيلتهاى بانو زينب عليها السلام مشهور تر از آن است كه نيازى به ذكر آن باشد.نام مباركش به وسيله جبرئيل عليه السلام بر رسول خدا صلى الله عليه و آله عرضه شد و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: حاضران و غايبان را وصيت مى‏كنم كه حرمت اين دختر را پاس داريد، كه او مانند خديجه كبرى عليها السلام است.تمام فصحا و بلغا به فصاحت و بلاغت اين بانو اعتراف دارند.هرگاه لب به سخن مى‏گشود گويا على عليه السلام سخن مى‏گفت .امام سجاد عليه السلام به ايشان مى‏فرمود: يا عمه انت بحمد الله عالمة غير معلمة فهمة غير مفهمة.محبت و علاقه زينب نسبت به برادر عزيزش امام حسين عليه السلام، چنان بود كه روزى را بدون ديدار آن حضرت سر نمى كرد.در ايمان و فداكارى در راه دين و جهاد چنان شوقى داشت كه با تمام وجود در كنار امام و پيشوايش بود و پسرانش را در راه دين اهدا نمود .در عبادت، زهد، تقوا، جود و سخاوت سر آمد زنان زمان خويش بود.از مال و زينت و آسايش منزل همسرش چشم پوشيد و براى انجام وظيفه، به همراه برادر رهسپار شد. سخنان زينب عليها السلام پس از شهادت سالار شهيدان، و خطبه‏هاى آن حضرت در بازار كوفه و در پيش ابن زياد و دربار يزيد، چنان قوى و تكان دهنده بود كه همگان را به حيرت واداشت و مسلمانان را از خواب غفلت بيدارى كرد.وى رسالت خويش را كه زنده كردن دين جدش بود ـ به نيكى انجام داد. زينب عليها السلام در خضوع، خشوع، عبادت و بندگى، وارث مادر گرامى و پدر بزرگوارش بود .اكثر شبها را به تهجد صبح مى‏كرد و دائما قرآن تلاوت مى‏فرمود، حتى شب يازدهم محرم با آن همه فرسودگى و خستگى و ديدن مصيبتها، به عبادت مشغول شد، چنانكه حضرت سجاد عليه السلام مى‏فرمايد: در آن شب ديدم عمه ام در جامه نماز، نشسته مشغول عبادت است. ابن اثير نيز نام زينب عليه السلام را در زمره اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله ذكر كرده، مى نويسد: «كانت زينب امرأة عاقلة لبيبة جزلة.» آيت الله خويى مى‏فرمايد: زينب شريك و همراه برادرش حسين عليه السلام در دفاع از اسلام و جهاد در راه خدا و دفاع از دين (شريعت) جدش، سيد المرسلين صلى الله عليه و آله بود .در فصاحت چنان بود كه گويا از زبان پدرش سخن مى‏گويد.در ثبات و پايدارى چون پدرش بود .نزد ظالمان و جائران خضوع نمى كرد و از كسى جز خداى سبحان نمى‏ترسيد.حق مى‏گفت و راستگو بود.علامه مامقانى او را از نساء حديث بر شمرده و مى‏نويسد: زينب! كيست زينب؟ تو چه دانى كه كيست زينب؟ او بانوى بنى هاشم است كه در صفات ستوده برترين است و كسى جز مادرش بر او افتخار و تفخر ندارد. در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله به دنيا آمد.كنيه اش، ام كلثوم، ام عبد الله و ام الحسن است، براى او كنيه‏هاى مخصوصى مانند: ام المصائب، ام الرزايا، ام النوائب و.. .ذكر كرده‏اند.پدر گرامى اش او را به ازدواج برادرزاده خويش عبد الله بن جعفر در آورد كه على، عون، اكبر، عباس، محمد و ام كلثوم ثمره اين پيوند مبارك اند. فاطمه، فاطمه صغرى دختر على بن ابى طالب عليه السلام، (محدث، متوفى 117 ه) مادرش‏ام ولد است.از زنان محدث است.شيخ صدوق به سند خود از حارث بن كعب از فاطمه بنت على ـ صلوات الله عليهما نقل مى‏كند كه فرمود: آنگاه كه يزيد دستور داد زنان امام حسين عليه السلام را با امام على بن الحسين عليه السلام زندانى كنند، چيزى نداشتند كه از گرما و سرما خود را بپوشانند، تا اينكه پوست صورتهايشان كنده شد.در اين زمان بود كه هر سنگى كه در بيت المقدس از زمين بلند مى‏كردند زير آن خون تازه بود.مردم نور خورشيد را بر ديوارها سرخ رنگ مى ديدند.تا اينكه على بن حسين عليه السلام با زنان از آنجا خارج شدند و با احترام خاصى به مدينه باز گرداند.وى نيز در تمام اين واقعه بزرگ همراه ياور اسيران و طفلان بوده است. برقى او را از راويان امام حسن عليه السلام شمرده است.وى از على بن ابى طالب عليه السلام (پدرش)، اسماء بنت عميس، محمد بن حنفيه (برادرش)، و امامة بنت ابى العاص روايت مى‏كند . بنا بر قول طبرى، فاطمه دخترم على عليه السلام در سال 117 قمرى فوت نمود.
فاطمه، دختر امام حسن عليه السلام (متوفى قرن 1 ه) و همسر امام سجاد عليه السلام و مادر امام محمد باقر عليه السلام و برادرانش حسن و حسين و عبد الله باهر است.فاطمه يكى از بانوان علوى، هاشمى از شجره طيبه رسالت و با شرافت و حيا و عفت و صاحب كراماتى است امام باقر عليه السلام درباره‏اش فرمود: «كانت امى قاعدة عند جدار فتصدع الجدار و سمعنا هدة شديدة فقالت بيدها: لا و حق المصطفى ما أذن الله لك فى السقوط، فبقى معلقا فى الجو حتى جازنة، فتصدق ابى عنها بمائة دينار.» مادرم در كنار ديوارى نشسته بود، صداى شديدى از ديوار به گوش رسيد و مى‏خواست فرو ريزد .در آن هنگام مادرم با دستش اشاره كرد و گفت: نه، به حق پيامبر (فرو مريز)، خداوند به تو اجازه نمى دهد كه فرو ريزى.و ديوار در هوا معلق ماند تا او كنار رفت.پدرم براى او صد دينار صدقه داد. امام صادق عليه السلام درباره‏اش فرمود: «كانت صديقة لم تدرك فى آل الحسن امراة مثلها» بانويى راستگو و درستكار بود، زنى همپايه او در خاندان امام حسن عليه السلام نبوده است . فاطمه شاهد همه ظلمها و مصيبتهاى وارد شده بر اهل بيت بود و با صبر و بردبارى، بيمارى و شكنجه‏هاى همسرش، شهادت عزيزان و اسارت زنها و بچه‏ها و حقارتها و توهينها را ضمن حفظ حجاب متحمل شد. وى به همراه همسرش امام زين العابدين عليه السلام و فرزندش محمد باقر عليه السلام همراه عموى بزرگوارش امام حسين عليه السلام رهسپار كربلا شد و پس از آن در سلك اسيران به شام رفت و دركليه مصائب با ساير اهل بيت عليه السلام سهيم بود. ليلى ثقفيه، ليلى دختر عروة بن مسعود ثقفى (محدث، متوفى قرن 1 ه) مادرش ميمونه دختر ابو سفيان و همسر امام حسين عليه السلام و مادر فرزند آن حضرت، على اكبر، اولين شهيد آل ابو طالب در واقعه كربلاست.وى در برخى كتب به نام ام ليلى معرفى شده است. ليلى بانويى محدث پرهيزگار جليل القدر و عظيم المنزله بود.با اينكه جد مادريش ابو سفيان بود، اما او زنى بسيار مؤمن و پرهيزگار بود و سعادت همسرى امام حسين عليه السلام را يافت. (4) شهربانو، (محدث، متوفى سال 38 ه) شهربانو دختر (يا نواده) يزدگرد فرزند شهريار فرزند شيرويه پسر خسرو پرويز، و مادر امام على بن الحسين عليه السلام، نام او را سلامه، جهان شاه، شاه زنان، سلافه، غزاله نيز ذكر كرده‏اند.شهربانو، از بانوان محدث، بسيار نيكوكار، عابد، صالح و متقى بود كه شرف و افتخار همسرى سيد الشهداء، امام حسين عليه السلام و مادرى امام زين العابدين عليه السلام را يافت.وى نزد خداوند متعال چنان مقام والا و شامخى داشت كه از دربار سلطنت مجوس و دور از تربيت اسلامى و داشتن هادى و راهنمايى به اسلام تمايل داشت و وارد مهد اسلام و خاندان طهارت و عصمت گرديد.وى در پى شكست سپاه فارس از مسلمانان، اسير شد سپس به ازدواج حسين بن على عليه السلام در آمد و امام على بن الحسين عليه السلام را به دنيا آورد.شيخ كلينى خبرى از عمرو بن شمر از امام باقر عليه السلام نقل مى‏كند كه: چون دختر يزدگرد را نزد عمر آوردند، دوشيزگان مدينه براى تماشاى او سر مى‏كشيدند و هنگامى كه وارد مسجد شد، مسجد پر از نور شد.عمر به او نگريست .دختر روى خود را پوشاند و گفت: اف بيروج بادا هرمز (5) .عمر گفت به من ناسزا مى‏گويد؟ امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «او با خود بود و تو حقى بر او ندارى، به او اختيار بده كه خودش مردى را انتخاب نمايد (و هر كه را انتخاب كرد، او را سهم غنيمت آن مرد قرار ده» .دختر، حسين عليه السلام را انتخاب نمود.امير المؤمنين به او فرمود: نامت چيست؟ گفت: جهان شاه، حضرت فرمود: بلكه شهربانويه باشد.سپس به حسين فرمود: اى ابا عبد الله، اين دختربهترين شخص روى زمين را براى تو به دنيا خواهد آورد.شهربانو پس از ولادت امام زين العابدين رحلت كرد و در مدينه مدفون شد. رباب، همسر امام حسين عليه السلام، (محدث، متوفى سال 62 ه) دختر امرى القيس و مادرش ميسور دختر عمرو و فرزندانش سكينه و عبد الله است.وى همراه امام حسين عليه السلام و ساير خانواده و نزديكان آن حضرت راهى كربلا شد و پس از آن واقعه جانگداز، به عنوان اسير همراه ساير بانوان و طفلان آل رسول الله صلى الله عليه و آله، به كوفه و شام برده شد و پس از آن به مدينه بازگردانده شد و در آنجا اقامت گزيد.گرچه پس از اتمام عده‏اش، افرادى از اشراف و بزرگان از او خواستگارى كردند، اما رباب نپذيرفت و گفت: هرگز پس از فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله، همسرى نمى گزينم.رباب از بهترين و برترين زنان زمان خويش بود.وى پس از تحمل آن همه مشقت سفر، اسارت و خوارى در كوفه و شام را تحمل نمود تا به مدينه باز گردانده شد، در مدينه شب و روز بر شهادت حسين عليه السلام گريه مى‏كرد، و در سوگ آن حضرت شعر مى‏سرود.مرحوم كلينى نيز خبر عزادارى رباب را ذكر كرده است و از امام صادق عليه السلام نقل مى‏كند كه فرمود: هنگامى كه حسين عليه السلام شهيد شد، همسر كلبى آن حضرت (رباب دختر امرى‏ء القيس كلبى) برايش سوگوارى بر پا كرد و گريست و زنان و خدمتگزاران او گريه كردند تا اشك چشمشان خشك شد و از بين رفت. علامه مامقانى او را در زمره زنان راوى نام برده، مى نويسد: «يعتمد على رواياتها غاية الاعتماد» .عمر رضا كحاله مى‏گويد: از شاعران عرب و از برترين و برگزيده ترين زنان زمان خويش بود. رباب در رثاى شهادت همسرش ابا عبد الله الحسين عليه السلام اشعارى سروده است از جمله :
ان الذى كان نورا يستضاء به‏
بكربلاء قتيل غير مدفون
سبط النبى جزا ا؟ : صالحة
عنا، و جنبت خسران الموازين
قد كنت لى جبلا صعبا ألوذ به‏
و كنت تصحبنا بالرحم و الدين
من لليتامى و من للسائلين و من‏
يغنى و يأوى اليه كل مسكين
وا: لا أبتغى صهرا بصهركم‏
حتى أغيب بين الرمل و الطين
قرن دوم هجرى
فاطمه، دختر حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام، (محدث، متوفى قرن 2 ه) مادرش ام اسحاق دختر طلحه بن عبيد الله و كنيه‏اش ام عبد الله و لقبش فاطمه صغرى و فاطمه نبويه‏است .وى بانويى امين، محدث، عالم خطيب و بسيار عابد و پرهيزگار بود.ابن سعد در خبرى كه از راويان فاطمه نقل كرده است، مى نويسد: با دانه‏هايى كه در رشته اى جمع آورى شده بود تسبيح خدا مى‏گفت.از خواهرش سكينه بزرگتر بود و از همه افراد به حضرت زهرا عليها السلام شبيه تر بود. بزرگان اهل سنت همچون ابو داود، ترمذى و ابن ماجه در كتابهاى سنن خود و نسائى در كتاب خصائص على عليه السلام و مسند على، از فاطمه بنت حسين روايت نقل كرده‏اند. فاطمه در كربلا شاهد شهادت پدر و برادران و بستگانش بود و همه ظلمها و ستمهايى را كه بر آل رسول صلى الله عليه و آله رفت نظاره كرد و به عمه‏اش زينب عليها السلام پناه برد .مصيبت بزرگى كه بر وى و خانواده‏اش وارد شده بود، حالتى بالاتر از گريه برايش به وجود آورده بود، ديگر اشكهايش خشك شده و صدايش گرفته بود.همراه ساير بانوان و بازماندگان آل پيامبر صلى الله عليه و آله به اسارت به كوفه برده شد.استقبال مردان و زنان كوفه از كاروان اسرا بر حزن و اندوه او و خانواده‏اش افزود، سرانجام پس از خطبه عمه اش زينب عليها السلام، به سخنرانى پرداخت.فاطمه، با عزم و ايمان و ثبات و يقين براى مردم كوفه سخنرانى كرد و پرده از اعمال زشت امويان برداشت و اهل مجلس را به گريه انداخت، بطورى كه گفتند: اى دختر پاكان! قلبهاى ما را پاره پاره كردى و جگرهايمان را آتش زدى.
كلينى به سند خود از ابو جارود از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود: «لما حضر الحسين عليه السلام ما حضره، دفع وصيته الى ابنته فاطمة ظاهرة فى كتاب مدرج فلما أن كان من أمر الحسين عليه السلام ما كان، دفعت ذلك الى على بن الحسين عليه السلام. ..»
آنگاه كه زمان شهادت حسين عليه السلام فرا رسيد، وصيتى مكتوب را آشكارا به دخترش فاطمه داد.چون آن حضرت به شهادت رسيد، فاطمه آن وصيت را به على بن الحسين عليه السلام داد . شيخ صدوق به اسناد خويش از محمد بن سنان از ابوجارود از عبد الله بن الحسن از مادرش فاطمه بنت حسين عليه السلام روايت مى‏كند كه گفت: غارتگران به خيمه ما هجوم آوردند، من دختر بچه اى بودم و يك خلخال طلا به پا داشتم.مردى گريه مى‏كرد و خلخال از پايم در آورد.گفتم: اى دشمن خدا چرا ديگر گريه مى‏كنى؟ گفت: چرا گريه نكنم كه دختر رسول خدا را غارت مى‏كنم.گفتم: پس غارت نكن.گفت: مى‏ترسم اگر من غارت نكنم ديگرى بيايد و بگيرد .فاطمه مى‏گويد: همه چيز را به غارت بردند، حتى پارچه‏هاى سرمان را بردند.
او همسر حسن بن حسن بن على عليه السلام (حسن مثنى) و مادر، عبد الله و ابراهيم و حسن وزينب است.پس از رحلت همسرش (حسن) مدت يك سال در كنار قبر وى خيمه زد و در آن ساكن شد .فاطمه قصد ازدواج نداشت ولى پس از مدتى به اصرار عبد الله بن عمرو بن عثمان و به سفارش همسرش (حسن)، با عبد الله ازدواج كرد و قاسم و محمد و رقيه فرزندان عبد الله بن عمرو را به دنيا آورد.و در سن هفتاد سالگى رحلت نمود.گفته شده است: سيده فاطمه نبويه دختر امام حسين عليه السلام در مصر مدفون است.
سكينه، (محدث، اديب، متوفى قرن 1 ه) دختر حسين بن على بن ابى طالب عليهما السلام، مادرش رباب دختر امرى القيس است.نامهاى ديگرش: امينه، اميمه و آمنه است و به سكينه مشهور است .بانويى فصيح و بليغ و از بهترين شعراى زمان خويش به شمار مى‏آمد و مقامى رفيع داشت.
ابو الفرج اصفهانى گفتار و اشعار وى را در كتابش آورده است، و از جمله مى‏نويسد:
جمعى از اهل كوفه نزد سكينه عليه السلام رفتند و او را سلام و تسلى دادند.سكينه به آنها فرمود: خدا مى‏داند كه چقدر نسبت به شما خشمناكم، جدم، على عليه السلام را شهيد كرديد و مصعب همسرم را به قتل رسانديد.در كودكى مرا يتيم كرديد و در بزرگى خانه نشينم ساختيد، اينك با چه رويى به ملاقاتم آمده‏ايد؟
سهل بن سعد از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى‏كند: هنگامى كه وارد دمشق شدم و از ورود آل رسول الله صلى الله عليه و آله با خبر گشتم نزديك ايشان رفتم تا شايد خواسته ايشان بر آورده سازم، از دخترى پرسيدم كيستى؟ گفت: سكينه دختر حسين، سؤال كردم، آيا چيزى نمى خواهى؟ من سهل بن سعدم، جدت را ديده و حديثش را شنيده‏ام.سكينه گفت: اى سهل، به شخصى كه رأس (امام حسين) را حمل مى‏كند بگو كه جلوتر از ما حركت كند، تا مردم به تماشاى سر مشغول شوند و ما را نگاه نكنند، ما بانوان حرم خاندان رسول الله صلى الله عليه و آله هستيم.سكينه بانويى شجاع بود، در برابر لعن بنى اميه سكوت نمى كرد.عمر رضا كحاله مى‏نويسد: «روزهاى جمعه مقابل خالد بن عبد الملك مى‏رفت و هنگامى كه خالد بر منبر به بدگويى و شتم على عليه السلام مى‏پرداخت، سكينه با خدمتكارانش او را ناسزا مى‏گفتند و نگهبانان خالد، خدمه سكينه را مى‏زدند.
سكينه به همراهى زنان قريش بر هشام وارد شد، شال او را از كمرش باز كرد و عمامه از سرش بركند.هنگامى كه مروان، جد سكينه (امام على عليه السلام) را لعنت مى‏كرد، سكينه، مروان و پدر و جد او را لعنت مى‏نمود.در جايى دختر عثمان بن عفان به سكينه گفت: من دختر شهيد هستم.سكينه سكوت كرد، ناگاه مؤذن گفت: «أشهد ان محمدا رسول الله» .سكينه‏گفت: اين پدر من است يا پدر تو؟ دختر عثمان گفت: من ديگر به شما فخر فروشى نخواهم كرد.
سكينه بانويى شجاع و با هيبت و عظمت بود و كسى جرأت توهين به او را نداشت.آنگاه كه با سخنان خود آبروى هشام را برد، وى قادر به پاسخگويى نبود.اين حاكى از اقتدار و شهامت سكينه است.
امام حسين عليه السلام درباره او و مادرش فرمود: «لعمرك اننى لاحب دارا تحل (تكون) بها سكينة و الرباب» : به جان تو قسم، خانه‏اى را كه سكينه و رباب در آن باشند، دوست مى‏دارم .مرحوم مجلسى (ره) به اسناد خويش از بكر بن احنف، از فاطمه دختر امام رضا عليه السلام و او از فاطمه و زينب و ام كلثوم دختران موسى بن جعفر، و آنها از فاطمه دختر جعفر بن محمد، و او از فاطمه دختر محمد بن على، و او از فاطمه دختر على بن الحسين، و او از فاطمه و سكينه دختران امام حسين، و آنها از ام كلثوم دختر على، و او از فاطمه دختر رسول الله صلى الله عليهم اجمعين از رسول الله صلى الله عليه و آله روايت مى‏كند كه فرمود: شبانگاه كه مرا به معراج بردند، وارد بهشت شدم و به قصرى از جواهر سفيد بلورين برخوردم، درى داشت كه با در و ياقوت تزيين شده بود و بر در پرده‏اى بود، سرم را بالا بردم، بر در نوشته شده بود: «لا اله الا الله، محمد رسول الله على ولى القوم» .و نيز نوشته شده بود : خوشا به حال كسانى كه شيعه على هستند.
ام ايمن، (محدث، متوفى سال 24 ه) بركة دختر ثعلبه، معروف به ام ايمن، ام الظباء وى كنيز عبد الله بن عبد المطلب و به قولى كنيز آمنه مادر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه او را به رسول الله صلى الله عليه و آله بخشيد.پس از رحلت آمنه، سرپرستى و نگهدارى پيغمبر صلى الله عليه و آله با ام ايمن بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏فرمود : «ام أيمن امى بعد امى» .حضرت پس از ازدواج با خديجه عليها السلام او را آزاد كرد.
ام ايمن حبشى بود و در اوايل دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام آورد، به حبشه و مدينه مهاجرت نمود.وى در جنگ احد شركت داشت و به لشكريان آب مى‏رساند و زخمى‏ها را مداوا مى‏كرد و در غزوه خيبر نيز با رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و با محبت فراوانى كه به ايشان داشت، پيوسته به خدمت آن حضرت شرفياب مى‏شد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كه مايل است با زنى از اهل بهشت ازدواج كند، با ام ايمن ازدواج كند.از خصوصيات ام ايمن شركت او در شب زفاف حضرت زهرا عليها السلام، سرپرستى اطفال آن حضرت و حضور او هنگام رحلت و غسل حضرت زهرا عليها السلام است.
امام صادق عليه السلام فرمود: هنگامى كه وفات فاطمه عليها السلام نزديك شد، به دنبال ام ايمن فرستاد، زيرا او نزد آن حضرت از همه زنان مطمئن تر بود.
ام ايمن در احاديث و اخبار ائمه اطهار، مدح شده است از جمله حديثى كه معروف به حديث ام ايمن است و شهادتى كه درباره فدك در حق فاطمه عليها السلام داد.پسرش ايمن نيز از خواص شيعيان امير المؤمنين بود.
محدثان فريقين نقل كرده‏اند كه چون فاطمه عليها السلام جهان را وداع گفت، ام ايمن نتوانست جاى خالى آن حضرت را ببيند، با زبان روزه از مدينه بيرون رفت، در آن هواى گرم عطش بر او مستولى شد، نگاهى به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا تشنه مى‏خواهى، با اينكه خادمه دختر پيغمبر تو هستم؟ در اين هنگام دلوى از آسمان نازل شد و ام ايمن سيراب گشت.وى در 85 سالگى وفات يافت.
ام أنس (ام سليم)، (محدث، متوفى سال 25 ه) دختر ملحان بن خالد انصارى، به او الغميصاء يا الرميصاء، سهله، رميله، انيفه و رميثه نيز گفته‏اند.مادرش مليكه بنت مالك، و خواهرش ام حرام همسرش مالك بن النضر و فرزندش انس بن مالك است.از زنان مؤمن، محدث، با فهم و درايت و شجاع بود.ابن سعد بن سند خود از فرزندش انس مى‏نويسد: «روز جنگ حنين ام سليم در حالى كه حامله بود، براى كشتن مشركان خنجر به دست گرفته بود.پيشتر نيز در جنگ احد شركت كرده بود و تشنگان را آب مى‏داد و مجروحان را مداوا مى‏كرد.»
وقتى فرزندش ابا عمير مريض شد و از دنيا رفت، ام سليم بى آنكه شيون و زارى كند او را غسل داد، كفن و حنوط كرد و روى او پارچه‏اى كشيد و در گوشه اى گذاشت.سفارش كرد كسى ابو طلحه را خبر نكند تا خود به او بگويد، سپس با تأمل و آرامشى خاص، خبر فوت فرزندش را به شوهرش داد.
ام سليم از بانوان عاقل و دانا بود.نوشته‏اند وقتى ابو طلحه از وى خواستگارى كرد، ام سليم به او گفت: آيا نمى‏دانى خدايى كه مى‏پرستى گياهان را از زمين مى‏روياند؟ ابو طلحه گفت: بلى، ام سليم گفت: آيا خجالت نمى‏كشى چوب را مى‏پرستى؟ سخن او در ابوطلحه اثر كرد، مسلمان شد و اسلام او كابين ام سليم گرديد.پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ام سليم را اكرام مى‏نمود و به ديدار او مى‏رفت.ابن سعد رواياتى به سند خود از انس و ديگران در اين باره بيان داشته است، از جمله: «زار رسول الله صلى الله عليه و آله ام سليم فصلى فى بيتها...» : پيامبر صلى الله عليه و آله به ديدن ام سليم رفت و در منزل او نماز گزارد .
ام حرام، (محدث، متوفى سال 27 ه) دختر ملحان، او را رميصاء و يا غميصاء نيزگفته اند .از اصحاب رسول خدا و از زنان محدث و مهاجر است.مادرش مليكه بنت مالك و همسر عبادة بن الصامت است.ام حرام اسلام آورد و با رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت نمود و به مدينه مهاجرت كرد.از راويان حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله است و پنج حديث از آن حضرت روايت كرده است.پيغمبر صلى الله عليه و آله ام حرام را اكرام و احترام مى‏فرمود و به منزل وى مى‏رفت و با او گفتگو مى‏كرد و به وى بشارت داد كه شهيد خواهد شد.
ابن سعد و ابن اثير و طبرانى روايتى از مالك بن انس از ام حرام نقل كرده اند كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانه من به خواب قيلوله رفت، در خواب مى‏خنديد.ام حرام مى‏گويد: وقتى حضرت از خواب بر خواست گفتم: اى پيامبر خدا، پدر و مادرم به فدايت، براى چه مى‏خنديدى؟ حضرت فرمود: گروهى از امت من همچون پادشاهان بر تخت نشسته، در اين دريا سوار (بر كشتى) خواهند شد.ام حرام گويد: گفتم: اى رسول خدا از خداوند بخواه كه مرا در زمره آنان قرار دهد.فرمود: تو از ايشانى...
طبرانى نيز به سند خود از يعلى بن شداد از ام حرام روايت مى‏كند كه گفت: «ذكر رسول الله صلى الله عليه و آله غزاة البحر فقال: للعائد أجر شهيد و للغريف أجر شهيدين.فقلت: يا رسول الله ادع الله أن يجعلنى منهم، قال: اللهم اجعلها منهم.»
رسول خدا صلى الله عليه و آله جنگجويان دريا را متذكر مى‏شد و مى‏فرمود: بازگردنده به وطن اجر يك شهيد و غريق در دريا اجر دو شهيد دارد.ام حرام گويد: گفتم: اى رسول خدا از خداوند بخواه مرا از ايشان قرار دهد.حضرت فرمود: بارالها او را از آنان قرار ده.
ام حرام در خلافت عثمان هنگامى كه در كشتى بود، در درياى قبرس غرق شد و در قبرس مدفون گشت.مقبره‏اش به نام «قبر المرأة الصالحة» معروف است.
ام سلمه، (محدث، متوفى سال 62 ه) هند دختر ابو اميه، معروف به ام سلمه، زنى محدث جليل القدر، صاحب رأى و نظر، عاقل، با كمال و جمال مؤمن پرهيزكار و مجاهد بود.با همسرش ابوسلمه دوبار به حبشه مهاجرت كرد و پس از مرگ او در سال چهارم هجرت با رسول خدا صلى الله عليه و آله ازدواج كرد.ام سلمه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله منزلتى والا داشت.او از اولين گروندگان به اسلام و اولين زنان مهاجر بود.پس از رحلت فاطمه مادر امير المؤمنين عليه السلام رسول خدا صلى الله عليه و آله سرپرستى فاطمه زهرا عليها السلام را به ام سلمه واگذار فرمود و اين سعادت نصيب او گشت.وى مى‏گفت: «كنت أدأب فاطمة و هى أدئب منى» ، (پندارند) كه من فاطمه را ادب مى‏كنم، (چنين نيست) او معلم من است.ام سلمه در هر حال در خدمت به فاطمه عليها السلام كوتاهى نكرد و براى شهادتى كه درباره فدك به نفع زهرا عليها السلام داد، ابوبكر و عمر يك سال خرجى او را قطع كردند.
ام سلمه حافظ ودايع و محرم اسرار اهل بيت عليه السلام بود.علامه مجلسى به نقل از كتاب بصائر الدرجات روايتى ذكر مى‏كند كه مضمون آن چنين است: رسول خدا صلى الله عليه و آله ام سلمه را طلبيد و پوست گوسفندى را كه مملو از علم بود به او سپرد و فرمود: هر كه پس از من آن را طلب كند، او امام و خليفه بعد از من خواهد بود.همچنين روايت مى‏كند كه چون امير المؤمنين عليه السلام به طرف عراق رفت، كتب و سلاح و ودايع امامت را به ام سلمه سپرد تا پس از شهادت آن حضرت به امام حسن عليه السلام بسپارد و هنگامى كه امام حسن عليه السلام مسموم شد، آن سلاح و ودايع را به ام سلمه سپرد تا به امام حسين عليه السلام بدهد .امام حسين عليه السلام نيز هنگام حركت به سوى عراق آن ودايع را به او سپرد تا به امام على بن الحسين عليه السلام بسپارد.از اين گفتار معلوم مى‏شود كه ام سلمه نزد اهل بيت عليه السلام چنان ارج و منزلتى داشت كه محرم اسرار و حافظ امانات ايشان بود.
ام سلمه براى بازداشتن عايشه از جنگ با امير المؤمنين عليه السلام، او را بسيار نصيحت كرد و بعد از آن نيز براى وى نامه نوشت تا او را از جنگ باز دارد.ام سلمه در غزوه خيبر و فتح مكه و حصارة الطائف و غزوه هوازن وثقيف و سپس در حجة الوداع همراه رسول الله صلى الله عليه و آله بوده است.
ام سلمه نزديك 387 حديث از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و فاطمه زهرا عليها السلام و ابو سلمه نقل كرده كه 29 حديث آن در صحيحين نقل شده است. طبرانى 518 حديث از راويان مختلف از ام سلمه درباره موارد مختلف از احكام فقهى، احوالات رسول الله صلى الله عليه و آله و عصمت و طهارت اهل بيت روايت كرده است.علامه مجلسى نيز ذيل زندگانى رسول الله صلى الله عليه و آله، يك باب به نام «ام سلمه» اختصاص داده است .
وى در سن 84 سالگى در حكومت يزيد، در شهر مدينه وفات كرد و در بقيع مدفون شد وى آخرين نفر از امهات المؤمنين بود كه از دنيا رفت.
اروى، (محدث، عالم، بليغ، متوفى قرن 1 ه) دختر حارث بن عبد المطلب، از بانوان بزرگ و بليغ شيعه زنى مؤمن نيكوكار خير انديش عاقل و استوار در ايمان و مذهب بود.به وقت سخنرانى همگان را به عجز وامى‏داشت.در برابر معاويه، خشن‏ترين خطبه‏ها و سخنان را ايراد كرد .برخى از بزرگان اهل سنت و علماى شيعه گفتار وى را با معاويه در حالى كه پير زنى بود و معاويه را مفتضح كرد و حقانيت خاندان رسول الله صلى الله عليه و آله و على عليه السلام را بيان كرد ـ در كتابهايشان ذكر كرده‏اند.پس از سخنان اروى، معاويه براى ساكت كردن اوگفت: عمه! حاجتت را بگو و حرفهاى زنانه را كنار بگذار.اروى گفت: دستور بده شش هزار دينار به من بدهند.معاويه گفت: براى چه مى‏خواهى؟ اروى گفت: مى‏خواهم چشمه اى براى نسل حارث بن عبد المطلب خريدارى كنم.دو هزار دينار ديگر را براى ازدواج جوانان حارث خرج كنم و باقى آن را براى زيارت خانه خدا و مشكلات مدينه صرف نمايم.معاويه دستور داد كه شش هزار دينار به او بدهند و گفت: اين مبلغ براى توست، اما به خدا اگر على بود، چنين كارى نمى‏كرد.
اروى گفت: راست مى‏گويى، على امانت را ادا نمود و به امر خدا عمل كرد و براى اجراى آن بازخواست مى‏كرد.و تو امانت را ضايع، و در مال خدا خيانت كردى و مال خدا را به كسانى دادى كه استحقاق آن را نداشتند، با آن كه خداوند در قرآنش فرموده: حقوق را به اهلش بدهيد و مال ناحق نگيريد.امير المؤمنين ما را به گرفتن حقمان ـ كه خدا بر ما واجب كرده ـ دعوت نمود. (تو آتش جنگ برافروختى) و او را به جنگ مشغول كردى و از كارهايش بازداشتى.تو چه مى‏گويى؟ بر من منت مى‏گذارى؟ بر مالى كه حق ماست؟ ما كه چيزى غير از حقمان نگرفته‏ايم .سپس ادامه داد و گفت: نام على را بردى؟ خدا دهانت را بشكند و بلايت را زياد كند كه از على چنين ياد مى‏كنى.پس از آن گريست و اين اشعار را در فضايل على عليه السلام سرود:
ألا يا عين ويح اسعدينا
ألا و أبكى أمير المؤمنينا
رزينا خير من ركب المطايا
و جال بها و من ركب السفينا
و من لبس النعال أو احتذاها
و من قرأ المثانى و المئينا
اذا استقبلت وجه ابى حسن‏
رأيت البدر راع الناظرينا
و لا وا؟ ؟ ؟ : لا أنسى عليا
و حسن صلاته فى الراكعينا
أفى الشهر الحرام فجعتمونا
بخير الناس طرا أجمعينا
ام اسلم (صاحبة الحصاة)، (محدث، متوفى قرن 1 ه) يكى از سه زنى است كه به صاحبة الحصاة (دارنده سنگ ريزه‏ها) مشهور است.جز حديثى كه مرحوم كلينى درباره وى نقل كرده از شرح حال و تاريخ وفات او اطلاعى در دست نيست، اما از روايت كلينى معلوم مى‏شود كه او تا زمان امام زين العابدين عليه السلام زنده بوده و در ايام حيات آن حضرت، وفات يافته است . همچنين نتيجه مى‏شود كه ام اسلم امامى مذهب و داراى حالتى نيكو (حسن) و مورد عنايت خاندان پيامبر بوده و از اصحاب و راويان رسول الله، امير المؤمنين، امام حسن، امام‏حسين و امام زين العابدين عليه السلام بوده و از ايشان نقل روايت كرده و خدمت ايشان رسيده و حامل سر امامت بوده است.امامان ديگر عليه السلام از وى نقل روايت فرموده‏اند. ام سنان اسلميه، (محدث، متوفى قرن 1 ه) همسر يزيد بن حريث، يكى از زنان مبارز و از راويان حديث پيامبر صلى الله عليه و آله است.پس از هجرت اسلام آورد و با رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت كرد.زنى با محبت و دوستدار اهلبيت عصمت و با همت و شجاعت بود.هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله عازم خيبر بود خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: يا رسول الله! دوست دارم با شما بيايم و در ميدان جنگ مجروحان را معالجه و بيماران را مداوا نمايم و مجاهدان را يارى و از بار و بنه آنان محافظت و تشنگان را سيراب گردانم.حضرت فرمود: با ما حركت كن.وى بيشتر اوقات همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود و در فتح خيبر شركت داشت.
ام سنان مى‏گويد: آنگاه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آماده حركت به سوى خيبر شد، نزد ايشان رفتم و عرض كردم: اى رسول خدا، اجازه فرماييد همراه شما باشم، مشكهاى آب را وصله مى‏كنم و مى‏دوزم و بيماران و مجروحان مداوا، اگر مجروح نبود، كاروان را راهنمايى مى‏كنم.پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بسم الله حركت كن، تو دوستانى دارى كه براى آمدنشان با من صحبت كردند و من به آنان اجازه داده‏ام.برخى از قوم تو هستند و بعضى نه .اگر مى‏خواهى همراه قوم (و خانواده) خود باش و يا با ما بيا.گفتم: با شما مى‏آيم.فرمود : همراه همسرم ام سلمه باش.
ام عطيه انصارى، (محدث، متوفى قرن 1 ه) نسيبه دختر حارث، از بزرگ بانوان اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و از آن راويان حديث است كه در بسيارى از غزوات با رسول الله صلى الله عليه و آله همراه بوده و به مداواى مجروحان و بيماران مى‏پرداخته است.در غسل دادن زينب، دختر پيامبر صلى الله عليه و آله شركت داشته است.حديث او در غسل ميت از اصول است، عده‏اى از علماى تابعين بصره چگونگى غسل ميت را از وى فرا گرفته‏اند.
طبرانى به سند خود از ام شراحيل از ام عطيه نقل كرده كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله على را براى جنگى اعزام فرمود.پس از آن ديدم (آن حضرت) دستانش را بالا برد و عرضه نمود: بار خدايا مرا نميران تا على را به من نشان دهى.طبرانى قريب 85 حديث و صحاح سته چند حديث از ام عطيه نقل كرده‏اند.
ام الفضل (لبابة) (محدث، متوفى قرن 1 ه) همسر عباس بن عبد المطلب، اولين زنى است كه پس از حضرت خديجه عليها السلام در مكه اسلام آورد.
ابن سعد به سند خود از كريب نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره او وخواهرانش فرمود: «ان الاخوات لمؤمنات» : بيقين اينان خواهرانى مؤمن هستند. مجلسى به نقل از كتاب العدد روايتى از ام الفضل نقل كرده كه ترجمه آن اين است: اى رسول خدا در خواب ديدم كه عضوى از اعضاى شما در اتاقم افتاده است.حضرت فرمود: فاطمه فرزندى به دنيا مى‏آورد كه تو او را عهده‏دار خواهى شد پس حسين عليه السلام به دنيا آمد و رسول الله صلى الله عليه و آله وى را به ام الفضل سپرد تا شير دهد. پسران او فضل، عبد الله، معبد، عبيد الله، قثم و عبد الرحمن هستند.
ام موسى، (محدث، متوفى قرن 1 ه) خادم امير المؤمنين على عليه السلام، محدث و ثقه و از راويان حديث على بن ابى طالب عليه السلام بود.وى سرپرستى و نگهدارى فاطمه دختر آن حضرت را نيز بر عهده داشت.از امير المؤمنين على عليه السلام و ام سلمه روايت كرده و اسماعيل بن زياد، و مغيرة بن مقسم ضبى از او روايت نموده اند.او تابعى و اهل كوفه است.نام وى را فاخته يا حبيبه هم گفته اند.شيخ مفيد از اسماعيل بن زياد از ام موسى خادمه على عليه السلام روايت مى‏كند كه به دخترش ام كلثوم فرمود: دخترم! اندك زمانى به ديدار ما بيشتر نمانده است.ام كلثوم گفت: اى پدر! چرا اينگونه سخن مى‏گويى؟ حضرت فرمود: رسول خدا را در خواب ديدم كه غبار صورتم را مى‏زدود و مى‏فرمود: اى على از عمر تو چيزى باقى نيست .
اسماعيل بن زياد گويد: بيش از سه روز نگذشت كه آن ضربه (به سر مبارك آن حضرت) زده شد .ام كلثوم فرياد مى‏زد، و حضرت مى‏فرمود: دخترم! چنين نكن.رسول خدا را مى‏بينم كه با دست به من اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد: اى على نزد ما بيا، آنچه نزد ماست براى تو بهتر است. ام هيثم نخعى، (محدث، متوفى قرن 1 ه) دختر اسود و همسر ابو الهيثم بن تيهان از اصحاب امير المؤمنين عليه السلام و از اصحاب و شيعيان على عليه السلام است.شيخ مفيد مى‏نويسد : هنگامى كه ابن ملجم به قتل رسيد (و قصاص شد)، ام هيثم از امام حسن عليه السلام خواهش كرد تا جسد ابن ملجم را به وى دهد تا آن را بسوزاند.ابو مخنف مى‏گويد: وى در رثاى امير المؤمنين على عليه السلام اشعارى گفته است.ترجمه آن چنين است:
اى چشم و اى بر تو، با ما همراهى كن و براى امير مؤمنان اشك بريز.
دچار مصيبت فقدان كسى شديم كه مانندش بر مركب سوار نشده و آن را رام نكرده و زير ركاب نكشيده، و يا در كشتى قدم ننهاده است.
و نيز بهترين كسى كه كفش پوشيده و با آنها گام برداشته، و سوره‏هاى كوتاه و بلند قرآن را خوانده است.ما پيش از شهادت آن بزرگوار زندگى خوشى داشتيم، زيرا يار وفادار رسول خدا صلى الله عليه و آله را در ميان خويش ديدار مى‏كرديم.
كسى كه دين حق را بدون ترديد بر پا مى‏داشت، و بطور آشكار به احكام ارث و فرائض، حكم مى‏فرمود.
سركشان را به اتفاق مى‏خواند و از طرفى در بريدن دست دزد و كيفر او قاطع بود...
خوله، (محدث، متوفى قرن 1 ه) دختر حكيم و همسر عثمان بن مظعون، زنى صالح، فاضل و از برترين زنان ثقيف بود كه وجود خويش را وقف پيامبر صلى الله عليه و آله نمود و به آن حضرت خدمت كرد.وى راوى احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله است و پانزده حديث از آن حضرت نقل كرده است.همسرش از زهاد و اكابر صحابه و اولين نفر از اصحاب بود كه از دنيا رفت .رسول خدا صلى الله عليه و آله بر پيكر عثمان بن مظعون حاضر شد، او را بوسيد و در بقيع دفن كرد.
بشير بن سعد، سعيد بن مسيب، سعد بن ابى وقاص، عروة بن زبير، عمر بن عبد العزيز و محمل بن يحيى بن حبان، ابن منقذ از خوله روايت مى‏كنند. دارمية حجونية، (محدث، متوفى قرن 1 ه) وى زنى سياه صورت و سپيد سيرت از قبيله بنى كنانه، و از طرفداران على عليه السلام، بانويى با فضيلت و با فصاحت بود.هنگامى كه معاويه به حج رفت، كسى را به دنبال وى فرستاد.همين كه دارميه آمد، معاويه با لحنى حقارت آميز احوالش را پرسيد و گفت: مى‏دانى چرا تو را به اينجا فرا خوانده‏ام؟ گفت: نه، كسى جز خدا از غيب خبر ندارد.
معاويه گفت: تو را اينجا خواستم تا بدانم چرا على را دوست مى‏دارى و مرا دشمن مى‏شمارى؟ گفت: اگر امانم دهى مى‏گويم.معاويه گفت: در امانى، اما راستش را بگو. گفت: على را براى عدلش نسبت به رعيت و اينكه بيت المال را مساوى قسمت مى‏نمود دوست دارم .و تو را دشمن مى‏دارم، زيرا بر سر امرى كه در آن على از تو برتر بود، با او جنگيدى و چيزى را طلب كردى كه حقى در آن نداشتى.على را دوست دارم، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله عقد ولايت او را بست.او دوستدار مساكين بود و اهل علم را بزرگ مى‏شمرد.تو را دشمن مى‏دارم، زيرا خون مردم را به ناحق ريختى و به جور و ستم قضاوت كردى و از روى هوا و هوس حكم مى‏كنى.
معاويه باز براى تحقير وى سخنان سخيفى بر زبان راند و دارميه نيز به او پاسخ داد.
سپس گفت: اى زن! على را ديده‏اى؟ گفت: آرى، به خدا ديده‏ام.گفت: او را چگونه يافتى؟ گفت: او را ديده‏ام، ولى آن ملك و سلطنتى كه تو را فريفته، او را فريب نداده، و نعمتى‏كه تو را مشغول داشته (و از خدا غافل كرده) او را مشغول نكرده است.
معاويه گفت: كلام او را شنيده‏اى؟ دارميه گفت: به خدا قسم آرى، دلها را از ظلمت و تاريكى روشن مى‏كرد و جلا مى‏داد.
و جواب داد: راست گفتى و سرانجام دستور داد براى ساكت كردنش آنچه نياز دارد به او بدهند، و گفت: به خدا قسم اگر على بود چيزى به تو نمى‏داد.دارميه گفت: آرى به خدا قسم كه حتى يك موش (بى ارزش) هم از مال مسلمين نمى‏داد.
سوده، (محدث، اديب، متوفى قرن 1 ه) دختر عماره، از بانوان شجاع و دانا و فصيح و بليغ و در گفتار ممتاز و از شيعيان على عليه السلام به شمار مى‏رفت و با كلام و شعر خويش جهاد مى‏كرد.در برابر معاويه حق كلام را ادا نمود و پايدارى خود به ولايت امير المؤمنين عليه السلام را اثبات كرد.و فضايل سوده از داستان ملاقاتش با معاويه آشكار است.ابن طيفور به طريق خويش از محمد بن عبيد الله و ابن عبد ربه از عامر الشعبى در بخش «الوافدات على معاويه» حكايتى نقل مى‏كند بدين مضمون:
سوده بنت عماره اجازه خواست تا به مجلس معاويه وارد شود.معاويه به او اجازه داد.هنگامى كه وارد شد، معاويه به او گفت: تو همان كسى هستى كه در مدح على و ذم ما شعر گفته اى؟ سوده گفت: بله، من از حق روى گردان نشوم و عذر خواهى نكنم.
معاويه گفت: چه چيز تو را بر آن داشته كه اينگونه سخن بگويى؟
سوده گفت: دوستى على عليه السلام و پيروى حق.
معاويه گفت: به خدا اثرى از پيروى حق در تو نمى‏بينم.سوده گفت: تو امروز رئيس مردم شده‏اى و امور آنان را به دست گرفته‏اى، خداوند درباره كار ما و حقى كه بر تو داريم، از تو سؤال خواهد كرد.شخصى را حاكم ما كرده‏اى كه تو را فريب داده است و با تكيه بر قدرت و سلطنت تو، بر ما دست‏اندازى مى‏كند و مانند سنبله گندم، ما را درو مى‏كند، و قطع و نابود مى‏سازد.همچنان كه گياه را قطع مى‏كنند، اموال و شوكتمان را از ما مى‏گيرد.او بسر بن أرطاة است كه به ديار ما آمده، مردانمان را مى‏كشد و اموالمان را مى‏گيرد.اگر اطاعت تو نمى‏كرد، عزت ما برقرار بود.اگر او را عزل كنى ممنون تو هستيم و اگر نه پس تو را شناخته‏ايم.
معاويه گفت: مرا تهديد مى‏كنى؟ بايد كه تو را بر شتر ناآرامى بنشانم و نزد او بفرستم تا حكمش را بر تو جارى كند.
سوده ساكت شد و گريست و شعرى سرود بدين مضمون: صلى الاله على جسم تضمنه*قبر فأصبح فيه العدل مدفونا قد حالف الحق لا يبغى به ثمنا*فصار بالحق و الايمان مقرونا
درود خداوند بر جسمى كه قبر آن را در برگرفته و عدل در آن مدفون شده.
هم پيمان حق بود، و هرگز همتايى براى او نيست.او با حق و ايمان مقرون و همزاد گشته است .
معاويه گفت: اين شعر درباره كيست؟ سوده گفت: على بن ابى طالب عليه السلام.معاويه گفت : على برايت چه كرده كه نزد تو چنين است؟ سوده گفت: روزى در مورد مردى كه براى جمع آورى زكات فرستاده بود و به نزد وى شكايت بردم او را در حال نماز يافتم، وقتى مرا ديد نمازش را مختصر كرد و با رأفت و مهربانى پرسيد: كارى داشتى؟ جريان را برايش نقل كردم، حضرت گريست و فرمود: خدايا تو بر من و اينان شاهد باش، من هيچگاه به ستم كردن بر مردم دستورى نداده‏ام و بر ترك حق تو امر نكرده‏ام، سپس قطعه پوستى از جيبش بيرون آورد و (فرمان عزل او را) بر آن نگاشت.نامه را از آن حضرت گرفتم، به خدا، نه آن را مهر كرد و نه بست و من آن را خواندم.
معاويه گفت: پسر ابو طالب، شما را آموخته و عادت داده كه بر سلطان جرى شويد.به تدريج اين مزه از زير زبانتان خواهد رفت.
معاويه گفت: پسر ابو طالب، شما را آموخته و عادت داده كه بر سلطان جرى شويد.به تدريج اين مزه از زير زبانتان خواهد رفت.
معاويه گفت: بنويسيد كه مالش را به او باز گردانند و به عدالت با او رفتار كنند.سوده گفت: براى من يا براى همه قومم؟ معاويه گفت: براى تو.سوده گفت: به خدا اين عدالت نيست و كار زشتى است، من هم مانند ساير افراد هستم.معاويه گفت: براى او و قومش بنويسيد.
فاطمه، دختر حبابه و البيه، (صاحبة الحصاة)، (محدث، متوفى قرن 1 ه) شيخ طوسى او را در زمره راويان امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام ذكر نموده است.شيخ اردبيلى و ميرزا استرآبادى نيز او را از راويان حديث معرفى كرده‏اند.
فضة النوبية، (محدث، متوفى قرن 1 ه) فضه خدمتكار حضرت زهرا عليها السلام پيامبر صلى الله عليه و آله وى را براى كمك به فاطمه عليها السلام تعيين فرمود.او زنى عالم، فصيح، حافظ قرآن و از نظر ايمان و تقوا و زهد و ورع در درجه عالى قرار داشت و محبتش به اهل بيت عليه السلام معروف و مشهور است.بلاغت كلام و نيكويى بيانش بر كسى پوشيده نيست.او فقط كمك كار منزل نبود، بلكه شاگرد فاطمه عليها السلام تربيت يافته او و پيوسته ملازم آن حضرت بود.
ابن حجر از امام صادق عليه السلام از پدرانش از على عليه السلام روايت مى‏كند كه فرمود : رسول‏خدا صلى الله عليه و آله خادمى براى فاطمه عليها السلام استخدام كرد كه نامش فضه بود و نان مى‏پخت.رسول الله صلى الله عليه و آله دعايى به او تعليم فرمود تا هنگام خستگى بخواند، آن دعا اين است: «يا واحد ليس كمثله أحد تميت كل احد و أنت على عرشك واحد لا تأخذه سنة و لا نوم» : اى يكتايى كه كسى (و چيزى) مانند او نيست.همه چيز را مى‏ميرانى، در حالى كه تو تنها بر عرشت جاويدى و خواب و غفلت بر او غلبه ندارد. علامه مجلسى از ورقة بن عبد الله أزدى نقل كرده است: در حالى كه در خانه خدا طواف مى‏كردم، كنيزى زيبا روى و زيبا كلام ديدم، كه با فصاحت جملاتى بيان مى‏كرد و مى‏گفت: «رب البيت الحرام و الحفظة الكرام و زمزم و المقام...أن تحشرنى مع ساداتى الطاهرين...»
ورقة گويد: گفتم: اى جاريه گمان كنم كه از خدمتكاران همسران رسول الله صلى الله عليه و آله هستى؟
گفت: برتر از آن.گفتم: كداميك از آنهايى؟ گفت: من فضه خدمتكار فاطمه زهرا عليها السلام هستم.
همچنين علامه مجلسى (ره) از مناقب ابن شهر آشوب نقل مى‏كند كه ابوالقاسم قشيرى در كتابش آورده است: روزى در بيابان از قافله بازماندم زنى را ديدم، پرسيدم كيستى؟ گفت: «و قل سلام فسوف تعلمون...» .در اين گفتگو هر سؤالى كه قشيرى كرده اين خانم با آيه قرآن پاسخ داده تا سرانجام پسران او را مى‏بيند و از ايشان مى‏پرسد كه اين زن كيست؟ آنها گفتند : مادر ما فضه، خادمه فاطمه زهرا عليها السلام است و بيست سال است كه فقط با آيات قرآن تكلم مى‏نمايد.ورقة بن عبد الله أزدى نقل مى‏كند: به فضه گفتم برايم از حال فاطمه عليها السلام بعد از رحلت پدرش بگو.شروع به گريه كرد و گفت: بدان، آنگاه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله قبض روح شد، كوچك و بزرگ غصه‏دار شدند و بسيار گريه كردند و صبر و بردبارى را از دست دادند.غم و غصه و ناراحتى نزديكان و اصحاب و دوستداران و غريبان و منسوبان زياد شد و هر كه را مى‏ديدى در حال گريه و ندبه و ناله بود و در ميان مردم روى زمين و ياران و نزديكان و دوستان كسى محزون‏تر و گريان‏تر و نگران‏تر از مولايم فاطمه زهرا عليها السلام نبود و حزن و اندوهى او تجديد مى‏شد و افزايش مى‏يافت و گريه‏اش بيشتر مى‏شد.هفت روز نشست. هر روز كه فرا مى‏رسيد گريه‏اش شديدتر از روز قبل مى‏شد و چون روز هشتم فرا رسيد آن حزن و اندوهى كه پنهان مى‏داشت، آشكار كرد.ديگر صبر و تحمل نداشت ناگهان بيرون آمد و فريادى زد.گويا از زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله سخن گفت.زنان و بچه‏ها از خانه‏ها بيرون ريختند و مردم ضجه مى‏زدند و فرياد بر مى‏آوردند، همه مردم از هر سو جمع شدند.چراغها خاموش شد تا هيكل زنان مشخص نشود و زنان تصور كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله از قبر برخاسته است، مردم چون از حادثه با خبر شدند، حيران گشتند.آن حضرت پدرش را باگريه و زارى صدا مى‏زد و مى‏فرمود: اى پدر! اى مصطفى! اى محمد! اى ابو القاسم ! اى مايه شادى بى سرپرستان و يتيمان! كيست كه شايستگى قبله و محراب و نماز را داشته باشد؟ ، كيست كه بتواند دختر داغديده و پريشانت را دريابد.
فضه همسر ابوثعلبه حبشى بود براى او پسرى به دنيا آورد.پس از مرگ وى با ابو مليك غطفانى ازدواج نمود.
ام فروه، (محدث، متوفى قرن 2 ه) فاطمه، يا قريبه، مادر امام صادق عليه السلام و دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر، و مادرش اسماء دختر عبد الرحمن بن ابى بكر است.بدين ترتيب ام فروه از طرف پدر نواده و از ظرف مادر نوه ابوبكر است.
ام فروه از بانوان محدث، عارف، صالح و در نهايت ورع و تقوا بود.امام صادق عليه السلام درباره‏اش فرمود: «كانت امى ممن امنت و اتقت و احسنت، و الله يحب المحسنين» مادرم از ايمان آورندگان و متقين و نيكوكاران بود و خداوند نيكوكاران را دوست دارد.
مرحوم برقى او را از راويان امام صادق عليه السلام شمرده است.علامه مامقانى نيز او را در زمره زنان راوى ذكر كرده و پس از بيان روايتى درباره او چنين مى‏گويد: «اين روايت نشانه وثاقت ام فروه است، زيرا كه همواره با تقوى و نيكوكار بوده است، بدين ترتيب او را از ثقات مى‏شماريم.»
مسعودى مى‏گويد: از پرهيزكارترين زنان زمان خويش بود و از على بن الحسين عليه السلام حديث روايت مى‏كرد.
حميده، (عالم، محدث، متوفى قرن 2 ه) حميده بربريه، دختر صاعد بربرى اندلسى، لقبش لؤلؤه، و كنيه‏اش ام محمد و مادر فرزندان امام صادق عليه السلام، (موسى بن جعفر عليه السلام، اسحاق و محمد) است.امام صادق عليه السلام به بانوان امر مى‏فرمود كه در احكام به وى رجوع نمايند.در كتاب جواهر از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه عبد الرحمن بن حجاج از آن حضرت سؤال كرد: در اينجا (مراسم حج) فرزندى به دنيا آمده است، وظيفه چيست؟ حضرت فرمود: به كنيزى بگو حميده را ملاقات كند و سؤال كند كه با پسرانشان (كودكانشان) در اينجا چگونه رفتار مى‏كنند؟ كنيزك رفت و از حميده سؤال كرد، حميده فرمود: هنگامى كه روز ترويه (روز هشتم ذيحجه) شد، شما از جانب او نيت كنيد و لباس دوخته را از او دور كنيد و لباس احرام به طفل بپوشانيد.
امام صادق عليه السلام هر گاه مى‏خواست حقوق اهل مدينه را تقسيم كند، آن را به دست مادر خود و بانوى حرم خويش حميدة المصفاة مى‏داد.مرحوم كلينى از پدر عيسى بن عبد الرحمن سرگذشت ارتباط وى را با بيت عصمت و طهارت چنين نقل مى‏كند: ابن عكاشه خدمت امام باقر عليه السلام بود و عرض كرد: چرا براى ابو عبد الله همسر نمى‏گيريد؟ ـ در برابر امام عليه السلام كيسه پول سربسته‏اى ـ بود، آن حضرت فرمود: بزودى برده فروشى از اهل بربر مى‏آيد و با اين كيسه پول، دخترى برايش مى‏خريم.
دختر خريده شد و نزد امام باقر عليه السلام آورد شد.امام باقر عليه السلام خدا را حمد و ثنا گفت، سپس به دختر فرمود: نامت چيست؟ گفت: حميده.امام عليه السلام فرمود: در دنيا حميده باشى و در آخرت محمود (پسنديده) .به من بگو كه دوشيزه هستى يا بيوه؟ دختر گفت : دوشيزه‏ام...سپس امام عليه السلام به فرزندش، جعفر عليه السلام فرمود: او را به همسرى بگير.و پس از آن بهترين شخص روى زمين، يعنى موسى بن جعفر عليه السلام متولد شد.
امام صادق عليه السلام درباره‏اش فرمود: حميده مانند شمش طلا از پليديها پاك است.به سبب كرامتى كه خداوند نسبت به من و حجت پس از من دارد، ملائكه همواره او را نگهدارى كردند تا به من رسيد.حميده از خاندان بزرگان غير عرب بود. نجمه مادر امام رضا عليه السلام، (محدث، متوفى قرن 2 ه) سكن النوبيه، ام ولد امام كاظم عليه السلام و مادر امام رضا عليه السلام است.كنيه‏اش ام البنين و به نامهاى اروى، نجمه، سمانه، تكتم و خيزران نيز ناميده شده و به شقراء ملقب است.هنگامى كه امام رضا عليه السلام را به دنيا آورد، طاهره نام گرفت.صدوق به اسناد خود حديثى درباره وى نقل كرده است: حميدة المصفاء، مادر امام موسى بن جعفر عليه السلام، كنيزى ـ كه از اشراف عجم بود و در بين عربها متولد شده و با فرزندان آنها رشد و نمو كرده، و نزد ايشان تربيت شده بود ـ خريدارى و آن را به فرزندش موسى عليه السلام هديه كرد و به آن حضرت گفت: كنيزى برتر از اين نديده‏ام و شكى نيست كه خداوند متعال به زودى نسل تو را از وى آشكار خواهد ساخت.
شيخ در حديث ديگرى به اسناد خود از على بن ميثم از پدرش نقل مى‏كند: هنگامى كه حميده، مادر موسى بن جعفر عليه السلام، نجمه، ام الرضا عليه السلام را ـ كه كنيزى بود ـ خريدارى كرد، پس از آن رسول الله عليه السلام را در خواب ديد كه به او فرمود: اى حميده، نجمه را به فرزندت موسى هديه كن، زيرا او بهترين خلق روى زمين را به دنيا خواهد آورد.حميده، نجمه را به فرزندش بخشيد و او دوشيزه بود. همچنين شيخ صدوق نقل كرده است كه ابن ميثم از پدرش و او از مادرش (جده على بن ميثم) گفت: شنيدم نجمه، مادر امام رضا مى‏گفت: هنگامى كه فرزندم على را حامله شدم، سنگينى باردارى را حس نمى‏كردم و در خواب صداى تسبيح و تعريف و تمجيد خداوند را از درون شكمم مى‏شنيدم كه مرا ترسانده بود.چون حضرت به دنيا آمد دستهايش بر زمين گسترده و سرش به طرف آسمان بلند بود و لبانش تكان مى‏خورد، گويا سخن مى‏گفت.پدرش موسى بن جعفر عليه السلام وارد شد و به من فرمود: مبارك باد بر تو كرامت پروردگارت اى نجمه! او را در پارچه سفيدى پيچيدم و امام عليه السلام در گوش راست (نوزاد) اذان گفت و در گوش چپ اقامه، و آب فرات خواست و آن را به سقف و اطراف دهان نوزاد ماليد و پس از آن او را به من بازگرداند و فرمود: او را بگير كه نماينده خداوند متعال در زمين است.
سعيده، جاريه امام صادق عليه السلام، رجال مامقانى در شرح زندگى او از بصائر الدرجات روايت مى‏كند كه سعيده نزد امام صادق عليه السلام منزلت داشت و امام صادق عليه السلام به او وصيتهايى فرمود.و او فرموده‏هاى آن حضرت را به مردم ياد مى‏داده است.امام صادق عليه السلام به او فرمود: من از خداوند درخواست مى‏كنم همچنان كه در دنيا تو را به من شناساند در آخرت نيز تو را به ازدواج من درآورد.اين زن چنان با عفت و حيا بود كه به مسجد هم نمى‏آمد، مگر براى زيارت رسول خدا.هنگام مرگ نيز اين كلمه را از او شنيدند كه مى‏گفت: قد رضينا الثواب و آمنا العقاب.
مادر محمد بن مهاجر، (محدث، فاضل، متوفى قرن 2 ه) از ثقاف اصحاب امام صادق عليه السلام است زنى فاضله علامه از روات احاديث حضرت صادق است و مثل ابن ابى عمى از او روايت دارد از ان جمله صدوق در علل الشرايع باسناد خود از ابن ابى عمير از محمد بن مهاجر از مادرش ام سلمه روايت كرده است، مامقانى در رجال خود شهادت به ثقه بودن اين زن داده است.
ام اسود، دختر اعين بن سنسن شيبانى (محدث، متوفى سال 153 ه) خواهر زرارة بن اعين، بانويى عالم و فاضل، و نخستين فرد از آل اعين بود كه به واسطه ابو خالد كابلى شيعه شد.تشيع او سبب شيعه شدن ساير افراد اين خاندان گرديد.
علامه حلى مى‏گويد: ام اسود دختر اعين بانويى عارف بود.على بن احمد عقيقى گويد: او كسى است كه چشمهاى زراره را هنگام فوت بست.
ام خالد، (محدث، متوفى قرن 2 ه) از اصحاب امام باقر و امام صادق عليه السلام و از زنان محدث فصيح و بليغ است.از نام و خاندان ام خالد اطلاعى در دست نيست.تنها كنيه او از روايتى كه كشى نقل كرده، به دست آمده است.كشى به سند خود از ابو بصير روايتى نقل كرده كه ترجمه آن چنين است: نزد امام صادق عليه السلام نشسته بودم و ام خالد ـ كه دستش رايوسف بن عمرو قطع كرده بود ـ اجازه ورود خواست.ابو عبد الله عليه السلام فرمود: آيا دوست دارى سخن ام خالد را بشنوى؟ گفتم: بلى، فرمود: الان اجازه ورود خواست.آن حضرت مرا بر حصير نشاند، ام خالد وارد شد و صحبت كرد.ديدم در كمال فصاحت و بلاغت سخن مى‏گويد.درباره مسائل مختلف از حضرت سؤالاتى نمود و در محضر امام صادق عليه السلام از كثير النوا ـ كه از اصحاب امام باقر عليه السلام بود ولى بترى مذهب شده بود ـ برائت جست.
شطيطه نيشابورى، (متوفى قرن 2 ه) از زنان فاضل، مؤمن و پرهيزگار شيعه، علامه مجلسى در بحار الانوار، درباره معجزات امام موسى كاظم عليه السلام مى‏نويسد: شيعيان نيشابور به عادت هر ساله يكى از شيعيان امين را به نزد امام مى‏فرستادند تا مسائل شرعى خود را بپرسند و نيز سهم امام خويش را تقديم كنند، در يك سال ابو جعفر محمد بن ابراهيم يا محمد بن على نيشابورى را به خدمت امام فرستادند.شطيطه نيز يك درهم و يك پارچه خام ـ كه به دست خود رشته و بافته بود و چهار درهم بيشتر ارزش نداشت ـ آورد.ابو جعفر گفت: من خجالت مى‏كشم كه اين ناقابل را خدمت امام برم.شطيطه گفت: «ان الله لا يستحيى عن الحق» ، آنچه بر ذمه من هست همين مقدار است.ابوجعفر در مدينه به خدمت امام رسيد.امام عليه السلام ضمن پاسخگويى به سؤالات فرمود: درهم شطيطه را بياور و دست در كيسه كردند و درهم و پارچه شطيطه را برداشتند و رد كردند و همان سخن شطيطه را فرمود: «ان الله لا يستحيى عن الحق» ، و افزودند : به شطيطه سلام مرا برسان و اين چهل درهم را نيز به او بده و پارچه‏اى نيز به او دادند و فرمودند: اين هديه من به شطيطه است.به او بگو كه آن را كفن خود قرار بده كه پنبه اين پارچه از مزرعه خود ماست و خواهرم آن را رشته و بافته است، و نيز از روز رسيدن ابو جعفر تا روز نوزدهم زنده خواهى بود.از اين چهل درهم شانزده درهم خرج كن و بيست و چهار درهم براى كفن و دفن خود نگاه دار و به جنازه او خود نماز خواهم خواند.
پى‏نوشت‏ها:
1.وى در خانه حضرت زندگى مى‏كرد و پيامبر را براى خود به عنوان پدر برگزيده بود.بر اين اساس او را پسر خوانده حضرت مى‏ناميدند.
2 و 3 ـ اصطلاحى است در نقل حديث و درجه‏اى عالى براى ناقل روايت كه نقل شخص با اين درجه مقبول و مورد اعتماد است.P>
4 ـ مشهور چنين است كه اين بانوى مجلله قبل از واقعه كربلا از دنيا رحلت نموده بود و آنچه در افواه پيرامون حضور وى در كربلا و قضاياى مربوط به حالات وى در ساده‏ترين تعبير مى‏توان به زبانحال مادرى كه براى فرزندش نوحه سرايى مى‏كند توجيه نمود و اگر خارج از اين باشد به عنوان خالف صدق و كذب است.در اين مورد مى‏توان به كتابهايى كه پيرامون واقعه كربلا نوشته شده است مراجعه نمود.
5.كلمه اف در اينجا به معنى افسوس و آه است.بيروج معرب بيروز به معنى سيه روزى است.معنى عبارت چنين است: آه، هرمز سيه روز باد كه فرزندانش به اسارت در آمدند.

كتاب: بانوان عالمه و آثار آنها، ص 1
نويسنده: معاونت پژوهش مركز حوزه‏هاى علميه خواهران

بانوان عالمه مسلمان قرن سوم تا قرن سيزدهم هجرى

قرن سوم هجرى
خيزران مادر امام جواد عليه السلام، (متوفى قرن 3 ه) از خانواده ماريه قبطيه، همسر رسول الله صلى الله عليه و آله و اهل نوبه است، او را سبكيه نوبيه ناميده‏اند.كنيه‏اش ام الحسن و نامهاى ديگرش مريسيه، ريحانه و دره است.اهل نوبه، مسيحى بودند و به دنبال شكست آنان از مسلمين، سبيكه (خيزران) در زمره اسرا به عنوان كنيز فروخته شد، خيزران از برترين وفاضلترين و پرهيزگارترين زنان عصر خويش به شمار مى‏رفت، و اين شرافت و مقام را يافت كه همسر امام رضا و مادر امام جواد عليه السلام گردد.اين موقعيت نشانگر منزلت و ارزش او در درگاه الهى است.رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره او و فرزندش امام جواد عليه السلام فرمود: «بأبى ابن خيرة الاماء النوبية الطيبة» پدرم فداى پسر بهترين كنيزان باد كه اهل نوبه و پاكيزه و مطهر است.
موسى بن جعفر عليه السلام نيز به يزيد بن سليط فرمود: اگر توانستى سلام مرا به آن جاريه برسان.
حكيمه، دختر امام جواد عليه السلام، (محدث، متوفى قرن 3 ه) همسر ابو الحسن محدث از احفاد امام سجاد عليه السلام است.اين بانوى عالم و گرامى در خانواده عصمت و طهارت پرورش يافت و هنگام ولادت مولايمان، حضرت قائم عجل الله تعالى فرجه حضور داشت.حكيمه بارها آن حضرت (عج) را در زمان حيات پدر بزرگوارش ملاقات كرد و از سفيران و رابطان امامت، پس از رحلت امام عسكرى عليه السلام بود.درباره ازدواج امام عسكرى عليه السلام با نرجس و ولادت امام مهدى عجل الله تعالى فرجه روايات زيادى از بانو حكيمه نقل شده است.
علامه مجلسى مى‏فرمايد: در قبه شريفه كه مقبره عسكريين است، قبرى منسوب به نجيبه، كريمه، عالمه، فاضله، تقيه، رضيه، حكيمه دختر ابو جعفر الجواد عليه السلام وجود دارد كه نمى‏دانيم چرا با همه فضل و جلالت آشكارى كه اين بانوى گرامى دارد و محل اسرار امامت بوده، زيارتى براى او قيد نشده است.سپس مى‏گويد: سزاوار است كه او را با الفاظى كه مناسب مقام اوست زيارت كنيد.
فاطمه معصومه عليها السلام، (محدث، متوفى 201 ه) فاطمه، دختر امام موسى كاظم عليه السلام، و خواهر امام رضا عليه السلام از پرهيزگارترين زنان شيعه بود و از زنان عالم و محدث بود و روايات متعددى از طريق ايشان در كتب حديث شيعه و اهل سنت آمده است.ايشان در سال 201 ه يك سال پس از ورود امام رضا عليه السلام به مرو، براى ديدار برادر به قصد مرو بيرون آمد، اما در بين راه و در شهر ساوه بيمار شد.پرسيد بين ساوه و قم چقدر مسافت است؟ گفتند ده فرسخ.خدمتكار خود را فرمود تا او را برداشته و به قم آورد و در خانه موسى بن جعفر خزرج بن سعد اشعرى فرود آمدند. به روايت ديگر ـ و به نوشته حسن بن محمد بن حسن قمى در تاريخ قم، به روايت صحيح ـ چون شبانگاه خبر به آل سعد رسيد، موسى بن خزرج به نمايندگى آنان، در همان‏شب از قم به قصد ساوه بيرون آمد تا ايشان را به قم دعوت كند.پس از ديدار حضرت و پذيرفتن دعوت وى، خود افسار شتر ايشان را گرفت و به سمت قم و به منزل خويش آورد.حضرت پس از هفده روز اقامت در خانه موسى بن خزرج و در حال بيمارى بودند درگذشت.پيكرشان را غسل داده و كفن كردند و موسى بن خزرج بر ايشان نماز خواند و در باغ «بابلان» دفن كردند.
روايت شده است كه حضرت صادق عليه السلام به گروهى از مردم رى كه به ديدنشان رفته بودند خبر دفن يكى از نوادگانشان را در قم دادند و در فضيلت زيارت مرقد آن بانو تأكيد نمودند .درباره عمر حضرت معصومه عليه السلام نيز روايات متفاوت است.سن ايشان را هيجده و بيشتر نيز نوشته اند.نظر به اينكه پدرشان، امام موسى كاظم عليه السلام در سال 179 ق به دستور هارون الرشيد دستگير و به زندانى شدند و چهار سال در زندان ماندند و همانجا به شهادت رسيدند و نيز حضرت معصومه عليها السلام در سال 201 از دنيا رفتند.سن ايشان حداقل 22 سال بوده است.
سمانه مادر امام هادى عليه السلام، (محدث، متوفى قرن 3 ه) سمانه منقرش مغربى، مكنى به ام الفضل از برترين و بهترين زنان زمان خويش بود و كسى از زنان در زهد و تقوى و فهم و معرفت به پاى او نمى‏رسيد.بيشتر روزها روزه بود و اين شرف و فضيلت را يافت كه همسر امام جواد و مادر امام هادى عليه السلام گردد.به فرمان امام جواد عليه السلام، با مشخصات تعيين شده‏اش از برده فروشى خريدارى شد، سمانه از بزرگ‏زادگان سرزمين خويش بود، اما به عنوان اسير جنگى به سلك برده درآمده بود.امام هادى عليه السلام درباره‏اش فرمود: «أمة عارفة بحقى و هى من أهل الجنة، لا يقربها شيطان مارد و لا ينالها كيد جبار عنيد و هى كانت بعين الله التى لا تنام، و لا تختلف عن امهات الصديقين و الصالحين.» كنيزى عارف به حق (امامت) من و اهل بهشت است، شيطان سركش به او راهى ندارد و نزديكش نمى‏شود و مكر و حيله جبار سركش به سمانه نمى‏رسد، تحت عنايت الهى است و غفلت در او راه ندارد .او را با مادران صديقان و صالحان فرقى نيست.علامه قهپايى، سمانه را در زمره نساء راوى حديث نام برده است.
سوسن، مادر امام حسن عسكرى عليه السلام، (محدث، متوفى قرن 3 ه) نامهاى ديگرش: حديث، حديثه و سليل است.وى در نهايت ورع و تقوى و عفاف و صلاح و بانويى عالم و محدث بود.امام هادى عليه السلام درباره‏اش فرمود: «سليل مسلولة من الافات و العاهات و الارجاس و الادناس» : سليل، از بديها، پليديها، زشتيها و ناپاكى‏ها و آلودگى‏ها پاك‏است.شيخ صدوق به نقل از جابر در خصوص خبر لوح فاطمه عليها السلام مى‏گويد: در آن لوح نام ائمه و مادرانشان ذكر شده، و نام مادر امام حسن عسكرى، سمانة با كنيه ام الحسن قيد شده است.مقام و فضيلت اين بانوى گرامى از روايتى كه شيخ صدوق از احمد بن ابراهيم از حكيمه خاتون دختر امام جواد عليه السلام نقل كرده، آشكار است.شيخ محلاتى مى‏نويسد: سوسن در ولايت خود پادشاه زاده بود.علامه قهپايى او را با نام حديثه در زمره زنان راوى نام برده است.
نرجس خاتون، مادر امام عصر حجة بن الحسن عليه السلام (محدث، متوفى قرن 3 ه) و همسر امام حسن عسكرى عليه السلام، نامش مليكه دختر يشوعا، فرزند قيصر پادشاه روم و از نسل شمعون حوارى و وصى حضرت مسيح عليه السلام است.نامهايى ديگر اين بانوى گرامى، عبارت است از : ريحانه، نرجس، صقيل، سوسن و مريم بنت زيد العلويه، و كنيه‏اش ام محمد بن حسن، و به جاريه (كنيز)، و ام ولد نيز معروف است.نرجس بانويى محدث، بسيار عفيف و پرهيزگار بود .براى او اين مقام و مرتبه كافى است كه مادر حضرت صاحب الزمان، آخرين حجت خدا و برپا دارنده قسط و عدل است.وى حامل اسرار الهى و نگاهدارنده، اشرف مخلوقات بود.
در حديثى كه صدوق از جابر، صحابى معروف رسول الله صلى الله عليه و آله از لوح يا صحيفه حضرت فاطمه عليها السلام نقل مى‏كند، درباره نام مادر حجة بن الحسن مى‏نويسد: «امه جارية، اسمها نرجس» . وى در خواب ديد كه حضرت مسيح عليه السلام و شمعون وصى عيسى عليه السلام و جمعى از حواريون به قصر قيصر وارد شدند و بر تختى قرار گرفتند.پس از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله با عده‏اى از فرزندانشان داخل قصر شدند و پس از ديده بوسى با مسيح عليه السلام، به ايشان فرمودند، آمده‏ام تا دختر شمعون را براى فرزندم (امام حسن عسكرى عليه السلام) خواستگارى نمايم.پس از قبول شمعون، رسول الله صلى الله عليه و آله مليكه را به عقد فرزند خويش، امام عسكرى عليه السلام درآورد.در داستان مفصلى كه در احوالات ولادت حضرت صاحب عليه السلام نقل شده بعد از نقل مطالب فراوان پيرامون چگونگى رسيدن وى به محضر امام هادى و ازدواج با امام حسن عسكرى عليه السلام در ادامه مى‏خوانيم:
شبى به او فرمود: جدت (قيصر) لشكرى به طرف مسلمانان خواهد فرستاد.تو به همراه چند كنيز در زمره خدمتكاران درآى و همراه سپاه حركت كن.پس از شكست لشكر روم، مليكه در سلك اسرا به بغداد برده شد.امام هادى عليه السلام فردى را جهت خريدارى مليكه به‏بغداد گسيل داشت .سپس امام هادى عليه السلام، خواهرش حكيمه را خواست و فرمود: او را به منزل خود ببر و آداب فرايض و احكام شرع را به او تعليم بده، كه او همسر ابو محمد و مادر قائم عليه السلام است.
اين بانوى مكرم نزد خداوند مقام بالايى داشت كه به چنين شرف و منزلتى دست يافت.حضرت نرجس در حيات امام حسن عسكرى عليه السلام در سامرا رحلت كرد. حبابة الوالبية، (محدث، متوفى قرن 3 ه) دختر جعفر اسدى والبى، كنيه‏اش ام الندى يا ام البراء است.او از اصحاب امير المؤمنين، امام حسن، امام حسين، امام سجاد، امام باقر، امام صادق، امام كاظم و امام رضا عليه السلام بود، اين بزرگواران را درك كرد و به خدمتشان رسيد.او نيز به «صاحبة الحصاة» معروف است.
كلينى به اسناد خود از عبد الكريم بن عمرو خثعمى‏از حبابه و البيه روايت كند كه گفت : امير المؤمنين عليه السلام را در سپاه ديدم و...به آن حضرت گفتم: رحمت خدا بر شما اى امير المؤمنين! نشانه امامت چيست؟ فرمود: آن سنگ ريزه را بده ـ و با دستش به سنگ ريزه‏اى اشاره كرد ـ آن را به آن حضرت دادم، براى من روى آن مهر زد و فرمود: اى حبابه، اگر شخصى ادعاى امامت كرد و همين كار را توانست انجام دهد، بدان كه او امام واجب الاطاعه است و امامى‏است كه هر چه را بخواهد، برايش ممانعتى نيست.
حبابه مى‏گويد: از نزد آن حضرت مرخص شدم.وقتى امير المؤمنين عليه السلام به شهادت رسيد، نزد حسن عليه السلام رفتم، او در جايگاه امير المؤمنين بود و مردم از او سؤالاتى مى‏پرسيدند .فرمود: اى حبابه و البيه! گفتم: بله مولاى من.فرمود: بياور آنچه را دارى.حبابه گويد : سنگ ريزه را به او دادم و آن حضرت مانند امير المؤمنين عليه السلام بر آن مهر نهاد .سپس نزد حسين عليه السلام رفتم، او در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله بود.مرا نزد خود خواند و ملاطفت و مهربانى نمود.سپس فرمود: براى دليلى كه مى‏خواهى نشانه‏اى است .آيا نشانه امامت را مى‏خواهى؟ گفتم: بله سرور من.فرمود: بياور آنچه دارى.سنگ ريزه را تقديم كردم و برايم بر آن مهر نهاد.زمانى بعد نزد على بن الحسين عليه السلام رفتم در حالى كه پير بودم و مى‏لرزيدم، نزديك 113 سال از عمرم مى‏گذشت.آن حضرت را در حال ركوع و سجود عبادت ديدم.از ديدن نشانه مأيوس شدم.با انگشت سبابه به من اشاره كرد، جوانيم بازگشت.عرض كردم: اى سرور من! چه مقدار از دنيا گذشته و چه مقدار مانده است؟ فرمود: آنچه گذشته خوب است و آنچه مانده شر.سپس به من فرمود: بياور آنچه را همراه دارى.سنگ ريزه را به آن حضرت دادم و برايم بر آن مهر نهاد.سپس نزد امام باقر عليه السلام رفتم و بر سنگها مهر زد.زمانى بعد به خدمت امام صادق عليه السلام رفتم او نيز برايم بر سنگ مهر نهاد.پس از آن نزد امام كاظم عليه السلام رفتم، آن حضرت نيز برايم بر سنگ ريزه مهر زد.پس از آن نزد امام رضا عليه السلام رفتم و آن حضرت هم برايم بر سنگ مهر زد.حبابه نه ماه پس از ملاقات با امام رضا عليه السلام رحلت كرد و آن حضرت وى را در پيراهن خود كفن نمود.مجموع عمر حبابه تقريبا 230 سال بود.
قرن چهارم هجرى
ام كلثوم عمرى، (محدث، متوفى قرن 4 ه) دختر محمد بن عثمان بن سعيد العمرى دومين نايب خاص حضرت ولى عصر (عج) در غيبت صغرى، بانويى فاضل، و راوى حديث بود.شيخ طوسى به اسناد خود از هبة الله بن محمد، نوه ام كلثوم از وى روايت مى‏كند كه گفت:
حسين بن روح سالهاى زيادى وكيل محمد بن عثمان عمرى بود و بر اموال وى نظارت داشت و بزرگان شيعه را از اسرار او آگاه مى‏كرد.
وى از پدرش محمد بن عثمان و حسين بن روح نوبختى روايت مى‏كند و ابو نصر هبة الله بن محمد نوه‏اش از وى نقل روايت مى‏كند.
قرن پنجم هجرى
دختر صاحب بن عباد، (عالم، متوفى قرن 5 ه) از زنان فاضل و اديب شيعه، وى از پدر دانشمندش ادب و دانش آموخت.صاحب، علاقه فراوانى به او داشت و نيز به دليل محبت و احترام به سادات علوى دخترش را به ازدواج يكى از سادات علوى به نام على بن الحسين معروف به اخو مسمعى در آورد.دختر صاحب پسرى به دنيا آورد كه نامش را عباد نهادند.وقتى بشارت تولد نوزاد را به صاحب دادند چند قصيده سرود كه مطلع يكى از آنها چنين است:
الحمد: حمدا دائما ابدا*قد صار سبط رسول ا: لى ولدا
وى پس از سال 460 درگذشت.
دختر شيخ مسعود بن ورام، (عالم و محدث، متوفى قرن 5 ه) از زنان دانشمند شيعه است.وى فنون ادب و علوم اسلامى، مخصوصا حديث را از محضر پدرش شيخ‏مسعود بن ورام فرا گرفت.وى همسر شيخ طوسى بود و از او اجازه داشت و داراى سه فرزند بود: پسر او شيخ ابو على از علماى شيعه است.يكى از دخترانش، دختران شيخ طوسى، همسر ابو عبد الله محمد بن احمد بن شهريار خازن نجفى است و شيخ ابو طالب حمزة بن ابو عبد الله محمد آل شهريار از بطن وى مى‏باشد.از ذريه دختر دومش ابن ادريس حلى و سيد بن طاووس به دنيا آمده‏اند.
ام ابى نصر، (محدث، متوفى قرن 5 ه) دختر ام كلثوم بنت محمد بن عثمان عمرى، كه محمد بن عثمان دومين نائب خاص امام عصر عليه السلام بود.ام ابى نصر از بانوان عالم فاضل موثق مامون و راوى احاديث و مادر ابو نصر هبة الله بن محمد كاتب است.فرزندش ابو نصر از علما و محدثان و مؤلفان است.
قرن ششم هجرى
آمنه طباطبايى علوى، (محدث، متوفى قرن 6 ه) از زنان محدث شيعه در قرن پنجم و ششم است .وى دختر عباد بن على بن حمزه طباطبايى علوى بود و در اصفهان سكونت داشت و از ابو محمد رزق الله تميمى‏استماع حديث كرد.
آمنه، (محدث، متوفى قرن 6 ه) دختر عبد الكريم بن عبد الرزاق الجنابزى، محدثه‏اى از محدثات قرن 5 و 6 هجرى در اصفهان.زنى بسيار با صلاح و دين دار بود.عبد الكريم بن محمد سمعانى از او اخذ حديث كرده است.
خديجه، (محدث و عالم، متوفى قرن 6 ه) دختر عبيرى يا عنبرى، از زنان فاضل معروف به فخر النساء بود.از دانشمندان مشهور عصر خويش كسب علم كرد و حديث شنيد و بسيارى نيز از وى فقه آموختند و روايت حديث كردند.بيش از 90 سال عمر كرد و در سال 570 ه وفات نمود.
دختر سيد مرتضى علم الهدى، (محدث و عالم، متوفى قرن 6 ه) صاحب رياض العلماء ضمن آوردن نام اين بانو، او را به فضل و دانش ستوده است.وى نهج البلاغه را از عموى خود سيد رضى روايت كرده و شيخ عبد الرحيم بغدادى معروف بابن الاخوه ـ از علماى اهل سنت ـ نهج البلاغه را از وى روايت كرده است.قطب الدين راوندى در آخر شرح نهج البلاغه‏اش سند خود را از طريق عامه به همين عبد الرحيم مى‏رساند.
قرن هفتم هجرى
ام على، (عالم، متوفى قرن 7 ه) مادر رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاووس، از بانوان گرانقدر و عالم و فاضل اماميه بود.برخى شاگردان شيخ على كركى در ضمن ذكر اسامى‏مشايخ، نام ام على را ذكر كرده و او را ستوده‏اند.
شريفه، دختر على بن طاووس، (عالم، متوفى قرن 7 ه) افندى در رياض العلماء نام او آورده و مى‏گويد: او عالم فاضل، كامل، كاتب و در 12 سالگى حافظ قرآن بود.از سيد بن طاووس اجازه داشت.سيد در كتاب سعد السعود فرمود: اين قرآن را بر دخترم شريفه كه حافظ قرآن است و دوازده سال از سن او گذشته وقف كردم، ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء.
ام الخير بغدادية، (محدث، متوفى قرن 7 ه) از بانوان مشهور قرن 7 هجرى و معروف به حجال النساء، در بغداد مى‏زيست.از علما و بزرگان زمان خود كه تبحرى داشتند پيش قدم بوده و به تدريس براى طلاب مى‏پرداخته است.ابن بطه، ابو المظفر، كاغدى و شجاع حربى را ديده و از آنان حديث شنيده است و به انتشار آن پرداخته است و محدثان بزرگى همچون اسماعيل بن عساكر و قاضى تقى الدين سلمان و ابن سعد و ابن شحنه و فاطمه بنت سلمان و ديگران از او اجازه گرفته‏اند.اين اين بانو علاوه بر فضل و علم، زهد و ورعى بسيار داشت.چندين بار به مكه معظمه مشرف شد و در سال 640 دعوت حق را لبيك گفت.
قرن هشتم هجرى
ام على، (فقيه، متوفى قرن 8 ه) همسر شهيد اول محمد بن مكى عاملى، بانويى عالم فاضل فقيه متقى عابد بود.مرحوم شهيد اول زنها را فرمان مى‏داد كه در احكام دين خود به ام على رجوع نمايند.
زينب بغداديه، (فقيه، متوفى قرن 8 ه) مادرش فاطمه دختر عباس بغدادى است زنى فقيهه فاضله متدين و پرهيزگار و صالح و زاهد و عابد بسيارى از زنان مصر و دمشق و بغداد از مواعظ او بهره مى‏بردند.وى در سال 796 ه وفات كرد.
فاطمه، دختر شيخ محمد بن احمد، (فقيه، متوفى قرن 8 ه) صاحب رياض مى‏فرمايد: كه اين فاطمه بانويى عالم، فقيه و از مشايخ سيد تاج الدين محمد بن معية حسينى بود.و شيخ شهيد ـ قدس سره ـ توسط ابن معيه از او روايت دارد و شيخ عبد الصمد بن احمد به او اجازه داده است .
قرن نهم هجرى
فاطمه، (فقيه، متوفى قرن 9 ه) دختر شهيد اول، ملقب به ست مشايخ.شيخ حر عاملى در كتاب أمل الامل او را چنين معرفى مى‏كند: الانسان الخاص و زبدة الخواص و مى‏فرمايد: اين زن عالم فاضل فقيه صالح و عابد بوده است و من از مشايخ مدح و ثناى او را شنيده‏ام، اين بانو از ابن معيه كه استاد پدرش، شهيد اول بوده روايت دارد.پدرش او را مدح مى‏كرد و به زنان مى‏فرمود كه به او اقتدا نمايند و در احكام به او رجوع كنند.
دهماء، (عالم، اديب، متوفى سال 837 ه) دختر يحيى بن مرتضى يمنى، از زنان عالم فاضل بود و از برادرش مهدى كسب علم نمود.در علم نحو و اصول و منطق و نجوم و رمل و شيمى و شعر يد طولانى داشت.برادرش مهدى كتابى بنام «الازهار» تأليف كرد و اين بانو در چهار جلد به شرح كتاب وى پرداخت و شرحى نيز براى منظومه كوفى در فقه نوشت و شرحى هم بر مختصر منتهى نگاشت.اين بانو مجموعه‏اى از كمالات بود و طلاب شهر تلا ـ از شهرهاى يمن ـ از او استفاده علمى‏مى‏بردند.وى در سال 837 در دنيا را وداع گفت.
خديجه دختر حسن بن على بن عبد العزيز، (محدث، عالم، متوفى سال 841 ه) در كتاب خيرات حسان مى‏نويسد: اين بانو عالم و محدث پرهيزگار و صالح و حافظ قرآن بود و تجويد را كاملا مى‏دانست و همواره به علم فقه مشغول بود و به آن اشتهار داشت، از احمد بن موازينى كسب علم نموده و در سال 841 ه وفات نمود. بلقيس، (فقيه، متوفى قرن 9 ه) دختر محمد بدر الدين بن سراج الدين بلقينى (عالم، متوفى سال 861 ه) جدش سراج الدين استاد ابن حجر عسقلانى بود.به نوشته اعتماد السلطنة: «با آنكه خانواده او همه اهل علم و فضل اند، اما وجود اين زن اسباب افتخار و اشتهار آنها گرديده و علم و دانش و زهد و صلاح او مشهور است...ده سال آخر عمر خود را در راه سلوك و ايقان و طريق رياضت و عرفان طى مقامات مى‏نموده و او را از مشايخ طريقت شمرده‏اند .» وى پس از 60 سالگى در سال 861 ه در گذشت.»
حليمة اسحاقية، (عالم و محدث، متوفى سال 861 ه) شريفه، حليمه اسحاقيه دختر سيد عز الدين اسحاقى، از خاندان سادات بنى زهره حلبيين است.اين بانو از سادات عالم، فاضل و راوى حديث بوده است.پدرش سيد عز الدين اسحاقى از بزرگان اشراف در حلب بوده و خاندان بنى زهره به علم و سيادت مشهور بوده‏اند.سيده حليمه، شب يكشنبه، يازدهم محرم سال 861 ه در حلب فوت كرد و در سفح جبل الجوشن به خاك سپرده شد.
آسيه، (محدث، متوفى سال 872 ه) دختر جار الله صالح شيبانى طبرى زنى صاحب كمالات و محدث بود.محمد بن محمد سخاوى و جمع ديگرى به او اجازه دادند و علامه سيوطى از او اخذ حديث كرده و به محمد بن عبد الرحمن ابن شمس الدين سخاوى اجازه داده است.وى در رجب سال 796 در مكه متولد و در سال 872 در همان شهر فوت كرد.
قرن يازدهم هجرى
دختر شيخ على منشار عاملى، (فقيه، محديث، متوفى قرن 11 ه)، همسر شيخ بهايى، از زنان فقيه و محدث شيعه در قرن يازدهم هجرى بود.پدرش در زمان سلطنت شاه طهماسب اول صفوى (م 984 ه)، شيخ الاسلام اصفهان بود.وى تنها فرزند خانواده بود، نزد پدرش فقه و حديث فرا گرفت و با شيخ بهايى ازدواج كرد.روزى كه به خانه همسرش رفت تعداد زيادى كتاب در علوم و فنون مختلف به همراه جهازش با خود برد.صاحب رياض به نقل از علما و فضلاى سالخورده و معتمد كه وى را درك كرده بودند مى‏نويسد: او در كودكى فقه و حديث و علوم ديگر را تدريس مى‏كرد و زنان نزد او درس مى‏خواندند.به گفته برخى از فضلاى آن زمان، وى دانش فراوان و فضل زيادى داشت.زمانى كه پدرش درگذشت همه اموال و املاك، از جمله كتابهاى او كه چهار هزار جلد مى‏شد به دخترش به ارث رسيد.بسيارى از اين كتابها را دختر منشار از هند با خود به همراه آورده بود.وى مدتى پس از مرگ همسرش زنده بوده است.
ام الخير كاشانى، (فاضل، شاعر، متوفى سال 1079 ه) وى دختر ملا محسن فيض كاشانى (1007 ـ 1091 ه) و اين بانو از زنان فاضل، شاعر و اديب عصر خويش بود.در 15 جمادى الاخرى سال 1037 در شهر كاشان به دنيا آمد و در 27 ماه رمضان 1079 ه از دنيا رفت.
بدريه، (فيلسوف، اديب، متوفى سال 1090 ه) دختر ملا صدراى شيرازى ملقب به ام كلثوم از زنان فاضل، اديب و پرهيزگار بود.وى علوم و فلسفه را نزد پدرش ملاصدرا فرا گرفت و در حدود سال 1034 ه به ازدواج ملا عبد الرزاق لاهيجى مشهور به فياض در آمد.سپس نزد همسرش درس خواند تا آنكه در اغلب علوم استاد شد.مى‏گويند كه وى با علماجلسات علمى برگزار مى‏كرد .او خواهر صدريه و زبيده و مادر ميرزا حسن معروف به كاشفى (1121 ه)، صاحب كتابهاى شمع اليقين و زواهر الحكم است.وى در سال 1019 ه متولد و در سال 1090 ه وفات نمود.
صدريه، (متكلم، فيلسوف، عارف، متوفى قرن 1097 ه) زينب از زنان عالم، متكلم، فيلسوف، عارف، زاهد و سخنور بود.وى نزد برادرش ميرزا ابراهيم علم و دانش آموخت و در كنار پدر و همسرش به تكميل علوم پرداخت.از همسرش داراى سه فرزند شد كه همگى از علماى زمان خود بودند.وى در جمادى الاولى سال 1097 ه درگذشت.
زبيده، (عالم، اديب، مفسر، متوفى قرن 11 ه) دختر ملا صدراى شيرازى و خواهر بدريه و صدريه از زنان عالم، فاضل، اديب و مفسر قرن يازدهم بود.زبيده نزد پدر و خواهرش بدريه درس خواند و در ادبيات و تفسير به مقام استادى رسيد و حافظ قرآن شد.او با معين الدين محمد فسايى ازدواج كرد و از او كمال الدين محمد معروف به ميرزا كمالا را به دنيا آمد.فرزندش را نيز ادبيات آموخت تا اينكه از اساتيد مبرز اين رشته شد.
ام ابيها، زينب دختر شاه مرتضى كاشانى و خواهر ملا محسن فيض كاشانى بود (عالم، اديب، متوفى قرن 11 ه) از زنان عالم، فاضل، اديب و شاعر متولد در قرن 11 هجرى است.وى و در زمان خود از زنان شاعر و سخنور كاشان به شمار مى‏رفت و زينب با يكى از عموزادگانش ازدواج كرد.
حميده رويدشتى، (عالم، رجالى، متوفى قرن 11 ه) دختر محمد شريف بن شمس الدين محمد رويدشتى اصفهانى معروف به ملا شريفا است.افندى صاحب رياض در توصيف شخصيت اين بانو آورده است : او ـ رحمة الله عليها ـ فاضل عالم و استاد بانوان عصر خود و بازمانده فضلاى سرشناس، و در بين مردم زنى پرهيزگار بود، از او بر برخى كتابهاى حديثى مانند «استبصار» شيخ طوسى، حواشى و تدقيقاتى بر جاى مانده كه نشانگر نهايت فهم اوست و دلالت بر دقت نظر و اطلاع وى مى‏كند.به خصوص در آنچه مربوط به تحقيق در علم رجال است.و من نسخه‏اى از استبصار را ديده‏ام كه تا آخر كتاب را حاشيه زده بود و گمان مى‏كنم به خط خود او بوده است، پدرم قدس سره بارها حواشى او را در حاشيه‏هاى كتب حديث نقل مى‏كرد و مى‏گفت كه نيكو نوشته و آن را تحسين مى‏نمود.نسخه‏اى از كتاب «استبصار» در نزد ماست كه حواشى حميده به خط پدرم تا آخر كتاب صلاة بر آن است و داراى فوايد نيكويى مى‏باشد» .
چنان كه آمد، اين بانو در شناخت علم رجال جايگاهى والا داشته است و از جمله آثار اوحواشى بر كتب اخبار است كه از آن به عنوان رجال حميده نام برده شده است.تحصيلات عمده اين بانو نزد پدرش بوده.با توجه به ويژگيهاى اخلاقى و علمى حميده، پدرش او را مى‏ستود و گاهى به مزاح مى‏گفت: «حميده ربطى به رجال دارد» ، يعنى: به علم رجال توجه دارد و زمانى نيز به صورت شوخى او را علامتة، با دو تاء مى‏خوانده و عنوان نموده كه يكى از اين دو تاء براى تأنيث و ديگرى علامت مبالغه است.»
به نوشته صاحب رياض: «از مسائل شگفت‏آور اين است كه اين دختر با اصرار مادرش با مردى نادان از خويشاوندان كه اهل روستاى رويدشت بوده ازدواج نموده است.
قرن دوازدهم هجرى
خواهر ملا رحيم اصفهانى، (عالم، متوفى قرن 12 ه) بانويى كه در برخى كتابهاى تذكره از او به عنوان اخت ملا رحيم نام برده شده است، از زنان دانشمند اواخر عصر صفوى نيمه اول قرن 12 ه بوده است.شهرت پدر او «ملاى كرانى» بوده و همانطور كه آمد برادرش ملا عبد الرحيم نام داشته و ساكن محله كران بوده است.و سال تولد و وفات وى ضبط نشده است.
مؤلف رياض العلماء كه با وى معاصر بوده، نوشته است: اين بانو الان در اصفهان سكونت دارد و از دانشمندان معروف است و من از حضور پدر و برادرش استفاده‏هاى علمى برده‏ام.خطش در غايت خوبى است، نسخ و نستعليق را خوب مى‏نويسد، بعض فوائد او را به خط خودش ديده‏ام كه از آن جمله «شرح لمعه» را به نسخ بسيار عالى نوشته بود.
آمنه بيگم مجلسى، (عالم، فقيه، محدث، متوفى قرن 12 ه) از زنان عالم، محدث و فقيه است .وى دختر ملا محمد تقى مجلسى و خواهر علامه محمد باقر مجلسى است و از زنان عالم، محدث و فقيه است.
آمنه بيگم از كمال و جمال برخوردار بود.وى در خانواده علم و فضيلت و تقوا پرورش يافت و مدارج ترقى را تا درجه اجتهاد به سرعت پيمود.پدرش، ملا محمد صالح مازندرانى را كه از افاضل شاگردان خود و مردى تهيدست ولى با تقوا و مورد احترام و علاقه و اعتمادش بود جهت ازدواج به او پيشنهاد كرد.و آمنه بيگم نيز با اين بيان كه «فقر و تنگدستى عيب مردان نيست» ، موافقتش را با اين ازدواج اعلام داشت.
آمنه بيگم زنى پرهيزگار و مجتهد بوده است.آقا احمد بهبهانى (1) او را «فاضله مقدسه مجتهده» مى‏نامد و صاحب رياض نيز از او اينگونه ياد مى‏كند: «آمنه ...فاضله عالمه صالحه متقيه است...شنيده‏ام همسرش با همه فضل و دانشى كه دارد بعضى از مشكلات قواعد علامه حلى را از او استفسار مى‏كند.آمنه خاتون خواهر استاد استناد ما (علامه مجلسى) مد ظله است.»
با توجه به اينكه صاحب رياض اين مطلب را در زمان حيات استاد خود، علامه مجلسى دوم نوشته، مؤيد آن است كه آمنه بيگم قبل از اين تاريخ هم صاحب فضل و كمال بوده است.
مؤلف رياحين الشريعه به استناد يك نسخه خطى رياض العلما (موجود در كتابخانه ملك)، دو اثر به آمنه بيگم نسبت مى‏دهد: شرح الفيه ابن مالك و ديگر شرح شواهد سيوطى.مؤلف رياض الجنه نيز ضمن تمجيد فضايل و كمالات وى مى‏نويسد كه كتابى بسيار خوب در فقه تا پايان عبادات تأليف كرده است.
علاوه بر اين، وى در گردآورى اخبار بعضى از مجلدات بحار الانوار به برادرش نيز كمك مى‏كرده است.بعدها نيز همسرش با همه علم و فضلى كه داشت در حل بعضى از مسائل علمى با وى مباحثه و مذاكره مى‏نمود.مرحوم آيت الله بروجردى كه از نوادگان بزرگ آمنه بيگم بود در رساله‏اى كه راجع به سلسله خاندان خود و انتساب آنها به خاندان‏هاى علمى شيعه نوشته، به دستخط جد اعلايش، سيد محمد طباطبايى اصفهانى در پايان رساله خطى مواليد پيغمبر و ائمه عليهم السلام، پس از نقل داستان ابن قولويه راجع به بازگرداندن حجر الاسود توسط قرامطه به مكه معظمه و نصب آن در جاى خود نوشته است: «اين داستان از جده‏ام، ثقه عالمه فاضله زاهده عابده، آمنه، از پدرش علامه مولى محمد تقى مجلسى نقل شده است.» اين مطلب مبين آن است كه آمنه بيگم چه پايگاه والايى در نزد بزرگان علما داشته است.
وى مادر فرزندان عالم و نوادگان بزرگ است كه از ميان آنها تاكنون دهها مجتهد، مرجع‏تقليد و دانشمند بلند آوازه دينى برخاسته‏اند.تاريخ فوت آمنه بيگم مشخص نيست.
دختر ملا عزيز الله مجلسى، (عالم، فقيه، محدث، متوفى قرن 12 ه) نوه ملا محمد تقى، مجلسى اول و برادر زاده علامه مجلسى بوده است.از زنان محدث و فقيه در خاندان علم و فضيلت و تقوا پرورش يافت و فقه و حديث را فرا گرفت.مؤلف ريحانة الادب، او را از ارباب كمال، بلكه در شمار علما و (صاحب) رساله‏هاى متعدد در مسائل فقهى دانسته و يك حاشيه بر كتاب من لا يحضره الفقيه به او نسبت داده است.
ام سلمه كاشانى، (عالم، محدث، شاعر، متوفى سال 1114 ه) فاطمه كاشانى مكنى و مشهور به ام سلمه، از زنان عالم، فاضل، محدث، اديب و شاعر عصر خود بوده است.وى دختر شيخ محمد علم الهدى و نوه ملا محسن فيض كاشانى بود.اين بانو مقدمات علوم اسلامى را از خواهرانش و فقه و اصول را از عموهاى خود، ابو حامد محمد مشهور به نور الهدى و معين الدين احمد فرا گرفت و به تكميل علوم نزد پدرش پرداخت.فاطمه از پدر و دو عمويش اجازه روايت داشت و از آنان روايت مى‏كرد.همسر وى زين الدين على از بستگان او بوده است.وى در شهر كاشان رخت از جهان بربست.
دختر مولى رحيم اصفهانى، (عالم، زنده تا سال 1130 ه) از زنان عالم و نويسنده، ساكن محله كران اصفهان بود.علوم و فنون اسلامى را نزد پدر و برادرش فرا گرفت.صاحب رياض كه معاصر او بوده است وى را از دانشمندان و نويسندگان زمان خود ياد كرده و برخى از آثارش را به خط او ديده است، از جمله شرح لمعه كه در نهايت زيبايى بوده است.وى به خط نسخ و نستعليق مى‏نوشت.وى تا سال 1130 زنده بوده است.
ام سلمه بيگم شيرازى، (عارف، عالم، زنده تا سال 1163 ه) از بانوان دانشمند است، وى كتاب جامع الكليات را در سير و سلوك و عرفان به زبان فارسى در چهارده مقاله تأليف كرده است .
فاطمه رويدشتى، (عابد و فاضل، متوفى قرن 12 ه) دختر حميده رويدشتى و از زنان عابد و فاضل است.صاحب رياض كه معاصر او بوده شرح حالش را چنين مى‏نويسد: اين دختر هم مانند مادرش فاضل، عالم عابد با تقوا بود و اطلاعى ندارم كه تأليفى داشته باشد.او نيز استاد زنان عصر خود بود.وى اغلب اوقات در خانه خاندان وزير مرحوم، خليفه سلطان در اصفهان است .
آمنه خانم اصفهانى، (عالم، فاضل، متوفى قرن 12 ه) از زنان فاضل و عابد و زاهد و از سادات عالى قدر و خواهر امير صالح خاتون آبادى داماد علامه مجلسى بود.شهرت‏سيادت آل شريف به سبب سيادت همين آمنه خانم بوده است.او همسر شيخ عبد الكريم صغير اصفهانى، مادر شيخ باقر نجفى و مادر بزرگ محمد حسن صاحب الجواهر است.
قرن سيزدهم هجرى
رقيه خانم، (عالم، فاضل، متوفى قرن 13 ه) وى دختر آقا محمد على بهبهانى و مادرش، دختر الله وردى بيگ بيگدلى از زنان عالم و فاضل بود.وى با عموزاده خود، آقا عبد العلى ازدواج كرد.مدتى پس از آن پدرش درگذشت.رقيه خانم در آخر عمر مجاورت كربلا اختيار نمود و هم در آنجا در گذشت.
ملا فضه، (عالم، اديب، زنده تا سال 1249 ه) فرزند شيخ احمد بلاغى و همسر شيخ حسن بلاغى از زنان عالم، فاضل، اديب و خوشنويس بود.به نوشته اعيان الشيعه، وى قرآن و ادبيات عربى را نزد پدرش و فقه و اصول را نزد علماى خانواده‏اش فرا گرفت و از آنان اجازه دريافت كرد.سرپرستى تدريس اصول و فقه و حديث را بر عهده داشت و بعضى از طلاب در درس او حاضر مى‏شدند و برخى علما كتاب قوانين ميرزاى قمى را نزد او خواندند، زيرا او از ميرزا اجازه داشت.
به نوشته حسن صدر در تكمله امل الامل، اين بانوى فاضل و جليل خط خوشى داشت و خانواده‏اش از راه استنساخ او امرار معاش مى‏كردند.بعضى كتابها را به خط خودش نوشته است كه از جمله آنها كشف الغطاء و كفايه حاج ملا هادى سبزوارى است.وى تا ذو القعده 1249 زنده بوده است .
نورى جهان، (عالم، فاضل، زنده تا سال 1224 ه) فرزند حاج عبد الغفار تهرانى و از زنان فاضل بود.وى كتاب نجاة المسلمات را به خواهش جمعى از زنان نوشت و آن را به دو بخش تقسيم كرد.بخش اول در احكام و اعمال لازم براى بانوان كه آن را از كتابهاى مجتهدان گردآورى كرد، و بخش دوم آداب اخلاقى لازم براى ايشان كه از كتاب حلية المتقين علامه مجلسى انتخاب نمود.وى تا سال 1224 زنده بوده است.
آمنه بيگم حائرى، (مجتهد، متوفى سال 1243 ه) دختر آقا محمد باقر بن محمد اكمل اصفهانى، معروف به وحيد بهبهانى.وى شاگرد پدر خويش و همسر سيد على طباطبايى صاحب رياض و مادر سيد محمد مجاهد و سيد مهدى طباطبايى بود.از تأليفات او مبحث حيض از كتاب رياض همسر خويش است.وى به سال 1243 ه در كربلا در گذشت و نزد فرزندش سيد محمد مجاهد دفن شد.ام كلثوم برغانى، (فقيه، فاضل، متوفى سال 1268 ه) دختر شيخ محمد تقى معروف به شهيد ثالث است.وى مقدمات علوم اسلامى و ادبيات عرب را نزد عمه پدرش ماه شرف آموخت، سپس فقه و اصول را از پدر و عمويش شيخ محمد صالح برغانى فرا گرفت و در حكمت و فلسفه در درس ملا آقا حكمى قزوينى حاضر شد.ام كلثوم با پسر بزرگ عمويش شيخ عبد الوهاب برغانى ازدواج كرد.او در قزوين، تهران و كربلا براى زنان حوزه درس داشت.كتابخانه‏اش را براى همه طلاب علوم دينى وقف كرد و توليت آن را به همسرش و پس از وفات او به برادر همسرش شيخ حسن قرار داد.از تأليفات اوست تفسير سوره فاتحة الكتاب مى‏باشد.وى در حدود سال 1268 وفات نموده است.
آمنه خانم قزوينى، (مجتهد، عابد، متوفى سال 1269 ه) و دختر شيخ محمد على قزوينى از علماى قزوين، و نوه سيد حسين قزوينى و مادرش ربابه خانم بود.در حدود هفده سالگى با شيخ محمد صالح برغانى ازدواج كرد.
او در آغاز نزد برادرش شيخ عبد الوهاب قزوينى درس خواند، سپس در درس فقه و اصول همسرش حاضر شد و حكمت و فلسفه را از ملا آقا حكمى قزوينى در مدرسه صالحيه فرا گرفت و در درس شيخ احمد احسايى در قزوين حضور يافت تا اينكه به درجه بالايى از علم و فضل رسيد.همسرش، ملا محمد صالح، زنان را در احكام و مسائل شرعى به رجوع و عمل به دستورات او سفارش مى‏كرد .آمنه خانم حوزه درسى براى زنان در كربلا و قزوين برپا كرد.وى از همسر و برادرش و شيخ احمد احسايى اجازات مفصلى داشت.
از آثار او قصيده‏اى طويل در چهارصد و هشتاد بيت از زبان حضرت زينب عليها السلام در حوادث كربلا و بعضى رساله‏هاى ديگر است.
بسيارى از مردان و زنان اين خانواده اهل علم و فضل و تقوا بودند.وى در سال 1269 جهان را بدرود گفت.
سيده فاطمه قزوينى، (عالم، مفسر، محدث، متوفى سال 1270 ه) دختر سيد حسين قزوينى بود .او نزد پدرش و سيد محمد مهدى بحر العلوم و عمويش سيد حسن قزوينى درس خواند و هنگامى كه به سن رشد و كمال رسيد با شيخ محمد على فرزند شيخ عبد الكريم قزوينى ازدواج كرد.سپس در درس فقه و اصول و حديث همسرش حضور يافت تا اينكه در اغلب علوم حديثى و عقلى نابغه شد.علاوه بر اين او حافظ قرآن و خطيب و سخنور ماهرى بود، منبر مى‏رفت و صدايى بلند و رسا داشت و در وعظ و خطابه‏توانا بود.فاطمه سخنرانى مى‏كرد و درس مى‏داد و زنان از مجلس درس، وعظ و سخنرانى او استفاده مى‏كردند.وى بسيار پارسا و با تقوا بود، وى سه پسر داشت كه همه از علماى زمان خود بودند.دخترش آمنه خانم قزوينى نيز همانند مادر، از زنان عالم، فاضل، اديب و شاعر بود.وى در سال 1270 جهان را بدرود گفت.
سلطان خانم، (عالم، محدث، زنده تا سال 1294 ه) پدرش آزادخان نايب چاپارخانه يزد و كرمان بود.سلطان خانم دو كتاب تأليف كرد: نخست مجمع الاحاديث در شرح بعضى مسائل دينى و احاديث مشكل به صورت پرسش و پاسخ، كه در ذيحجه سال 1293 ه نوشت.ديگر انوار التحقيق كه مشتمل بر سه مقاله در عرفان است و در شوال 1294 ه به خط شكسته نستعليق نوشته است.وى تا سال 1294 زنده بوده است.
نسمه خاتون [يا حبابه‏]، (عالم، زاهد، متوفى سال 1295 ه) دختر فقيه نامور شيخ جعفر نجفى مشهور به كاشف الغطاء و همسر شيخ محمد تقى ايوان كيفى معروف به نجفى صاحب «حاشيه بر معالم» بوده است.او را زنى فاضل، عالم، زاهد، با منزلت و كفايت توصيف كرده اند.از فرزندان او يكى حاج شيخ محمد باقر نجفى مسجد شاهى و ديگرى شهربانو خانم بوده است.شهربانو خانم از زنان صالح و عابد بود.نسمه خاتون در حدود سال 1295 هق در اصفهان وفات يافت و در قبرستان تخت فولاد در تكيه مادر شاهزاده و برابر قبر شوهرش مدفون گشت.
ربابه خانم، (فقيه، فيلسوف، متكلم، محدث، متوفى حدود سال 1297 ه) دختر ملا محمد صالح برغانى و آمنه خانم قزوينى از زنان فاضل، سخنور، محدث و متكلم بود.او از خاندان علم و دانش بود كه بسيارى از مردان و زنان آن از علما و فضلاى مبرز زمان خود به شمار مى‏رفتند .
وى مقدمات زبان عربى و ادبيات را در خانواده‏اش فرا گرفت و فقه و اصول و تفسير و حديث را از پدر و عمويش ملا محمدتقى برغانى، معروف به شهيد ثالث، آموخت.يك دوره حكمت و فلسفه را نزد آخوند شيخ ملا آقا حكمى گذراند و در عرفان نزد عمويش ملا على برغانى و برادرش ميرزا عبد الوهاب برغانى قزوينى تتلمذ كرد.
هنگامى كه به سن رشد و مرتبه كمال رسيد با ميرزا هبة الله رفيعى قزوينى ازدواج نمود .او در جايگاه درس و وعظ و ارشاد قرار گرفت و به استنباط احكام شرعى مى‏پرداخت و در مسائل فقهى و علمى فتوا مى‏داد و به نظر و احكام خود عمل مى‏كرد، تا جائى كه اميد و پناهگاه مستمندان و درماندگان بود در سخنرانى‏ها و مجالسش فراوان از ناصر الدين شاه ودرباريان و نزديكانش انتقاد و بدگويى مى‏كرد و به خاطر جايگاه والاى علمى او هيچگاه ناصر الدين شاه معترض او نگرديد.وى در حدود سال 1297 زندگى را بدرود گفت.
پى‏نوشت:
1 ـ به نوشته آقا احمد بهبهانى در مرآت الاحوال جهان نما، ملا محمد صالح در شب زفاف پس از شكر و حمد الهى به گوشه اى رفت و تا پاسى از شب مشغول مطالعه شد و صبح زود براى مباحثه يا تدريس از خانه بيرون رفت و آمنه بيگم كه ناظر كار وى و متوجه مشكل علمى او شده بود پس از رفتن همسرش حل آن را بر روى كاغذى نوشت و در لاى كتاب گذاشت.شب بعد كه ملا محمد صالح كتاب را گشود و نوشته را ديد و دانست كه از همسر فاضله اوست سجده شكر به جا آورد و تا صبح مشغول عبادت و مطالعه شد و بدين ترتيب تا سه شب زفاف به تأخير افتاد .

كتاب: بانوان عالمه و آثار آنها، ص 31
نويسنده: معاونت پژوهش مركز حوزه‏هاى علميه خواهران

بانوان عالمه مسلمان در قرن چهاردهم و پانزدهم هجرى

قرن چهاردهم هجرى
ام كلثوم روغنى قزوينى، (مجتهد، محدث، متوفى سال 1320 ه) و دختر شيخ كريم روغنى از فضلا و مدرسين قزوين كه علوم اسلامى را از علماى مدرسه صالحيه قزوين فرا گرفت.سپس در درس فقه و اصول شيخ محمد صالح برغانى و شهيد ثالث، و پدرش حضور يافت.وى به همراه خانواده‏اش به كربلا و نجف مهاجرت كرد و در درس علماى بزرگ اين شهر حاضر شد.با شيخ ابراهيم زنجانى ازدواج كرد و داراى چهار فرزند شد كه همگى آنها از علما و فضلاى عصر خود بودند.وى در سال 1320 ه در گذشت.
خديجه برغانى قزوينى، (فقيه، محدث، متكلم، متوفى سال 1321 ه) خديجه سلطان خانم دختر شيخ محمد صالح برغانى قزوينى، بانويى فقيه، محدث، بصير به علم كلام، حافظ قرآن و عالم به تفسير آن، زاهد و عابد بود.مقدمات و عربى و ادبيات را از علماى خانواده‏اش فرا گرفت و فقه و اصول و تفسير و حديث را در محضر پدر و عموى خود شهيد ثالث آموخت و عرفان را نزد ديگر عموى خود، ملا على برغانى و فلسفه را نزد آخوند ملا آقا حكمى فرا گرفت.در مدرسه صالحيه در قسمت بانوان كرسى درس داشت.از بانوان نيكوكار و كريم بود، يتيمان و بينوايان و نيازمندان به او رجوع مى‏كردند و در مسايل فقهى و علمى فتوا مى‏داد.او داراى تأليفاتى از جمله: مجموعه المسايل، رسائل فى الفقه، بعض الرسائل العرفانيه است.وى با ميرزا مفيد بن سيد ميرزا حسن قزوينى ازدواج كرد و پنج فرزند پسر به دنيا آورد كه مشهورترين آنها سيد ميرزا مسعود قزوينى معروف به شيخ الاسلام است.وى حدود سال 1321 بدرود حيات گفت.
نرگس برغانى قزوينى، (محدث، فقى، متوفى سال 1322 ه) دختر شيخ محمد صالح برغانى قزوينى از بانوان باهوش و ذكاوت و ادراك، محدث، عالم، فقيه، آگاه به علم كلام، حافظ قرآن كريم، عابد و زاهد دنيا بوده است.در نحو، صرف، منطق، علوم عربى و ادبيات مهارت داشت.فقه و اصول و تفسير را از پدرش شيخ محمد صالح و عمويش شهيد ثالث و عرفان و ساير علوم را از عموى ديگرش شيخ ملا على و فلسفه را نزد آخوند شيخ ملا آقا حكيم قزوينى و برادرش شيخ ميرزا عبد الوهاب فرا گرفت.و به همسرى پسر عمويش شيخ جعفر فرزند شهيد ثالث ـ كه از بزرگان زمان خويش بود ـ در آمد و خديجه وسكينه ـ كه هر دو از زنان فقيه، عالم و فاضل زمان خويش شدند ـ ثمره اين ازدواج اند.نرگس با همسرش به كربلا مهاجرت كرد و در صدر وعظ و تدريس و ارشاد قرار گرفت.وى در سال 1322 در كربلا وفات كرد و در رواق شرقى مدفون گشت.
آغا بيگم طباطبايى، (فقيه، محدث، متوفى سال 1322 ه) مادر آيت الله بروجردى، از زنان فقيه، محدث، سخنور، عابد و زاهد.مقدمات علوم اسلامى و ادبيات عرب را از علماى آن زمان فرا گرفت سپس نزد مردان دانشمند خانواده‏اش فقه آموخت.زمانى كه به سن رشد رسيد به ازدواج سيد على طباطبايى بروجردى در آمد و از او پسرى به نام سيد حسين (آيت الله بروجردى، مرجع تقليد) به دنيا تقديم شد. خانواده آغا بيگم از خاندان‏هاى بزرگ علم و فضيلت در بروجرد بود.از ميان آنها مردان و زنان بزرگى برخاستند.آن مرحومه به سال 1323 ه در بروجرد در گذشت و بر حسب وصيت، پيكرش را در وادى السلام نجف اشرف به خاك سپردند.
زهرا بيگم عاملى، (عالم، فاضل، متوفى قرن 14 ه) وى دختر دانشمند، محقق، فقيه و رجالى نامور آقاى سيد صدر الدين عاملى و همسر ميرزا مهدى جويباره‏اى، از مشاهير زنان فاضل در زمان خود بوده است.از جمله فرزندان اين بانو، حاج آقا محمد، معروف به شيخ العراقين است.
زينب، (عالم، شاعر، متوفى 1333 ه) دختر على بن حسين فواز عاملى، بانويى دانشمند شاعر و عالم در نحو و صرف و معانى و بيان و اوزان مختلف شعر و سبكهاى آن و تاريخ و انشاء و قرائت و كتابت بود.وى صاحب كتاب در المنثور فى طبقات ربات الخدور است كه در آن اسامى زنان مشهور جهان با اختلاف ملت‏ها و مذاهبشان جمع آورى شده است.وى آثار چاپ نشده اى نيز دارد.ولادت او در روستاى تبنين، يكى از روستاهاى صيدا و در سال 1276 ه وفاتش در سال 1333 ه در قاهره مصر اتفاق افتاد.
بى بى عالم خراسانى، (دانشمند، پارسا، متوفى سال 1335 ه) و دختر حاج ميرزا طاهر خراسانى و از اهالى خراسان بود.مقدمات علوم اسلامى و فنون ادب را نزد پدرش، متولى مسجد گوهرشاد و ديگران فرا گرفت.سپس با شاعر معروف، سيد ميرزا حبيب الله شهيدى خراسانى ازدواج كرد .فقه و اصول و حديث و عرفان را از محضر همسرش بهره‏مند شد.و به مطالعه و تحقيق در سيره انبيا، تاريخ و قصص عرب، اشعار جاهليت، ادبيات و احوال اوليا و عرفا پرداخت.تبحر و تخصص ويژه اى در شرح حال اوليا و عرفا و تاريخ انبيا و دوران قبل از اسلام داشت.همسرش در مقدمه ديوان شعر خود، او را چنين وصف كرده است: «بى بى عالم مقدمات تحصيلى را على الرسم در خانواده آموخته بود و بعدا در همسرى و معاشرت آقا به مطالعه تواريخ انبيا و رسل و حكايت احوال اوليا و عرفا پرداخت.تهجد و نوافل و تعقيبات نمازها و تلاوت قرآن روزانه را ترك نمى كرد.وى در سال 1335 ه وفات نمود.
عفت الزمان امين، (محدث، عالم، حكيم، فيلسوف، متوفى سال 1397 ه) دختر حاج سيد احمد امين، معروف به افتخار التجار، چندى پس از ازدواج، شوهرش در گذشت.بعد از آن بود كه عفت الزمان مصمم به فراگيرى علم شد.وى ابتدا دروس مقدماتى حوزوى را نزد آقا ميرزا على اصغر شريف، مدرس مدرسه بيدآباد گذراند و سپس نزد آيت الله صدر الدين هاطلى كوپالى درسهايى از حكمت را فرا گرفت.پس از آن مدتى در محضر آقا نور الدين اشنى قودجانى مشغول فراگرفتن حكمت و فلسفه شد و بعد از فوت وى، از درس مرحوم حاج شيخ مرتضى مظاهرى بهره برد.از ديگر كسانى كه اين بانو از حضور آنان استفاده كرده است حاج شيخ مرتضى اردكانى و آية الله آقا مير سيد على علامه فانى است.
خانم عفت الزمان امين در اواخر عمر به نجف اشرف و عتبات مشرف شد كه هر بار چندين ماه به طول انجاميد.گويا در همين سفرها بود كه موفق به دريافت اجتهاد روايتى از آيت الله شاهرودى شده است وى داراى تأليفات چندى از جمله كتاب: «چهل حديث امين» را نام برد.وى يكى از برجسته ترين شاگردان زن عموى خود، بانو مجتهده حاجيه نصرت امين بوده است.با توجه به اين كه قبل از انقلاب اسلامى رژيم حاكم بر جامعه ايران، سعى در كوبيدن فرهنگ غنى و محو ارزشهاى اسلامى داشت، تلاشهاى اين بانو در جهت اشاعه فرهنگ معنوى اسلام و تعاليم قرآن كريم قابل ستايش است.از جمله اين روشها به اداره دو مدرسه اسلامى، يكى به نام فاطميه عليها السلام و ديگرى به نام دبيرستان امين اشاره كرد.به رغم موانعى كه اداره فرهنگ آن زمان براى اين آموزشگاهها ايجاد مى‏كرد، اين بانو با زحمات طاقت فرساى خود، همچنان خط مشى خويش را كه مبتنى بر اساس موازين شرعى و به خصوص حجاب اسلامى بود، حفظ مى‏كرد .وفات ايشان در تاريخ 15 جمادى الاولى سال 1397 ه و مصادف با اوج گيرى انقلاب اسلامى در اصفهان بود و مدفن وى نيز در تكيه امين واقع در تخت فولاد است.
ربابه الهى، (عالم، نويسنده، متوفى سال 1400 ه) فرزند عالم زاهد آيت الله آقا ميرزا محمد رضا الهى است.خانم الهى بيشتر تحصيلات مقدماتى را در محضر پدر گذراند، ازديگر اساتيد وى مجتهده امين و حجة الاسلام شيخ مرتضى اردكانى بوده‏اند.بيشترين عامل پيشرفت اين بانو تشويق و ترغيب پدر بود كه خود از مدرسين حوزه علميه اصفهان در زمينه فقه و اصول بوده است.از خانم الهى آثار و تأليفات متعددى باقى مانده است و بيشتر آنها جنبه اخلاقى و معنوى دارند و مشتمل بر توضيح آيات، روايات و حكايات اند.از جمله كتابهاى ايشان كه به طبع رسيده مى‏توان از الجنة و الرضوان، توحيد، چهل حديث، كشكول الهى، لؤلؤ و مرجان و الدر و الياقوت نام برد.وى همچنين دوبار قرآن كريم را با دست خط خود به رشته تحرير در آورد.بانو ربابه الهى در سال 1335 ه در شهر اصفهان و در يك خانواده مذهبى ديده به جهان گشود.ايشان از شدت علاقه‏اى كه به امور دينى و كتب مذهبى داشت در دوران عمر ازدواج نكرد .ايشان در پايان عمر به علت ابتلا به بيمارى سرطان در 23 رجب 1400 ه دار فانى را وداع گفت.
ثريا محسنى، (عالم، محدث، متوفى قرن 14 ه) بانويى عالم و فاضل و ساكن كربلا بود و قبل از سال 1342 در عتبات (كربلا يا نجف) از آيت الله العظمى سيد شهاب الدين مرعشى نجفى اجازه روايت گرفت.
او در درس فقه و اصول و حديث ميرزا محمد هندى شركت مى‏كرد و به بانوان درس فقه و اصول و حديث مى‏داد.
قرن پانزدهم هجرى
بتول عسكرى، (مدرس، عالم، متوفى 1401 ه) وى در سال 1323 شمسى در شهر اصفهان و در يك خانواده متوسط و مذهبى به دنيا آمد.او از همان دوران كودكى در خانه با نماز و ساير فرايض دينى آشنا شد و تحت تعليم و تربيت مادر بزرگش قرار گرفت.
در سن چهار سالگى جهت فراگيرى قرآن كريم و بهره ورى از آن راهى مكتبخانه شد و در اثر علاقه اى كه به مسائل مذهبى و تعاليم قرآنى توسط مادر بزرگش در او ايجاد شده بود، در سن هفت سالگى قادر بود به خوبى قرآن كريم را تلاوت كند.او در همان سن هفت سالگى در دبستان دخترانه دانش، [دبستان شهيد محسن بنى لوحى امروز]، ثبت نام كرد و براى تحصيل به هنرستان رفت و موفق به اخذ ديپلم گرديد.به خاطر علاقه اى كه به آموزگارى داشت پس از اخذ ديپلم ادبى وارد تربيت معلم مى‏شود و در سال تحصيلى 45 ـ 1344 اين امر براى او امكان پذير شد و خانم بتول عسكرى موفق به تحصيل در تربيت معلم اصفهان گرديد.از همان ايام بود كه مبارزه با رژيم پهلوى را آغاز كرد.وى با تمسك به‏معيارهاى اخلاقى و ارزشى اسلام سعى در آگاه كردن ساير دانشجويان نيز نمود.پس از طى دوره تربيت معلم، دبير مدرسه راهنمايى دخترانه خواجه عميد شد.و قريت شش سال در اين مدرسه دبير علوم دينى و زبان عربى بود و همچنين در دبيرستانهاى امين، گلستانيان و پروين اعتصامى نيز به تربيت افراد در زمينه‏هاى علمى و عملى پرداخت.آشنايى او با خانم سيده نصرت امين (مجتهده) به درك و شناخت بيشتر وى به معارف اسلامى كمك شايانى كرد.از جمله فعاليتهاى وى مى‏توان به تشكيل جلسات اصول عقايد، تفسير قرآن و آموزشهاى مذهبى و تدريس صرف و نحو، نهج البلاغه، بررسى معانى قرآن، فلسفه و برخى موارد درسى ديگر اشاره كرد.اين جلسات بيشتر در منزل ايشان و يا در مساجد تشكيل مى‏شد.همچنين وى در تعطيلات تابستانى در دبيرستان احمديه، واقع در بازارچه بيدآباد، اقدام به تشكيل كلاسهايى براى آموزش عقايد دينى مى‏كرد.او در اصفهان و در شهرستانهايى چون نجف آباد، در مكتب فاطميه، فعاليت آموزشى داشت.او در آستانه پيروزى انقلاب اسلامى (مهرماه 1357) به آبادان رفت و در آنجا به فعاليتهاى خود ادامه داد.و در همين ايام ازدواج نمود و در تاريخ 22 ارديبهشت ماه 1361 شمسى (1401 ه) به همراه همسر و فرزندشان روح الله در حادثه تصادم از نيا رفتند.
سپيده باكوجى (كاشانى) خانم سرور باكوجى، معروف به سپيده كاشانى، از شاعران معاصر و از شاعران متعهد انقلاب اسلامى ايران است، پدر و مادر وى اولين و بزرگترين معلمان او بودند.مادر از همان ايام طفوليت به او قرآن آموخت و پدر او را با شعر و شرح حال شاعران بزرگ آشنا ساخت.وى در مدرسه آقا بزرگ درس خواند و هميشه به خاطر ذوق سرشارى كه داشت از شاگردان ممتاز محسوب مى‏شد.او به شعر و شاعرى هم علاقه‏اى وافر نشان مى‏داد، وى در تمام مقاطع عمر خود، از كودكى تا جوانى و بعد از آن براى ديگران نمونه بود.كمتر كسى حتى در دوران جوانى خنده‏اى بلند از او شنيد و حجاب و آرامش روحى او همواره مثال زدنى بود.
ميزان علاقه‏مندى بانو سپيده كاشانى به حضرت امام خمينى «قدس سره» تا آن اندازه بود كه وقتى امام بزرگوار در بستر بيمارى افتاد او نيز كارش به بيمارستان كشيد.وى به جبهه‏هاى نبرد حق عليه باطل سر مى‏زد.در غرب، جنوب، آبادان، محله ذوالفقاريه، كوت شيخ و هر كجا توفيق يارش بود در ميان رزمندگان حاضر مى‏شد و شعر دفاع و مقاومت مى‏خواند و مى‏سرود .
وى در اول مرداد 1315 شمسى در كاشان و در خانواده اى مذهبى چشم به جهان گشودو در شامگاه 21 بهمن ماه 1371 به علت بيمارى وفات يافت.
بتول حسينى بهشتى، (عالم، متوفى سال 1415 ه) حجة الاسلام محمد صادق مدرس خاتون آبادى (م 1348 ه) و برادرش شهيد مظلوم آية الله دكتر سيد محمد بهشتى بود.اين بانو بدون ترديد در بين زنان نمونه زمان فعلى و اقران و هم رديفان خود از نظر خصوصيات ايمانى و سلوك اخلاقى و پاى بندى به اصول و ارزشهاى اسلامى و از نظر قدرت تأثير گذارى تربيتى و خدمتگزارى به جامعه، بسيار موفق و الگو و كم نظير بود.وى در سال 1342 ه در يك خانواده اى روحانى و اصيل در محله لنبان اصفهان متولد شد و در سال 1415 ه جهان را بدرود گفت.
ام علاء الحسون، (عالم، محدث) ايمان، دختر حاج جعفر حسون و همسر مهندس عبد الحسين حسون است كه در بغداد به دنيا آمد و در خانه پدرش در آنجا بزرگ شد.پس از ازدواج با پسر عموى پدرش، به كوفه (محله كنده) رفت.
ام علاء در منزل همسرش به تحصيل علوم شرعى پرداخت و در جلسات بانوان كه در آنجا منعقد مى‏شد، شركت مى‏كرد و نزد عمويش شيخ زهير الحسون تلمذ كرد.آيت الله مرعشى در سالهاى آخر عمرش، در منزل شيخ حسون (عموى ام علاء) از وى امتحان گرفت و به او اجازه روايت داد .
ام على الحسون، (عالم، محدث) زهرا، دختر حاج محمد على حسون و خواهر شيخ زهير حسون است كه در نجف اشرف در خانواده اى مشهور به تدين و اصالت به دنيا آمد و در خانواده اش به نيكويى تربيت يافت.پس از وفات پدرش به خانه برادرش استاد حاج فاضل حسون رفت.
ورود به خانه برادر، براى ام على زمينه مساعدى را فراهم كرد تا با بانوان مسلمان ديدار كند و به آنها اصول اعتقادات بياموزد.ازدواج با پسر عمويش ـ شيخ زهير الحسون ـ درهاى علم را به روى او گشود.همسرش در آموزش وى اهتمام كامل داشت.ام على نزد او، فقه، اصول، نحو، بلاغت، حديث و درايه را فرا گرفت.آيت الله مرعشى پس از حضور در خانه او و امتحان گرفتن از وى، اجازه روايت به او داد.شهيد بنت الهدى خواهر شهيد صدر از شاگردان ام على بود.
سيده امين، (مجتهد، محدث، فيلسوف، عارف، متوفى سال 1406 ه)، حاجيه خانم سيده نصرت بيگم امين (معروف به بانوى ايرانى) فرزند سيد محمد على، امين التجار اصفهانى و مادرش بانويى بسيار شريف، متعبد و خير خواه بود.خداوند پس از سه فرزندپسر، اين دختر را به آنان عطا فرمود.مادر، با روشن بينى در چهار سالگى فرزند را به مكتب فرستاد.به اين ترتيب بانو امين تحصيل را آغاز كرد و ادامه داد تا اين كه در 15 سالگى با پسر عموى خود معين التجار كه از بازرگانان سرشناس و معتبر ازدواج كرد و به خانه‏دارى و تربيت فرزندان مشغول شد .اما اين امر نيز نتوانست مانع ادامه تحصيل و عشق به مطالعه و تحقيق ايشان در معارف اسلامى شود.
بانو امين صاحب 8 فرزند شد كه 7 تن از آنها در زمان حيات ايشان به مرگى زودرس در گذشتند و فقط يك فرزند برايشان باقى ماند.خود اين واقعه را ابتلاء و آزمايش حق تعالى تعبير مى‏كرد.
اين بانوى فاضله با پشتكار و تلاشى بى نظير به تحصيل صرف، نحو، بلاغت، تفسير، علم حديث، فقه، فلسفه و عرفان پرداخت و با وجود مشكلات متعددى كه در فضاى حاكم بر آن ايام براى زنان در امر تحصيل وجود داشت، طلبگى و تحصيل خود را در سطوح عاليه نيز ادامه داد تا اين كه در چهل سالگى مرتبه و تسلط علمى ايشان مورد تأييد علما و مراجع تقليد قرار گرفت و به دريافت درجه اجتهاد و روايت نايل شد.
بانو امين از چهل سالگى تا پايان عمر به تأليف كتب، تدريس، پاسخگويى به پرسشهاى دينى مردم و ارشاد دختران و زنان پرداخت.
مجتهده سيده نصرت بيگم امين در سال 1344 ه با سرمايه خود مكتبى به نام فاطمه عليها السلام و نيز دبيرستانى دخترانه تأسيس كرد به اين ترتيب براى بسيارى از دخترانى كه به واسطه جو حاكم بر آن ايام و با توجه به كشف حجاب و اين كه دبيران مرد در دبيرستانهاى دخترانه تدريس مى‏كردند، از نعمت تحصيل منع شده بودند، زمينه ادامه تحصيل را فراهم آورد.
ايشان همچنين در كانون تبليغات دينى بانوان اصفهان به تدريس معارف و تفسير قرآن و پاسخگويى به سؤالات پرداخت و تا پايان عمر پر بركت خود به تعليم و كوشش در جهت رشد علمى و معنوى دختران و زنان اهتمام ورزيد.
بانو امين درباره زندگى خود مى‏گويد: خانم معلم «پيرزنى است با چوب بلند تنبيه، و فضاى مكتب، همان فضاى رعب‏آور مكتب خانه‏هاى قديم.» او در اين محيط تحصيل را آغاز مى‏كند و از خاطرات آن روزها چنين نقل مى‏كند: «در 7 ـ 6 سالگى كه به مكتب مى‏رفتم، معلم هميشه به مادرم مى‏گفت: «دخترتان گوشت نپز است كه نمى‏پزد.تدريس به او بى فايده است و در نهايت چيزى نخواهد شد.بيهوده او را به مدرسه نياوريد!»
به اين صورت بانو امين تحصيل را آغاز مى‏كند تا حدود يازده سالگى كه به تحصيل‏زبان عربى مى‏پردازد.ايشان از خاطرات زمان كودكى اش مى‏گويد: «درست به خاطر دارم در اوقاتى كه با بچه‏هاى هم سن و سال خود بودم، مثل آنها تفريح و گردش نمى كردم، بلكه بيشتر مشتاق بودم تنها باشم تا بتوانم فكر كنم، زيرا گمشده اى در وجود خود احساس مى‏كردم حتى اگر در مجالس عمومى مى‏رفتم، باز در حال تفكر بودم، و در مقام اين كه پا از جاده شريعت بيرون نگذارم.» هنگامى كه بيست ساله مى‏شود به سبب شوقى كه با كسب دانش داشته است به تحصيل فقه و اصول و تفسير و علم حديث مى‏پردازد.خود ايشان در اين مقوله مى‏گويد: «همواره لطف پروردگار بدرقه راه من بود و حين تحصيل گاهى حالات خوش و نورانى نصيبم مى‏شد.»
وى در همين ايام به حكمت و فلسفه روى آورد و ديرى نمى‏گذرد كه ذوق عرفانى در او پديده آمده و به طى مراحل و منازل سير الى الله مى‏پردازد.
اما روح تشنه او نيز در جست و جوى محبوبى است كه سالها سراغ از او مى‏جست و خود مى‏گفت : «هيچ بدبختى بالاتر از اين نيست كه آدمى از محبوبش دور باشد.» بانو امين براى مصونيت از تعرض آلودگى جو بى حيايى و بى حجابى دوران پهلوى، همه اين دروس را در خانه تعليم گرفت.آن بانوى عارف به نفحات رحمانى، در راه كسب علم با جديت استقامت ورزيد.او خود نقل مى‏كند كه وقتى به مطالعه مشغول مى‏شد، بارها نزديكان و خويشاوندان او را ملامت مى‏كردند كه آنچه مى‏كنى جز بطالت و كسالت نيست و او تمامى اينها را براى رضاى دوست تحمل مى‏كرد و با وجود فضاى حاكم بر جامعه و ملامتهاى اطرافيان، مؤمنانه به راه خود ادامه مى‏داد و چنين بود كه درهاى حكمت به رويش گشوده شد.
در مورد آموختن علوم و كسب معارف، اين بانوى فاضله چنين اظهار مى‏دارد: «در نوشته‏هايم كمتر از امور خارجى كمك گرفته ام.نمى گويم كه از غيب خبر دارم.اما اغلب معنويات و معارف را از استاد فرا نگرفته‏ام و غالب نوشته هايم با ارشاد و كمك «او» بوده است» . جديت اين حكيم الهى در امر تحصيل به حدى بود كه مى‏گفت: «هيچ چيز نمى‏تواند كلاس درس را تعطيل كند، حتى مرگ فرزند» .يكى از اساتيد بانو امين، مرحوم آيت الله حاج مير سيد على نجف آبادى نقل كرده است: «روزى شنيدم فرزند ايشان فوت شده است.فكر كردم خانم ديگر درس را تعطيل خواهد كرد، ولى بر عكس دو روز بعد كسى را به سراغم فرستاد كه براى تدريس به منزل ايشان بروم و من از اين علاقه ايشان به تدريس وتحصيل، سخت تعجب كردم» .
به اين ترتيب او بيشتر علوم را در خانه و نزد علامه فقيه آيت الله سيد محمد على نجف آبادى و شيخ مرتضى مظاهرى فرا گرفت، تا اين كه تحصيل و تحقيق ايشان به حدى مى‏رسد كه بعضى از علما و مراجع تقليد از جمله مرحوم آيت الله العظمى محمد كاظم شيرازى، آيت الله العظمى عبد الكريم حائرى و آيت الله ابراهيم حسينى شيرازى اصطهباناتى، پس از امتحان و طرح پرسشهاى بسيار و دريافت جوابيه‏هاى مكفى و مطمئن، به ايشان اجازه اجتهاد و استنباط احكام شرع مى‏دهند.خانم امين هم چنين از آيت الله محمد نجفى اصفهانى، حجت الاسلام و المسلمين مظاهرى نجفى اصفهانى اجازه روايت دارد و به آيت العظمى مرعش نجفى و حجة الاسلام والمسلمين زهير الحسون نيز اجازه روايت داده است.
آيت الله آقا سيد محمد على نجف آبادى از اساتيد برجسته بانو امين كه ايشان فقه و اصول و حكمت را نزدشان خوانده بود، گفته اند: «حكمت را دائى ام به من درس داد و يكى نيست كه من به او درس بدهم من مى‏خواهم به اين خانم درس بدهم كه از من يادگارى باقى مانده باشد» .
زمانى كه بانو امين كتاب خود را به نام «اربعين هاشميه» نوشت و اين كتاب به حوزه علميه نجف رسيد و علما از آن استقبال كردند، آيت الله آقا سيد محمد على نجف آبادى در تكميل تشويق‏هاى علما گفت: «بانو امين هر چه در اين كتاب نوشته اند، از تراوشات فكرى خودشان بوده است و ربطى به تعليمات من ندارد.» بعد از نگارش همين كتاب بود كه علما درصدد برآمدند تا از ايشان امتحان اجتهاد بگيرند و براى اولين بار خانم امين در مقام تنها بانوى مجتهده عصر خود قرار گرفت.علماى معاصر از جمله آيت الله العظمى مرعشى نجفى، استاد محمد تقى جعفرى و اساتيد حوزه و دانشگاه نيز با ايشان ملاقات و گفت و شنودهايى داشته اند.
بانوى عالمه امين، عاشق تحصيل بود و تحصيل بخشى از برنامه روزانه ايشان بود كه به عنوان وظيفه به آن مى‏نگريست.و در زمانه اى كه هنوز در بسيارى محافل و مجالس بحث بر سر اين بود كه آيا اصولا زن، انسانى در رتبه مرد است و آيا جامه كمال تنها برازنده قامت مرد است يا زن را نيز نصيبى از كمال هست، مرتبت و موفقيت علمى و عرفانى ايشان بدان جا رسيد كه اكابر و اعاظمى از علما و عرفا، حضور در محضر ايشان را مايه فيض مى‏دانستند.اين بانوى عالمه ربانى سالهاى متمادى در راه تحصيل علم و مقامات معنوى زحمت‏ها كشيد و عملا به جهان ثابت كرد كه زن حتى در محيط اجتماعى نامساعد و باوجود موانع و مشكلات، با رعايت كمال تقوا مى‏تواند به تحصيل علم ادامه دهد و مقام شامخى را هم احراز كند و راه را براى ديگران هموار كند.
كتابهاى اين بانوى فاضله معرف روح لطيف و متعالى ايشان است و مى‏توان گفت بهترين راه شناخت و معرفى ايشان، آثار قلمى اين بانوى فاضله است.بنابر تصديق يكى از بستگان نزديك ايشان: «اين بانو وقتى قلم به دست مى‏گرفت و مشغول نوشتن مى‏شدند، اصلا خط خوردگى در آن ديده نمى‏شد» .و اين خود روشنگر امدادهاى غيبى و افاضات رحمانى است.روى همواره تأكيد داشت ناشناخته بماند و به همين دليل كتابها را با نام «بانوى ايرانى» يا «بانوى اصفهانى» به چاپ مى‏رساند.
كتابهايى كه ايشان مكتوب داشته و به چاپ رسانده عبارتند از:
1 ـ اربعين الهاشميه (عربى)
اولين تأليف گرانمايه ايشان و مشتمل است بر چهل حديث در توحيد و صفات حق تعالى و اخلاق و احكام شرع و متضمن بيانات فلسفى.عرفانى و اصولى و فقهى اين كتاب به زبان عربى است و توسط شاگرد ايشان حاجيه خانم همايونى به زبان فارسى ترجمه شده است.محتواى اين كتاب به قدرى دقيق و با اهميت است كه علماى نجف و بعضى مراجع تقليد را بر آن مى‏دارد تا سؤالات و امتحانات متعددى پيرامون فقه، اصول و ديگر مبانى از مؤلف آن به عمل آورند كه از عهده تمامى اين آزمايشهاى صعب به خوبى برآمده و به درجه اجتهاد نايل آيد.
2 ـ جامع الشتات (عربى)
اين كتاب مشتمل است بر پرسشهاى متعددى است كه اساتيدى همچون محمد على قاضى طباطبائى، شيخ محمد طه هنداوى نجفى زاده، سيد حسن حسينى و...از ايشان پرسيده‏اند و پاسخهاى مبسوطى كه اين عالمه براى آنان تحرير كرده است.اين پرسشها و پاسخها توسط شيخ مرتضى مظاهرى نجفى جمع‏آورى و تنظيم شده است.
3 ـ معاد يا آخرين سير بشر
اين كتاب متذكر مى‏شود كه براى انسان غير از نشئه دنيوى نشئه ديگرى در پيش است كه ناچار و بايد در سير تكاملى از تمام آن نشآت و عوامل عبور كند و سرانجام به عالمى برسد كه فوق آن عالمى نيست و آن را معاد و قيامت گويند.مطالب مندرج در كتاب در 9 مقاله است.
4 ـ النفحات الرحمانيه فى الواردات القلبيه (عربى)
اين كتاب در واقع واردات قلبى و خاطراتى است كه مؤلف در سلوك الى الله به واسطه‏فيض حق در مى‏يابد.
5 ـ اخلاق
اين كتاب اقتباسى است از طهارة الاخلاق ابن مسكويه كه قسمتى از آن ترجمه شده است و افكارى كه خانم امين در اين باره داشته‏اند نيز در حاشيه آن اضافه شده است.كتاب داراى جنبه علمى، عملى و اخلاقى است و مشتمل بر نكات و دقايق و لطايف مى‏باشد.كه البته كلمه به كلمه ترجمه نشده است.بلكه بدون عبارت پردازى، اقتباس از متن شده است.
6 ـ تفسير مخزن العرفان (فارسى)
تفسير جامعى از قرآن كريم است كه در 15 جلد به چاپ رسيده است.در حين نگارش اين اثر عظيم، خانم سيده امين، پس از تفسير 2 جزء اول، از بيم آن كه براى خاتمه كارش عمر وفا نكند، به تفسير جزء سى ام دست مى‏يازد و به ترتيب آن را ادامه داده تا سرانجام در اواخر عمر، اين مجموعه به پايان مى‏رسد.به اين ترتيب اراده خداوند متعال بر اين قرار گرفت كه اين مجتهده فرزانه، تنها بانوى مفسر جهان اسلام باشد كه كلام الله مجيد را از ابتدا تا انتها تفسير نموده است.
7 ـ روش خوشبختى و توصيه به خواهران ايمانى
در اين كتاب سعى شده است معناى سعادت و خوشبختى و راه نيل به آن با زبانى ساده و همراه با اندرزهاى نيكو به خواهران ايمانى ابلاغ شود.به اين منظور پس از ارائه توضيح پيرامون دو ركن خوشبختى، يعنى: آسايش بدن و صحت مزاج و ديگرى آسايش فكر و استراحت خيال و آرامش روح كه در نتيجه رعايت دو اصل اساسى عقايد صحيح و ايمان به مبدأ و معاد و اخلاق نيكو حاصل مى‏شود، به اركان دين و ايمان مى‏پردازد.در پايان كتاب نيز مباحث آموزنده‏اى پيرامون معناى توسل به ائمه و شفاعت، مبارزه با خرافات و وسواس، توصيه به خواهران ايمانى، امتيازات، خصوصيات و شرافت زن، تهذيب اخلاق و اصول اخلاق نيك مطرح شده است.
8 ـ مخزن اللالى در مناقب مولى الموالى على عليه السلام
اين كتاب در يك مقدمه، پنج باب و يك خاتمه به ذكر فضائل و مناقب مولاى متقيان و امير مؤمنان على عليه السلام مى‏پردازد.
9 ـ سير و سلوك در روش اولياء و طريق سير سعداء
محتواى اين كتاب در كشف و شهود و سير الى الله است.در بخشى از اين كتاب در بحث «فنا و بقا» ايشان چنين آورده‏اند: «...تا از خود فانى نگردى، به او باقى نباشى و تا هر چه دارى از دست ندهى، به حريم قدس پى نبرى.و تا به قدم اميدوارى سير راه دور و درازننمايى، در منزل امن و امان نياسايى و تا زحمت رياضت و طاعت نكشى، هرگز به راحتى نرسى.و تا تلخى فراق نچشى، به شيرينى وصال خرسند نگردى.تا آتش غضب خود را فرو ننشانى، به رحمت الهى نپيوندى، تا به ناگوارى صبر در سختى‏ها نسازى، به شيرينى نعيم هميشگى متلذذ نشوى، تا ترك لذات خيالى طبيعى نكنى، محبوب حق تعالى نگردى.اگر طوق بندگى به گردن اندازى سلطان السلاطين گردى و اگر در دنيا زهد ورزى و عازم سفر به سوى حق شوى، در منزلگاه قرب ساكن شوى.اگر به پيشگاه خداوندى‏اش رسى، تمام ممكنات تو را بندگى نمايند.اگر دائم الحضور شوى، كار خدايى كنى...»
از آن جا كه بانو مجتهده امين ارزش علم و تعلم را مى‏شناخت و با توجه به وضعيت زمانه نيز به خوبى مى‏دانست كه مجال و زمينه تعلم براى دختران تا چه حد محدود است، به عنوان يك معلم متعهد در قبال جامعه زنان احساس مسؤليت مى‏كرد و از هرگونه كه مى‏توانست در راه تعليم و تربيت آنان مى‏كوشيد.وى از ديدن وضعى كه جامعه در آن زمان داشت، زجر مى‏برد و مى‏گفت: اگر افراد قدر خود را مى‏دانستند و اگر مى‏دانستند چه نقشى در نظام عالم دارند و خدا چه رحمتى به آنها كرده است، در جامعه اين قدر ذلت نمى‏پذيرفتند و طوق خوارى را بر گردن خود نمى‏كشيدند.
با توجه به اين احساس مسؤوليت اجتماعى و دينى بود كه بانو امين در سال 1344 حوزه‏اى به نام مكتب فاطمه عليها السلام براى بانوان تأسيس كرد.و با 600 تا 1000 شاگرد شروع به كار كرد.تأسيس اين مكتب به صورت يك حركت علمى و فرهنگى در ميان جامعه زنان درآمد كه در آن بانوان علاقه مند به كسب علم و فضيلت، به تحصيل و تدريس علوم اسلامى در رشته‏هاى فقه، اصول، حكمت، عرفان فلسفه و اخلاق پرداختند و اين حركت هنوز ادامه دارد.دستاوردهاى پر ارزش و معنوى اين مكتب در تعليم و تعلم بانوان قابل توجه است.بطورى كه بسيارى از بانوان اصفهان كه تحصيلات مذهبى دارند، از شاگردان حاجيه خانم امين بوده و يا از جلسات تفسير قرآن و مباحث مذهبى ايشان كه به صورت هفتگى برگزار مى‏شد بهره‏مند شده‏اند.
از ديگر خدمات فرهنگى بانو امين تأسيس دبيرستان دخترانه بود.در آن زمان به سبب اين كه دبيران بسيارى از دبيرستانهاى دخترانه مرد بودند، خانواده‏هاى مذهبى به ندرت اجازه مى‏دادند دخترانشان به دبيرستان بروند و در نتيجه ايشان با تأسيس دبيرستان دخترانه راه را براى تحصيل بسيارى از دختران باز ساختند.اين بانوى خير و نيكوكار پس از پيروزى انقلاب اسلامى اين دبيرستان را به آموزش و پرورش هديه كردند و در سال 1406 ه بدرود حيات گفت.

 
كتاب: بانوان عالمه و آثار آنها، ص 48
نويسنده: معاونت پژوهش مركز حوزه‏هاى علميه خواهران

زنان برگزيده و الگو در قرآن

قرآن در كنار هر مرد بزرگ و قديسى، از يك زن بزرگ و قديسه ياد مى‏كند، از همسران آدم و ابراهيم و از مادران موسى و عيسى در نهايت تجليل ياد كرده است. اگر همسران نوح و لوط را به عنوان زنانى ناشايسته براى شوهرانشان ذكر مى‏كند از همسر فرعون نيز به عنوان زن بزرگى كه گرفتار مرد پليدى بوده است، غفلت نكرده است. گويى قرآن خواسته است در داستانهاى خود، توازن را حفظ كند و قهرمانان داستانها را منحصر به مردان ننمايد. قرآن كريم درباره مادر حضرت موسى (ع) مى‏گويد: ما به مادر موسى وحى فرستاديم كه كودك را شير بده و هنگامى كه بر جان او بيمناك شدى او را به دريا بيفكن و نگران نباش كه ما او را به سوى تو باز پس خواهيم گردانيد (قصص، 6) . قرآن كريم، درباره حضرت مريم، مادر حضرت عيسى (ع) مى‏گويد : كار او به آنجا كشيده شده بود كه در محراب عبادت همواره ملائكه با او سخن مى‏گفتند و گفت و شنود مى‏كردند، از غيب براى او روزى مى‏رسيد (آل عمران، 37) . كار وى از لحاظ مقامات معنوى آن قدر بالا گرفته بود كه پيغمبر زمانش را در حيرت فرو برده، او را پشت سرگذاشته بود، حضرت زكريا (ع) در مقابل مريم مات و مبهوت مانده بود.
در تاريخ اسلام، زنان قديسه و عاليقدر فراوانند كمتر مردى است كه به پايه حضرت خديجه (س) برسد و هيچ مردى جز پيغمبر (ص) و على (ع) به پايه حضرت زهرا (س) نمى‏رسد. حضرت زهرا (س) بر فرزندان خود كه امامند و بر پيغمبر غير از خاتم الانبياء برترى دارد. پيامبر (ص) جلوى پاى او بر مى‏خاست و او را «ام ابيها» مى‏خواند و تجليلهاى بسيارى از او به عمل مى‏آورد. چه كسى است كه منكر مقام عصمت و ولايت مطلقه حضرت صديقه كبرا گردد؟ او دخترى در دامانش پروراند كه پيشوا و مقتداى زنان اسلام و شيعه گرديد و زينب كبرايش ناميد كه به عقليه بنى‏هاشم مشهور بود. او با خطابه‏اش لرزه بر حكومت يزيد بن معاويه انداخت و بدون ندبه و زارى در برابر قاتل خاندانش ايستاد. چنين شير زنانى در تاريخ اسلام زياد به چشم مى‏خورند از جمله: «ام سلمه همسر رسول اكرم (ص) كه اسوه تقوا و پيرو و مطيع شوهر بود. زنى كه از فرزند گرامى همسرش (فاطمه زهرا (س)) و نوادگان گرانقدر همسرش تا آخرين لحظات زندگى خود چون مادرى مهربان حمايت كرد. «سميه» مادر «عمار ياسر» از گروه زنانى است كه در نخستين روزها به اسلام گرويدند. و اين زن با شهامت به شهادت رسيد و با افتخار به ملكوت اعلى پيوست و نخستين زن شهيد در اسلام شد. و «سبعه مبشره» از كسانى كه در راه عشق به اسلام و عقيده تا پاى جان ايستاده و از هيچ حادثه‏اى نهراسيدند. «ام حارث» ، وى علاوه بر نقل حديث و اخبار از رسول خدا (ص)، در شجاعت و اسب سوارى و دليرى با مردان شجاع و رزمنده برابرى مى‏كرد. ام حارث در «جنگ حنين» شركت داشت و خود را سپر بلاى پيامبر اسلام قرار داد. «ام حكيم» به همراه خالد در جنگ «مرج الصفر» شركت نمود و در آن نبرد هفت تن از دشمنان را از پاى در آورد و سپس به شهادت رسيد.
زنانى ديگر در زمان جاهليت بودند كه شخصيت و بزرگوارى آنان كمتر از شخصيت زنان نمونه و ستوده قرآنى نبود، مانند: «آمنه خاتون» زن بى‏نظيرى كه شايسته فرزندى چون رسول اكرم است. و همچنين «فاطمه بنت اسد» مادر حضرت على (ع) كه چون او را درد زاييدن گرفت پاى ديوار كعبه بود، دعا كرد خدايا! درد زاييدن را بر من آسان گردان كه ديوار كعبه شكافته مى‏شود و خانه كعبه او را دربرمى‏گيرد و دو مرتبه به هم متصل مى‏گردد و پس از سه روز از خانه خدا با فرزندى به نام على (ع) بيرون مى‏آيد كه خود بعد از حمد و ثناى پروردگار مى‏گويد: «خداوند من و فرزندم را نسبت به مريم و فرزندش عيسى (ع) تفضيل داده است، زيرا چون او را درد زاييدن گرفت از بيت المقدس خارج شد و من را براى زاييدن به داخل خانه خود يعنى كعبه رهنمود گردانيد» .
در بسته بداد خانه خود به على
يعنى كه على است خانه زاد معبود
و همچنين «حليه سعديه» مادر رضاعى و دايه حضرت رسول اكرم (ص) يك زن بيابانى است اما آزاده و عفيف و با فضيلت كه اگر متصف به چنين فضايلى نبود، هرگز به اين فيض عظيم و اين موهبت بزرگ الهى (شيردادن به چنين پيغمبرى) نايل نمى‏گرديد. خلاصه اين بانوان شريف و عزيز الگو و نمونه انسانيت و شايستگى و جامعه نسوان را نشان داده‏اند و اين ماييم كه بايد حسن تدبير و اخلاق و اعمال آنان را افتخار خود دانسته و از آن پيروى كنيم.

كتاب: دايرة المعارف تشيع، ج 8، ص 495
نويسنده: خديجه بوترابى