|
نكاح و ازدواج يكى از هدفهاى طبيعت است
اصل پيوستگى بين زن و مرد امرى سفارشى و تحميلى نيست، بلكه از امورى است كه طبيعتبشرى بلكه طبيعتحيوانى، با رساترين وجه آن را توجيه و بيان مىكند و از آنجا كه اسلام دين فطرت است طبعا اين امر را تجويز كرده است، (و بلكه مقدار طبيعيش را مورد تاكيد هم قرار داده).
و عمل توليد نسل و همچنين جوجهگذارى كه از اهداف و مقاصد طبيعت استخود تنها عامل و سبب اصلى است كه اين پيوستگى را در قالب ازدواج ريخته و آن را از اختلاطهاى بىبندوبار و از صرف نزديكى كردن در آورده تا شكل ازدواج توام با تعهد به آن بدهد.و به همين جهت مىبينيم حيواناتى كه تربيت فرزندشان به عهده والدين است، زن و مرد و به عبارت ديگر نر و ماده خود را نسبتبه يكديگر متعهد مىدانند، همانند پرندگان كه ماده آنها مسؤول حضانت و پرورش تخم و تغذيه و تربيت جوجه است و نر آنها مسؤول رساندن آب و دانه به آشيانه.
و نيز مانند حيواناتى كه در مساله توليد مثل و تربيت فرزند احتياج به لانه دارند، ماده آنها در ساختن لانه و حفظ آن نياز به همكارى نر دارد كه اينگونه حيوانات براى امر توليد مثل روش ازدواج را انتخاب مىكنند و اين خود نوعى تعهد و ملازمت و اختصاص بين دو جفت نر و ماده را ايجاب مىكند و آن دو را به يكديگر مىرساند و نيز به يكديگر متعهد مىسازد و در حفظ تخم ماده و تدبير آن و بيرون كردن جوجه از تخم و همچنين تغذيه و تربيت جوجهها شريك مىكند، و اين اشتراك مساعى همچنان ادامه دارد تا مدت تربيت اولاد به پايان رسيده و فرزند روى پاى خود بايستد و از پدر و مادر جدا شود، و دوباره نر و ماده ازدواج نموده، ماده مجددا تخم بگذارد و...
پس عامل نكاح و ازدواج همانا توليد مثل و تربيت اولاد است، و مساله اطفاى شهوت و يا اشتراك در اعمال زندگى چون كسب و زراعت و جمع كردن مال و تدبير غذا و شراب و وسايل خانه و اداره آن امورى است كه از چهار چوب غرض طبيعت و خلقتخارج است و تنها جنبه مقدميت داشته و يا فوايد ديگرى غير از غرض اصلى بر آنها مترتب مىشود.
آزادىهاى جنسى بر خلاف سنت طبيعت است
از اين جا روشن مىگردد كه آزادى و بى بند و بارى در اجتماع زن و مرد به اينكه هر مردى به هر زنى كه خواست در آويزد و هر زنى به هر مردى كه خواست كام دهد و اين دو جنس در هر زمان و هر جا كه خواستند با هم جمع شوند، و عينا مانند حيوانات زبان بسته، بدون هيچ مانع و قيد و بندى نرش به مادهاش بپرد، همانطور كه تمدن غرب وضع آنان را به تدريجبه همين جا كشانيده، زنا و حتى زناى با زن شوهردار متداول شده است.
و همچنين جلوگيرى از طلاق و تثبيت ازدواج براى ابد بين دو نفرى كه توافق اخلاقى ندارند و نيز ممنوع كردن زن از اينكه همسر مثلا ديوانهاش را ترك گفته، با مردى سالم ازدواج كند، و محكوم ساختن او كه تا آخر عمر با شوهر ديوانهاش بگذارند.
و نيز لغو و بيهوده دانستن توالد و خوددارى از توليد نسل و شانه خالى كردن از مسؤوليت تربيت اولاد، و نيز مساله اشتراك در زندگى خانه را مانند ملل پيشرفته و متمدن امروز زيربناى ازدواج قرار دادن، و نيز فرستادن شيرخواران به شير خوارگاههاى عمومى براى شير خوردن و تربيتيافتن، همه و همه بر خلاف سنت طبيعت است و خلقتبشر به نحوى سرشته شده كه با سنتهاى جديد منافات دارد.
بله حيوانات زبان بسته كه در تولد و تربيت، به بيش از آبستن شدن مادر و شير دادن و تربيت كردن او يعنى با او راه برود، و دانه بر چيدن و يا پوزه به علف زدن را به او بياموزد، احتياجى ندارند طبيعى است كه احتياجى به ازدواج و مصاحبت و اختصاص نيز ندارد، مادهاش هر حيوانى كه مىخواهد باشد، و نر نيز هر حيوانى كه مىخواهد باشد، چنين جاندارانى در جفت گيرى آزادى دارند، البته اين آزادى هم تا حدى است كه به غرض طبيعتيعنى حفظ نسل ضرر نرساند.
مبادا خواننده عزيز خيال كند كه خروج از سنتخلقت و مقتضاى طبيعت اشكالى ندارد، چون نواقص آن با فكر و ديدن برطرف مىشود، و در عوض لذائذ زندگى و بهرهگيرى از آن بيشتر مىگردد، و براى رفع اين توهم مىگوئيم اين توهم از بزرگترين اشتباهات است، زيرا اين بنيههاى طبيعى كه يكى از آنها بنيه انسانيت و ساختمان وجودى او است مركباتى است تاليف شده از اجزائى زياد كه بايد هر جزئى در جاى خاص خود و طبق شرايط مخصوصى قرار گيرد، طورى قرار گيرد كه با غرض و هدفى كه در خلقت و طبيعت مركب در نظر گرفته شده، سازگار باشد، و دخالت هر يك از اجزا در بدست آمدن آن غرض و به كمال رساندن نوع، نظير دخالتى است كه هر جزء از معجون و داروهاى مركب دارد و شرايط و موفقيت هر جزء، نظير شرايط و موفقيت اجزاى دارو است كه بايد وصفى خاص و مقدارى معين و و وزن و شرايطى خاص داشته باشد، كه اگر يكى از آنچه گفته شد نباشد و يا كمترين انحرافى داشته باشد اثر و خاصيت دارو هم از بين مىرود(و چه بسا در بعضى از موارد مضر هم بشود).
از باب مثال انسان موجودى است طبيعى و داراى اجزائى است كه بگونهاى مخصوص تركيبيافته است و اين تركيبات طورى است كه نتيجهاش مستلزم پديد آمدن اوصافى در داخل و صفاتى در روح و افعال و اعمالى در جسمش مىگردد، و بنا بر اين فرض اگر بعضى از افعال و اعمال او از آن وصف و روشى كه طبيعتبرايش معين كرده منحرف شود، و خلاصه انسان روش عملى ضد طبيعت را براى خود اتخاذ كند، قطعا در اوصاف او اثر مىگذارد، و او را از راه طبيعت و مسير خلقتبه جائى ديگر مىبرد، و نتيجه اين انحراف بطلان ارتباطى است كه او با كمال طبيعى خود و با هدفى كه دارد، به حسب خلقت در جستجوى آن است.
و ما اگر در بلاها و مصيبتهاى عمومى كه امروز جهان انسانيت را فرا گرفته و اعمال و تلاشهاى او را كه به منظور رسيدن به آسايش و سعادت زندگى انجام مىشود بى نتيجه كرده و انسانيت را به سقوط و انهدام تهديد مىكند بررسى دقيق كنيم، خواهيم ديد كه مهمترين عامل در آن مصيبتها، فقدان و از بين رفتن فضيلت تقوا و جايگزينى به بى شرمى و قساوت و درندگى و حرص است، و بزرگترين عامل آن بطلان و زوال، و اين جايگزينى، همانا آزادى بى حد، و افسار گسيختگى، و ناديده گرفتن نواميس طبيعت در امر زوجيت و تربيت اولاد است، آرى سنت اجتماع در خانه و تربيت فرزند(از روزى كه فرزند به حد تميز مىرسد تا به آخر عمر)در عصر حاضر قريحه رافت و رحمت و فضيلت عفت و حيا و تواضع را مىكشد.
و اما اينكه توهم كرده بودند كه ممكن است آثار شوم نامبرده از تمدن عصر حاضر را با فكر و رؤيت از بين برد، در پاسخ بايد گفت: هيهات كه فكر بتواند آن آثار را از بين ببرد، زيرا فكر هم مانند ساير لوازم زندگى وسيلهاى است كه تكوين آن را ايجاد كرده و طبيعت آن را وسيلهاى قرار داده، براى اينكه آنچه از مسير طبيعتخارج مىشود به جايش برگرداند، نه اينكه آنچه طبيعت و خلقت انجام مىدهد باطلش سازد و با شمشير طبيعتخود طبيعت را از پاى در آورد، شمشيرى كه طبيعت در اختيار انسان گذاشت تا شرور را از آن دفع كند و معلوم است كه اگر"فكر"كه يكى از وسايل طبيعت است در تاييد شؤون فاسد طبيعتبكار برود، خود اين وسيله هم همانند ديگر وسايل فاسد و منحرف خواهد شد و لذا مىبينيد كه انسان امروز هر چه با نيروى فكر آنچه از مفاسد را كه فسادش اجتماع بشر را تهديد كرده، اصلاح مىكند.همين اصلاح خود نتيجهاى تلختر و بلائى دردناكتر را به دنبال مىآورد، بلائى كه هم دردناكتر و هم عمومىتر است.
بدون فضائل نفسانى زندگى اجتماعى بشر از هم مىپاشد
بله، چه بسا گويندهاى از طرفداران اين فكر بگويد كه: صفات روحى كه نامش را " فضائل نفسانى" مىنامند، چيزى جز بقاياى دوران اساطير و افسانهها و توحش نيست و اصلا با زندگى انسان مترقى امروز هيچ گونه سازشى ندارد، از باب نمونه: "عفت"، " سخاوت"، "حيا"، "رافت"و"راستگوئى"را نام مىبريم، مثلا عفت، نفس را بى جهت از خواهشهاى نفسانى باز داشتن است و سخاوت از دست دادن حاصل و دست رنج آدمى است كه در راه كسب و بدست آوردنش زحمتها و محنتهاى طاقتفرسا را متحمل شده است و علاوه بر اين مردم را تنپرور و گدا و بيكاره بار مىآورد.همچنين شرم و حيا ترمز بيهودهاى است كه نمىگذارد آدمى حقوق حقه خود را از ديگران مطالبه كند و يا آنچه در دل دارد بى پرده اظهار كند.و رافت و دلسوزى كه نقيصه بودنش احتياج به استدلال ندارد، زيرا ناشى از ضعف قلب است، و راستگوئى نيز امروز با وضع زندگى سازگار نيست.
و همين منطق، خود از نتائج و رهآوردهاى آن انحرافى است كه مورد گفتار ما بود، چون اين گوينده توجه نكرده به اينكه اين فضائل در جامعه بشرى از واجبات ضروريهاى است كه اگر از اجتماع بشرى رختبربندد، بشر حتى يك ساعت نيز نمىتواند به صورت جمعى زندگى كند.
اگر اين خصلتها از بشر برداشته شود و هر فرد از انسان به آنچه متعلق به سايرين است تجاوز نموده، مال و عرض و حقوق آنان را پايمال كند، و اگر احدى از افراد جامعه نسبتبه آنچه مورد حاجت جامعه استسخا و بخشش ننمايد، و اگر احدى از افراد بشر در ارتكاب اعمال زشت و پايمال كردن قوانينى كه رعايتش واجب ستشرم نكند، و اگر احدى از افراد نسبتبه افراد ناتوان و بيچاره چون اطفال و ديوانگان كه در بيچارگى خود هيچ گناهى و دخالتى ندارند رافت و رحمت نكند، و اگر قرار باشد كه احدى به احدى راست نگويد و در عوض همه بهم دروغ بگويند، و همه به هم وعده دروغ بدهند، معلوم است كه جامعه بشريت در همان لحظه اول متلاشى گشته و بقول معروف"سنگ روى سنگ قرار نمىگيرد".
پس جا دارد كه اين گوينده حداقل اين مقدار را بفهمد كه اين خصال نه تنها از ميان بشر رختبر نبسته، بلكه تا ابد هم رختبر نمىبندد و بشر طبعا و بدون سفارش كسى به آن تمسك جسته، تا روزى كه داعيه"زندگى كردن دستجمعى"در او موجود است آن خصلتها را حفظ مىكند.
تنها چيزى كه در باره اين خصلتها بايد گفت و در باره آن سفارش و پند و اندرز كرد، اين است كه بايد اين صفات را تعديل كرده و از افراط و تفريط جلوگيرى نمود تا در نتيجه با غرض طبيعت و خلقت در دعوت انسان به سوى سعادت زندگى موافق شود، (كه اگر تعديل نشود و به يكى از دو طرف افراط و يا تفريط منحرف گردد، ديگر فضيلت نخواهد بود)و اگر آنچه از صفات و خصال كه امروز در جوامع مترقى فضيلت پنداشته شده، فضيلت انسانيتبود، يعنى خصالى تعديل شده بود، ديگر اين همه فساد در جوامع پديد نمىآورد و بشر را به پرتگاه هلاكت نمىافكند بلكه بشر را در امن و راحتى و سعادت قرار مىداد.
حال به بحثى كه داشتيم برگشته و مىگوئيم: اسلام امر ازدواج را در موضع و محل طبيعى خود قرار داده، نكاح را حلال و زنا و سفاح را حرام كرده و علاقه همسرى و زناشوئى را بر پايه تجويز جدائى(طلاق)قرار داده، يعنى طلاق و جدا شدن زن از مرد را جايز دانسته و نيز به بيانى كه خواهد آمد اين علقه را بر اساسى قرار داده كه تا حدودى اين علاقه را اختصاصى مىسازد، و از صورت هرج و مرج در مىآورد و باز اساس اين علقه را يك امر شهوانى حيوانى ندانسته، بلكه آن را اساسى عقلانى يعنى مساله توالد و تربيت دانسته و رسول گرامى در بعضى از كلماتش فرموده: "تناكحوا تناسلوا تكثروا..."(يعنى نكاح كنيد و نسل پديد آوريد و آمار خود را بالا ببريد).
اسلام مردان را بر زنان استيلا داده است: اگر ما در نحوه جفت گيرى و رابطه بين نر و ماده حيوانات مطالعه و دقت كنيم خواهيم ديد كه بين حيوانات نيز در مساله جفت گيرى، مقدارى و نوعى و يا به عبارت ديگر بوئى از استيلاى نر بر ماده وجود دارد و كاملا احساس مىكنيم كه گوئى فلان حيوان نر خود را مالك آلت تناسلى ماده، و در نتيجه مالك ماده مىداند و به همين جهت است كه مىبينيم نرها بر سر يك ماده با هم مشاجره مىكنند، ولى مادهها بر سر يك نر به جان هم نمىافتند، (مثلا يك الاغ و يا سگ و يا گوسفند و گاو ماده وقتى مىبينند كه نر به مادهاى ديگر پريده، هرگز به آن ماده حملهور نمىشود، ولى نر اين حيوانات وقتى ببيند كه نر ماده را تعقيب مىكند خشمگين مىشود به آن نر حمله مىكند).
و نيز مىبينيم آن عملى كه در انسانها نامش خواستگارى است، در حيوانها هم(كه در هر نوعى به شكلى است)از ناحيه حيوان نر انجام مىشود و هيچگاه حيوان مادهاى ديده نشده كه از نر خود خواستگارى كرده باشد و اين نيست مگر به خاطر اينكه حيوانات با درك غريزى خود، درك مىكنند كه در عمل جفت گيرى كه با فاعل و قابلى صورت مىگيرد، فاعل نر، و قابل(مفعول)ماده است و به همين جهت ماده، خود را ناگزير از تسليم و خضوع مىداند.
و اين معنا غير از آن معنائى است كه در نرها مشاهده مىشود كه نر مطيع در مقابل خواستههاى ماده مىگردد(چون گفتگوى ما تنها در مورد عمل جفت گيرى و برترى نر بر ماده است و اما در اعمال ديگرش از قبيل بر آوردن حوائج ماده و تامين لذتهاى او، نر مطيع ماده است)، و برگشت اين اطاعت(نر از ماده)به مراعات جانب عشق و شهوت و بيشتر لذت بردن است، (هر حيوان نرى از خريدن ناز ماده و بر آوردن حوائج او لذت مىبرد)پس ريشه اين اطاعت قوه شهوت حيوان است و ريشه آن تفوق و مالكيت قوه فحولت و نرى حيوان است و ربطى به هم ندارند.
و اين معنا يعنى لزوم شدت و قدرتمندى براى جنس مرد و وجوب نرمى و پذيرش براى جنس زن چيزى است كه اعتقاد به آن كم و بيش در تمامى امتها يافت مىشود، تا جائى كه در زبانهاى مختلف عالم راه يافته بطورى كه هر شخص پهلوان و هر چيز تسليم ناپذير را "مرد"، و هر شخص نرمخو و هر چيز تاثير پذير را"زن"مىنامند، مثلا مىگويند: شمشير من مرد استيعنى برنده است، يا فلان گياه نر و يا فلان مكان نر است، و...
و اين امر در نوع انسان و در بين جامعههاى مختلف و امتهاى گوناگون فى الجمله جريان دارد، هر چند كه مىتوان گفت جريانش(با كم و زياد اختلاف)در امتها متداول است.و اما اسلام نيز اين قانون فطرى را در تشريع قوانينش معتبر شمرده و فرموده: "الرجال قوامون على النساء بما فضل الله بعضهم على بعض" (1) ، و با اين فرمان خود، بر زنان واجب كرد كه درخواست مرد را براى همخوابى اجابت نموده و خود را در اختيار او قرار دهند.
كتاب: ترجمه الميزان، ج 4، ص 285
نويسنده: علامه طباطبايى
فطرى بودن ازدواج و حكمت ممنوعيت ازدواجهاى محرم در شرع مقدس اسلام
نكاح و ازدواج از سنتهاى اجتماعى است كه همواره و تا آنجا كه تاريخ بشر حكايت مىكند در مجتمعات بشرى هر قسم مجتمعى كه بوده داير بوده، و اين خود به تنهايى دليل بر اين است كه ازدواج امرى است فطرى، (نه تحميلى از ناحيه عادت و يا ضروريات زندگى و يا عوامل ديگر) .
علاوه بر اين يكى از محكمترين دليلها بر فطرى بودن ازدواج مجهز بودن ساختمان جسم (دو جنس نر و ماده) بشر به جهاز تناسل و توالد است، كه توضيحش در اين تفسير مكرر داده شد و علاقه هر يك از اين دو جنس به جذب جنس ديگر به سوى خود يكسان است، هر چند كه زنان جهاز ديگرى اضافه بر مردان در جسم و در روحشان دارند، در جسمشان جهاز شير دادن، و در روحشان عواطف فطرى ملايم و اين بدان جهت است كه تحمل مشقت اداره و تربيت فرزند برايشان شيرين شود.
علاوه بر آنچه گفته شد چيز ديگرى در نهاد بشر نهفته شده كه او را به سوى محبت و علاقمندى به اولاد مىكشاند، و اين حكم تكوينى را به وى مىقبولاند كه انسان با بقاى نسلش باقى است، و باورش مىدهد كه زن براى مرد، و مرد براى زن مايه سكونت و آرامش است، و وادارش مىسازد كه بعد از احترام نهادن به اصل مالكيت و اختصاص، اصل وراثت را محترم بشمارد، و مساله تاسيس خانه و خانواده را امرى مقدس بشمارد.
و مجتمعاتى كه اين اصول و اين احكام فطرى را تا حدودى محترم مىشمارند، چارهاى جز اين ندارند، كه سنت نكاح و ازدواج اختصاصى را به وجهى از وجوه بپذيرد، به اين معنا كه پذيرفتهاند كه نبايد مردان و زنان طورى با هم آميزش كنند كه انساب و شجره دودمان آنها در هم و بر هم شود، و خلاصه بايد طورى به هم درآميزند كه هر كس معلوم شود پدرش كيست، هر چند كه فرض كنيم بشر بتواند - به وسائل طبى از مضرات زنا يعنى فساد بهداشت عمومى و تباهى نيروى توالد جلوگيرى كند، و خلاصه كلام اينكه اگر جوامع بشرى ملتزم به ازدواج شدهاند به خاطر حفظ انساب است هر چند كه زنا، هم انساب را در هم و بر هم مىكند، و هم انسانها را به بيمارىهاى مقاربتى مبتلا مىسازد و گاهى نسل آدمى را قطع مىكند، و در اثر زنا مردان و زنانى عقيم مىگردند.
اينها اصول معتبرهاى است كه همه امتها آن را محترم شمرده و كم و بيش در بين خود اجرا مىكردند، حال يا يك زن را به يك مرد اختصاص مىدادند، و يا بيشتر از يكى را هم تجويز مىكردند، و يا به عكس يك مرد را به يك زن و يا چند مرد را به يك زن و يا چند مرد را به چند زن، بر حسب اختلافى كه در سنن امتها بوده، چون به هر تقدير خاصيت نكاح را كه همانا نوعى همزيستى و ملازمتبين زن و شوهر است محترم مىشمردند.
بنا بر اين پس فحشا و سفاح كه باعث قطع نسل و فساد انساب است از اولين امورى است كه فطرت بشر كه حكم به نكاح مىكند با آن مخالف است و لذا آثار تنفر از آن همواره در بين امتهاى مختلف و مجتمعات گوناگون ديده مىشود، حتى امتهايى كه در آميزش زن و مردش آزادى كامل دارد، و ارتباطهاى عاشقانه و شهوانى را زشت نمىداند، از اين عمل خود وحشت دارد، و مىبينيد كه براى خود قوانينى درست كردهاند، كه در سايه آن، احكام انساب را به وجهى حفظ نمايند.
و انسان با اينكه به سنت نكاح اذعان و اعتقاد دارد، و با اينكه فطرتش او را به داشتن حد و مرزى در شهوترانى محكوم مىكند، در عين حال طبع و شهوت او نمىگذارد نسبتبه نكاح پاى بند باشد، و مثلا به خواهر و مادر خود و يا به زن اجنبى و غيره دست درازى نكند، و يا زن به پدر و برادر و فرزند خود طمع نبندد، به شهادت اينكه تاريخ ازدواج مردان با مادران و خواهران و دختران و از اين قبيل را در امتهاى بسيار بزرگ و مترقى (و البته منحط از نظر اخلاقى) ثبت كرده اخبار امروز نيز از تحقق زنا و گسترش آن در ملل متمدن امروز خبر مىدهد، آن هم زناى با خواهر و برادر و پدر و دختر و از اين قبيل.
آرى طغيان شهوت، سركشتر از آن است كه حكم فطرت و عقل و يا رسوم و سنن اجتماعى بتواند آن را مهار كند، و آنهائى هم كه با مادران و خواهران و دختران خود ازدواج نمىكنند، نه از اين بابت است كه حكم فطرت به تنهائى مانعشان شده، بلكه از اين جهت است كه سنت قومى، سنتى كه از نياكان به ارث بردهاند چنين اجازهاى به آنان نمىدهد.
و خواننده عزيز اگر بين قوانينى كه در اسلام براى تنظيم امر ازدواج تشريع شده و ساير قوانين و سننى كه در دنيا داير و مطرح است مقايسه كند، و با ديد انصاف در آنها دقت نمايد، خواهد ديد كه قانون اسلام دقيقترين قانون است، و نسبتبه تمامى شؤون احتياط در حفظ انساب و ساير مصالح بشرى و فطرى، ضمانتبيشترى دارد، و نيز خواهد ديد كه آنچه قانون در امر نكاح و ملحقات آن تشريع كرده، برگشت همهاش به دو چيز است: حفظ انساب، يا بستن باب زنا.
پس از ميان همه زنانى كه ازدواج با آنان حرام شده، يك طايفه به خاطر حفظ انساب به طور مستقيم تحريم شده، و آن ازدواج (يا همخوابگى و يا زناى) زنان شوهردار است، كه به همين ملاحظه فلسفه حرمت ازدواج يك زن با چند مرد نيز روشن مىشود، چون اگر زنى در يك زمان چند شوهر داشته باشد نطفه آنها در رحم وى مخلوط گشته، فرزندى كه به دنيا مىآيد معلوم نمىشود فرزند كدام شوهر است، همچنان كه فلسفه عده طلاق و اينكه زن مطلقه بايد قبل از اختيار همسر جديد سه حيض عده نگه دارد، روشن مىشود، كه به خاطر در هم و بر هم نشدن نطفهها است.
و اما بقيه طوايفى كه ازدواج با آنها حرام شده يعنى همان چهارده صنفى كه در آيات تحريم آمده ملاك در حرمت ازدواجشان تنها سد باب زنا است، زيرا انسان از اين نظر كه فردى از مجتمع خانواده استبيشتر تماس و سر و كارش با همين چهارده صنف است، و اگر ازدواج با اينها تحريم نشده بود، كدام پهلوانى بود كه بتواند خود را از زناى با آنها نگه بدارد، با اينكه مىدانيم مصاحبت هميشگى و تماس بى پرده باعث مىشود نفس سركش در وراندازى فلان زن كمال توجه را داشته باشد، و فكرش در اينكه چه مىشد من با او جمع مىشدم تمركز پيدا مىكند، و همين تمركز فكر ميل و عواطف شهوانى را بيدار و شهوت را به هيجان در مىآورد، و انسان را وادار مىكند تا آنچه را كه طبعش از آن لذت مىبرد به دست آورد، و نفسش تاب و توان را در برابر آن از دست مىدهد، و معلوم است كه وقتى انسان در اطراف قرقگاه، گوسفند بچراند، خطر داخل شدن در آن برايش زياد است.
لذا واجب مىنمود كه شارع اسلام تنها به نهى از زناى با اين طوايف اكتفا نكند، چون همان طور كه گفتيم مصاحبت دائمى و تكرار همه روزه هجوم وسوسههاى نفسانى و حملهور شدن هم بعد از هم نمىگذارد انسان با يك نهى خود را حفظ كند، بلكه واجب بود اين چهارده طايفه تا ابد تحريم شوند، و افراد جامعه بر اساس اين تربيت دينى بار بيايند، تا نفرت از چنين ازدواجى در دلها مستقر شود، و تا بطور كلى از اين آرزو كه روزى فلان خواهر يا دختر به سن بلوغ برسد، تا با او ازدواج كنم مايوس گردند، و علقه شهوتشان از اين طوائف مرده، و ريشه كن گردد، و اصلا در دلى پيدا نشود، و همين باعثشد كه مىبينيم بسيارى از مسلمانان شهوتران و بى بند و بار با همه بى بند و بارى كه در كارهاى زشت دارند هرگز به فكرشان نمىافتد كه با محارم خود زنا كنند، مثلا پرده عفت مادر و دختر خود را بدرند، آرى اگر آن منع ابدى نبود هيچ خانهاى از خانهها از زنا و فواحشى امثال آن خالى نمىماند.
و باز به خاطر همين معنا است كه اسلام با ايجاب حجاب بر زنان باب زناى در غير محارم را نيز سد نمود، و از اختلاط زنان با مردان اجنبى جلوگيرى كرد، و اگر اين دو حكم نبود، صرف نهى از زنا هيچ سودى نمىبخشيد، و نمىتوانستبين مردان و زنان و بين عمل شنيع زنا حائل شود.بنا بر آنچه گفته شد در اين جا يكى از دو امر حاكم است، زيرا آن زنى كه ممكن است چشم مرد به او طمع ببندد يا شوهر دار است، كه اسلام به كلى ازدواج با او را تحريم نموده است، و يا يكى از آن چهارده طايفه است كه يك فرد مسلمان براى هميشه به يكبار، از كام گرفتن با يكى از آنها نوميد است، و اسلام پيروان خود را بر اين دو قسم حرمت تربيت كرده، و به چنين اعتقادى معتقد ساخته، به طورى كه هرگز هوس آن را نمىكنند، و تصورش را هم به خاطر نمىآورند.
مصدق اين جريان وضعى است كه ما امروز از امم غربى مشاهده مىكنيم، كه به دين مسيحيت هستند و معتقدند به اينكه زنا حرام و تعدد زوجات جرمى نزديك به زنا است، و در عين حال اختلاط زن و مرد را امرى مباح و پيش پا افتاده مىدانند، و كار ايشان به جايى رسيده كه آنچنان فحشا در بين آنان گسترش يافته كه حتى در بين هزار نفر يك نفر از اين درد خانمانسوز سالم يافت نمىشود، و در هزار نفر از مردان آنان يك نفر پيدا نمىشود كه يقين داشته باشد فلان پسرش از نطفه خودش است، و چيزى نمىگذرد كه مىبينيم اين بيمارى شدت مىيابد و مردان با محارم خود يعنى خواهران و دختران و مادران و سپس به پسران تجاوز مىكنند، سپس به جوانان و مردان سرايت مىكند، و...و سپس، كار به جايى مىرسد كه طايفه زنان كه خداى سبحان آنان را آفريد تا آرامش بخش بشر باشند و نعمتى باشند تا نسل بشر به وسيله آنها حفظ و زندگى او لذت بخش گردد، به صورت دامى در آيد كه سياستمداران با اين دام به اغراض سياسى و اقتصادى و اجتماعى خود نائل گردند، و وسيلهاى شوند كه با آن به هر هدف نامشروع برسند هدفهايى كه هم زندگى اجتماعى را تباه مىكند، و هم زندگى فردى را تا آنجا كه امروز مىبينيم زندگى بشر به صورت مشتى آرزوهاى خيالى در آمده و لهو و لعب به تمام معناى كلمه شده است، و وصله جامه پاره از خود جامه بيشتر گشته است. اين بود آن پايه و اساسى كه اسلام تحريم محرمات مطلق و مشروط از نكاح را بر آن پى نهاده، و از زنان تنها ازدواج با محصنات را اجازه داده است. و به طورى كه توجه فرموديد تاثير اين حكم در جلوگيرى از گسترش زنا و راه يافتن آن در مجتمع خانوادگى كمتر از تاثير حكم حجاب در منع از پيدايش زنا و گسترش فساد در مجتمع مدنى نيست.
در سابق نيز به اين حكمت اشاره كرديم و گفتيم: آيه شريفه"و ربائبكم اللاتى فى حجوركم"از اشاره به اين حكمتخالى نيست، و ممكن هم هست اشاره به اين حكمت را از جملهاى كه در آخر آيات آمده است و فرموده"يريد الله ان يخفف عنكم، و خلق الانسان ضعيفا"استفاده كرد، چون تحريم اين اصناف چهاردهگانه از ناحيه خداى سبحان از آنجا كه تحريمى است قطعى، و بدون شرط، و مسلمانان براى هميشه مايوس از كام گيرى از آنان شدهاند، در حقيقتبار سنگين خويشتن دارى در برابر عشق و ميل شهوانى و كام گيرى از آنان از دوششان افتاده، چون همه اين خواهشهاى تند و ملايم در صورت امكان تحقق آن است وقتى امكانش به وسيله شارع از بين رفته ديگر خواهشش نيز در دل نمىآيد.
آرى انسان به حكم اينكه ضعيف خلق شده نمىتواند در برابر خواهشهاى نفسى و دواعى شهوانى آن طاقتبياورد، خداى تعالى هم فرموده: كه"ان كيد كن عظيم" (1) و اين از ناگوارترين و دشوارترين صبرها است، كه انسان يك عمر در خلوت و جلوت با يك زن يا دو زن و يا بيشتر نشست و برخاست داشته باشد و شب و روز با او باشد، و چشم و گوشش پر از اشارات لطيف و شيرينى حركات او باشد، و آنگاه بخواهد در برابر وسوسههاى درونى خود و هوسى كه به آن زنان دارد صبر كند، و دعوت شهوانى نفس خود را اجابت نكند، با اينكه گفتهاند حاجت انسان در زندگى دو چيز است: غذا و نكاح، و بقيه حوايجش همه براى تامين اين دو حاجت است، و گويا به همين نكته اشاره فرموده است رسول خدا (ص) كه فرمود: (هر كس ازدواج كند نصف دين خود را حفظ كرده، از خدا بترسد در نصف ديگرش) (2) .
كتاب: ترجمه الميزان، ج 4، ص 493
نويسنده: علامه طباطبايى
آيا خواستگارى مرد از زن اهانتبه زن است؟
اينكه از قديم الايام مردان به عنوان خواستگارى نزد زن مىرفتهاند و از آنها تقاضاى همسرى مىكردهاند،از بزرگترين عوامل حفظ حيثيت و احترام زن بوده است. طبيعت،مرد را مظهر طلب و عشق و تقاضا آفريده است و زن را مظهر مطلوب بودن و معشوق بودن.طبيعت،زن را گل و مرد را بلبل،زن را شمع و مرد را پروانه قرار داده است.اين يكى از تدابير حكيمانه و شاهكارهاى خلقت است كه در غريزه مرد نياز و طلب و در غريزه زن ناز و جلوه قرار داده است.ضعف جسمانى زن را در مقابل نيرومندى جسمانى مرد،با اين وسيله جبران كرده است.
خلاف حيثيت و احترام زن است كه به دنبال مرد بدود.براى مرد قابل تحمل است كه از زنى خواستگارى كند و جواب رد بشنود و آنگاه از زن ديگرى خواستگارى كند و جواب رد بشنود تا بالاخره زنى رضايتخود را به همسرى با او اعلام كند،اما براى زن كه مىخواهد محبوب و معشوق و مورد پرستش باشد و از قلب مرد سر درآورد تا بر سراسر وجود او حكومت كند،قابل تحمل و موافق غريزه نيست كه مردى را به همسرى خود دعوت كند و احيانا جواب رد بشنود و سراغ مرد ديگرى برود.
به عقيده ويليام جيمز فيلسوف معروف امريكايى،حيا و خوددارى ظريفانه زن غريزه نيستبلكه دختران حوا در طول تاريخ دريافتند كه عزت و احترامشان به اين است كه به دنبال مردان نروند،خود را مبتذل نكنند و از دسترس مرد خود را دور نگه دارند;زنان اين درسها را در طول تاريخ دريافتند و به دختران خود ياد دادند.
اختصاص به جنس بشر ندارد،حيوانات ديگر نيز همين طورند;همواره اين ماموريتبه جنس نر داده شده است كه خود را دلباخته و نيازمند به جنس ماده نشان بدهد.ماموريتى كه به جنس ماده داده شده اين است كه با پرداختن به زيبايى و لطف و با خوددارى و استغناء ظريفانه،دل جنس خشن را هر چه بيشتر شكار كند و او را از مجراى حساس قلب خودش و به اراده و اختيار خودش در خدمتخود بگمارد.
مرد خريدار وصال زن است نه رقبه او
عجبا!مىگويند چرا قانون مدنى لحنى به خود گرفته است كه مرد را خريدار زن نشان مىدهد؟اولا اين مربوط به قانون مدنى نيست،مربوط به قانون آفرينش است. ثانيا مگر هر خريدارى از نوع مالكيت و مملوكيت اشياء است؟طلبه و دانشجو خريدار علم است،متعلم خريدار معلم است،هنرجو خريدار هنرمند است.آيا بايد نام اينها را مالكيتبگذاريم و منافى حيثيت علم و عالم و هنر و هنرمند به شمار آوريم؟ مرد خريدار وصال زن است نه خريدار رقبه او.آيا واقعا شما از اين شعر شاعر شيرين سخن ما حافظ،اهانتبه جنس زن مىفهميد كه مىگويد:
شيراز معدن لب لعل است و كان حسن من جوهرى مفلس از آن رو مشوشم شهرى است پر كرشمه و خوبان ز شش جهت چيزيم نيست ورنه«خريدار»هر ششم
حافظ افسوس مىخورد كه چيزى ندارد نثار خوبان كند و التفات آنها را به خود جلب كند.آيا اين اهانتبه مقام زن استيا مظهر عاليترين احترام و مقام زن در دلهاى زنده و حساس است كه با همه مردى و مردانگى در پيشگاه زيبايى و جمال زن خضوع و خشوع مىكند و خود را نيازمند به عشق او و او را بى نياز از خود معرفى مىكند؟
منتهاى هنر زن اين بوده است كه توانسته مرد را در هر مقامى و هر وضعى بوده ستبه آستان خود بكشاند.
اكنون ببينيد به نام دفاع از حقوق زن،چگونه بزرگترين امتياز و شرف و حيثيت زن را لكهدار مىكنند؟!
اين است كه گفتيم اين آقايان به نام اينكه ابروى زن بيچاره را مىخواهند اصلاح كنند چشم وى را كور مىكنند.
رسم خواستگارى يك تدبير ظريفانه و عاقلانه براى حفظ حيثيت و احترام زن است
گفتيم اينكه در قانون خلقت،مرد مظهر نياز و طلب و خواستارى و زن مظهر مطلوبيت و پاسخگويى آفريده شده است،بهترين ضامن حيثيت و احترام زن و جبران كننده ضعف جسمانى او در مقابل نيرومندى جسمانى مرد است و هم بهترين عامل حفظ تعادل و توازن زندگى مشترك آنهاست.اين نوعى امتياز طبيعى است كه به زن داده شده و نوعى تكليف طبيعى است كه به دوش مرد گذاشته شده است.
قوانينى كه بشر وضع مىكند و به عبارت ديگر تدابير قانونى كه به كار مىبرد،بايد اين امتياز را براى زن و اين تكليف را براى مرد حفظ كند.قوانين مبنى بر يكسان بودن زن و مرد از لحاظ وظيفه و ادب خواستارى،بر زيان زن و منافع و حيثيت و احترام اوست و تعادل را به ظاهر به نفع مرد و در واقع به زيان هر دو بهم مىزند.
كتاب: مجوعه آثار ج19 ص 52
نويسنده: شهيد مرتضى مطهرى
مساله اجازه پدر
مسالهاى كه از نظر ولايت پدران بر دختران مطرح است اين است كه آيا در عقد دوشيزگان-كه براى اولين بار شوهر مىكنند-اجازه پدر نيز شرط استيا نه؟
از نظر اسلام چند چيز مسلم است:
پسر و دختر هر دو از نظر اقتصادى استقلال دارند.هر يك از دختر و پسر اگر بالغ و عاقل باشند و بعلاوه رشيد باشند يعنى از نظر اجتماعى آن اندازه رشد فكرى داشته باشند كه بتوانند شخصا مال خود را حفظ و نگهدارى كنند،ثروت آنها را بايد در اختيار خودشان قرار داد.پدر يا مادر يا شوهر يا برادر و يا كس ديگر حق نظارت و دخالت ندارد.
مطلب مسلم ديگر مربوط به امر ازدواج است.پسران اگر به سن بلوغ برسند و واجد عقل و رشد باشند،خود اختياردار خود هستند و كسى حق دخالت ندارد.اما دختران: دختر اگر يك بار شوهر كرده است و اكنون بيوه است،قطعا از لحاظ اينكه كسى حق دخالت در كار او ندارد مانند پسر است;و اگر دوشيزه است و اولين بار است كه مىخواهد با مردى پيمان زناشويى ببندد چطور؟
در اينكه پدر اختياردار مطلق او نيست و نمىتواند بدون ميل و رضاى او،او را به هر كس كه دلش مىخواهد شوهر بدهد حرفى نيست.چنانكه ديديم پيغمبر اكرم صريحا در جواب دخترى كه پدرش بدون اطلاع و نظر او،او را شوهر داده بود فرمود:اگر مايل نيستى مىتوانى با ديگرى ازدواج كنى.اختلافى كه ميان فقها هست در اين جهت است كه آيا دوشيزگان حق ندارند بدون آنكه موافقت پدران را جلب كنند ازدواج كنند و يا موافقت پدران به هيچ وجه شرط صحت ازدواج آنها نيست؟
البته يك مطلب ديگر نيز مسلم و قطعى است كه اگر پدران بدون جهت از موافقتبا ازدواج دختران خود امتناع كنند،حق آنها ساقط مىشود و دختران در اين صورت-به اتفاق همه فقهاى اسلام-در انتخاب شوهر آزادى مطلق دارند.
راجع به اينكه آيا موافقت پدر شرط استيا نه،چنانكه گفتيم ميان فقها اختلاف است و شايد اكثريت فقها خصوصا فقهاى متاخر موافقت پدر را شرط نمىدانند ولى عدهاى هم آن را شرط مىدانند.قانون مدنى ما از دسته دوم- كه فتواى آنها مطابق احتياط است- پيروى كرده است.
چون مطلب يك مساله مسلم اسلامى نيست،از نظر اسلامى درباره آن بحث نمىكنيم ولى از نظر اجتماعى لازم مىدانم در اين باره بحث كنم.بعلاوه،نظر شخصى خودم اين است كه قانون مدنى از اين جهت راه صوابى رفته است.
مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت
فلسفه اينكه دوشيزگان لازم است-يا لااقل خوب است-بدون موافقت پدران با مردى ازدواج نكنند،ناشى از اين نيست كه دختر قاصر شناخته شده و از لحاظ رشد اجتماعى كمتر از مرد به حساب آمده است.اگر به اين جهتبود،چه فرقى است ميان بيوه و دوشيزه كه بيوه شانزده ساله نيازى به موافقت پدر ندارد و دوشيزه هجده ساله طبق اين قول نياز دارد.بعلاوه،اگر دختر از نظر اسلام در اداره كار خودش قاصر است، چرا اسلام به دختر بالغ رشيد استقلال اقتصادى داده است و معاملات چند صد ميليونى او را صحيح و مستغنى از موافقت پدر يا برادر يا شوهر مىداند؟اين مطلب فلسفه ديگرى دارد كه گذشته از جنبه ادله فقهى،از اين فلسفه نمىتوان چشم پوشيد و به نويسندگان قانون مدنى بايد آفرين گفت.
اين مطلب به قصور و عدم رشد عقلى و فكرى زن مربوط نيست،به گوشهاى از روانشناسى زن و مرد مربوط است،مربوط استبه حس شكارچىگرى مرد از يك طرف و به خوشباورى زن نسبتبه وفا و صداقت مرد از طرف ديگر.
مرد بنده شهوت است و زن اسير محبت. آنچه مرد را مىلغزاند و از پا درمىآورد شهوت است،و زن به اعتراف روانشناسان صبر و استقامتش در مقابل شهوت از مرد بيشتر است.اما آن چيزى كه زن را از پا در مىآورد و اسير مىكند اين است كه نغمه محبت و صفا و وفا و عشق از دهان مردى بشنود.خوش باورى زن در همين جاست. زن مادامى كه دوشيزه است و هنوز صابون مردان به جامهاش نخورده است، زمزمههاى محبت مردان را به سهولتباور مىكند.
نمىدانم نظريات پروفسور ريك روانشناس امريكايى را تحت عنوان«دنيا براى مرد و زن يك جور نيست»در شماره 90 مجله زن روز خوانديد يا نخوانديد.او مىگويد:
«بهترين جملهاى كه يك مرد مىتواند به زنى بگويد،اصطلاح«عزيزم تو را دوست دارم»است.»
هم او مىگويد:
«خوشبختى براى يك زن يعنى به دست آوردن قلب يك مرد و نگهدارى او براى تمام عمر.»
رسول اكرم،آن روانشناس خدايى،اين حقيقت را چهارده قرن پيش به وضوح بيان كرده است.مىفرمايد:
«سخن مرد به زن:«تو را دوست دارم»هرگز از دل زن بيرون نمىرود.»
مردان شكارچى از اين احساس زن همواره استفاده مىكنند.دام«عزيزم از عشق تو مىميرم»براى شكار دخترانى كه درباره مردان تجربهاى ندارند بهترين دامهاست.
در اين روزها داستان زنى به نام افسر كه مىخواستخودكشى كند و مردى به نام جواد كه او را اغفال كرده بود،سر زبانها بود و كارشان به دادسرا كشيد.آن مرد براى اغفال افسر از فرمول فوق استفاده مىكند و افسر طبق نقل مجله زن روز چنين مىگويد:
«اگر چه با او حرف نمىزدم اما دلم مىخواست هر روز و هر ساعت او را ببينم. عاشقش نشده بودم اما به عشقى كه ابراز مىداشت نياز روحى داشتم.همه زنها همين طورند;قبل از آن كه عشق را دوست داشته باشند عاشق را دوست دارند و هميشه براى دختران و زنان پس از پيدا شدن عاشق،عشق به وجود مىآيد.من نيز از اين قاعده مستثنى نبودم.»
تازه اين يك زن بيوه و تجربه ديده است.واى به حال دختران ناآزموده!
اينجاست كه لازم است دختر مرد ناآزموده،با پدرش-كه از احساسات مردان بهتر آگاه است و پدران جز در شرايط استثنايى براى دختران خير و سعادت مىخواهندمشورت كند و لزوما موافقت او را جلب كند.
در اينجا قانون به هيچ وجه زن را تحقير نكرده است،بلكه دستحمايتخود را روى شانه او گذاشته است.اگر پسران ادعا كنند كه چرا قانون ما را ملزم به جلب موافقت پدران يا مادران نكرده است،آنقدر دور از منطق نيست كه كسى به نام دختران به لزوم جلب موافقت پدران اعتراض كند.
من تعجب مىكنم از كسانى كه هر روز با داستانهايى از قبيل داستان بيوك و زهره و عادل و نسرين مواجه هستند و مىبينند و مىشنوند و باز هم دختران را به تمرد و بىاعتنايى نسبتبه اوليايشان توصيه مىكنند.
اين كارها از نظر من نوعى تبانى است ميان افرادى كه مدعى دلسوزى نسبتبه زن هستند و ميان صيادان و شكارچيان زن در عصر امروز;اينها براى آنها طعمه درست مىكنند،تيرآورى مىنمايند و شكارها را به سوى آنها رم مىدهند.
نويسنده«چهل پيشنهاد»در شماره 88 مجله زن روز مىگويد:
«ماده1043 مخالف و ناقض همه مواد قانونى مربوط به بلوغ و رشد است،و نيز مخالف اصل آزادى انسانها و منشور ملل متحد است...»
مثل اينكه نويسنده چنين تصور كرده است كه مفاد ماده مزبور اين است كه پدران حق دارند از پيش خود دختران را به هر كس كه بخواهند شوهر دهند يا حق دارند بىجهت مانع ازدواج دختران خود بشوند.
اگر اختيار ازدواج به دستخود دختران باشد و موافقت پدر را شرط صحت ازدواج بدانيم،آنهم به شرط اينكه پدر سوء نيتيا كجسليقگى خاصى كه مانع ازدواج دختر بشود نداشته باشد،چه عيبى دارد و چه منافاتى با اصل آزادى انسانها دارد؟اين يك احتياط و مراقبتى است كه قانون براى حفظ زن تجربه نكرده است و ناشى از نوعى سوء ظن به طبيعت مرد است.
كتاب: مجوعه آثار ج19 ص 94
نويسنده: شهيد مرتضى مطهرى
تاريخچه و فلسفه مهريه
يكى از سنن بسيار كهن در روابط خانوادگى بشرى اين است كه مرد هنگام ازدواج براى زن«مهر»قائل مىشده است;چيزى از مال خود به زن يا پدر زن خويش مىپرداخته است، و بعلاوه در تمام مدت ازدواج عهدهدار مخارج زن و فرزندان خويش بوده است.
ريشه اين سنت چيست؟چرا و چگونه به وجود آمده است؟مهر ديگر چه صيغهاى است؟نفقه دادن به زن براى چه؟آيا اگر بنا باشد هر يك از زن و مرد به حقوق طبيعى و انسانى خويش نائل گردند و روابط عادلانه و انسانى ميان آنها حكمفرما باشد و با زن مانند يك انسان رفتار شود،مهر و نفقه مورد پيدا مىكند؟يا اينكه مهر و نفقه يادگار عهدهايى است كه زن مملوك مرد بوده است;مقتضاى عدالت و تساوى حقوق انسانها -خصوصا در قرن بيستم-اين است كه مهر و نفقه ملغى گردد،ازدواجها بدون مهر صورت گيرد و زن خود مسؤوليت مالى زندگى خويش را به عهده بگيرد و در تكفل مخارج فرزندان نيز با مرد متساويا شركت كند.
سخن خود را از مهر آغاز مىكنيم.ببينيم مهر چگونه پيدا شده و چه فلسفهاى داشته و جامعه شناسان پيدايش مهر را چگونه توجيه كردهاند.
تاريخچه مهر
مىگويند در ادوار ماقبل تاريخ كه بشر به حال توحش مىزيسته و زندگى شكل قبيلهاى داشته،به علل نامعلومى ازدواج با همخون جايز شمرده نمىشده است. جوانان قبيله كه خواستار ازدواج بودهاند،ناچار بودهاند از قبيله ديگر براى خود همسر و معشوقه انتخاب كنند.از اين رو براى انتخاب همسر به ميان قبايل ديگر مىرفتهاند.در آن دورهها مرد به نقش خويش در توليد فرزند واقف نبوده است;يعنى نمىدانسته كه آميزش او با زن در توليد فرزند مؤثر است.فرزندان را به عنوان فرزند همسر خود مىشناخته نه به عنوان فرزندان خود.با اينكه شباهت فرزندان را با خود احساس مىكرده نمىتوانسته علت اين شباهت را بفهمد.قهرا فرزندان نيز خود را فرزند زن مىدانستهاند نه فرزند مرد،و نسب از طريق مادران شناخته مىشد نه از طريق پدران. مردان موجودات عقيم و نازا به حساب مىآمدهاند و پس از ازدواج به عنوان يك طفيلى-كه زن فقط به رفاقتبا او و به نيروى بدنى او نيازمند است-در ميان قبيله زن بسر مىبرده است.اين دوره را دوره«مادر شاهى»ناميدهاند.
ديرى نپاييد كه مرد به نقش خويش در توليد فرزند واقف شد و خود را صاحب اصلى فرزند شناخت.از اين وقت زن را تابع خود ساخت و رياستخانواده را به عهده گرفت و به اصطلاح دوره«پدر شاهى»آغاز شد.
در اين دوره نيز ازدواج با همخون جايز شمرده نمىشد و مرد ناچار بود از ميان قبيله ديگر براى خود همسر انتخاب كند و به ميان قبيله خود بياورد.و چون همواره حالت جنگ و تصادم ميان قبايل حكمفرما بود،انتخاب همسر از راه ربودن دختر صورت مىگرفت;يعنى جوان دختر مورد نظر خويش را از ميان قبيله ديگر مىربود.
تدريجا صلح جاى جنگ را گرفت و قبايل مختلف مىتوانستند همزيستى مسالمتآميز داشته باشند.در اين دوره رسم ربودن زن منسوخ شد و مرد براى اينكه دختر مورد نظر خويش را به چنگ آورد،مىرفتبه ميان قبيله دختر،اجير پدر زن مىشد و مدتى براى او كار مىكرد و پدر زن در ازاى خدمت داماد،دختر خويش را به او مىداد و او آن دختر را به ميان قبيله خويش مىبرد.
تا اينكه ثروت زياد شد.در اين وقت مرد دريافت كه به جاى اينكه سالها براى پدر عروس كار كند،بهتر اين است كه يكجا هديه لايقى تقديم او كند و دختر را از او بگيرد.
اين كار را كرد و از اينجا«مهر»پيدا شد.
روى اين حساب در مراحل اوليه،مرد به عنوان طفيلى زن زندگى مىكرده و خدمتكار زن بوده است.در اين دوره زن بر مرد حكومت مىكرده است.در مرحله بعد كه حكومتبه دست مرد افتاد،مرد زن را از قبيله ديگر مىربوده است.در مرحله سوم مرد براى اينكه زن را به چنگ آورد به خانه پدر زن مىرفته و سالها براى او كار مىكرده است.در مرحله چهارم مرد مبلغى به عنوان«پيشكش»تقديم پدر زن مىكرده است و رسم مهر از اينجا ناشى شده است.
مىگويند مرد از آن وقتى كه سيستم«مادرشاهى»را ساقط كرد و سيستم «پدر شاهى»را تاسيس نمود،زن را در حكم برده و لااقل در حكم اجير و مزدور خويش قرار داد و به او به چشم يك ابزار اقتصادى كه احيانا شهوت او را نيز تسكين مىداد نگاه مىكرد،به زن استقلال اجتماعى و اقتصادى نمىداد.محصول كارها و زحمات زن متعلق به ديگرى يعنى پدر يا شوهر بود.زن حق نداشتبه اراده خود شوهر انتخاب كند و به اراده خود و براى خود فعاليت اقتصادى و مالى داشته باشد،و در حقيقت پولى كه مرد به عنوان مهر مىداده و مخارجى كه به عنوان نفقه مىكرده است در مقابل بهره اقتصادى بوده كه از زن در ايام زناشويى مىبرده است.
مهر در نظام حقوقى اسلام
مرحله پنجمى هم هست كه جامعه شناسان و اظهار نظر كنندگان درباره آن سكوت مىكنند.در اين مرحله مرد هنگام ازدواج يك«پيشكشى»تقديم خود زن مىكند و هيچ يك از والدين حقى به آن پيشكشى ندارند.زن در عين اينكه از مرد پيشكشى دريافت مىدارد،استقلال اجتماعى و اقتصادى خود را حفظ مىكند.اولا به اراده خود شوهر انتخاب مىكند نه به اراده پدر يا برادر.ثانيا در مدتى كه در خانه پدر است، همچنين در مدتى كه به خانه شوهر مىرود كسى حق ندارد او را به خدمتخود بگمارد و استثمار كند.محصول كار و زحمتش به خودش تعلق دارد نه به ديگرى و در معاملات حقوقى خود احتياجى به قيمومت مرد ندارد.
مرد از لحاظ بهرهبردارى از زن،فقط حق دارد در ايام زناشويى از وصال او بهرهمند شود و مكلف است مادامى كه زناشويى ادامه دارد و از وصال زن بهرهمند مىشود،زندگى او را در حدود امكانات خود تامين نمايد.
اين مرحله همان است كه اسلام آن را پذيرفته و زناشويى را بر اين اساس بنيان نهاده است.در قرآن كريم آيات زيادى هست درباره اينكه مهر زن به خود زن تعلق دارد نه به ديگرى.مرد بايد در تمام مدت زناشويى عهدهدار تامين مخارج زندگى زن بشود و در عين حال درآمدى كه زن تحصيل مىكند و نتيجه كار او،به شخص خودش تعلق دارد نه به ديگرى(پدر يا شوهر).
اينجاست كه مساله مهر و نفقه شكل معماوشى پيدا مىكند،زيرا در وقتى كه مهر به پدر دختر تعلق مىگرفت و زن مانند يك برده به خانه شوهر مىرفت و شوهر او را استثمار مىكرد،فلسفه مهر بازخريد دختر از پدر بود و فلسفه نفقه مخارج ضرورى است كه هر مالكى براى مملوك خود مىكند.اگر بناست چيزى به پدر زن داده نشود و شوهر هم حق ندارد زن را استثمار و از او بهره بردارى اقتصادى بكند و زن از لحاظ اقتصادى استقلال كامل دارد و حتى از جنبه حقوقى نيازى به قيمومت و اجازه و سرپرستى ندارد،مهر دادن و نفقه پرداختن براى چه؟
نگاهى به تاريخ
اگر بخواهيم به فلسفه مهر و نفقه در مرحله پنجم پى ببريم،بايد اندكى توجه خود را به دورههاى چهار گانهاى كه قبل از اين مرحله گفته شده معطوف كنيم.حقيقت اين است آنچه در اين باره گفته شده جز يك سلسله فرضها و تخمينها چيزى نيست;نه حقايق تاريخى است و نه حقايق علمى و تجربى.پارهاى قرائن از يك طرف و بعضى فرضيههاى فلسفى درباره انسان و جهان از طرف ديگر،منشا پديد آمدن اين فرضها و تخمينها درباره زندگى بشر ما قبل تاريخ شده است.آنچه درباره دوره به اصطلاح مادرشاهى گفته شده چيزى نيست كه به اين زوديها بتوان باور كرد،و همچنين چيزهايى كه درباره فروختن دختران از طرف پدران و استثمار زنان از طرف شوهران گفتهاند.
در اين فرضها و تخمينها دو چيز به چشم مىخورد:يكى اينكه سعى شده تاريخ بشر اوليه فوق العاده قساوت آميز و خشونتبار و عارى از عواطف انسانى تفسير شود.
ديگر اينكه نقش طبيعت از لحاظ تدابير حيرت انگيزى كه براى رسيدن به هدفهاى كلى خود به كار مىبرد،ناديده گرفته شده است.
اين گونه تفسير و اظهار نظر درباره انسان و طبيعتبراى غربى ميسر است اما براى شرقى-اگر افسون شده تقليد غرب نباشد-ميسر نيست.غربى به علل خاصى با عواطف انسانى بيگانه است;قهرا نمىتواند براى عاطفه و جرقههاى انسانى نقش اساسى در تاريخ قائل شود.غربى اگر از دنده اقتصاد برخيزد،نان مىبيند و بس.تاريخ از نظر او ماشينى است كه تا نان به خوردش ندهى حركت نمىكند.و اگر از دنده مسائل جنسى برخيزد، انسانيت و تاريخ انسانيتبا همه مظاهر فرهنگى و هنرى و اخلاقى و مذهبى و با همه تجليات عالى و باشكوه معنوى،جز بازيهاى تغيير شكل يافته جنسى نيست.و اگر از دنده سيادت و برترى طلبى برخيزد،سرگذشتبشريت از نظر او يكسره خونريزى و بيرحمى است.
غربى در قرون وسطى از مذهب و به نام مذهب شكنجهها ديده و آزارها كشيده و زنده زنده در آتش انداختنها مشاهده كرده است.به همين جهت از نام خدا و مذهب و هر چيزى كه اين بو را بدهد وحشت مىكند و از اين رو با همه آثار و علائم فراوان علمى كه از هدف داشتن طبيعت و واگذار نبودن جهان به خود مىبيند،كمتر جرات مىكند به اصل«علت غايى»اعتراف كند.
ما از اين مفسران نمىخواهيم كه به وجود پيامبران-كه در طول تاريخ ظهور كردهاند و منادى عدالت و انسانيتبودهاند و با انحرافات مبارزه مىكردهاند و نتايج ثمربخشى از مبارزات خود مىگرفتهاند-اقرار و اعتراف كنند;از آنها مىخواهيم كه لااقل نقش آگاهانه طبيعت را فراموش نكنند.
در تاريخ روابط زن و مرد قطعا مظالم فراوان و قساوتهاى بىشمارى رخ داده است. قرآن قساوت آميزترين آنها را حكايت كرده است.اما نمىتوان گفتسراسر اين تاريخ قساوت و خشونتبوده است.
فلسفه حقيقى مهر
به عقيده ما پديد آمدن مهر نتيجه تدبير ماهرانهاى است كه در متن خلقت و آفرينش براى تعديل روابط زن و مرد و پيوند آنها به يكديگر به كار رفته است.
مهر از آنجا پيدا شده كه در متن خلقت نقش هر يك از زن و مرد در مساله عشق مغاير نقش ديگرى است.عرفا اين قانون را به سراسر هستى سرايت مىدهند، مىگويند قانون عشق و جذب و انجذاب بر سراسر موجودات و مخلوقات حكومت مىكند با اين خصوصيت كه موجودات و مخلوقات از لحاظ اينكه هر موجودى وظيفه خاصى را بايد ايفا كند متفاوتند;سوز در يك جا و ساز در جاى ديگر قرار داده شده است.
فخر الدين عراقى،شاعر معروف مىگويد:
ساز طرب عشق كه داند كه چه ساز است كز زخمه آن نه فلك اندر تك و تاز است رازى است در اين پرده گر آن را بشناسى دانى كه حقيقت ز چه در بند مجاز است عشق است كه هر دم به دگر رنگ درآيد ناز استبه جايى و به يك جاى نياز است در صورت عاشق چه در آيد همه سوز است در كسوت معشوق چه آيد همه ساز است
ما در مقاله چهارده از اين سلسله مقالات،آنجا كه تفاوتهاى زن و مرد را بيان مىكرديم گفتيم كه نوع احساسات زن و مرد نسبتبه يكديگر يك جور نيست.قانون خلقت، جمال و غرور و بىنيازى را در جانب زن،و نيازمندى و طلب و عشق و تغزل را در جانب مرد قرار داده است.ضعف زن در مقابل نيرومندى بدنى به همين وسيله تعديل شده است و همين جهت موجب شده كه همواره مرد از زن خواستگارى مىكرده است.قبلا ديديم كه طبق گفته جامعه شناسان،هم در دوره مادرشاهى و هم در دوره پدر شاهى،مرد بوده است كه به سراغ زن مىرفته است.
دانشمندان مىگويند:مرد از زن شهوانىتر است.در روايات اسلامى وارد شده كه مرد از زن شهوانىتر نيستبلكه بر عكس است،لكن زن از مرد در مقابل شهوت تواناتر و خوددارتر آفريده شده است.نتيجه هر دو سخن يكى است.به هر حال مرد در مقابل غريزه از زن ناتوانتر است.اين خصوصيت همواره به زن فرصت داده است كه دنبال مرد نرود و زود تسليم او نشود و بر عكس،مرد را وادار كرده است كه به زن اظهار نياز كند و براى جلب رضاى او اقدام كند.يكى از آن اقدامات اين بوده كه براى جلب رضاى او و به احترام موافقت او هديهاى نثار او مىكرده است.
چرا افراد جنس نر هميشه براى تصاحب جنس ماده با يكديگر رقابت مىكردهاند و به جنگ و ستيز با يكديگر مىپرداختهاند اما هرگز افراد جنس ماده براى تصاحب جنس نر حرص و ولع نشان ندادهاند؟براى اينكه نقش جنس نر و جنس ماده يكى نبوده است.جنس نر همواره حالت و نقش متقاضى را داشته نه جنس ماده،و جنس ماده هرگز با حرص و ولع جنس نر به دنبال او نمىرفته است،همواره از خود نوعى بىنيازى و استغنا نشان مىداده است.
مهر با حيا و عفاف زن يك ريشه دارد.زن به الهام فطرى دريافته است كه عزت و احترام او به اين است كه خود را رايگان در اختيار مرد قرار ندهد و به اصطلاح شيرين بفروشد.
همينها سبب شده كه زن توانسته با همه ناتوانى جسمى،مرد را به عنوان خواستگار به آستانه خود بكشاند،مردها را به رقابتبا يكديگر وادار كند،با خارج كردن خود از دسترسى مرد عشق رمانتيك به وجود آورد،مجنونها را به دنبال ليلىها بدواند و آنگاه كه تن به ازدواج با مرد مىدهد عطيه و پيشكشى از او به عنوان نشانهاى از صداقت او دريافت دارد.
مىگويند در بعضى قبايل وحشى دخترانى كه با چند خواستگار و عاشق بىقرار مواجه مىشدهاند،آنها را وادار به«دوئل»مىكردهاند;هر كدام كه ديگرى را مغلوب مىكرده يا مىكشته،شايستگى همسرى با آن دختر را احراز مىكرده است.
چندى پيش روزنامههاى تهران نوشتند كه يك دختر دو پسر خواستگار خود را در همين تهران به«دوئل»وادار كرد،آنها را در حضور خود با اسلحه سرد به جان يكديگر انداخت.
از نظر كسانى كه قدرت را فقط در زور بازو مىشناسند و تاريخ روابط زن و مرد را يكسره ظلم و استثمار مرد مىبينند،باورى نيست كه زن،اين موجود ضعيف و ظريف، بتواند اينچنين افراد جنس خشن و نيرومند را به جان يكديگر بيندازد،اما اگر كسى اندكى با تدابير ماهرانه خلقت و قدرت عجيب و مرموز زنانهاى كه در وجود زن تعبيه شده آشنا باشد،مىداند كه اين چيزها عجيب نيست.
زن در مرد تاثير فراوان داشته است.تاثير زن در مرد از تاثير مرد در زن بيشتر بوده است.مرد بسيارى از هنرنمايىها و شجاعتها و دلاوريها و نبوغها و شخصيتهاى خود را مديون زن و خودداريهاى ظريفانه زن است،مديون حيا و عفاف زن است، مديون «شيرين فروشى»زن است.زن هميشه مرد را مىساخته و مرد اجتماع را.آنگاه كه حيا و عفاف و خوددارى زن از ميان برود و زن بخواهد در نقش مرد ظاهر شود،اول به زن مهر باطله مىخورد و بعد مرد مردانگى خود را فراموش مىكند و سپس اجتماع منهدم مىگردد.
همان قدرت زنانه كه توانسته در طول تاريخ شخصيتخود را حفظ كند و به دنبال مرد نرود و مرد را به عنوان خواستگار به آستان خود بكشاند،مردان را به رقابت و جنگ با يكديگر درباره خود وادارد و آنها را تا سر حد كشته شدن ببرد،حيا و عفاف را شعار خود قرار دهد،بدن خود را از چشم مرد مستور نگه دارد و خود را اسرارآميز جلوه دهد،الهام بخش مرد و خالق عشق او باشد،هنر آموز و شجاعتبخش و نبوغ آفرين او واقع شود،در او حس«تغزل»و ستايشگرى به وجود آورد و او به فروتنى و خاكسارى و ناچيزى خود در مقابل زن به خود ببالد،همان قدرت مىتوانسته مرد را وادار كند كه هنگام ازدواج عطيهاى به نام«مهر»تقديم او كند.
مهر مادهاى است از يك آيين نامه كلى كه طرح آن در متن خلقت ريخته شده و با دست فطرت تهيه شده است.
مهر در قرآن
قرآن كريم مهر را به صورتى كه در مرحله پنجم گفتيم ابداع و اختراع نكرد،زيرا مهر به اين صورت ابداع خلقت است.كارى كه قرآن كرد اين بود مهر را به حالت فطرى آن برگردانيد.
قرآن كريم با لطايف و ظرافتبىنظيرى مىگويد: و اتوا النساء صدقاتهن نحلة (1) يعنى كابين زنان را كه به خود آنها تعلق دارد(نه به پدران يا برادران آنها)و عطيه و پيشكشى است از جانب شما به آنها،به خودشان بدهيد.
قرآن كريم در اين جمله كوتاه به سه نكته اساسى اشاره كرده است:
اولا با نام«صدقه»(به ضم دال)ياد كرده است نه با نام«مهر».صدقه از ماده صدق است و بدان جهتبه مهر صداق يا صدقه گفته مىشود كه نشانه راستين بودن علاقه مرد است.بعضى مفسرين مانند صاحب كشاف به اين نكته تصريح كردهاند;همچنانكه بنا به گفته راغب اصفهانى در مفردات غريب القرآن علت اينكه صدقه(بفتح دال)را صدقه گفتهاند اين است كه نشانه صدق ايمان است.ديگر اينكه با ملحق كردن ضمير (هن)به اين كلمه مىخواهد بفرمايد كه مهريه به خود زن تعلق دارد نه پدر و مادر;مهر مزد بزرگ كردن و شير دادن و نان دادن به او نيست.سوم اينكه با كلمه«نحله»كاملا تصريح مىكند كه مهر هيچ عنوانى جز عنوان تقديمى و پيشكشى و عطيه و هديه ندارد.
دو گونگى احساسات در حيوانات
اختصاص به انسان ندارد;در همه جاندارها آنجا كه قانون دو جنسى حكمفرماست،با اينكه دو جنس به يكديگر نيازمندند،جنس نر نيازمندتر آفريده شده يعنى احساسات او نيازمندانهتر است و همين جهتبه نوبه خود سبب شده كه جنس نر گامهايى در طريق جلب رضايت جنس ماده بردارد و هم سبب شده كه روابط دو جنس تعديل شود و جنس نر از زور و قدرت خود سوء استفاده نكند،حالت فروتنى و خضوع به خود بگيرد.
هديه و كادو در روابط نامشروع
منحصر به ازدواج و پيمان مشروع زناشويى نيست;آنجا هم كه زن و مرد به صورت نامشروعى مىخواهند از وجود يكديگر لذت ببرند و به اصطلاح مىخواهند از عشق آزاد بهره ببرند،باز مرد است كه به زن هديه مىدهد.اگر احيانا قهوه يا چايى يا غذايى صرف كنند،مرد وظيفه خود مىداند كه پول آنها را بپردازد.زن براى خود نوعى اهانت تلقى مىكند كه به خاطر مرد مايه بگذارد و پول خرج كند.عياشى براى پسر مستلزم داشتن پول و امكانات مالى است و عياشى براى يك دختر وسيلهاى استبراى دريافت كادوها.اين عادات كه حتى در روابط نامشروع و غير قانونى هم جارى است، ناشى از نوع احساسات نا متشابه زن و مرد نسبتبه يكديگر است.
معاشقه فرنگى از ازدواجش طبيعىتر است
در دنياى غرب هم كه به نام تساوى حقوق انسانها حقوق خانوادگى را از صورت طبيعى خارج كردهاند و سعى مىكنند على رغم قانون طبيعت،زن و مرد را در وضع مشابهى قرار دهند و رلهاى مشابهى در زندگى خانوادگى به عهده آنها بگذارند،آنجا كه به اصطلاح پاى عشق آزاد به ميان مىآيد و قوانين قراردادى،آنها را از مسير بيعتخارج نكرده است،مرد همان وظيفه طبيعى خود يعنى نياز و طلب و مايه گذاشتن و پول خرج كردن را انجام مىدهد،مرد به زن هديه مىدهد و متحمل مخارج او مىشود در صورتى كه در ازدواج فرنگى مهر وجود ندارد و از لحاظ نفقه نيز مسؤوليتسنگينى به عهده زن مىگذارند;يعنى معاشقه فرنگى از ازدواج فرنگى با طبيعت هماهنگتر است.
مهر يكى از نمونههايى است كه مىرساند زن و مرد با استعدادهاى نامتشابهى آفريده شدهاند و قانون خلقت از لحاظ حقوق فطرى و طبيعى سندهاى نامتشابهى به دست آنها داده است.
كتاب: مجموعه آثار ج 19 ص 194
نويسنده: شهيد مرتضى مطهرى
مساله نفقه از ديدگاه اسلام
نظر اسلام را درباره مهر و فلسفه مهر بيان كرديم.اكنون نوبت آن است كه مساله نفقه را مورد بحث قرار دهيم.
قبلا بايد بدانيم كه در قوانين اسلامى،نفقه نيز مانند مهر وضع مخصوص به خود دارد و نبايد با آنچه در دنياى غير اسلامى مىگذشته يا مىگذرد يكى دانست.
اگر اسلام به مرد حق مىداد كه زن را در خدمتخود بگمارد و محصول كار و زحمت و بالاخره ثروتى كه زن توليد مىكند مال خود بداند،علت و فلسفه نفقه دادن مرد به زن روشن بود زيرا واضح است اگر انسان،حيوان يا انسان ديگرى را مورد بهرهبردارى اقتصادى قرار دهد ناچار است مخارج زندگى او را نيز تامين كند.اگر گاريچى به اسب خود كاه و جو ندهد آن اسب براى او باركشى نمىكند.
اما اسلام چنين حقى براى مرد قائل نيست;به زن حق داد مالك شود،تحصيل ثروت كند و به مرد حق نداده در ثروتى كه به او تعلق دارد تصرف كند;و در عين حال بر مرد لازم دانسته كه بودجه خانواده را تامين كند،مخارج زن و فرزندان و نوكر و كلفت و مسكن و غيره را بپردازد،چرا و به چه علتى؟
متاسفانه غرب مآبهاى ما به هيچ وجه حاضر نيستند درباره اين امور ذرهاى فكر كنند;چشمها را به روى هم مىگذارند و عين انتقاداتى را كه غربيان بر سيستمهاى حقوقى خودشان مىكنند-و البته آن انتقادات صحيح هم هست-اينها در مورد سيستم حقوقى اسلامى ذكر مىكنند.
واقعا اگر كسى بگويد نفقه زن در غرب تا قرن نوزدهم چيزى جز جيرهخوارى و نشانه بردگى زن نبوده است راست گفته است،زيرا وقتى كه زن موظف باشد مجانا داخله زندگى مرد را اداره كند و حق مالكيت نداشته باشد،نفقهاى كه به او داده مىشود از نوع جيرهاى است كه به اسير يا علوفهاى است كه به حيوانات باركش داده مىشود.
اما اگر قانون بخصوصى در جهان پيدا شود كه اداره داخله زندگى مرد را به عنوان يك وظيفه لازم از دوش زن بردارد و به او حق تحصيل ثروت و استقلال كامل اقتصادى بدهد،در عين حال او را از شركت در بودجه خانوادگى معاف كند،ناچار فلسفه ديگرى در نظر گرفته و بايد در اطراف آن فلسفه تامل كرد.
محجوريت زن فرنگى تا نيمه دوم قرن نوزدهم
در شرح قانون مدنى ايران تاليف دكتر شايگان،صفحه 362 چنين نوشته شده:
«استقلالى كه زن در دارايى خود دارد و فقه شيعه از ابتدا آن را شناخته است،در حقوق يونان و رم و ژاپن و تا چندى پيش هم در حقوق غالب كشورها وجود نداشته;يعنى زن مثل صغير و مجنون،محجور و از تصرف در اموال خود ممنوع بوده است.در انگلستان كه سابقا شخصيت زن كاملا در شخصيتشوهر محو بود دو قانون،يكى در سال 1870 و ديگرى در سال 1882 ميلادى به اسم قانون مالكيت زن شوهردار،از زن رفع حجر نمود.در ايتاليا قانون1919 ميلادى زن را از شمار محجورين خارج كرد.در قانون مدنى آلمان(1900 ميلادى)و در قانون مدنى سويس(1907 ميلادى)زن مثل شوهر خود اهليت دارد.
ولى زن شوهردار در حقوق پرتغال و فرانسه هنوز در عداد محجورين است،گو كه قانون 18 فوريه 1938 در فرانسه در حدودى حجر زن شوهردار را تعديل كرده است.»
چنانكه ملاحظه مىفرماييد هنوز يك قرن نمىگذرد از وقتى كه اولين قانون استقلال مالى زن در مقابل شوهر(1882 در انگلستان)در اروپا تصويب شد و به اصطلاح از زن شوهردار رفع محجوريتشد.
چرا اروپا ناگهان استقلال مالى داد؟
حالا چطور شد كه در يك قرن چنين حادثه مهمى رخ داد؟آيا احساسات انسانى مردان اروپايى به غليان آمد و به ظالمانه بودن كار خود پى بردند؟
پاسخ اين پرسش را از ويل دورانتبشنويد.وى در لذات فلسفه صفحه 158 بحثى تحت عنوان«علل»باز كرده است و در آنجا به اصطلاح علل آزادى زن را در اروپا شرح مىدهد.
متاسفانه در آنجا به حقيقت وحشتناكى برمىخوريم.معلوم مىشود زن اروپايى براى آزادى و حق مالكيتخود،از ماشين بايد تشكر كند نه از آدم،و در مقابل چرخهاى عظيم ماشين بايد سر تعظيم فرود آورد نه در مقابل مردان اروپايى.آزمندى و حرص صاحبان كارخانه بود كه براى اينكه سود بيشترى ببرند و مزد كمترى بدهند قانون استقلال اقتصادى را در مجلس انگلستان گذراند.
ويل دورانت مىگويد:
«اين واژگونى سريع عادات و رسوم محترم و قديمتر از تاريخ مسيحيت را چگونه تعليل كنيم؟علت عمومى اين تغيير،فراوانى و تعدد ماشين آلات است.«آزادى» زن از عوارض انقلاب صنعتى است...
يك قرن پيش در انگلستان كار پيدا كردن بر مردان دشوار گشت.اما اعلانها از آنان مىخواست كه زنان و كودكان خود را به كارخانهها بفرستند.كارفرمايان بايد در انديشه سود و سهام خود باشند و نبايد خاطر خود را با اخلاق و رسوم حكومتها آشفته سازند.كسانى كه ناآگاه بر«خانه براندازى»توطئه كردند كارخانهداران وطن دوست قرن نوزدهم انگلستان بودند.
نخستين قدم براى آزادى مادران بزرگ ما قانون 1882 بود.به موجب اين قانون، زنان بريتانياى كبير از آن پس از امتياز بىسابقهاى برخوردار مىشدند و آن اينكه پولى را كه به دست مىآوردند حق داشتند براى خود نگه دارند.اين قانون اخلاقى عالى و مسيحى را كارخانهداران مجلس عوام وضع كردند تا بتوانند زنان انگلستان را به كارخانهها بكشانند.از آن سال تا به امسال سودجويى مقاومت ناپذيرى آنان را از بندگى و جان كندن در خانه رهانيده،گرفتار بندگى و جان كندن در مغازه و كارخانه كرده است.»
چنانكه ملاحظه مىفرماييد سرمايهداران و كارخانهداران انگلستان بودند كه به خاطر منافع مادى اين قدم را به نفع زن برداشتند.
قرآن و استقلال اقتصادى زن
اسلام در هزار و چهارصد سال پيش اين قانون را گذراند و گفت: للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن (1) مردان را از آنچه كسب مىكنند و به دست مىآورند بهرهاى است و زنان را از آنچه كسب مىكنند و به دست مىآورند بهرهاى است.
قرآن مجيد در آيه كريمه همان طورى كه مردان را در نتايج كار و فعاليتشان ذى حق دانست،زنان را نيز در نتيجه كار و فعاليتشان ذى حق شمرد.
در آيه ديگر فرمود: للرجال نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون و للنساء نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون (2) يعنى مردان را از مالى كه پدر و مادر و يا خويشاوندان بعد از مردن خود باقى مىگذارند بهرهاى است و زنان را هم از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان از خود باقى مىگذارند بهرهاى است.
اين آيه حق ارث بردن زن را تثبيت كرد.ارث بردن يا نبردن زن تاريخچه مفصلى دارد كه به خواستخدا بعدا ذكر خواهيم كرد.عرب جاهليتحاضر نبود به زن ارث بدهد، اما قرآن كريم اين حق را براى زن تثبيت كرد.
يك مقايسه
پس قرآن كريم سيزده قرن قبل از اروپا به زن استقلال اقتصادى داد،با اين تفاوت:
اولا انگيزهاى كه سبب شد اسلام به زن استقلال اقتصادى بدهد جز جنبههاى انسانى و عدالت دوستى و الهى اسلام نبوده.در آنجا مطالبى از قبيل مطامع كارخانهداران انگلستان وجود نداشت كه به خاطر پر كردن شكم خود اين قانون را گذراندند،بعد با بوق و كرنا دنيا را پر كردند كه ما حق زن را به رسميتشناختيم و حقوق زن و مرد را مساوى دانستيم.
ثانيا اسلام به زن استقلال اقتصادى داد،اما به قول ويل دورانتخانه براندازى نكرد،اساس خانوادهها را متزلزل نكرد،زنان را عليه شوهران و دختران را عليه پدران به تمرد و عصيان وادار نكرد.اسلام با اين دو آيه انقلاب عظيم اجتماعى به وجود آورد،اما آرام و بىضرر و بىخطر.
ثالثا آنچه دنياى غرب كرد اين بود كه به قول ويل دورانت زن را از بندگى و جان كندن در خانه رهانيد و گرفتار بندگى و جان كندن در مغازه و كارخانه كرد;يعنى اروپا غل و زنجيرى از دست و پاى زن باز كرد و غل و زنجير ديگرى كه كمتر از اولى نبود به دست و پاى او بست.اما اسلام زن را از بندگى و بردگى مرد در خانه و مزارع و غيره رهانيد و با الزام مرد به تامين بودجه اجتماع خانوادگى،هر نوع اجبار و الزامى را از دوش زن براى تامين مخارج خود و خانواده برداشت.زن از نظر اسلام در عين اينكه حق دارد طبق غريزه انسانى به تحصيل ثروت و حفظ و افزايش آن بپردازد، طورى نيست كه جبر زندگى،او را تحت فشار قرار دهد و غرور و جمال و زيبايى راكه هميشه با اطمينان خاطر بايد همراه[وى]باشد-از او بگيرد.
اما چه بايد كرد;چشمها و گوشهاى برخى نويسندگان ما بستهتر از آن است كه در باره اين حقايق مسلم تاريخى و فلسفى بينديشند.
انتقاد و پاسخ
خانم منوچهريان در كتاب انتقاد بر قوانين اساسى و مدنى ايران صفحه37مىنويسند:
«قانون مدنى ما از يك سو مرد را وا مىدارد كه به زن خود نفقه بدهد يعنى جامه، خوراك و مسكن وى را آماده كند.همچنانكه مالك اسب و استر بايد براى آنان خوراك و مسكن فراهم آورد،مالك زن نيز بايد اين حداقل زندگى را در دسترس او بگذارد.ولى از سوى ديگر معلوم نيست چرا ماده 1110 قانون مدنى مقرر مىدارد كه در عده وفات،زن نفقه ندارد و حال آنكه در هنگام مرگ شوهر،زن به ملاطفت و تسليت احتياج دارد و مىخواهد به محض از دست دادن مالك خود پريشان روزگار و آشفته خاطر نشود.ممكن استبگوييد:شما كه دم از آزادى مىزنيد و مىخواهيد در همه جا با مرد يكسان باشيد، چرا در اينجا مىخواهيد باز هم زن بنده و جيرهخوار مرد باشد و چشم داشته باشد كه پس از وى نيز اين بندگى و جيرهخوارى ادامه يابد؟ما در پاسخ مىگوييم:مطابق همان فلسفه بردگى زن كه طرح اين قانون مدنى بر پايه آن ريخته شده است،خوب بود كه به قول سعدى «مالكان تحرير»پس از خود نيز نفقه را براى زن مقرر مىداشتند و قانون هم اين موضوع را رعايت مىكرد.»
ما از اين نويسنده مىپرسيم كه از كجاى قانون مدنى و از كجاى قانون اسلام(يا به قول شما فلسفه بردگى زن)شما استنباط كرديد كه مرد مالك زن است و علت نفقه دادن مرد مملوك بودن زن است؟اين چطور مالكى است كه حق ندارد به مملوك خود بگويد اين كاسه آب را به من بده؟اين چطور مالكى است كه مملوكش هر كارى بكند به خودش تعلق دارد نه به مالك؟اين چطور ملكى است كه مملوكش در كوچكترين قدمى كه براى او بردارد-اگر دل خودش بخواهد-حق دارد مطالبه مزد بكند؟اين چطور مالكى است كه حق ندارد به مملوك خودش تحميل كند كه بچهاى را كه در خانه مالك خود زاييده است مجانا شير دهد؟
ثانيا مگر هر كس نفقه خور كسى بود مملوك اوست؟از نظر اسلام و هر قانون ديگرى فرزندان،واجب النفقه پدر يا پدر و مادرند.آيا اين دليل است كه همه قوانين جهان فرزندان را مملوك پدران مىدانند؟در اسلام پدر و مادر اگر فقير باشند واجب النفقه فرزند مىباشند بدون اينكه فرزند حق تحميلى به آنها داشته باشد.پس آيا بايد بگوييم اسلام پدران و مادران را مملوك فرزندان خود شناخته است؟
ثالثا از همه عجيبتر اين است كه مىگويند:چرا نفقه زن در عده وفات واجب نيست در صورتى كه زن در اين وقت كه شوهر خود را از دست مىدهد بيشتر به پول شوهر احتياج دارد؟
مثل اين است كه اين نويسنده گرامى در اروپاى صد سال پيش زندگى مىكند. ملاك نفقه دادن مرد به زن احتياج زن نيست.اگر از نظر اسلام زن در مدتى كه با شوهر خود زندگى مىكند حق مالكيت نمىداشت،اين مطلب درستبود كه بعد از مردن شوهر بلافاصله وضع زن مختل مىشود.ولى[با توجه به]قانونى كه به زن حق مالكيت داده است و زنان به واسطه تامين شدن از جانب شوهران هميشه ثروت خود را حفظ مىكنند،چه لزومى دارد كه پس از بهم خوردن آشيانه زندگى با هم تا مدتى نفقه بگيرند؟نفقه حق زينتبخشيدن به آشيانه مرد است.پس از خرابى آشيانه لزومى ندارد كه اين حق براى زن ادامه پيدا كند.
سه نوع نفقه
در اسلام سه نوع نفقه وجود دارد:
نوع اول نفقهاى كه مالك بايد صرف مملوك خود بكند.مخارجى كه مالك حيوانات براى آنها مىكند،از اين قبيل است.ملاك اين نوع نفقه مالكيت و مملوكيت است.
نوع دوم نفقهاى است كه انسان بايد صرف فرزندان خود در حالى كه صغير يا فقيرند و يا صرف پدر و مادر خود كه فقيرند بنمايد.ملاك اين نوع نفقه مالكيت و مملوكيت نيست، بلكه حقوقى است كه طبيعتا فرزندان بر به وجود آورندگان خود پيدا مىكنند و حقوقى است كه پدر و مادر به حكم شركت در ايجاد فرزند و به حكم زحماتى كه در دوره كودكى فرزند خود متحمل شدهاند بر فرزند پيدا مىكنند.شرط اين نوع از نفقه،ناتوان بودن شخص واجب النفقه است.
نوع سوم نفقهاى است كه مرد در مورد زن صرف مىكند.ملاك اين نوع از نفقه نه مالكيت و مملوكيت است و نه حق طبيعى به مفهومى كه در نوع دوم گفته شد و نه عاجز بودن و ناتوان بودن و فقير بودن زن.
زن فرضا ميليونر و داراى درآمد سرشارى باشد و مرد ثروت و درآمد كمى داشته باشد، باز هم مرد بايد بودجه خانوادگى و از آن جمله بودجه شخصى زن را تامين كند. فرق ديگرى كه اين نوع از نفقه با نوع اول و دوم دارد اين است كه در نوع اول و دوم اگر شخص از زير بار وظيفه شانه خالى كند و نفقه ندهد گناهكار است اما تخلف وظيفه به صورت يك دين قابل مطالبه و استيفا درنمىآيد يعنى جنبه حقوقى ندارد.ولى در نوع سوم اگر از زير بار وظيفه شانه خالى كند،زن حق دارد به صورت يك امر حقوقى اقامه دعوا كند و در صورت اثبات از مرد بگيرد.ملاك اين نوع از نفقه چيست؟ان شاء الله در مقاله آينده درباره آن بحثخواهيم كرد.
آيا زن امروز مهر و نفقه نمىخواهد؟
گفتيم از نظر اسلام تامين بودجه كانون خانوادگى،از آن جمله مخارج شخصى زن به عهده مرد است.زن از اين نظر مسؤوليتى ندارد.زن فرضا داراى ثروت هنگفتى بوده و چندين برابر شوهر دارايى داشته باشد،ملزم نيست در اين بودجه شركت كند. شركت زن در اين بودجه،چه از لحاظ پولى كه بخواهد خرج كند و چه از لحاظ كارى كه بخواهد صرف كند،اختيارى و وابسته به ميل و اراده خود اوست.
از نظر اسلام با اينكه بودجه زندگى زن جزء بودجه خانوادگى و بر عهده مرد است، مرد هيچ گونه تسلط اقتصادى و حق بهرهبردارى از نيرو و كار زن ندارد;نمىتواند او را استثمار كند.نفقه زن از اين جهت مانند نفقه پدر و مادر است كه در موارد خاصى بر عهده فرزند است اما فرزند در مقابل اين وظيفه كه انجام مىدهد هيچ گونه حقى از نظر استخدام پدر و مادر پيدا نمىكند.
رعايت جانب زن در مسائل مالى
اسلام به شكل بىسابقهاى جانب زن را در مسائل مالى و اقتصادى رعايت كرده است. از طرفى به زن استقلال و آزادى كامل اقتصادى داده و دست مرد را از مال و كار او كوتاه كرده و حق قيمومت در معاملات زن را-كه در دنياى قديم سابقه ممتد دارد و در اروپا تا اوايل قرن بيستم رايجبود-از مرد گرفته است،و از طرف ديگر با برداشتن مسؤوليت تامين بودجه خانوادگى از دوش زن،او را از هر نوع اجبار و الزام براى دويدن به دنبال پول معاف كرده است.
غرب پرستان آنگاه كه مىخواهند به نام حمايت از زن از اين قانون انتقاد كنند، چارهاى ندارند از اينكه به يك دروغ شاخدار متوسل شوند.اينها مىگويند:فلسفه نفقه اين است كه مرد خود را مالك زن مىداند و او را به خدمتخود مىگمارد.همان طورى كه مالك حيوان ناچار است مخارج ضرورى حيوانات مملوك خود را بپردازد تا آن حيوانات بتوانند به او سوارى بدهند و برايش باركشى كنند،قانون نفقه هم براى همين منظور حداقل بخور و نمير را براى زن واجب كرده است.
اگر كسى قانون اسلام را در اين مسائل از آن جهت مورد حمله قرار دهد كه اسلام بيش از حد لازم زن را نوازش كرده و مرد را زير بار كشيده و او را به صورت خدمتكار بىمزد و اجرى براى زن درآورده است،بهتر مىتواند به ايراد خود آب و رنگ و سر و صورتى بدهد تا اينكه به نام زن و به نام حمايت زن بر اين قانون ايراد بگيرد.
حقيقت اين است كه اسلام نخواسته به نفع زن و عليه مرد يا به نفع مرد و عليه زن قانونى وضع كند.اسلام نه جانبدار زن است و نه جانبدار مرد.اسلام در قوانين خود سعادت مرد و زن و فرزندانى كه بايد در دامن آنها پرورش يابند و بالاخره سعادت جامعه بشريت را در نظر گرفته است.اسلام راه وصول زن و مرد و فرزندان آنها و جامعه بشريت را به سعادت،در اين مىبيند كه قواعد و قوانين طبيعت و اوضاع و احوالى كه به دست توانا و مدبر خلقتبه وجود آمده ناديده گرفته نشود.
همچنانكه مكرر گفتهايم اسلام در قوانين خود اين قاعده را همواره رعايت كرده است كه مرد مظهر نياز و احتياج و زن مظهر بىنيازى باشد.اسلام مرد را به صورت خريدار و زن را به صورت صاحب كالا مىشناسد.از نظر اسلام در وصال و زندگى مشترك زن و مرد،اين مرد است كه بايد خود را به عنوان بهرهگير بشناسد و هزينه اين كار را تحمل كند.زن و مرد نبايد فراموش كنند كه در مساله عشق،از نظر طبيعت دو نقش جداگانه به عهده آنها واگذار شده است.ازدواج هنگامى پايدار و مستحكم و لذت بخش است كه زن و مرد در نقش طبيعى خود ظاهر شوند.
علت ديگر كه براى لزوم نفقه زن بر مرد در كار است اين است كه مسؤوليت و رنج و زحمات طاقت فرساى توليد نسل از لحاظ طبيعتبه عهده زن گذاشته شده است.آنچه در اين كار از نظر طبيعى به عهده مرد استيك عمل لذت بخش آنى بيش نيست.اين زن است كه بايد اين بيمارى ماهانه را(در غير ايام كودكى و پيرى)تحمل كند،سنگينى دوره باردارى و بيمارى مخصوص اين دوره را به عهده بگيرد،سختى زايمان و عوارض آن را تحمل نمايد،كودك را شير بدهد و پرستارى كند.
اينها همه از نيروى بدنى و عضلانى زن مىكاهد،توانايى او را در كار و كسب كاهش مىدهد.اينهاست كه اگر بنا بشود قانون،زن و مرد را از لحاظ تامين بودجه زندگى در وضع مشابهى قرار دهد و به حمايت زن برنخيزد،زن وضع رقتبارى پيدا خواهد كرد.و همينها سبب شده كه در جاندارانى كه به صورت جفت زندگى مىكنند، جنس نر همواره به حمايت جنس ماده برخيزد،او را در مدت گرفتارى توليد نسل در خوراك و آذوقه كمك كند.
بعلاوه زن و مرد از لحاظ نيروى كار و فعاليتهاى خشن توليدى و اقتصادى،مشابه و مساوى آفريده نشدهاند.اگر بناى بيگانگى باشد و مرد در مقابل زن قد علم كند و به او بگويد ذرهاى از درآمد خودم را خرج تو نمىكنم،هرگز زن قادر نيستخود را به پاى مرد برساند.
گذشته از اينها و از همه بالاتر اينكه احتياج زن به پول و ثروت از احتياج مرد افزونتر است.تجمل و زينت جزء زندگى زن و از احتياجات اصلى زن است.آنچه يك زن در زندگى معمولى خود خرج تجمل و زينت و خودآرايى مىكند برابر استبا مخارج چندين مرد.ميل به تجمل به نوبتخود ميل به تنوع و تفنن را در زن به وجود آورده است. براى يك مرد يك دست لباس تا وقتى قابل پوشيدن است كه كهنه و مندرس نشده است،اما براى يك زن چطور؟براى يك زن تا وقتى قابل پوشيدن است كه جلوه تازهاى به شمار رود.اى بسا كه يك دست لباس يا يكى از زينت آلات براى زن ارزش بيش از يك بار پوشيدن را نداشته باشد.توانايى كار و كوشش زن براى تحصيل ثروت از مرد كمتر است،اما استهلاك ثروت زن به مراتب از مرد افزونتر است.
بعلاوه زن باقى ماندن زن،يعنى باقى ماندن جمال و نشاط و غرور در زن،مستلزم آسايش بيشتر و تلاش كمتر و فراغ خاطر زيادترى است.اگر زن مجبور باشد مانند مرد دائما در تلاش و كوشش و در حال دويدن و پول درآوردن باشد،غرورش در هم مىشكند،چينها و گرههايى كه گرفتاريهاى مالى به چهره و ابروى مرد انداخته است در چهره و ابروى او پيدا خواهد شد.مكرر شنيده شده است زنان غربى كه بيچارهها در كارگاهها و كارخانهها و ادارهها اجبارا در تلاش معاشند،آرزوى زندگى زن شرقى را دارند.بديهى است زنى كه آسايش خاطر ندارد،فرصتى نخواهد يافت كه به خود برسد و مايه سرور و بهجت مرد نيز واقع شود.
لذا نه تنها مصلحت زن،بلكه مصلحت مرد و كانون خانوادگى نيز در اين است كه زن از تلاشهاى اجبارى خرد كننده معاش معاف باشد.مرد هم مىخواهد كانون خانوادگى براى او كانون آسايش و رفع خستگى و فراموشخانه گرفتاريهاى بيرونى باشد.زنى قادر است كانون خانوادگى را محل آسايش و فراموشخانه گرفتاريها قرار دهد كه خود به اندازه مرد خسته و كوفته كار بيرون نباشد.واى به حال مردى كه خسته و كوفته پا به خانه بگذارد و با همسرى خستهتر و كوفتهتر از خود روبرو شود.لهذا آسايش و سلامت و نشاط و فراغ خاطر زن براى مرد نيز ارزش فراوان دارد.
سر اينكه مردان حاضرند با جان كندن پول درآورند و دو دستى تقديم زن خود كنند تا او با گشاده دستى خرج سر و بر خود كند اين است كه مرد نياز روحى خود را به زن دريافته است;دريافته است كه خداوند زن را مايه آسايش و آرامش روح او قرار داده است و جعل منها زوجها ليسكن اليها (3) ،دريافته است كه هر اندازه موجبات آسايش و فراغ خاطر همسر خود را فراهم كند،غير مستقيم به سعادت خود خدمت كرده است و كانون خانوادگى خود را رونق بخشيده است;دريافته است كه از دو همسر لازم است لااقل يكى مغلوب تلاشها و خستگيها نباشد تا بتواند آرامش دهنده روح ديگرى باشد،و در اين تقسيم كار آن كه بهتر است در معركه زندگى وارد نبرد شود مرد است و آن كه بهتر مىتواند آرامش دهنده روح ديگرى باشد زن است.
زن از جنبه مالى و مادى نيازمند به مرد آفريده شده است و مرد از جنبه روحى.زن بدون اتكاء به مرد نمىتواند نيازهاى فراوان مادى خود را-كه چندين برابر مرد استرفع كند.از اين رو اسلام همسر قانونى زن(فقط همسر قانونى او را)نقطه اتكاء او معين كرده است.
زن اگر بخواهد آن طور كه دلش مىخواهد با تجمل زندگى كند،اگر به همسر قانونى خود متكى نباشد به مردان ديگر متكى خواهد شد.اين همان وضعى است كه مع الاسف نمونههاى زيادى پيدا كرده و رو به افزايش است.
فلسفه تبليغ عليه نفقه
مردان شكارچى اين نكته را دريافتهاند و يكى از علل تبليغ عليه نفقه زن بر شوهر همين است كه احتياج فراوان زن به پول اگر از شوهر بريده شود زن به آسانى به دامن شكارچى خواهد افتاد.
اگر در فلسفه حقوقهاى گزافى كه در مؤسسات به خانمها پرداخته مىشود دقت كنيد، مفهوم عرض مرا بهتر درخواهيد يافت.شك نداشته باشيد كه الغاء نفقه موجب ازدياد فحشا مىشود.
چگونه براى يك زن مقدور است كه حساب زندگى خود را از مرد جدا كند و آنگاه بتواند خود را چنانكه طبيعتش اقتضا مىكند اداره كند؟
حقيقت را اگر بخواهيد،فكر الغاء نفقه از طرف مردانى هم كه از تجمل و اسراف زنان به ستوه آمدهاند تقويت مىشود;اينها مىخواهند با دستخود زن و به نام آزادى و مساوات،انتقام خود را از زنان اسرافكار و تجمل پرستبگيرند.
ويل دورانت در لذات فلسفه پس از آن كه تعريفى از ازدواج نوين به اين صورت مىكند:«زناشويى قانونى با جلوگيرى قانونى از حمل و با حق طلاق وابسته به رضايت طرفين و نبودن فرزند و نفقه»مىگويد:
«زنان تجمل پرست طبقه متوسط سبب خواهند شد كه به زودى انتقام مرد زحمتكش از تمام جنس زن گرفته شود.ازدواج چنان تغيير خواهد كرد كه ديگر زنان بيكارى كه فقط مايه زينت و وحشتخانههاى پر خرج بودند وجود نخواهند داشت.مردان از زنان خود خواهند خواست كه خود مخارج خود را دربياورند. زناشويى دوستانه(ازدواج نوين) حكم مىكند كه زن بايد تا هنگام حمل كار كند. در اينجا نكتهاى هست كه موجب تكميل آزادى زن خواهد شد و آن اينكه از اين به بعد بايد خود خرج خود را از اول تا آخر بپردازد.انقلاب صنعتى نتايجبيرحمانه خود را(درباره زن)ظاهر مىسازد.زن بايد در كارخانه با شوهر خود كار كند.زن به جاى آنكه در اتاق خلوتى بنشيند و مرد را ناگزير سازد كه براى جبران بىحاصلى او دو برابر كار كند،بايد در كار و پاداش و حقوق و تكاليف با او برابر باشد.»
آنگاه به صورت طنز مىگويد:«معنى آزادى زن اين است».
دولت به جاى شوهر
اين جهت كه وظايف طبيعى زن در توليد نسل ايجاب مىكند كه زن از نقطه نظر مالى و اقتصادى نقطه اتكايى داشته باشد،مطلبى نيست كه قابل انكار باشد.
در اروپاى امروز افرادى هستند كه طرفدارى از آزادى زن را به آنجا رساندهاند كه از بازگشت دوره«مادرشاهى»و طرد پدر به طور كلى از خانواده دم مىزنند.به عقيده اينها با استقلال كامل اقتصادى زن و تساوى او در همه شؤون با مرد،در آينده پدر عضو زائد شناخته خواهد شد و براى هميشه از خانواده حذف خواهد شد.
در عين حال همين افراد دولت را دعوت مىكنند كه جانشين پدر شود و به مادران كه قطعا حاضر نخواهند بود به تنهايى تشكيل عائله بدهند و همه مسؤوليتها را به عهده بگيرند، پول و مساعده بدهد تا از باردارى جلوگيرى نكنند و نسل اجتماع منقطع نگردد،يعنى زن خانواده كه در گذشته نفقه خور و به قول اعتراض كنندگان مملوك مرد بوده است،از اين به بعد نفقهخور و مملوك دولتباشد;وظايف و حقوق پدر به دولت منتقل گردد.
اى كاش افرادى كه تيشه برداشته،كوركورانه بنيان استوار كانون مقدس خانوادگى ما را-كه بر اساس قوانين مقدس آسمانى بنيان شده است-خراب مىكنند، مىتوانستند به عواقب كار بينديشند و شعاع دورترى را ببينند.
برتراند راسل در كتاب زناشويى و اخلاق فصلى تحت عنوان«خانواده و دولت»باز كرده است.در آنجا پس از آن كه درباره بعضى دخالتهاى فرهنگى و بهداشتى دولت درباره كودكان بحثى مىكند،مىگويد:
«ظاهرا چيزى نمانده كه پدر علت وجودى بيولوژيك خود را از دستبدهد...يك عامل نيرومند ديگر در طرد پدر مؤثر است و آن تمايل زنان به استقلال مادى است. زنانى كه در راى دادن شركت مىكنند غالبا متاهل نيستند و اشكالات زنان متاهل امروز بيش از زنان مجرد است و با وجود امتيازات قانونى،در رقابتبراى مشاغل عقب مىمانند... براى زنان متاهل دو راه است كه استقلال اقتصادى خود را حفظ كنند:يكى آن است كه در مشاغل خود باقى بمانند و لازمه اين فرض اين است كه پرستارى اطفال خود را به پرستاران مزد بگير واگذار كنند و بالنتيجه كودكستانها و پرورشگاهها توسعه زيادى خواهد يافت و نتيجه منطقى اين وضع اين است كه از لحاظ روانشناسى براى كودك نه پدرى وجود خواهد داشت نه مادرى.راه ديگر آن است كه به زنان جوان مساعدهاى بپردازند كه خودشان از اطفال نگهدارى كنند. طريقه اخير به تنهايى مفيد نبوده و بايد با مقررات قانونى مبتنى بر استخدام مجدد مادر پس از آن كه طفلش به سن معينى رسيد تكميل شود.اما اين طريقه اين امتياز را دارد كه مادر مىتواند خود طفلش را بزرگ كند بدون اينكه براى اين امر تحت تعلق حقارتآور مردى قرار گيرد... با فرض تصويب چنين قانونى بايد انتظار عكس العمل آن را بر روى اخلاق فاميل داشت. قانون ممكن است مقرر دارد كه مادر طفل نامشروع حق مساعده ندارد و يا اينكه در صورت وجود دلايلى حاكى از زناى مادر مساعده به پدر خواهد رسيد.در اين صورت پليس محلى موظف خواهد بود كه رفتار زنان متاهل را تحت نظر بگيرد.اثرات اين قانون چندان درخشان نخواهد بود،ولى اين خطر را دارد كه در ذائقه كسانى كه موجد اين تكامل اخلاقى بودهاند چندان خوشايند واقع نشود.بالنتيجه مىتوان احتمال داد كه دخالتهاى پليس در اين باره قطع شده و حتى مادرهاى اطفال نامشروع از مساعده برخوردار شوند.در اين صورت وظيفه اقتصادى پدر در طبقات كارگر بكلى از ميان رفته و اهميتش بيش از سگها و گربهها براى اولادشان نخواهد بود...تمدن يا لااقل تمدنى كه تاكنون توسعه يافته متمايل به تضعيف احساسات مادرى است. محتملا براى حفظ تمدنى كه تحول و تكامل زيادى يافته لازم خواهد شد به زنان براى باردارى آنقدر پول بدهند كه آنان در اين كار نفع مسلمى بيابند.در اين صورت لازم نيست كه تمام زنان يا اكثريتشان شغل مادرى را برگزينند،اين هم شغلى چون مشاغل ديگر كه زنان آن را با جديت و وقوف كامل استقبال خواهند كرد.اما تمام اينها فرضياتى بيش نيست و منظورم اين است كه نهضت زنان باعث زوال خانواده پدر شاهى است كه از ما قبل تاريخ نماينده پيروزى مرد بر زن بوده است.جانشين شدن ولتبه جاى پدر در مغرب زمين كه با آن مواجه هستيم، پيشرفتى شمرده مىشود...»
الغاء نفقه زن(به قول اين آقايان:استقلال مادى زنان)طبق گفتههاى بالا نتايج و آثار ذيل را خواهد داشت:
سقوط و طرد پدر از خانواده و لااقل از اهميت افتادن پدر و بازگشتبه دوره مادرشاهى،جانشين شدن دولتبه جاى پدر و مساعده و نفقه گرفتن مادران از دولتبه جاى پدر،تضعيف احساسات مادرى،درآمدن مادرى از صورت عاطفى به صورت شغل و كار و كسب.
بديهى است كه نتيجه همه اينها سقوط كامل خانواده است كه قطعا مستلزم سقوط انسانيت است.همه چيز درستخواهد شد و فقط يك چيز جاى خالى خواهد داشت و آن سعادت و مسرت و برخوردارى از لذات معنوى مخصوص كانون خانوادگى است.
به هر حال منظورم اين است كه حتى طرفداران استقلال و آزادى كامل زن و طرد پدر از محيط خانواده،وظيفه طبيعى زن را در توليد نسل مستلزم حقى و مساعدهاى و احيانا مزد و كرايهاى مىدانند كه به عقيده آنها دولتبايد اين حق را بپردازد،بر خلاف مرد كه وظيفه طبيعى او هيچ حقى را ايجاب نمىكند.
در قوانين كارگرى جهان حداقل مزدى كه براى يك مرد قائل مىشوند،شامل زندگى زن و فرزندانش نيز مىشود;يعنى قوانين كارگرى جهان حق نفقه زن و فرزند را به رسميت مىشناسد.
آيا اعلاميه جهانى حقوق بشر به زن توهين كرده است؟
در اعلاميه جهانى حقوق بشر،ماده23،بند3 چنين آمده است:
«هر كس كه كار مىكند به مزد منصفانه و رضايتبخشى ذى حق مىشود كه زندگى او و خانوادهاش را موافق شؤون انسانى تامين كند.»
در ماده 25،بند 1 مىگويد:
«هر كس حق دارد كه سطح زندگانى او سلامت و رفاه خود و خانوادهاش را از حيثخوراك و مسكن و مراقبتهاى طبى و خدمات لازم اجتماعى تامين كند.»
در اين دو ماده ضمنا تاييد شده است كه هر مردى كه عائلهاى تشكيل مىدهد بايد متحمل مخارج و نفقه زن و فرزندان خود بشود;مخارج آنها جزء مخارج لازم و ضرورى آن مرد محسوب مىشود.
اعلاميه حقوق بشر با اينكه تصريح مىكند كه زن و مرد داراى حقوق مساوى مىباشند،نفقه دادن مرد به زن را با تساوى حقوق زن و مرد منافى ندانسته است. عليهذا كسانى كه همواره به اعلاميه حقوق بشر و تصويب آن در مجلسين استناد مىكنند،بايد مساله نفقه را يك مساله خاتمه يافته تلقى كنند.و آيا غرب پرستانى كه به هر چيزى كه رنگ اسلامى دارد نام ارتجاع و تاخر مىدهند،به خود اجازه خواهند داد كه به ساحت قدس اعلاميه حقوق بشر هم توهين كنند و آن را از آثار مالكيت مرد و مملوكيت زن معرفى كنند؟
از اين بالاتر اينكه اعلاميه حقوق بشر در ماده بيست و پنجم چنين مىگويد:
«هر كس حق دارد كه در موقع بيكارى،بيمارى،نقص اعضاء،بيوگى،پيرى يا در تمام مواردى كه به علل خارج از اراده انسان وسايل امرار معاش از دست رفته باشد،از شرايط آبرومندانه زندگى برخوردار شود.»
در اينجا اعلاميه حقوق بشر گذشته از اينكه از دست دادن شوهر را به عنوان از دست دادن وسيله معاش براى زن معرفى كرده است،بيوگى را در رديف بيكارى، بيمارى،نقص اعضاء ذكر كرده است;يعنى زنان را در رديف بيكاران و بيماران و پيران و افراد ناقص الاعضاء ذكر كرده است.آيا اين يك توهين بزرگ نسبتبه زن نيست؟ مسلما اگر در يكى از كتابها يا دفترچههاى قانونى مشرق زمين چنين تعبيرى يافت مىشد، فرياد اعتراض به آسمان بلند بود،همچنانكه نظير آن را در مورد بعضى قوانين ايران خودمان ديديم.
اما يك انسان واقع بين كه تحت تاثير هو و جنجال نباشد و تمام جوانب را ببيند، مىداند كه نه قانون خلقت كه مرد را يكى از وسايل معاش زن قرار داده و نه اعلاميه حقوق بشر كه«بيوگى»را به عنوان از دست دادن وسيله معيشتياد كرده است و نه قانون اسلام كه زن را واجب النفقه مرد شمرده است،هيچ كدام به زن توهين نكردهاند، چون اين يك جانب قضيه است كه زن نيازمند به مرد آفريده شده است و مرد نقطه اتكاء زن شمرده مىشود.
قانون خلقتبراى اينكه زن و مرد را بهتر و بيشتر به يكديگر بپيوندد و كانون خانوادگى را-كه پايه اصلى سعادت بشر است-استوارتر سازد،زن و مرد را نيازمند به يكديگر آفريده است.اگر از جنبه مالى مرد را نقطه اتكاء زن قرار داده است،از جنبه آسايش روحى زن را نقطه اتكاء مرد قرار داده است.اين دو نياز مختلف،بيشتر آنها را به يكديگر نزديك و متحد مىكند.
كتاب: مجموعه آثار ج 19 ص 213
نويسنده: شهيد مرتضى مطهرى
نفقه بر مبناي حسّ تعاون
در وجود سراسر شگفتي انسان، هم تعاون است، هم تنازع. هم دستگيري و كمك است تا حد ايثار و هم پايمال كردن، تا سرحد درنده خويي و ديوسيرتي و ددمنشى!.
شما فكر مي كنيد كدام يك اصيل است تعاون يا تنازع.
در ميان فلاسفه و متفكران، ارسطو انسان را (مدني بالطبع) مي دانست و معتقد بود كه فرد انسان متمايل به جامعه و زيستن اجتماعي است و صد البته كه لازمه تمايل به جامعه، وجود حس تعاون، در نهاد آدمي است. بعدها بيكن هم بر وجود چنين ميلي در نهاد انسان، تأكيد و اصرار كرده است.
اما داروين و اتباع و اذنابش، درست نقطه مقابل ارسطو و بيكن قرار دارند و معتقدند كه آن حس اصيلي كه بر وجود آدمي حاكم است، حس تنازع بقاست و هر جا تعاوني ديده مي شود، در رابطه با همان تنازع بقاست؛ يعني تنازع بقا، انسان ها را وا مي دارد كه براي مقاومت در برابردشمن، دست اتحاد و تعاون به يكديگر بدهند و اگر تنازعي نبود، تعاوني هم نبود.
از اين حرف ها كه بگذريم، هيچ دليلي براي اصالت حس تعاون، در وجود آدمى، محكم تر از اين نيست كه انسان ها با تشكيل خانواده و بستن پيمان زناشويى، از جريان زندگي فردي به جريان بزرگ تر و مشترك زندگي خانوادگي مي پيوندند و با تعاون و همكاري به زندگي خود ادامه مي دهند.
بر حسب ملاحظات اخلاقى، هر چه انسان ها به سوي تعاون گام بر مي دارند، مقام انساني خود را والاتر مي سازند و هر چه به سوي درنده خويي و گرگ صفتي حركت مي كنند، مقام انساني خود را پايين تر و به حد صفر مي آورند.
البته نفقه يك امر مادي است، ولي ريشه و اصل اين امر مادى، همان پيوند مقدس خانوادگي است. در حقيقت، آيين مقدس اسلام، نفقه را بر مبناي يك ميل طبيعي كه انسان ها نسبت به پيوند خانوادگي دارند، واجب كرده است.
نفقه در دو حالت واجب است: يكي در رابطه زناشويي و ديگري در رابطه پدري و مادري و فرزندى.
درحالت اول، همين كه پيمان ازدواج دايم بر طبق مقررات شرعي بسته شد و زن در برابر همسر خود حالت تمكين و تسليم پيدا كرد - و به اصطلاح قرآن كريم (قانت) شد - نفقه و هزينه زندگي او بر مرد واجب مي شود.
درحالت دوم، در درجه اول بر پدر و جد پدري واجب است كه نفقه فرزند و فرزندزاده خود را بدهند و اگر آنها نباشند، بر مادر وجد مادري واجب است؛ البته با بودن پدر، نفقه بر جد پدري و با بودن مادر، نفقه بر جد مادري واجب نيست.
همچنين برفرزند واجب است كه نفقه پدر و مادر و اجداد پدري و مادري را - در صورت نبودن فرزند - بدهد.
راوي مي گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: نفقه چه كسي بر من واجب است.
فرمود:.
الوالِدانِ وَالوَلَدُ وَالزَوْجَةُ؛(1).
پدر و مادر و فرزند و همسر.
نكته شايان ذكر در اين جا اين است كه: نفقه زن بر شوهر واجب است، اعم از اين كه زن،فقير باشد يا نباشد؛ اما نفقه خويشاوندان (پدر و مادر و فرزند و اجداد پدري و مادري و فرزند زادگان) به شرطي واجب است كه فقير باشند.
شايد ذكر اين مطلب بي فايده نباشد كه تمكن انسان نيز يكي از شرايط است و البته اين شرط از شرايط عقلي و عمومي است؛ يعني به طور كلي هر تكليفى، مشروط به تمكن است و عقل حكم مي كند كه اگرتمكن نيست، تكليف هم نيست و به همين جهت، اين شرط را شرط عقلي مي ناميم و از كثرت وضوح، نيازي به ذكر ندارد. بايد آن شرايطي ذكر شود كه در مورد خاص دخالت دارد و اگر ذكر نشود، مراد و مقصود روشن نخواهد بود و ديديم كه در بحث ما وجوب نفقه اقارب (نزديكان) مشروط به فقر آنهاست و وجوب نفقه زوجه، مشروط به عقد دايم و قنوت و تمكين است و اينها شرايط شرعي است.
اما راجع به تمكن - كه از شرايط عمومي و عقلي است - از جهت ديگري توضيح لازم است و آن اين كه: آياخود تمكن از شرايطي است كه اگر نبود، تحصيل آن واجب است، يا واجب نيست.
توجه به مثال هاي زير، مطلب را روشن مي سازد: شرط وجوب حج، بر شخص مسلمان، داشتن استطاعت و تمكن مالي و بدني است؛ اگر كسي استطاعت دارد، بايد به حج برود و اگر استطاعت ندارد، نه حج واجب است و نه تحصيل استطاعت.
همچنين شرط وجوب امر به معروف و نهي از منكر، داشتن قدرت و تمكن است؛ اگر قدرت نيست، امر به معروف و نهي از منكر واجب نيست، ولي تحصيل قدرت واجب است و بايد مردم مسلمان، تا سرحد امكان در راه كسب قدرت و اجراي فريضه پراهميت امر به معروف و نهي از منكر كوشا باشند و جديت كنند.
در بحث ما شرط وجوب نفقه، تمكن است، آيا تمكن، از قبيل اول است يا دوم اگر از قبيل حج باشد، شخص مي تواند در برابر همسر و فرزندان و والدين خود، از كار كردن و زحمت كشيدن سرباز زند و به بهانه اين كه ثروتي ندارد كه شكم آنان را سير و مسكن و لباس آنها را تأمين كند از وظيفه الهي و انساني خود تخلف كند و آنها را مستمند و پريشان سازد و هيچ مقامي نيز حق مؤاخذه و مطالبه ندارد؛ حتي در پيشگاه خداوند هم مسؤوليتي ندارد. همچنان كه اگر شخص به خاطر عدم استطاعت مالي حج نكند، در پيشگاه خداوند مسؤوليتي ندارد.
اما اگر از قبيل امر به معروف و نهي از منكر باشد، اشخاصي كه به خاطر تنبلي و لااباليگري نفقه همسر و فرزندان و والدين خود را نمي دهند، مؤاخذه و مسؤوليت دارند. هم محاكم قضايي مي توانند مسأله را مورد پيگيري قرار دهند، هم در محكمه عدل الهي چنين شخصي مورد سؤال خواهد بود.
امام صادق(ع) فرمود:.
مَلْعُون مَنْ ضَيَّعَ مَنْ يَعُولُ بِهِ؛(2).
كسي كه عايله خود را تضييع كند، ملعون است.
مقصود، تنها اين نيست كه شخص با داشتن ثروت، عايله خود را تضييع كند، بلكه اگر با داشتن نيروي كار و فعاليت، عمر را به بطالت و هرزگي و اعتياد و معاشرت هاي زيان بخش بگذراند و عايله خود را به فقر و فلاكت بيندازد، نيز مورد لعن و نفرين است.
دين، هم خواهان سعادت دنيوي است و هم سعادت اخروى. بسيار دشوار است كه ميان ماديت و معنويت، مرزي و ديواري قرار دهيم. معنويت، از بطن ماديت و ماديت، از بطن معنويت، متولد مي شود.
دين، پا به پاي انسان، با انسان همراه است و بيشترين توجه را به رفاه خانوادگي دارد. رفاه خانواده، در حد متوسط بايد تأمين شود و راه تأمين آن، كار و تلاش است.
امام صادق(ع) فرمود:.
إذا أعْسَرَ أحَدُكُمْ فَلْيَضْرِبْ فِى الأرْضِ يَبْتَغِى مِنْ فَضلِ اللّهِ وَلايَغُمُّ نَفْسَهُ وَأهلَهُ؛(3).
هنگامي كه يكي از شما تنگدست مي شود، بايد در روي زمين به فعاليت بپردازد و از فضل خداوند طلب روزي كند و خود و خانواده خود را اندوهگين نسازد.
تمام برنامه هاي زندگي انسان، بايد از قاعده هرمي شروع شود كه رأس آن توحيد است. در كاري هم كه براي رفع فقر خانوادگي مي كنى، بايد توجهت به خدا باشد ورزق و روزي را از فضل خدا بخواهى. قرآن كريم مي فرمايد:.
فَإذا قُضِيَتِ الصَّلوةُ فانْتَشِرُوا فِي الأرضِ وابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ؛(4).
پس چون نماز گزارده شد، در زمين پراكنده شويد و از فضل خدا روزي بخواهيد.
اين گونه دستورات، همه و همه، به اين منظور است كه خانواده به طور نسبي از آسايش و آرامش برخوردار باشد. هم زن درزندگي خانوادگي تأمين اقتصادي داشته باشد و هم كودكان و احياناً پدران و مادران پير.
هدف اين است كه كودكان در سايه كار و كوشش پدر، به حد رشد و بلوغ برسند و بتوانند به طور صحيح، تربيت و تزكيه شوند و چشمشان به دست اين و آن و دلشان در آرزوي لقمه اي نان نباشد.
هدف اين است كه پدران و مادران پير، در روزگار ضعف و ازكار افتادگى، در پناه فرزنداني كه ثمره وجود ايشانند و در راه تربيت آنها زحمت ها كشيده و خون دل ها خورده اند، در امنيت و رفاه باشند.
هدف اين است كه زن، عمده ترين مسؤوليت خود را در خانواده بجويد و براي لقمه اي نان، در بدر، در كارگاه ها و كارخانه ها و ادارات، سرگردان نماند و براي شوهر و فرزندان، جاذبه خانه را قوي گرداند و در اين جذب و انجذاب، هم خود - از نظر روحي و جسمي - در رفاه و سلامت و سعادت باشد و هم شوهر و فرزندان.
طرح زندگي خانوادگى، به همين صورتي كه مورد توجه اسلام است و غالب مردم نيز آن را پذيرفته اند، بهترين طرح است.
براي اين كه دلبستگي زن به خانواده و فرزندان، تقويت شود، حتي معيارِ وجوب نفقه، نياز او هم نيست، بلكه معيار عقد دايم و تمكين است. در حالي كه در مورد خويشاوندان، معيار، فقر آنهاست.
علاوه بر اين، اگر - به هر علت - كسي نفقه واجب اقارب خود را نداد، بعد حق مطالبه ندارند؛ در حالي كه اگر كسي نفقه واجب همسر خود را ندهد و مدتي بر اين منوال بگذرد، مديون است و بايد حساب كنند و هر مبلغي كه حق دارد، از شوهر بگيرند و به همسرش بدهند.
بنابراين، حق نفقه اقارب، قابل مؤاخذه نيست، ولي حق نفقه زن قابل مؤاخذه است؛ البته منظور مؤاخذه الهي نيست، زيرا از اين نظر فرقي ميان نفقه اقارب و نفقه زوجه نيست و هر دو مؤاخذه دارد.
به هيچ وجه، منظور نفي فعاليت هاي اجتماعي زن نيست، منظور اين است كه اگر زن - صرفا - به خاطر نياز اقتصادي مي خواهد فعاليت اجتماعي كند، چندان موجه نيست، مقام زن بالاتر از اين است كه براي تهيه لقمه اي نان و تأمين مايحتاج زندگى، مجبور به كار و فعاليت باشد. آن چنان كه نه به كارش آن گونه كه شايسته است، برسد و نه به مسؤوليت خانوادگي اش، يا بايد اولي را فداي دومي كند كه بسيار مطلوب و معقول است و يا بايد دومي را فداي اولي كند كه سيره تجدد طلبي و غرب زدگي است و نتيجه آن (از خود بيگانگى) زنان است.
بديهي است كه اگر زني بتواند با همفكري و همكاري شوهر خويش طوري براي خود برنامه ريزي كند كه هم به وظايف خانوادگي اش به نحو مطلوب برسد و هم به وظايف اجتماعى، نه تنها مورد ايراد نيست، بلكه ايدآل نيز هست.
ايراد ما به آن وضعي است كه زن، وظايف خانوادگي را فدا كند و اين جاست كه گفته ايم: زن ديگر زن نمي ماند، البته مرد هم نمي شود، بلكه تبديل به جنس سوم مي شود.
و براي اين كه يك جا مسأله را تمام كرده باشيم، مي گوييم: اسلام مخالف فعاليت اقتصادي و علمي و اجتماعي زنان نيست، بلكه مشوق هم هست، به شرطي كه فعاليت هاي اقتصادي و علمي و اجتماعى، موجب از خود بيگانگي آنان نشود.
از يك سو زن - به حكم طبع زيبا و لطيف زنانه - بايد در سنگر مقدس خانواده، براي شوهر، همسر ايدآل و براي كودكان، مادر نمونه و مربي و ارشاد كننده باشد و از سوي ديگر، بر همسر، واجب و فرض است كه با كار و تلاش، اسباب رفاه و آسايش و امنيت خاطر او را فراهم گرداند.
اين همان تعاون است. اگر زن به خاطر همين مسؤوليت ها نيازمند نفقه شوهر است، شوهر نيز به خاطر نيازهاي طبيعى، نيازمند زن است. مرد وقتي شوهر و پدر ايدآل است كه پشتوانه او زني شايسته، به عنوان همسر و مادر ايدآل باشد و زن آن گاه مي تواند همسر و مادري ايدآل باشد كه پشتوانه او مردي به عنوان شوهر و پدر ايدآل باشد. اينها لازم و ملزوم يكديگر و انفكاك ناپذيرند و چه خودپسند و مغرورند زن ها و شوهرهايي كه خود را منهاي ديگري مطرح مي كنند!.
اگر اينها هر دو بخواهند قدرت و استعداد و خلاقيت خود را در خارج از خانه ظاهر كنند، يا هر دو در درون خانه، يا مرد، در درون خانه و زن در بيرون خانه، هيچ كدام موجود ايدآلي نخواهند بود.
مطلع خورشيد وجود زن در خانواده است. او از اين افق زيبا و پهناور، به جامعه و دولت و ملت، نور و صفا مي بخشد و مطلع خورشيد وجود مرد، در خارج خانواده است. او هم از اين افقِ شكوهمند، خانواده را گرمي و رونق و اعتبار و ارزش مي دهد.
معيار و ملاك كار اجتماعي را به چه دليل و منطقى، كار بيرون خانواده، قرار داده اند و چرا با مطرح كردن چنين معيار موهومى، مسؤوليت خطير زن در محيط خانواده را اين قدر كم بها داده اند كه دنيا را به فاجعه بكشانند!.
يك بار ديگر بايد معيارها را بازبيني و بازرسي كرد. آيا ارزش اين كه انسان پيچ و مهره هاي يك ماشين را باز كند و ببندد، بالاتر است، يا اين كه پيچ و مهره هاي مغز و اعصاب و عضلات يك انسان را بپروراند و محكم و استوار سازد!.
گفتند: زن ماشين جوجه كشي است و او را در سطح يك ماشين بي اراده تنزل و سقوط دادند و كارش را بي بها كردند و به جاي جاذبه، براي او در خانواده دافعه آفريدند و به اداره و كارخانه و سوپرماركت و رستوران و محيط هاي هنرى! كشيدند و تا توانستند بازيچه اش كردند و از اعتبارش كاستند و احياناً برايش استقلال اقتصادي را هم مانند نقل شيرين مضمضه كردند، تا يك باره فاتحه هستي او را بخوانند و عروسك وار، بازيچه اش كنند و دست به دست! آنها كه اين صحنه ها را آفريدند، سود مادي بردند و زن در دام استضعاف، گرفتار و اسير گشت.
و اين هم اسلام كه با همه شكوه خدايي اش، همچنان در كنار زن، محكم و با صلابت ايستاده و بي آن كه راه فعاليت علمي و اجتماعي و اقتصادي را به روي او ببندد، شوهري مسؤول و مصمم و فعال، به همسري اش مي گيرد و بار هزينه هاي اقتصادي او را بر دوشش مي گذارد و حق مادري (حق شيردادن و حضانت) را مخصوص او مي سازد، تا بتواند با (حسن تبعل) عالي ترين جهاد را در عرصه خانواده داشته باشد و از اين محيط كوچك، شير زنان و شير مردان بپروراند و تحويل جامعه خود دهد و در پيشگاه خداي خود سربلند و روسپيد باشد.
خداوند به مرد صلابت داده و در برابر صلابت او، تأمين هزينه زندگي اعضاي خانواده را بر دوشش نهاده و به زن لطافت داده و در برابر اين لطافت، از او (حسن تبعل) خواسته، از او (مادرى) خواسته، از او خواسته است در دامان پرلطفش، انسان هاي پاك و شايسته پرورش دهد و هيچ چيز را بر همسري و مادري ترجيح ندهد؛ اما مادري و همسري را بر همه چيز ترجيح دهد و در اين تضاد، چه حكمت ها و اسراري كه نهفته نيست!!.
جفت گرايي انسان، به زندگي ارزش و اعتبار مي دهد. آنهايي كه جفت گرا نيستند (مجرد زندگي مي كنند يا در عين ازدواج، مجرد گونه به سر مي برند) ارزش و اعتبار ندارند. جفت گرايي انسان، حتي در عبادات انسان نيز اثر مي گذارد و به همين جهت، امام صادق(ع) فرمود:.
رَكْعَتانِ يُصَلّيهِمَا المتَزَوِّجُ أفْضَلُ مِنْ سَبْعِينَ رَكعَةً يُصَلّيها أعْزَبُ؛(5).
دو ركعت نماز كسي كه ازدواج كرده، از هفتاد ركعت نماز كسي كه مجرد زندگي مي كند، برتر است.
كتاب: خانواده در قرآن، ص 135
نويسنده: دكتر احمد بهشتي
معيار در كميّت و كيفيّت نفقه
درگفتار پيش، درباره اسباب وجوب نفقه بحث كرديم و دانستيم كه نفقه به دو سبب واجب مي شود: خويشاوندي در محدوده پدري و مادري و فرزندي و زوجيت به شرط دوام عقد و تمكين و قنوت زن.
اكنون مي خواهيم درباره مقدار و چگونگي نفقه و به تعبير ديگر، درباره كميّت و كيفيّت آن بحث كنيم و معيار را مشخص نماييم.
از لحاظ كميت، معيار اين است كه آنچه به طور متعارف و معمول، مورد نياز يك انسان است، تأمين شود.
بديهي است كه يك زن جوان و شوهردار، نيازهايي دارد كه يك مرد يا يك زن پير يا يك دختر ندارد و در اين معيار و ضابطه، همه اينها ملحوظ است.
فراموش نكنيم كه در مورد همسر، فقر يا ثروت او مورد نظر نيست و بر شوهر است كه در هر حال، نيازهاي او را به طور متعارف و معمول رفع كند؛ اما در مورد فرزند و والدين، فقر آنها مورد نظر است و به همين لحاظ ممكن است تأمين تمام نيازمندي هاي آنها واجب باشد و يا تأمين قسمتي از نيازمندي هاي آنها؛ يعني اگر هيچ ندارند، تأمين تمام نيازمندي هاي آنها و اگر كمتر از حد نياز دارند، تأمين قسمتي از نيازمندي ها واجب است.
فقهاي ما با توجه به ضا بطه و معيار فوق گفته اند: هشت مورد است كه تأمين آنها از سوي شوهر براي زن واجب است:.
نان، خورش، لباس، فرش و رختخواب، وسايل زندگى، اسباب نظافت، مسكن و خدمتگزار، در صورتي كه داشتن خدمتگزار از شؤونات او باشد.
در مورد اقارب و خويشاوندان نيز تأمين يا تكميل همين چيزها واجب و لازم است.
از لحاظ كميت، نان و خورش در حدي بايد تأمين شود كه شخص سير شود و در حقيقت، فايده خوردني ها اين است كه ويتامين ها و چربي و پروتئين و مواد قندي و... تأمين شود و از اين لحاظ، كمبودي براي بدن نباشد.
پيشوايان دين نيز بر حسب رواياتي كه از آنها در دست داريم، ملاك و معيار را سير كردن شكم يا سد جوع، قرار داده اند.
چيزي كه بيشتر در خور تأمل و دقت است، مسأله كيفيت خوردني ها است.
بعضي گفته اند: كيفيت نان و غذا بستگي به توانايي و قدرت مالي شخص دارد(1) و در اين زمينه، به آيه قرآني زير استدلال كرده اند:.
لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَمَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّا آتاهُ اللّهُ لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إلاّ ما ءاتِيهِا؛(2).
كسي كه صاحب مكنت است، بايد از مكنت خويش، نفقه بدهد و هركس روزي او تنگ شده، بايد از آنچه خداوند به او داده، انفاق كند. خداوند، هيچ كس را بيش از آنچه به او داده، مكلف نمي سازد.
البته هيچ شك و ترديدي نيست كه اگر كسي قدرت مالي ندارد، نمي شود از او توقع داشت كه بيشتر از حد توانايي اش انفاق كند، اما سخن در اين است كه: آيا حق زن تابع استطاعت مالي شوهر است يا نه اگر تابع استطاعت مالي شوهر باشد، در صورت عدم توانايي او بر كل نفقه، حق زن نسبت به كل آن ساقط است و در صورت عدم توانايي او بر بعض نفقه، حق زن نسبت به بقيه، ساقط است و بعد هم حق مطالبه ندارد. در حالي كه مي بينيم در منابع و متون فقهى، كسي چنين فتوايي نداده است.
از آيه فوق، بيش از اين استفاده نمي شود كه در صورت تنگ بودن روزى، بايد در حد استطاعت انفاق كرد و خداهم بيش از آن تكليف نمي كند، ليكن هيچ مانعي وجود ندارد كه گفته شود: بعد از حصول استطاعت، بايد بقيه حق زوجه را جبران كند و فتواي فقهاي ما هم اين است كه بايد نيازهاي غذايي همسر برآورده شود.
نظريه دوم اين است كه: معيار، نان و غذايي است كه مورد استفاده غالب مردم منطقه است. بنابراين، در جاهايي كه غذاي غالب مردم، برنج است، نفقه دهنده، بايد برنج بدهد و در جاهايي كه بيشتر خوراك مردم خرماست، بايد خرما تهيه كند و در شهرهايي كه نان و برنج و گوشت و حبوبات و... مورد استفاده غالب مردم است، شوهر بايد اينها را فراهم سازد.
اما اگر نشود براي خوراك غالب مردم، معياري به دست آورد، بايد ديد خود زن يا كسي كه نفقه او را بايد داد، به چه غذايي بيشتر علاقه و نياز دارد.
سومين نظريه اي كه جالب تر از دو نظريه فوق است و از ظواهر ادله به دست مي آيد، اين است كه: بايد ديد امثال شخصي كه نفقه او واجب است، چگونه غذايي مصرف مي كنند و اگر امثال او با يكديگر اختلاف دارند، بايد اكثريت آنها را ملاحظه كرد.
مطابق دو معيار اخير، كسي كه تمكن ندارد كه خوراك مورد استفاده غالب مردم منطقه را تهيه كند يا نمي تواند خوراك امثال كسي كه تحت نفقه اوست، تهيه كند، به آنچه برايش ممكن است، اكتفا مي كند، ليكن بعد كه تمكن پيدا كرد، كسري نفقه زن را بايد جبران كند؛ امّا كسري نفقه اقارب، جبران ندارد.
در مورد لباس، كميت آن معلوم است. مقصود و منظور از لباس در مورد زنان، پوشش و حفظ بدن از سرما و گرماست و در مورد مردان نيز حدود آن مشخص است. آنچه در خور تأمل است، مساله كيفيت لباس است. در اين جا نيز بايد ديد امثال شخصي كه تحت نفقه هستند، چگونه لباسي بايد بپوشند!.
فرش و رختخواب نيز بستگي به موقعيت امثال شخصي كه تحت نفقه است دارد و بايد در همان حدود فراهم شود.
وسايل زندگي و اسباب نظافت و زينت نيز در همين حدود است. همچنان كه مسكن نيز بايد طوري باشد كه لايق شخص باشد و داشتن خدمتگزار نيز بستگي به موقعيت اجتماعي شخص دارد.
حقوق و اخلاق
تا اين جا بحث ما آن چنان بود كه محور بحث را از لحاظ حقوقي مشخص كنيم تا اگر اختلافي در اين زمينه پيدا شود، محاكم قضايي بتوانند بر اساس معيارهاي كمي و كيفى، داوري كنند و اختلافات را رفع و متخلفان را وادار نمايند كه در برابر قانون سر تسليم فرود آورند؛ اما پرواضح است كه جنبه اخلاقي مطلب نيز درخور دقت و تأمل است. هم براي دهنده نفقه و هم براي گيرنده نفقه، توجه به مسائل اخلاقي لازم است.
در بحث هاي گذشته گفته ايم كه توسعه بر خانواده، از كارهاي پسنديده است و بنابراين، آن كه نفقه مي دهد، اگر سعي كند كه صرف نظر از تأمين آنچه در يك بلد، معمول است و صرف نظر از اين كه: عادت امثال نفقه گيرنده چيست، اسباب رفاه و آسايش و آرامش خاطر آنان كه تحت نفقه اش هستند، فراهم كند و آنها را در وسعت و گشايش قرار دهد، از لحاظ اخلاق اسلامى، در خور ستايش و تمجيد است.
رهبران اسلام، در اين باره فرموده اند:.
يَنْبَغى للرَجُلِ أنْ يُوَسِّعَ عَلي عِيالِهِ؛(3).
براي مرد سزاوار است كه بر عايله خود توسعه بدهد.
حقوق سرچشمه عقلي دارد و اخلاق سرچشمه عاطفى. عقل با صلابت و استواري از حق سخن مي گويد و عاطفه و عشق از اخلاق و معلوم است كه عقل، در حرارت و پرتو عشق و عاطفه، همچون برف در حرارت و پرتو خورشيد، ذوب مي شود كه گفته اند: (عقل، آن جا برف بود و آب شد!) و مفهوم اين سخن، فنا و زوال عقل نيست، بلكه عقل نيز سردي و صلابت خود را با حفظ اصالت و موجوديت خويش، در حرارت و پرتو عشق و عاطفه، از دست مي دهد و همچون آب زلال و روان، مطبوع و گوارا مي شود در عين حال، مسند حاكميت خود را نيز از دست نمي دهد.
بسيار واضح است كه سردي و صلابت عقل، غذاي روحي خانواده ها نيست و عشق و عاطفه كور و بي هدف نمي تواند كشتي خانواده را در طوفان هاي مهلك و امواج كوه پيكر حوادث، به ساحل نجات برساند.
اما اگر اين دو، با هم هماهنگ شوند و در اين هماهنگي عاطفه، زير فرمان عقل درآيد، محيطي سراسر صفا و گرمي و لطف و پاكي و گذشت و انس و الفت و دلبستگي با تكيه بر همه ارزش هاي والاي عقلي انسان به وجود مي آيد كه گفتني و نوشتني نيست، بلكه براي اهلش آزمودني و لمس كردني است. به گفته سعدى:.
بشوي اوراق اگر همدرس مايى
كه درس عشق در دفتر نباشد.
متقابلاً زن و هر كسي كه گيرنده نفقه است، نيز بايد حتي المقدور ملاحظات اخلاقي را مورد توجه و عنايت قرار دهند و راه و رسم فداكاري و ايثار و گذشت را از ياد نبرند.
زن بايد توجه داشته باشد كه در زندگي مشترك خانواده، دو انسان از بيگانگي به يگانگي رسيده اند و محال است كه در اين زندگي مشترك، همه توقعات و انتظارات برآورده شود، مخصوصاً كه سطح توقعات انسان به اندازه خود انسان مي تواند نامحدود باشد و اگر انسان، گرفتار حرص و تبذير و اسراف شود، هيچ چيزي او را اشباع نمي كند و پيوسته به فكر زرق و برق و تجملات و تشريفات و عوض كردن مد و تغيير رنگ و مدل ماشين و خانه و فرش و لباس و جواهرات و ظروف و كالاهاي تزييناتي خواهد بود و اين، راهي است كه هرگز پايان ندارد و مسلماً با چنين شيوه تنوع طلبانه اي هيچ گاه زن از شوهر خود سپاسگزار نخواهد بود و در هر فرصتى، همچون آتشفشان هاي خشمگين، گلايه ها و اعتراض ها و انتقادها را فوران خواهد كرد و آن مقدار زمينه اي كه براي آسايش و آرامش و ارتباط روحي و معنوي وجود دارد، به نابودي خواهد كشاند.چنين اخلاقي نه تنها زمينه سعادت دنيوي را به طور كلي از بين مي برد، بلكه زمينه سعادت اخروي را نيز نفي و حبط مي كند.
امام صادق(ع) فرمود:.
أيُّما امْرَأةٍ قِالَتْ لِزَوْجِها مَا رَأيْتُ قَطُّ مِنْ وَجْهِكَ خَيْراً فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُها؛(4).
هر زني به شوهر خود بگويد: هرگز از روي تو خيري نديدم (ثواب) عملش از بين مي رود.
چنين اخلاقي در مورد زن، خلاف آن چيزي است كه اسلام از او خواسته است، زيرا اخلاق اسلامي زن، در(حسن تبعل) خلاصه مي شود و در اين تعبير لطيف اسلامى، به اندازه لطافت و صفاي وجود زن، لطف و صفا نهفته است و از اين بالاتر، تعبير ديگري از رهبر بزرگ اسلام است كه فرمود:.
لَوْ كُنْتُ آمِراً أحَداً أنْ يَسْجُدَ لأحَدٍ لأَمَرْتُ المَرْأةَ أنْ تَسْجُدَ لِزَوْجِها؛(5).
اگر سزاوار بود كه امر كنم كسي به كسي سجده كند، قطعاً به زن دستور مي دادم كه در برابر شوهر خود سجده كند.
تفاوت اين دو نوع اخلاق بسيار است. اولي انحطاط و دومي ارتقا و تكامل است و صد البته كه خانواده هاي مسلمان بايد صحنه ظهور اخلاق اسلامي باشند و هرگز با زيرپاگذاشتن معيارهاي اخلاقي اسلام، اسباب سستي و متلاشي شدن خود را فراهم نسازند.
هنر زن، ميدان داري و گستاخي در برابر شوهر نيست. بالاترين هنري كه او را در نظر اسلام، زني نمونه و برتر قرار مي دهد، تلاش او در راه به دام كشيدن قلب مرد و چشمپوشي از جريان هاي ناراحت كننده و خشم آور است.
امام صادق(ع) فرمود:.
خَيْرُ نِسائِكُمْ الَّتى إنْ غَضِبتْ أوْ أغْضَِبْتُ قالَتْ لِزَوْجِها يَدى فى يَدِكَ لا أكْتَحِلُ بِغُمضٍ حَتّي تَرضي عَنّى؛(6).
بهترين زنان شما زني است كه اگر به خشم آيد يا شوهر خود را به خشم آورد، به او بگويد: دستم در دست تو، من خواب راحت نمي كنم، تا از من خشنود شوى.
براساس اين همه توصيه جا دارد كه زن در محيط خانواده، به خاطر مسائل اقتصادى، آرامش و آسايش خود و همسر و فرزندان را به خطر نيفكند و بامقداري قناعت و صرفه جويى، زندگي را با وضع موجود تطبيق دهد و با محبت و ايثار، هر چه بيشتر و بهتر، جاذبه خانوادگي را قوي سازد.
از اين قسمت كه بگذريم، توجه به يك نكته ظريف ديگر هم ضروري و لازم است و آن اين كه در شرايطي كه جامعه نياز به صرفه جويي و پايين آوردن مصرف دارد و به علاوه، خانواده هايي هستند كه در مضيقه و فشارند، تنها زنانند كه مي توانند مشكلات مصرف كالا را تا حدودي حل كنند و كمبودها را تقليل دهند و وسيله اي براي كمك و حمايت خانواده هاي محروم و كم درآمد فراهم سازند.
به اين ترتيب، زن مي تواند از راه قناعت و قاعده داني در تنظيم امور اقتصادي و مصرف خانواده، سه خدمت بزرگ انجام دهد:.
1. تحكيم و جلوگيري از ورشكستگي و عقب ماندگي مالي خانواده.
2. كمك به دولت و ملت از راه پايين آوردن مصرف و جلوگيري از خروج ارز و مبارزه با وابستگي اقتصادي و تقويت مباني خودكفايى.
3. رسيدگي به خانواده هاي محروم و كم درآمد.
همه اينها نتيجه (حسن تبعل) زنان است و اين جاست كه انسان بهتر مي تواند درك كند كه چرا اسلام، به زنان توصيه كرده است به جاي جهاد مسلحانه با دشمنان مكتب و استقلال، (حسن تبعل) پيشه كنند و اين جهادشان كمتر از جهاد مسلحانه مردان نيست و حق نيز همين است.
چند نكته
در پايان بحث نفقه، لازم است كه چند نكته اضافه كنيم تا اين بحث در حد خود يك بحث كاملي باشد:.
1. زني كه در برابرشوهر تمكين نمي كند و به جاي قنوت، به نشوز روي مي آورد، حق نفقه ندارد و حتي اگر در همين حال، طلاق بگيرد، در ايام عده نيز حق نفقه ندارد.
2. زن اگر بدون اذن شوهر، به مسافرتي برود كه بر او وجوب شرعي ندارد، در ايام مسافرت، حق نفقه ندارد، اما اگر با اذن شوهر به سفر رود يا بدون اذن او به سفري برود كه شرعاً بر اوتعين پيدا كرده - مثل حج واجب - نفقه اش در ايام مسافرت بر شوهر واجب است.
3. زني كه طلاق مي گيرد و طلاقش، طلاق رجعي است، در ايام عده، نفقه اش بر شوهر واجب است و اگر باردار باشد، تا هنگام وضع حمل بايد نفقه اش را بدهند و اما اگر طلاقش طلاق بائن باشد. حق نفقه ندارد مگر اين كه باردار باشد.
4. زني كه شوهرش مي ميرد، بايد به مدت چهارماه و ده روز عده نگاه دارد و اگر بعد از گذشتن اين مدت، از شوهر خود بارداربود، بايد تا وضع حمل، عده نگاه دارد، اما در ايام عده، حق نفقه ندارد.
5. زن به طور روزانه، نفقه خود را مالك مي شود و البته اگر در خلال روز، از شوهر تمكين نكرد، بايد به آن مقداري كه تمكين نكرده است، از نفقه به شوهر خود برگرداند و نيز اگر زن به همراه شوهر، بر سر يك سفره - با توجه به معيارهاي كمي و كيفي - غذا صرف كند، حق نفقه اش ادا شده است.
6. وسايل گرم كننده و خنك كننده در تابستان و زمستان نيز جزء وسايل زندگي است و بر نفقه دهنده است كه تأمين كند.
7. رفتن به حمام درصورتي كه در خانه نباشد، اعم از اين كه به منظور نظافت يا اداي تكليف واجب باشد، از اموري است كه شوهر بايد هزينه آن را بدهد.
8. داروهايي كه به طور متعارف، مورد نياز مردم است و غالب مردم به خاطر امراض متداول، ناگزير به مصرف آنهايند، از چيزهايي است كه نفقه دهنده بايد قيمت آنها را بپردازد؛ اما در مورد امراض دشواري كه هزينه سنگين دارد، ترديد شده است كه آيا تأمين هزينه آن بر عهده نفقه دهنده هست يا نه.
بعضي از فقها مي گويند: تأمين هزينه اين گونه امراض، ظاهراً جزء نفقه واجب نيست.
9. نفقه فرزند و فرزندزاده در صورت فقر، واجب است؛ اما نفقه همسر آنها واجب نيست؛ همچنين نفقه پدر در صورت فقر، واجب است، اما پدر، اگر همسري دارد كه مادر نفقه دهنده نيست، نفقه او واجب نخواهد بود.
10. همان طوري كه قبلاً نيز گفته ايم: شرط وجوب نفقه، تمكن است؛ بنابراين، اگر كسي فقط به اندازه مخارج خودش درآمد دارد، نفقه ديگري بر او واجب نيست و اگر فقط به اندازه خود و همسرش دارد، نفقه ديگري بر او واجب نيست و اگر از همسرش اضافه دارد، نوبت به والدين و اولاد مي رسد.
11. كسي كه نياز شديد به همسر دارد و اگر ازدواج كند، از عهده نفقه پدر و مادر بر نمي آيد، بايد ازدواج كند؛ اما اگر ترك ازدواج كند، گرفتار معصيت و دشواري هاي غير قابل تحمل نمي شود، بهتر است كه ازدواج نكند و به والدين خود برسد و صبر كند تا خداوند متعال اسباب بي نيازي او را فراهم گرداند.
كتاب: خانواده در قرآن، ص 145
نويسنده: دكتر احمد بهشتي
|