صفحه اصلی سایت صدا و سیما سایت پورتال تلویزیون

 

 

قرآن و استقلال اقتصادى زن

اسلام در هزار و چهارصد سال پيش اين قانون را گذراند و گفت: للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن (1) مردان را از آنچه كسب مى‏كنند و به دست مى‏آورند بهره‏اى است و زنان را از آنچه كسب مى‏كنند و به دست مى‏آورند بهره‏اى است.
قرآن مجيد در آيه كريمه همان طورى كه مردان را در نتايج كار و فعاليتشان ذى حق دانست، زنان را نيز در نتيجه كار و فعاليتشان ذى حق شمرد.
در آيه ديگر فرمود: للرجال نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون و للنساء نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون (2) يعنى مردان را از مالى كه پدر و مادر و يا خويشاوندان بعد از مردن خود باقى مى‏گذارند بهره‏اى است و زنان را هم از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان از خود باقى مى‏گذارند بهره‏اى است.
اين آيه حق ارث بردن زن را تثبيت كرد.ارث بردن يا نبردن زن تاريخچه مفصلى دارد كه به خواست‏خدا بعدا ذكر خواهيم كرد.عرب جاهليت‏حاضر نبود به زن ارث بدهد، اما قرآن كريم اين حق را براى زن تثبيت كرد.
يك مقايسه
پس قرآن كريم سيزده قرن قبل از اروپا به زن استقلال اقتصادى داد، با اين تفاوت:
اولا انگيزه‏اى كه سبب شد اسلام به زن استقلال اقتصادى بدهد جز جنبه‏هاى انسانى و عدالت دوستى و الهى اسلام نبوده.در آنجا مطالبى از قبيل مطامع كارخانه‏داران انگلستان وجود نداشت كه به خاطر پر كردن شكم خود اين قانون را گذراندند، بعد با بوق و كرنا دنيا را پر كردند كه ما حق زن را به رسميت‏شناختيم و حقوق زن و مرد را مساوى دانستيم.
ثانيا اسلام به زن استقلال اقتصادى داد، اما به قول ويل دورانت‏خانه براندازى نكرد، اساس خانواده‏ها را متزلزل نكرد، زنان را عليه شوهران و دختران را عليه پدران به تمرد و عصيان وادار نكرد.اسلام با اين دو آيه انقلاب عظيم اجتماعى به وجود آورد، اما آرام و بى‏ضرر و بى‏خطر.
ثالثا آنچه دنياى غرب كرد اين بود كه به قول ويل دورانت زن را از بندگى و جان كندن در خانه رهانيد و گرفتار بندگى و جان كندن در مغازه و كارخانه كرد; يعنى اروپا غل و زنجيرى از دست و پاى زن باز كرد و غل و زنجير ديگرى كه كمتر از اولى نبود به دست و پاى او بست.اما اسلام زن را از بندگى و بردگى مرد در خانه و مزارع و غيره رهانيد و با الزام مرد به تامين بودجه اجتماع خانوادگى، هر نوع اجبار و الزامى را از دوش زن براى تامين مخارج خود و خانواده برداشت.زن از نظر اسلام در عين اينكه حق دارد طبق غريزه انسانى به تحصيل ثروت و حفظ و افزايش آن بپردازد، طورى نيست كه جبر زندگى، او را تحت فشار قرار دهد و غرور و جمال و زيبايى راكه هميشه با اطمينان خاطر بايد همراه [وى] باشد - از او بگيرد.
اما چه بايد كرد; چشمها و گوشهاى برخى نويسندگان ما بسته‏تر از آن است كه در باره اين حقايق مسلم تاريخى و فلسفى بينديشند.

كتاب: مجموعه آثار ج 19، ص 216
نويسنده: شهيد مطهرى

بهره مساوى زن و مرد از علم نافع

پس اگر چنانچه علم به عنوان يك فضيلت مطرح است علمى است كه تبصره اصل تقوا است واز اين جا معلوم مى‏شود آن علم كه ذات اقدس اله طلب افزايش آن را به رسولش صلى الله عليه و اله دستور مى‏دهد ومى‏فرمايد:
و قل رب زدني علما (1)
منظور علم نافع است ونفع علم در پرتو همان تقوا است.
بعضى از علوم نه تنها در دنيا سودمند است، بلكه در برزخ وقيامت هم شكوفا مى‏شود وبعضى از علوم فقط جنبه عملى ودنيايى دارد، كه اگر انسان در دنيا از آنها بهره صحيح برد سودمند است.
علومى همچون علم كشاورزى، دامدارى، راه وساختمان سازى ومانندان بعد از مرگ رخت‏بر مى‏بندد، چون در بهشت جا براى كشاورزى نيست زيرا كه هر جا مؤمن اراده كند درخت مى‏رويد وهرجا بخواهد چشمه مى‏جوشد.
عينا يشرب بها عباد الله يفجرونها تفجيرا (2)
چشمه‏اى كه بندگان خدا از آن مى‏نوشند وبه دلخواه خويش جاريش مى‏كنند.
اما معرفت‏حق واسماء الهى، معرفت مواقف قيامت ومانند آن، در قيامت‏شكوفاتر مى‏شود. گرچه تحصيل علوم سودمند از نظر شريعت اسلام يا واجب عينى ويا واجب كفايى است، اما مهم‏تر از همه همان معارف الهى است كه به ذات مبارك رسول اكرم صلى الله عليه و اله مى‏فرمايد: رب زدني علما ودر معرفى خود علم نيز مى‏فرمايد:
فاعلم انه لا اله الا الله و استغفر لذنبك و للمؤمنين و المؤمنات و الله يعلم متقلبكم و مثواكم (3)
پس بدان كه هيچ معبودى جز خدا نيست، وبراى گناه خويش آمرزش جوى وبراى مردان وزنان با ايمان (طلب مغفرت كن) وخداست كه فرجام ومال هريك از شما را مى‏داند.
علمى بالاتر از علم توحيد نيست، زيرا كه:
«التوحيد، ثمن الجنة‏» (4)
توحيد، بهاى بهشت است.
اما اين علم، در كنار طلب مغفرت ودر كنار آن، نيايش است واين نشانه آن است كه علم، هدف اصيل نيست، بلكه اعتقاد توحيدى اصل است، چون خودش عمل است وزمينه استغفار را فراهم كند فاعلم انه لا اله الا الله واستغفر لذنبك وللمؤمنين والمؤمنات والله يعلم متقلبكم ومثواكم در بيان همين آيه كريمه رسول اكرم صلى الله عليه و اله مى‏فرمايد:
«خير العلم، التوحيد و خير العبادة، الاستغفار» (5)
بهترين دانش‏ها توحيد و بهترين نيايش‏ها استغفار است.
حاصل سخن اين كه اگر معيار كمال انسان تقوا واگر تقرب الهى وعبادت ومناجات اصل در كمالات وعلم نيز تبصره اين اهل است، در تمامى اين ميزان وملاك‏ها بين زن ومرد امتيازى نيست‏بلكه مى‏توان گفت در مقام نيايش وتقوا زنها موفق‏ترند.
مهم‏ترين سرمايه زن انعطاف پذيرى ومناجات با خداست. اگر اين معارف عرضه بشود وزنها بفهمند وبه آن عمل كنند، مى‏بينيد كه ذات اقدس اله معيار را در چيزى مى‏داند كه در آن معيار، زن ومرد سهيمند. اينچنين نيست كه ميليونها نفر تحصيل كرده وغير تحصيل كرده‏اى كه كارهاى اجرايى ومقامى وپستى ندارد، به مقصد نرسيده باشند. در دعاها ومناجات‏ها نيز شرط نشده است كه فلان دعا ومناجات مخصوص مرد است وزن سهمى ندارد.
بسيارى از علما ومحققين هستند كه مى‏گويند چون شاغلان در امور اجرايى به اندازه كفايت هستند، نيازى به دخالت ما در امور اجرايى نيست، اينها اگر در معارف دينى ودر خدمت‏به اسلام ومسلمين موفق‏تر نباشند، كم ندارند. پس معلوم مى‏شود راه كمال وسلوك در چيز ديگرى است وما تفاوت را در چيز ديگر جستجو مى‏كنيم. اين قضيه منطقى را باز هم تكرار مى‏كنيم كه در آنچه معيار كمال است‏بين زن ومرد فرقى نيست وآنچه بين زن ومرد فرق است، معيار كمال نيست.

كتاب: زن در آينه جلال و جمال صفحه 212
نويسنده: آية الله عبدالله جوادى آملى

نبوغ فكرى و سياسى زن

يكى از نمونه‏هاى بارز نبوغ فكرى زن، همتايى او با مرد در مهم‏ترين فضيلتهايى است كه خدا براى ا نسان ذكر مى‏كند. در اين مورد دو نمونه: نبوغ فكرى و فرهنگى، و نبوغ سياسى و حضور در صحنه سياست و اجتماع را مى‏توان ذكر نمود.
نبوغ فكرى و فرهنگى آن نيست كه كسى مطلبى را زودتر از ديگران با خبر شود، مثلا اگر شخصى كتابى را زودتر از ديگران مطالعه نمود و از مضمونش آگاه شد، و يا زودتر از ديگرى در جلسه علمى حضور به هم رساند و از محتواى محفل باخبر شد اين سبق زمانى، نشانه نبوغ فكرى او نيست زيرا ممكن است كه اگر اين شخص دوم نيز همان روز اول در آن محفل علمى شركت مى‏كرد همتاى شخص اول ويا بهتر از او مى‏فهميد، بنابراين اينگونه از سبقت‏ها وتقدمها، نشانه فضيلت ونبوغ نيست اما اگر يك مساله عميق علمى طرح شد و اين مساله عميق علمى براى بعضى از شنوندگان، نظرى و براى بعضى ديگر، ضرورى بود معلوم مى‏شود براى آنها كه مسائل علمى روشن و ضرورى است از نبوغ خاصى برخوردارند و اين گروه بهتر از ديگران مى‏فهمند. در اينجا سبق زمانى مايه فخر نيست، بلكه سبق فكرى وفرهنگى و علمى آن افراد، مايه مباهات است. آن كس كه مطلب عميق را زودتر از ديگرى مى‏فهمد معلوم مى‏شود كه يا به مبادى و اصول استدلالى آن مساله آگاه است و يا قبلا اين راه را طى كرده است و يا با سرعت اين راه را مى‏پيمايد و در هر صورت مساله عميق علمى را زودتر از ديگران مى‏فهمد و سبقت در اينجا، نشانه نبوغ است. چه اين كه اگر كار خيرى را دو نفر با فاصله زمانى انجام دادند، صرف اين تقدم و تاخر زمانى، نشانه فخر نيست، ولى اقدام به كارى كه نثار و ايثار، تن به آن كار داد و موفق شد، اينجا صرف سبق زمانى نيست‏بلكه اين عمل از نبوغ فكرى و خلوص خاصى حكايت مى‏كند، خواه درباره نظر وجزم، خواه درباره عمل و عزم و اين يك اصل كلى است.
علت امتياز سابقين
برابر همين اصل كلى، قرآن كريم براى كسانى كه زودتر از ديگران اسلام را پذيرفتند و رسالت رسول اكرم صلى الله عليه و اله را تصديق كردند حرمت‏خاص قائل شده است و همچنين براى آنها كه قبل از ديگران با نثار جان ومال خود دين را يارى كردند و در صحنه جنگ و دفاع از حق قبل از ديگران حضور يافتند، احترام خاص و درجه مخصوص قائل است و در اينگونه از موارد، سبب فضيلت، نبوغ فرهنگى و فكرى در بخش نظر، و نبوغ عملى در مرحله عمل است.
آنها كه قبل از ديگران دين را شناختند و آن را يارى كردند و آنها كه قبل از ديگران به هجرت اقدام كردند و از مكه به مدينه آمدند يا قبل از ديگران مهاجران را يارى دادند، اين‏گونه از افراد با نثار و ايثارشان گوى سبقت را ربوده‏اند اما آنان از اين جهت افضل نيستند كه فقط سبق زمانى دارند بلكه از آن ت‏حرمت‏خاص دارند كه بهتر از ديگران اسلام را درك كردند.
در چنان روزى كه فكر رايج و انديشه حاكم، تفكر جاهليت و صنم‏پرستى و مال دوستى بود، اگر كسى توانست از رسوبات جاهلى روى برگرداند و اسلام ناب را شناسايى نمايد و حقانيت آن را تصديق كند و پاى بر روى همه سنت‏هاى فرسوده بگذارد و در كمال شهامت اسلام بياورد ونظرا وعملا از اسلام عزيز حمايت كند، از يك نبوغ خاصى برخوردار است، بدين جهت ذات اقدس اله از مهاجرين وانصار سابق، با تجليل خاص ياد نموده ومى‏فرمايد:
السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار (1)
همچنانكه در سوره مباركه حديد از اينها با حرمت‏خاصى نام مى‏برد ومى‏فرمايد: آنها كه دين را پذيرفتند و به يارى دين شتافتند همه آنها محترمند، ولى آنها كه قبل از فتح مكه دين را شناختند و آن را يارى كردند مؤخرند.
لا يستوى منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل اولئك اعظم درجة من الذين انفقوا من بعد و قاتلوا وكلا وعد الله الحسنى (2)
يعنى همه ماجورند ولى آنها كه در زمان ضعف اسلام، پيامبر را يارى كردند و به او كمك مالى و جانى كردند، از حرمت‏خاصى برخوردارند و ديگران كه بعد از فراگيرى قرآن و گسترش اسلام ايمان آوردند و دين را يارى كردند، از آن حرمت‏خاص سهمى ندارند. نظير جريانى كه در انقلاب اسلامى ايران رخ داد، آنها كه قبل از پيروزى به انقلاب گرويدند با آنها كه بعد از پيروزى، انقلابى شدند يكسان نيستند. تشخيص حقانيت اصل اسلام، نبوغ فكرى وفرهنگى مى‏طلبد، وخدمت ايثارگرانه قبل از انقلاب تا مرحله پيروزى آن، شجاعت‏خاصى مى‏خواهد، لذا كمك كردن به انقلاب قبل از پيروزى، با كمك به آن بعد از پيروزى يكسان نيست. ايثار ونثار زمان جنگ با ايثار و نثار زمان صلح يكسان نيست. در هر صورت اينها كشف از شهود فرهنگى و شهامت و عزم عملى مى‏كند.
شواهد قرآنى كه از سابقين به عظمت‏ياد مى‏كند و از پيشگامان انقلاب با تجليل ياد مى‏كند سبب مى‏شود كه يك محقق، رواياتى را كه در مدح على بن ابى طالب عليه افضل صلوات المصلين آمده است‏به خوبى تحليل كند. چون يكى از فضائل برجسته اميرالمؤمنين عليه السلام كه هم خود حضرت به آن احتجاج كرده و هم ساير اهل بيت عليهم السلام به اين فضيلت استدلال كرده‏اند، وهم محققان وانديشمندان تشيع به آن استناد جسته‏اند، وهم دانشمندان اهل سنت‏به آن معترفند اين است كه او قبل از ديگران مسلمان شده است. اين كه فرمود:
«يا على، انت اول المؤمنين ايمانا و اول المسلمين اسلاما» (3)
اين نه براى آن است كه تقدم اميرالمؤمنين عليه السلام بر ديگران، صرف تقدم زمانى بوده يعنى قبل از زمانى كه ديگران اسلام بياورند، اميرالمؤمنين سلام الله عليه اسلام آورده است. چون صرف سبق زمانى نه نشانه فخر است، و نه حد وسط براى برهان مستدل. يك مستدل نمى‏تواند براى خلافت‏يا امامت‏يا ولايت‏يا اثبات مقام‏هاى برتر، به صرف سبق زمانى استدلال كند و بگويد چون على بن ابى طالب عليه السلام قبل از ديگران ايمان آورد پس او از يك حرمت‏خاصى برخوردار است چون مجرد سبق زمانى نشانه كمال نيست‏بلكه منظور سبق رتبى است، يعنى روزى كه قرآن و اسلام و رسالت رسول خدا صلى الله عليه و اله بر همه شما عرضه شد و شما، يا اصلا نتوانستيد حقانيت را تشخيص بدهيد يا در تشخيصتان ضعيف بوديد، و يا اگر تشخيص داديد توان حمايت نداشتيد و شهامت ايثار و نثار در شما نبود و صبر و شكيبايى در تحمل رنج را نداشتيد، على عليه السلام به زودى حقانيت آن را فهيمد و به آن ايمان آورد و از آن حمايت نمود. اين‏گونه از معرفتها و صبرها، نشانه نبوغ فكرى در بخش نظر، و نشانه شهامت در بخش عمل است.
زنان پيشتاز در دين
وقتى انسان به آمار و ارقام پيشگامان دين مراجعه مى‏كند مى‏بيند همان‏گونه كه افرادى مانند اميرالمؤمنين سلام الله عليه وسميه آل ياسر عليها رحمة الله در صف مقدم، حضور دارند. تقدم خديجه عليها السلام در اسلام به خاطر سبق رتبى اوست، چرا كه بسيارى از مردها بودند كه در تشخيص حقانيت اسلام مردد بودند، ولى خديجه عليها السلام حق را تشخيص داد. البته شايد بسيارى از مردان نيز تشخيص دادند كه حق با نبى اكرم صلى الله عليه و اله است، ولى آن شهامت را نداشتند، اما خديجه عليها السلام شهامت آن را نيز داشت. اگر كسى بخواهد سنت‏باطل وفرسوده‏اى را زير پا بگذارد و دين حق جديد را بپذيرد، هم نبوغ فكرى و فرهنگى مى‏طلبد و هم امت‏سنت‏باطل شكنى. در شرايطى كه بسيارى از مردها فاقد هر دو، و يا فاقد يكى از اين دو اصل بودند، خديجه سلام الله عليها واجد هر دو اصل بود، و به همين خاطر از نثار مال دريغ نكرد.
يكى ديگر از زنان پيشتاز سميه است. او كسى بود كه نه تنها در اثر بلوغ فكرى و فرهنگى حقانيت دين را تشخيص داد و مسلمان شد بلكه با شكيبايى كم‏نظير شكنجه‏هاى توان فرسا را تحمل كرد تا آنجا كه وقتى وجود مبارك رسول خدا صلى الله عليه و اله بر آل عمار مى‏گذشت و آنها را در آن شكنجه توان‏فرسا مى‏ديد مى‏فرمود:
«صبرا يا آل ياسر ان موعدكم الجنة‏»
يعنى صبر وبردبارى را حفظ كنيد كه وعده شما بهشت است. آنها به غيب ايمان آوردند آنچنان ايمانى كه شهادت را قربانى غيب كردند و در نتيجه اين زن در اولين رديف شهيدان اسلام قرار گرفت. اينچنين نيست كه در خط مقدم اسلام آورندگان، شهيدان، مبارزان ونستوها همه مرد باشند، بلكه زنان نيز همچون مردان در اين صحنه‏ها حضور داشته‏اند. اينها نمونه‏هايى است راجع به حضور زن در بخش نبوغ فرهنگى و ايثار و نثار عقل عمل.

كتاب: زن در آينه جلال و جمال ص 290
نويسنده: آية الله جوادى آملى

حضور زن در صحنه سياست

مقام دوم سخن، حضور زن در صحنه سياست و اجتماع است كه در اين مورد نيز براى روشن شدن بحث، ذكر مقدمه كوتاهى لازم است.
دين از آن جهت كه بشر را با ديد جمعى مى‏نگرد، وبراى انسان يك هويت جمعى معتقد است‏خواه جامعه حقيقى وجود داشته باشد يا نداشته باشد يك سلسله وظايفى را به عنوان مسائل اجتماعى مطرح مى‏كند ومسلمانان را به انجام آن وظايف فرا مى‏خوانده‏اند. آنها كه از نبوغ برخوردار نيستند، يا تك انديشند و فقط به فكر خودشان هستند، خطوط كلى اجتماعى را درك نمى‏كنند يا اگر خطوط كلى جامعه را درك كردند توان نثار و ايثار ندارند، لذا در صحنه اجتماع قدم نمى‏نهند. اگر كسى اهل قيام و اقدام بود معلوم مى‏شود كه هم مساله هويت اجتماعى بشر را خوب درك كرده، هم لزوم فداكارى براى گراميداشت هويت جمعى را خوب تحصيل كرده است. قرآن كريم مؤمنين راستين را چنين معرفى مى‏كند كه: انما المؤمنون الذين امنوا بالله ورسوله واذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه (1)
يعنى مؤمنين راستين كسانى هستند كه هم از نظر عقيده به خدا وپيامبرش معتقدند و هم از نظر درك مسائل اجتماعى و هوش جمعى، جامعه را خوب مى‏شناسند و در مسائل جمعى همواره حضور دارند و منزوى نيستند. واذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه امر جامع، همان مسائل جمعى يك نظام است. مثلا نماز جمعه يك امر جامع است، تظاهرات عليه طغيان واستكبار، حضور در انتخابات، تاييد رهبرى و مسؤولين اسلامى، تاييد خدمتگزاران راستين، امر به معروف عمومى ونهى از منكر جمعى و صدها نمونه از اين قبيل همه امور جامع هستند. لذا خداوند مى‏فرمايد مؤمنين راستين كسانى هستند كه در هيچ امر جامع رهبرشان را تنها نمى‏گذارند و بدون كسب اجازه از مقام رهبر، صحنه را ترك نمى‏كنند كه قصه حنظله غسيل الملائكه در ذيل همين بخش از آيات آمده است كه به اجازه رسول خدا صلى الله عليه و اله موقتا صحنه جنگ را ترك كرده است. داشتن هوش اجتماعى و رعايت‏حيثيت جمعى به قدرى محترم است كه قرآن آن را از ويژگى‏هاى مؤمنين دانسته و مى‏فرمايد: مؤمنين راستين كسانى هستند كه در مسائل جمعى جامعه حضور دارند ورهبرشان را تنها نمى‏گذارند، وبدون عذر موجه صحنه را ترك نمى‏كنند و اگر هم معذور بودند بدون اطلاع نمى‏روند. حتى كسى كه مثلا مريض است‏بدون اعلام، صحنه را ترك نمى‏كند، بلكه اعلام مى‏كند كه چون مريضم نمى‏آيم تا راه بهانه‏گيرى را براى ديگران باز نكند. فاذا استاذنوك لبعض شانهم فاذن لمن شئت منهم واستغفر لهم الله ان الله غفور رحيم آنگاه اگر كسى معذور بود و به اذن مقام رهبرى صحنه را ترك كرد باز هم فضيلتى را از دست مى‏دهد، از اين رو ذات اقدس اله به رسولش صلى الله عليه و اله دستور مى‏دهد كه تو براى آنهايى كه با عذر صحنه را ترك مى‏كنند وبا كسب مجوز و اعلام عذر در صحنه نمى‏آيند استغفار كن. بنابراين معلوم مى‏شود كه اگر كسى موفق نشد در يك مساله اجتماعى حضور پيدا كند از فيضى بى‏بهره مانده است كه بايد با استغفار رسول خدا صلى الله عليه و اله ترميم شود. همانطورى كه زن در بعضى از ايام ماه از توفيق نماز محروم است وگفته‏اند كه اگر وضو بگيرد و در مصلاى خود رو به قبله بنشيند و به مقدار وقت نماز، ذكر بگويد اميد ترميم آن ثواب هست، ويا مسافرى كه از خواندن نماز چهار ركعتى محروم است، اگر بعد از اتمام دو ركعت، سى يا چهل بار تسبيحات اربع را بخواند موجب ترميم آن ثواب خواهد بود، در اينجا هم اگر كسى معذور بود و نتوانست در صحنه حضور پيدا كند و با مجوز رفت، رهبران الهى مامورند كه براى او طلب مغفرت كنند، چون طلب مغفرت رهبران الهى مايه سكينت، آرامش وطمانينه قلب او مى‏شود. اين نمودارى از وظيفه جمعى افراد جامعه است كه قرآن آن را ترسيم مى‏كند و در اين بخش فرقى بين زن و مرد نيست.
 نقش تبليغات سوده دختر عمار بن الاسك همدانى كه قصه‏اش جزو قصص معروف و ناب تاريخ است، هم از هوش اجتماعى برخوردار بود و هم شركت در صحنه سياست را وظيفه خود مى‏دانست. او فكر اين نبود كه گليم خويش را از آب بيرون برد، ويا از هيات حاكم امويان هراسى بر دل راه دهد، و اگر مشكل خودش حل شد بدان بسنده كند و از رنج ديگران غافل باشد، ولى بايد توجه داشت كه تبليغات پيرامون اشخاص، بسيار مؤثر است، سر اين كه اباذر رضوان الله عليه از جهت مبارزه شهره افاق شده است، براى آن است كه مبارزات قولى وعملى او در كتابها به ثبت رسيده و در سخنرانيها طرح گرديده است، چندين بار به صورت فيلم وغير فيلم درآمده و به صورت‏هاى تبليغى عرضه شده است. زنانى هم اباذرگونه بودند، كه اولا در صحنه جنگ، كاملا حضور داشتند، و براى تشجيع نيروهاى اعزامى و رزمى از آيات قرآن و احاديث رسول خدا للى الله عليه و اله استمداد مى‏نمودند و دعوت و رهبرى اينها بر محور قرآن كريم بود. آنان از آيات قرآن به اندازه كافى اطلاع داشتند و به موقع، آيات را در جاى خود تلاوت مى‏كردند، و از آنها به عنوان دليل استفاده مى‏كردند و نه تنها در زمان قدرت، بلكه در زمان ضعف نيز حضور ذهنيشان نسبت‏به قرآن باعث‏شد كه بتوانند از آيات مدد بگيرند واباذرگونه اعتراض كنند، چه اين كه به هنگام قدرت نيز همچون مالك اشتر دفاع مى‏كردند. اگر كارهايى كه زنان اباذرگونه، در جنگها و صحنه‏هاى سياسى اسلام كردند، دهها بار گفته مى‏شد وبه صورت فيلم تبليغى در مى‏آمد، و دهها كتاب در آن زمينه نوشته مى‏شد، آنگاه مشخص مى‏شد كه زنها در پيشبرد مسائل نظامى در صدر اسلام همچون اباذر و مالك اشتر در صحنه بوده‏اند اين‏گونه فعاليت‏ها در حالت‏سراء وضراء از زنان صدر اسلام فراوان به ياد مانده است كه در اين بخش به برخى از نمونه‏ها اشاره مى‏كنيم تا نبوغ فكرى زنان و حضور آنان در صحنه‏هاى سياسى و دفاع از اسلام، تبيين گردد. سوده در صحنه سياست (2)
سوده همدانى بعد از رحلت على بن ابى طالب صلوات الله وسلامه عليه در اثر واقعه اندوهبارى ستمگرى‏هاى بسر بن ارطاه به عزم شكايت‏به دربار امويان رفت و با معاويه سخن گفت. وقتى معاويه اين بانو را شناخت گفت: تو همان نيستى كه در تشجيع برادرانت در جنگى كه على بن ابى طالب، عليه اموى داشت‏شعر مى‏خواندى و آنها را تحريك مى‏كردى؟ سوده گفت: «دع عنك تذكار ما قد نسي، مات الراس‏» يعنى گذشته‏ها را رها كن. آن كه رهبر اين گروه بود رحلت كرده است وپيشگامان نيز رفتند و دنباله‏روها هم منقطع شدند و اثرى ديگر از آنها نيست. معاويه گفت: حضور برادرت در آن جنگ يك امر عادى نبوده او جزو سلحشوران نام‏آور جنگ علوى بود و تو او را با اشعارت تشجيع مى‏كردى. سپس معاويه اشعارى را كه سوده در آن موقع خوانده بود، خواند: وانصر عليا والحسين ورهطه واقصد لهند وابنها بهوان
سوده مجددا گفت از آن گذشته‏ها صرف نظر كن. معاويه گفت‏حاجتت چيست وبراى چه آمدى؟ گفت: كسى كه مسؤوليت اداره جامعه را به عهده گرفته است، در دستگاه قسط و عدل اله مسؤول است و نبايد به خلقى ستم بشود و حق خدا ضايع بشود، بسر بن ارطاة كه نماينده شماست و به ديار ما آمده است نه حق خلق را رعايت مى‏كند، اگر او را عزل كنى ما آرام خواهيم بود، و اگر عزل نكردى، ممكن است عليه تو بشوريم و قيام كنيم. معاويه كه خوى درندگى و طغيان در جان او تعبيه شده بود گفت ما را به قيام تهديد مى‏كنى، آيا مى‏خواهى تو را با وضع دردناكى از همين جا پيش همان حاكم بفرستيم تا او درباره تو تصميم بگيرد؟ آنگاه اين بانو شعر معروف زير را خواند: صلى الاله على جسم تضمنه قبر فاصبح فيه العدل مدفونا
يعنى صلوات خدا بر روح كسى كه وقتى به قبر رسيد، قبر با در بر گرفتن وى، عدل را بر گرفت و عدالت را در آغوش كشيد.
قد حالف الحق لايبغي به بدلا فصار بالحق والايمان مقرونا
سوگند ياد كرد كه حق فروشى نكند وبهايى در قبال حق دريافت نكند. او در جان خود حق وايمان را هماهنگ هم وقرين وهمتاى هم ساخت. معاويه پس از شنيدن اين دو بيت گفت: اين شخص كيست؟ سوده گفت: «ذاك علي بن ابي طالب اميرالمؤمنين‏» - عليه افضل صلوات المصلين، وفضائل على را در محفل معاويه شمرد تا جايى كه معاويه را وادار كرد تا بپرسد: چه امرى از على ديده‏اى كه اين چنين به ستايش او زبان مى‏گشايى؟ سوده گفت: مشابه همين صحنه در زمان خلافت على بن ابى‏طالب پيش آمد و ما به عنوان شكايت از يك كارگزار، به مركز حكومت علوى مراجعه كرديم، من به عنوان نماينده از قوم خودم حركت كردم و رفتم كه شكايت‏به محكمه اميرالمؤمنين سلام الله عليه ببرم وقتى وارد منزل اميرالمؤمنين‏عليه السلام شدم، ديدم در حال نماز ومشغول به عبادت خداست «فانفتل من صلاته‏» او نماز را رها كرد وبا يك نگاه رئوفانه و عطوفانه به من فرمود: آيا كارى دارى؟ عرض كردم: آرى، كارگزار شما در مسائل مالى قسط و عدل را رعايت نمى‏كند و بر ما ستم روا مى‏دارد. وقتى اين گزارش به عرض على بن ابى‏طالب عليه السلام رسيد واز شواهد اين گزارش، صدق اصل گزارش روشن شد، على بن ابى طالب عليه السلام گريه كرده و دست‏به آسمان برداشت وعرض كرد «اللهم انى لم امرهم بظلم خلقك و لا بترك حقك‏»
خدايا من كارگزارانم را چنان تربيت نكردم كه به آنها ظلم را اجازه داده باشم، يا ترك حق خدا را تجويز كرده باشم، آنگاه قطعه پوستى از جيبش در آورد و در آن رقعه اين‏چنين مرقوم فرمود: «بسم الله الرحمن الرحيم قد جاءتكم بينة من ربكم فاوفوا الكيل و الميزان بالقسط و لا تبخسوا الناس اشياءهم و لا تعثوا في الارض مفسدين بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين و ما انا عليكم بحفيظ، (3) اذا قرات كتابي فاحتفظ بما في يديك من علمنا حتى يقدم عليك من يقبضه منك والسلام‏» در آغاز نامه آيه‏اى كه شعيب پيامبر صلى الله عليه و اله به قومش فرمود، آمده است كه: دستورات الهى دستورات روشن و بين است و مبهم نيست. ره‏آورد وحى تاريك نيست تا كسى بهانه بگيرد و بگويد كه من نفهميدم يا نديدم، زيرا بينه روشن از طرف ذات اقدس اله تنزل پيدا كرده است، شما كيل وپيمان را مستوفى ادا كنيد. اشاره اميرالمؤمنين عليه السلام به اين آيه دليل آن است كه آيه مخصوص امور مالى نيست چون در كنار آن يك اصل كلى است كه به عنوان سالبه كليه مطرح مى‏كند: و لا تبخسوا الناس اشياءهم
هيچ اصلى به اين عظمت گسترده نيست‏يعنى حق هيچكس را بخس ونقض نكنيد خواه در مسائل مالى باشد، وخواه در مسائل عرضى وحقوقى. اگر كسى تدريس مى‏كند حق شاگرد را كم نگذارد واگر كسى امتحان مى‏كند، حق ممتحن را ضايع نكند، اگر كسى كتاب را مى‏نگارد، حق خواننده‏ها را كم نگذارد و اگر كسى سخن مى‏گويد، حق مستمعين را كم نگذارد، اين يك اصل كلى است كه به عنوان جامع‏ترين اصل قرآنى در مسائل رعايت‏حقوق ارائه شده است. ولاتبخسوا الناس اشياءهم حق كسى را كم نكنيد خواه آن طرف مسلمان باشد و يا كافر. اسلام يك حقوق خاص دارد كه در قلمرو ايمان و اسلام و در مجاورت اينها است و يك حقوق جهان شمول و بين المللى دارد كه اختصاص به مسلمين، مؤمنين، همسايگان و مانند آن ندارد فرمود حق هيچ كسى را تضييع نكنيد، خواه طرف شما مسلمان باشد خواه غير مسلمان. اگر از يك طرف به ما مى‏فرمايد: و قولوا للناس حسنا (4)
يعنى به همه مردم جهان حرف نيكو بگوييد.
كه امر به صورت موجبه است، از طرفى هم نهى را به صورت سالبه كليه مى‏فرمايد
و لا تبخسوا الناس اشياءهم
حق هيچكسى را تضييع نكن. بقية الله خير لكم كسانى كه به فكر تضييع حقند، دنيا زده‏اند و دنيا به نفاد و زوال محكوم است چون:
ما عندكم ينفد و ما عند الله باق (5)
توفيه حق، اداى حق و حرمت نهادن به حقوق ديگران است كه اين يك كار الهى است و هر كار الهى ماندنى و عند الله است. بنابراين رعايت‏حقوق مردم نيز ماندنى است. اين قياس را در آيه به صورت يك اصلى كلى ذكر كرده ومى‏فرمايد: بقية الله خير لكم بقية الله، يعنى آنچه را، خدا نگه مى‏دارد. خدا چيزى را نگه مى‏دارد كه براى او باشد، لوجه الله باشد چرا كه: كل شي‏ء هالك الا وجهه (6)
يا و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام (7)
اگر كارى صبغه الهى نداشت، وجه الله در او نيست، واگر وجه الله نبود محكوم به هلاكت است. كارى كه لوجه الله است‏سهمى از بقا دارد. اميرالمؤمنين عليه السلام پايان سخن شعيب را يادآورى مى‏كند كه: وما انا عليكم بحفيظ من كه امام و رهبر شما هستم نمى‏توانم حافظ شما باشم شما بايد با ايمان و عمل صالح خود، خويشتن را حفظ كنيد. حضرت على عليه السلام اين آيه مباركه را در صدر فرمان عزل نوشت، و بعد به كار گزارش خطاب كرد وفرمود: همين كه نامه من به دست تو رسيد حق كار، ندارى وفقط بايد به عنوان يك امين، موجودى را حفظ كنى تا كارگزار بعدى كه ابلاغ در دست اوست‏بيايد و پست و سمت را از تو تحويل بگيرد. سوده گفت: اين نامه را على بن ابى طالب عليه السلام به ما داد، و با همان نامه مشكل ما حل شد. ولى اكنون مشابه اين مشكل را در زمان حكومت تو به تو گزارش مى‏دهم و تو مرا تهديد مى‏كنى! معاويه با شنيدن اين سخنان دستور داد كه مشكل آن زن را بر طرف كنند و حقى را كه از او ضايع شده بود به او برگردانند زن گفت: «هي والله اذن الفحشاء ان كان عدلا شاملا والا فانا كسائر قومي‏» من اگر فقط به فكر خودم باشم و تنها گليم خويش را از آب بيرون بكشم، اين قبيح است وخدا از كار قبيح نهى كرده است، من نيامده‏ام كه فقط حق شخصى خود را احيا كنم من آمده‏ام، حيثيت جمعى را محترم بشمارم و حق جامعه را احيا كنم. آنگاه معاويه به اين زن خطاب كرد و گفت «لقد لمظكم ابن ابي طالب الجراة على السلطان‏» اين شهامت و شجاعت را على عليه السلام در شما زنده كرده است كه شما تنها به فكر خود نباشيد بلكه به فكر قبيله و عشيره و جامعه باشيد، آنگاه معاويه اشعارى كه در اين زمينه از على بن ابى طالب عليه افضل صلاة المصلين به ياد مانده بود در همان محفل قرائت كرد و گفت آن اشعارى كه على بن ابى طالب عليه السلام در ستايش شما گفته است كه: من اگر دربان بهشت‏بودم همدانى‏ها را به بهشت مى‏بردم، سخن از فرد نيست‏بلكه سخن از جمع است و همان سخن تفكر جمعى را در شما زنده نموده است. سرانجام معاويه دستور داد آن خدمتگزار ظالم بركنار بشود.
 نتيجه بحث از اين نمونه استفاده مى‏شود اولا: حضور زن در مسائل اجتماعى و سياسى همانند مرد است و ثانيا: زن، نه تنها مى‏تواند براى استحقاق حق پايمال شده به محكمه‏هاى حاكمان زور، مراجعه كند و نه تنها مى‏تواند حامى حقوق ديگران باشد، بلكه موظف ست‏حمايت‏حقوق ديگران را معروف بداند و دفاع از حقوق شخص، منهاى حقوق جامعه را، منكر تلقى كند، اگر در آيه: انما المؤمنون الذين امنوا بالله و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه (8)
حضور همه مردان با ايمان را در صحنه لازم دانسته، اطلاق و سياق اين آيه و تنقيح مناط آن، زن و مرد را يكجا شامل مى‏شود، و اين حكم را براى هر دو لازم مى‏شمرد. اگر چنانچه سخنى از رهبران آسمانى برسد، نه آن سخن مخصوص مرد صادر شده و نه پذيرش آن سخن، مخصوص مرد است، و نه در صدر اسلام اينچنين بود كه فقط مردها در اين‏گونه مسائل پيشگام باشند. همين مطلب را در رابطه با حوادثى كه براى انقلاب اسلامى پيش مى‏آمد، از سخنان امام رضوان الله عليه و از سخنان ساير مسؤولين به ياد داريم، چون پيام دين همين است كه حضور در صحنه سياسى، اجتماعى، وظيفه مشترك زن و مرد خواهد بود، با اين تفكر و با اين بينش، ديگر كسى نمى‏گويد: چون زن ايمانش كم است، يا عقلش ناقص است نبايد در امور سياسى دخالت نموده و يا نبايد از حقوق جامعه دفاع كند. عمه رسول خدا صلى الله عليه و اله و حضور در صحنه در المنثور في طبقات ربات الخدور، (9)
عمه رسول اكرم صلى الله عليه و اله دختر عبدالمطلب بن هاشم، علاوه بر اين كه همانند برادرش حمزه، ايمان آورد، فرزند خود را در نصرت و يارى دين خدا تشويق مى‏نمود، و از ادبيات والايى برخوردار بود كه در رثاى پدر، شعر و قطعه ادبى قابل توجهى مى‏سرود و عمرى را به كرامت گذراند و سرانجام در كمال كرامت در عهد عمر رحلت نمود. زندگى اين بانو نشان مى‏دهد كه او خود را مانند حمزه سيد الشهدا، مسؤول مى‏دانست و تنها به اسلام خود، اكتفا نمى‏كرد. اگر حمزه سيدالشهدا شخصا شربت‏شهادت نوشيد اين بانو فرزندش را به حضور در جبهه‏هاى يارى دين تشويق مى‏كرد. حضور اين بانو در صحنه سياست همان است كه فرزندش را تشويق مى‏كند تا دين پيامبر را يارى كند، زيرا كه يارى دين در صدر اسلام كار آسانى نبود و در بعضى از موارد يارى زبانى به منزله يارى جنگى بود، آن روز كه دشمن‏ها زياد بودند و دوستان اندك، و به تعبير قرآن كريم: مسلمين در كمال ضعف بودند كه: تخافون ان يتخطفكم الناس (10)
مسلمين هراسناك بودند كه بيگانگان آنها را اختطاف كنند، يعنى همچون شاهين و كركس آنان را بربايند، اگر كسى با زبان، دين را يارى مى‏كرد، مثل آن بود كه بخواهد مسلحانه از دين حمايت كند. دختر حرث بن عبدالمطلب در برابر حكومت اموى (11)
نمونه ديگر دختر حرث بن عبدالمطلب بن هاشم است كه معاصر معاويه بود و همانند ساير اصحاب على سلام الله عليه از مكتب والاى علوى حمايت و دفاع مى‏كرد. روزى معاويه با عمرو عاص و مروان نشسته بود، اين بانو در حالى كه سن زيادى را گذرانده بود وارد شد. معاويه از او سؤال كرد: شما در چه شرايطى به سر مى‏بريد؟ گفت: ما با هيئت‏حاكمه‏اى روبرو هستيم كه كفران نعمت كرده است و نسبت‏به ما بد رفتارى مى‏كند. اما: «كلمتنا هي العليا و نبينا عليه الاف التحية والثناء هو المنصور فوليتم علينا من بعده وتحتجون بقرابتكم من رسول الله ونحن اقرب اليه منكم وكنا فيكم بمنزلة بني‏اسرائيل في آل فرعون وعلي بن ابي طالب عليه الصلوة والسلام كان من نبينا بمنزلة هارون من موسى وغايتنا الجنة وغايتكم النار» اين سخنان را در كمال فصاحت و بلاغت در دربار معاويه انشاء كرد. درباره اين بانو گفته‏اند كسى بود كه:
«اذا خطبت اعجزت واذا تكلمت اوجزت‏» (12)
اگر خطابه‏اى ايراد مى‏كرد، ديگران را به عجز وادار مى‏نمود، واگر سخن مى‏گفت، موجز و مختصر حرف مى‏زد. ممكن است كسى خوب، حرف بزند ولى حرف خوب نداشته باشد اما اين بانو پيام خوبى داشت. در آغاز خطبه گفت كلمتنا هي العليا، چون: و كلمة الله هي العليا (13)
يعنى: منطق ما منطق خداست و چنين منطقى همواره عالى و پيروز و ظفرمند است «و نبينا هو المنصور» ذات اقدس اله، هم از اعتلاى كلمه خود سخن گفته و هم از منصور بودن رسولان خود خبر داده است كه: كتب الله لاغلبن انا و رسلي (14)
من مقرر كرده‏ام كه دين من و پيام آوران و حافظان دين من، از نصرت خاص برخوردار باشند. اين بانوى شجاع در ادامه سخنش مى‏گويد: «فوليتم علينا بغير حق‏» شما ظالمانه بر ما حكومت مى‏كنيد، در صورتى كه سند ولايت‏شما، كه قرابت‏به رسول خدا صلى الله عليه و اله است، به نام ماست، ما به رسول اكرم صلى الله عليه و اله از شما نزديك‏تريم. و ما متاسفانه در حكومت‏شما همانند بنى‏اسرائيل در ميان آل فرعون، به سر مى‏بريم. يعنى شما چون آل فرعون هستيد، و ما چون بنى‏اسرائيل مستضعف و محروميم. و منزلت على بن ابى طالب سلام الله عليه نسبت‏به رسول اكرم صلى الله عليه و اله، منزلت هارون است نسبت‏به موسى عليه السلام. اين بانوى سخنور، در اين خطبه كوتاه، چندين جمله قرآنى و حديثى را گنجانيده است «كلمتنا هي العليا» اقتباس از قرآن است، «نبينا هو المنصور» نيز از قرآن گرفته شده، وهمچنين «كنا فيكم بمنزلة بنى‏اسرائيل...» نيز از قرآن گرفته شده است. وبيان منزلت على بن ابى طالب عليه السلام از حديث منزلت اخذ شده است كه: «افلا ترضى ان تكون مني بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبي بعدي‏» (15)
حضور ذهنى اين بانو نسبت‏به آيات قرآن و بهره‏گيرى از آنها در خلال خطبه، تسلط بر احاديث واعمال جملات آن در ضمن سخن، نشانه بلوغ ادبى او است. آنگاه اين زن سالمند در بحبوحه قدرت امويان به معاويه مى‏گويد: «و غايتنا الجنة و غايتكم النار» پايان امر ما بهشت و پايان كار شما دوزخ است.
عمرو عاص كه در مجلس نشسته بود اهانت نمود، واين بانو جوابى داد مشابه جواب امام دوم كه مرحوم طبرسى در احتجاج آورده است (16) گفت:
«و انت‏يابن الباغية تتكلم و امك كانت اشهر امراة بغي بمكة و اخذهن للاجرة ادعاك خمسة نفر من قريش...»
تو مشوبيت نژادى دارى، عده زيادى داعيه پدرى تو را داشتند وبالاخره تو را به عاص ملحق نمودند، بنابراين تو حق سخن گفتن با مرا ندارى. مروان اعتراض نمود، وبه او نيز جواب تلخى داد. سپس رو به معاويه كرد و گفت: «و الله ما جرا علي هؤلاء غيرك‏»
سوگند به خدا جز توكسى اينها را بر ما - بنى‏هاشم - چيره ننمود.
معاويه از روى ناچارى گفت: «الك حاجة؟ هات حاجتك؟ » كارى دارى؟ گفت: «ما لي اليك حاجة‏» من از تو حاجتى نمى‏خواهم و از دربار معاويه بيرون آمد. و معاويه پس از رفتن اين بانو رو به درباريان نمود وگفت «لان كلمها كل من في مجلسي لاجابت كل واحد منهم بجواب خلاف الاخر بلا توقف‏» اگر تك تك شما با او سخن مى‏گفتيد او بدون تكرار و توقف همه شما را ساكت مى‏نمود. يعنى ممكن است در اهانت‏به او همه شما يك سخن داشته باشيد، ولى او در پاسخ شما براى هر يك جواب مخصوص دارد، چون «ان نساء بني هشام اصعب من رجال غيرهن في الكلام‏» زنان هاشمى در خطابه وسخن از مردان قبايل ديگر نيرومندترند ونمونه آنها همين بانو است كه: «اذا خطبت اعجزت و ان تكلمت اوجزت‏» . اگر زنى مرثيه بخواند مى‏گويند: او اهل رقت و عاطفه است و نشانه حضور سياسى نيست اما يك وقت زن سالمندى، با اين كه توانمندى را از دست داده، وارد دربار نيرومند امويان مى‏شود وهمه آنها را محكوم مى‏كند و قاطعانه سخن مى‏گويد، اين امر، حضور سياسى يك زن سالمند را تفهيم مى‏كند. شعر گفتن و حرف زدن تنها نشانه حضور سياسى نيست، اگر محتوا، رقت و مرثيه و نوحه است، آن هم نشانه حضور در صحنه نيست ولى اگر محتوا، استفاده از آيات سياسى قرآن و احاديث‏سياسى اهل بيت عليهم السلام است، و طرز برخورد، محكوم كردن حاكمان ستم مى‏باشد، اين نشانه حضور سياسى است. مطلب مهمى كه تاكيد بر آن لازم است، آن است كه مشابه اين كار را اباذر رضوان الله عليه نيز انجام داد ولى در مورد اباذر دهها گفتار ونوشتار و مقاله و رساله تهيه شده كه اگر همين رساله‏هاى فراوان و گفته‏ها و نوشته‏ها و مقاله‏ها درباره حضور سياسى اين زن نوشته مى‏شد، ديگر كسى نمى‏گفت، زن حق شركت در مسائل سياسى را ندارد، يا سابقه حضور سياسى نداشته، يا اگر زن، فرتوت وسالمند شد ديگر رشد سياسى ندارد و...، سبب شهرت اباذر همان مصاحبه‏هاى سياسى وبرخوردهاى تند او بوده كه در اثر آن شهرت، عده‏اى از مردها به راه افتادند تا اباذرگونه حضور پيدا كنند، واگر برخورد اين بانوان سياسى، نيز بازگو مى‏شد، بانوان فراوانى همانند آنان در صحنه حضور مى‏يافتند. ام حكيم و انتقام از بسر بن ارطاة (17)
بعد از مساله حكميت، معاويه عليه اللعنة والعذاب ضحاك بن قيس وبسر بن ارطاة را به يمن فرستاد، و به آنان ماموريت داد تا مردان شيعه و پيروان اهل‏بيت عليهم السلام را در آنجا قتل عام نمايند، آنها به خانه يكى از شيعيان هجوم بردند، وهنگامى كه او را در خانه نيافتند، دو كودك خردسال وى را در حضور مادرشان سر بريدند، تحمل اين صحنه جانسوز براى مادر مشكل بود، و بعد از مدتى اين بانو دچار مشكلات عصبى شد ورثاهاى بلندى در شهادت دو فرزند خود سرود و همواره در سر هر كوى وبرزن مى‏خواند، به قدرى اشعار ادبى اين مادر مؤثر بود كه يك نفر يمنى تصميم گرفت‏خونبهاى اين دو فرزند و انتقام آنها را از بسر بن ارطاة بگيرد، و بالاخره خود را آماده كرد و با نفوذ در دستگاه بسر، خود را مقرب نمود و مورد اعتماد واقع شد، سرانجام دو پسر او را پس از جلب اطمينان، به همراه خود برد وآنها را سر بريد وكشت، و گفت: اين كيفر آن قتلى است كه بسر درباره دو فرزند آن زن انجام داد، و اين همه بخشى از آثار اشعار حماسى و ادبى و مهيج و محرك آن زن بود. ام الخير، سخنور صفين (18)
نمونه ديگر، دختر حريش بن سراقه به عنوان «ام الخير» كه از زنان نامدار صدر اسلام است، او از قدرت تكلم بالايى برخوردار و خطيب بليغى شمرده مى‏شد، و از زنان به نام عرب بود كه در كوفه زندگى مى‏كرد، او زنى نبود كه در مدينه رشد يافته باشد، چه اين كه اگر زنى از مدينه بر مى‏خاست، امكان داشت گفته شود كه، مكتب رسول خدا صلى الله عليه و اله و مكتب فاطمه زهرا وعلى بن ابيطالب، امام حسن، امام حسين، امام سجاد وديگر ائمه عليهم الصلوة والسلام را ديده و درس گرفته است. ولى اين زن از كوفه برخاست كه فقط، على بن ابى طالب سلام الله عليه را درك نموده و كوفه نيز در زمان آن حضرت مهد دين شد وگرنه قبلا سابقه‏اى چندان نداشت. معاويه نامه‏اى براى والى خود در كوفه نوشت، ودر ضمن نامه از او خواست كه وسايل سفر ام‏الخير را فراهم نموده او را تجهيز كند واز كوفه به شام بفرستد، ضمنا به والى تاكيد نمود كه تصميم‏گيرى من در مورد تو مبنى بر گزارشى است كه اين زن مى‏دهد «واعلمه انه مجازيه به الخير خيرا وبالشر شرا بقولها فيه‏» اگر از تو شاكى بود، من درباره تو كيفر تلخ تعيين مى‏كنم، و اگر از تو راضى بود، و گزارش مطلوب داد، پاداش خوبى براى تو در نظر مى‏گيرم، والى كوفه به حضور اين زن آمد و نامه را براى او خواند و گفت: معاويه شما را دعوت نموده و به حضور طلبيده است. اين بانو در جواب گفت: «اما فغير زائغة عن طاعته ولامعتلة بكذب‏» گفت من نسبت‏به ملاقات با معاويه بى‏رغبت نيستم و انحرافى در نظم و اطاعت هم ندارم و قصد بهانه دروغ آوردن نيز ندارم. والى كوفه وسيله سفر اين زن را از كوفه به شام فراهم كرد و هنگام بدرقه وخدا حافظى به اين بانو گفت: اى ام‏الخير، معاويه براى من نوشته است كه مبناى تصميم‏گيريش نسبت‏به تعيين پاداش يا كيفر من، گزارش تو خواهد بود. وتوقع اشت‏با اين بيان، زن توصيه‏اى به نفع او در دربار معاويه بكند اما اين بانو در جواب او گفت: «يا هذا لا يطمعك برك بي ان اسرك بباطل و لا يؤيسك معرفتي بك ان اقول فيك غير الحق‏» .
يعنى از اين كه تو نسبت‏به من محبت كردى طمع نكن كه من گزارش باطل بدهم و تو را مسرور و خوشحال كنم واز آن جهت كه من تو را مى‏شناسم، شناخت من از تو نا اميدت نكند كه درباره تو غير حق بگويم. من آنچه را از تو سراغ دارم مى‏گويم. اين همه محبت را يك زن از فرماندار رسمى كوفه آن روز دريافت مى‏كند، در مقابل وقتى فرماندار درخواست توصيه دارد ولو ضمنى، اين بانو مى‏گويد از اين كه سبت‏به من محبت كردى، طمع بيجا نداشته باش واز اين كه من تو را مى‏شناسم نا اميد هم مباش. هرچه مى‏دانم مى‏گويم‏اين رابطه نپذيرى ورشوه نپذيرى ومانند آن است، كه نشانگر تقواى اين بانو است آنگاه وقتى در كمال سهولت و آسانى فاصله كوفه تا شام را طى كرد و وارد شام شد، معاويه كاملا از اين بانو تجليل كرد و او را با اهل حرم خود جا داد «فانزلها مع الحرم ثم ادخلها في اليوم الرابع‏» سه روز از او در حرمسرا، پذيرايى نمود تا خستگى راه كاملا برطرف شود. سپس روز چهارم او را به حضور پذيرفت، وقتى اين بانو وارد دربار معاويه شد، درباريان نشسته بودند «وعنده جلسائه‏» او برابر مراسم رسمى آن روز سلام نمود وجوابى شنيد، سپس معاويه گفت: شما مرا به اسم خير وخوبى صدا زدى وبه نام «اميرالمؤمنين‏» خطاب نمودى! اين بانو گفت: «لكل اجل كتاب‏» هر چيزى مدتى دارد. معاويه گفت: «صدقت فكيف حالك يا خالة‏» درست گفتى، هر چيزى يك حد مشخصى دارد كه با فرا رسيدن آن سپرى خواهد شد، حالت چگونه است وچگونه راه را طى نمودى؟ گفت: من در كمال رفق و مدارا اين راه را آمدم، هم در راه به من خوش گذشت وهم در منزل «لم ازل يا اميرالمؤمنين في خير وعافية حتى سرت اليك فانا في مجلس انيق عند ملك رفيق‏» . آنگاه معاويه، از آن جهت كه از فكر خاصى برخوردار بود و از هر فرصتى سوء استفاده سياسى مى‏نمود، به اين بانو گفت: من چون نيت‏خير داشتم در جنگ صفين وغير صفين بر شما پيروز شدم، وشام توانست كوفه را زير سلطه خود درآورد. اين زن گفت: خدا تو را پناه دهد از اين كه حرف باطلى بر زبان آورى، و مطلبى بگويى كه عاقبت آن هراسناك است «يعيذك الله من دحض المقال وما تخشى عاقبته‏» اين كه گفتى من در اثر حسن نيت پيروز شدم اينچنين نيست. يعنى اين سياست‏بازيهاى تو بود و ضعف حضور مردم كه دست‏به دست هم داد و تورا پيروز كرد. «قال ليس هذا اردنا اخبريني كيف كان كلامك اذا قتل عمار بن ياسر» معاويه گفت ما در اين زمينه نخواستيم سخن بگوييم بلكه برايمان بگو كه در هنگام قتل عمار ياسر در صحنه صفين چه گفتى؟ جواب داد: من قبلا آن سخنان را نساخته بودم وبعدا هم آنها را براى ديگران نقل نكردم. اينگونه نبود كه توطئه قبلى باشد، بلكه «وانما كانت كلمات نفثها لساني عند الصدمة‏» كلماتى بود كه هنگام مصدوم شد عمار بر زبانم جارى شد «فان احببت ان احدثك مقالا غير ذلك فعلت‏» اگر مايل باشيد ما در زمينه ديگر با شما سخن بگوييم، آن گفته‏ها را در اينجا مطرح نكنيد. «فالتفت معاوية الى جلسائه فقال ايكم يحفظ كلامها» معاويه رو به درباريانش كرد وگفت: كدام يك از شما حافظ سخنان اين بانو در صحنه قتل عمار در جنگ صفين بوديد؟ - چون آن روز مساله حفظ عرب، معروف بود كه از نظر حافظه قدرت خاصى دارند مخصوصا سخنانى كه از يك شخصيت رسمى در ميدان جنگ مى‏شنيدند ضبط مى‏كردند - يكى از درباريان معاويه گفت: من بعضى از سخنان او را حفظ هستم، معاويه گفت‏بگو: «قال كاني بها بين بردين زائرين كثيفي النسيج وهي على جمل ارمك وبيدها سوط منتشر الضفيرة وهي كالفحل يهدر في شقشقته‏» من ديدم او دو برد كه محكم يافته شده بود در بر كرده و روى شتر سوار است و در دستش تازيانه‏اى است كه لبه‏هاى آن پراكنده هست و در يك حالت مهيج و فرماندهى سخن مى‏گويد همچون يك فحل، مثل يك شير نر، هدير وشقشقه‏اى دارد. (19) سپس بعضى از بخشهاى سخنرانى اين بانو در جريان جنگ صفين را نقل مى‏كند كه مى‏گفت:
يا ايها الناس اتقوا ربكم ان زلزلة الساعة شي‏ء عظيم (20)
وى در آغاز سخن آيه‏اى از قرآن را تلاوت كرد و پرهيز از معاد را به ياد مردم آورد و شنوندگان خود را متذكر معاد شد و سپس گفت:
«ان الله قد اوضح لكم الحق و ابان الدليل‏»
خداى سبحان حق را براى شما روشن كرد و دليل را، بين وآشكار نمود و شما معذور نيستيد.
«و بين السبيل و رفع العلم‏»
علامت ونشانه‏ها را برافراشت و راه را به شما ارائه داد
«و لم يدعكم في عمياء مدلهمة‏»
شما را در تاريكى فراگير رها نكرد. عقل، وحى، شريعت، رسالت وامامت داد، وهمه اركان هدايت را براى شما روشن كرد «فاين تريدون‏» كجا مى‏خواهيد برويد «رحمكم الله افرارا عن اميرالمؤمنين‏» آيا مى‏خواهيد از على بن ابى طالب عليه السلام كه فرمانرواى دين است فرار كنيد؟ «ام فرارا من الزحف‏» يا مى‏خواهيد از ميدان جنگ بگريزيد؟ «ام رغبة عن الاسلام ام ارتدادا عن الحق‏» از اسلام - معاذ الله بيزار شديد يا از حق برگشتيد، همه اينها يا كفر يا نفاق و يا معصيت كبيره است
«اما سمعتم الله جل شانه يقول ولنبلونكم حتى نعلم المجاهدين منكم و الصابرين و نبلو اخباركم‏»
آيا نشنيديد كه خداوند فرمود شما را به سراء وضراء مى‏آزماييم ما شما را امتحان مى‏كنيم تا روشن شود مجاهد كيست، قاعد كيست، صابر و جزوع كيست و گزارشهاى شما را با اين امتحانها بررسى مى‏كنيم.
اين سخنان را اين بانو خطاب به سربازان على سلام الله عليه گفت «ثم رفعت راسها الى السماء» آنگاه سر به آسمان بلند كرد وگفت: «اللهم قد عيل الصبر وضعف اليقين وانتشرت الرغبة‏» خدايا صبر در تحت فشار قرار گرفت وبه حد عيلوله (21) درآمد، يعنى صبر تمام شد، يقين كم شد و رغبت منتشر شديعنى: انگيزه‏ها متفرق و متشتت‏شده است «وبيدك يارب ازمة القلوب‏» پروردگارا تو زمامدار دلهاى مردمى، قلب اينها ضعيف است و چون يقينشان كم است، همتشان نيز كم است.
«فاجمع اللهم بها الكلمة على التقوى والف القلوب على الهدى واردد الحق الى اهله‏»
پروردگارا دلها به دست توست. تو دلهاى اينان را متحد كن والفتى ايجاد بكن، چون تاليف قلوب فقط در اختيار تو است.
اينها را به حق برگردان تا بر كلمه حق توافق كنند و باطل را سركوب كنند، سپس رو به سربازان كرد و گفت:
«هلموا رحمكم الله الى الامام العادل والرضى التقي والصديق الاكبر»
كجا مى‏رويد بياييد به حضور امام عادل، كسى كه مورد رضا واهل تقوا وصديق اكبر است وكسى در صداقت چون او نيست. v «انها احن بدرية و احقاد الجاهلية‏»
يعنى: آنها كه در برابر على وسربازان على سلام الله عليه صف بستند كينه‏هاى بدر و حنين در آنهاست. يعنى كفر است كه به صورت نبرد عليه اسلام، به دست امويان ظهور كرده است، اين جنگ داخلى نيست در حقيقت جنگ اسلام و كفر است و مى‏خواهند شكست‏هاى جاهلى و كشته‏هاى امويان را جبران كنند. بعد اين جمله‏ها را بازگو كرد:
«قاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم‏»
شما زمامداران كفر را از پاى درآوريد با آنها مقاتله كنيد با آنها مبارزه كنيد چرا كه با آنها عهد وپيمانى نداريد. «لعلهم ينتهون‏» تا قدرت نظامى شما را ببينيد و در برابر نهى از منكر منتهى بشوند.
«صبرا يا معاشر المهاجرين و الانصار»
اى گروهى كه سابقه هجرت ونصرت داشتيد. از مكه آمديد يا در مدينه بوديد ودين را يارى كرديد. شما همانها هستيد كه امروز در ركاب على بن ابى طالب عليه السلام تلاش وكوشش مى‏كنيد.
«قاتلوا على بصيرة من ربكم و ثبات من دينكم‏»
مقاتله ومبارزه كنيد در حالى كه بصيرت دينى و ثبات اعتقادى دارى، با ايمان راسخ وبا بينش دل، اين جنگ را به پايان برسانيد
. «فكاني بكم غدا وقد لقيتم اهل الشام كحمر مستنفرة فرت من قسورة لا تدري ايا يسلك بها في فجاج الارض‏»
گويا من در آينده نزديك مى‏بينم كه شما مردم كوفه، به رهبرى على بن ابى طالب عليه السلام پيروز شديد و مردم شام را كه در تحت رهبرى ظالمانه وطاغيانه امويان حركت كردند، همانند حمارهايى كه از شير فرار كنند، فرارى خواهيد داد. اين گروه كسانى هستند كه
«باعوا الاخرة بالدنيا و اشتروا الضلالة بالهدى‏»
اينها آخرت وعقل را در مقابل دنيا و جهل فروختند
«و عما قليل ليصبحن نادمين‏»
وطولى نمى‏كشد كه پشيمان خواهند شد
«حين تحل بهم الندامة فيطلبون الاقالة و لات حين مناص‏»
وقتى كه پشيمانى دامن‏گيرشان شود و در وجود اينان حلول كند، آنگاه مى‏گويد: پشيمانى ما را بپذيريد، اما ديگر پشيمانى سودى ندارد
«ان من ضل والله عن الحق وقع في الباطل‏»
قسم به خدا كسى كه از حق گريخت‏يقينا به باطل مبتلا مى‏شود، چون: ماذا بعد الحق الا الضلال اگر كسى از صراط مستقيم فاصله گرفت، يقينا گمراه خواهد شد. «الا ان اولياء الله استصغروا عمر الدنيا فرفضوها و استطابوا الاخرة فسعوا لها فالله الله ايها الناس قبل ان تبطل الحقوق و تعطل الحدود و تقوى كلمة الشيطان‏» اولياى الهى كه در صحنه‏هاى نبرد پيروز شدند، براى آن بود كه عمر دنيا را كوچك شمردند وآخرت را طيب و طوبى تلقى كردند و براى آخرت سعى كردند، خدا را خدا را، كه مبادا حق كسى باطل شود و حدود الهى تعطيل گردد، قبل از اين كه حقوق مردم باطل بشود و حدود الهى معطل بماند، شما در صحنه باشيد، و دشمن را سر جاى خود بنشانيد.
«فالى اين تريدون رحمكم الله عن ابن عم رسول الله صلى الله عليه واله وسلم و صهره و ابي سبطيه‏»
شما كجا مى‏خواهيد برويد؟ آيا از پسر عموى پيغمبر، از داماد پيغمبر، از پدر دو فرزند پيامبر صلى الله عليه و اله مى‏خواهيد فاصله بگيريد؟ از كسى كه
«خلق من طينته و ترفع من نبعته و جعله باب دينه و ابان بغضه المنافقين، و ها هو ذا مفلق الهام و مكسر الاصنام‏»
كسى كه از طينت رسول خدا صلى الله عليه و اله خلق شد واز خاستگاه و جوششگاه رسالت او بالا آمد و وجود مبارك رسول خدا صلى الله عليه و اله او را باب دين خود قرار داد و فرمود:
«انا مدينة العلم و علي بابها» (22)
خصوصيتى كه رسول خدا به على بن ابى طالب عليهم الصلوة والسلام داد اين بود كه فرمود: تو ميزانى، مهر وتولاى تو معيار حق و باطل است، آن كه دوست توست، مؤمن و آن كه دشمن توست، منافق است. او كسى است كه سرهاى بت‏پرستان را شكست وخود بتها را درهم كبيد.
«صلى و الناس مشركون و اطاع و الناس كارهون‏»
على بن ابى طالب عليه السلام كسى است كه وقتى ديگران مشرك بودند او موحد بود، و مشغول نماز، و آنگاه كه ديگران اطاعت نمى‏كردند او مطيع رسول خدا صلى الله عليه و اله بود، و اين اختصاصى به اوايل عمر اميرالمؤمنين عليه السلام ندارد بلكه تا آخر در اين مسير مستقيم بود.
«فلم يزل في ذلك حتى قتل مبارزيه و افنى اهل احد و هزم الاحزاب و قتل الله به اهل خيبر و فرق به جمع اهوائهم‏»
تا آن لحظه كه مبارزان آنان را كشت واهل احد به وسيله او از بين رفتند وجنگ خندق به دست او به پيروزى رسيد و خداى سبحان به وسيله او اهل خير را كشت واهواء واميال واغراض شومشان را به وسيله على بن ابى طالب عليه السلام پراكنده كرد.
اينها گوشه‏اى از سخنان اين بانوى سخنور است كه توسط آن شخص دربارى، در حضور معاويه گفته شد. شما وقتى اين سخنان را تشريح مى‏كنيد مى‏بينيد حرف غير منطقى وغير قرآنى، در آن نيست. سخنان او يا تابع قرآن است و يا هماهنگ با عقل، هرگز شعار يا احساس ضعف يا مسائل دنيا، و يا ترغيب به امور غريزى در او نيست. البته زنانى هم در نقطه مقابل بودند كه در جنگهاى صدر اسلام به سود معاويه وابوسفيان حضور داشتند و شعارهايى مانند:
«ان تقبلوا نعانق ان تدبروا نفارق‏» (23)
مى‏خواندند. اين اشعار صرفا تهييجى آنها، فقط در حد غريزه بود، اما اين بانو كه به تربيتهاى اصيل اسلامى آشنا شده، شعارش دعوت به بهشت، به ولايت على بن ابى طالب عليه السلام، وبرگرفته از آيات قرآنى و احاديث نبوى وبيان فضيلت على بن ابى طالب عليه السلام است.
وقتى سخنان اين بانو را در كنار سخنان اباذر بگذاريد، روشن مى‏شود، زن ومرد فرقى ندارند، اگر اين گفته‏ها به صورت كتابى درآيد، و در اين زمينه سخن‏هاى مكرر بيان گردد، و در منابر و روزنامه‏ها نقل و ثبت‏شود، آنگاه او نيز مى‏شود، زن اباذرگونه.
گاهى يك زن، با زارى و جزع، نظاميان را تهييج مى‏كند، اين هنر نيست، اما گاهى يك زن با استدلال وبا استمداد از اوج عرفان، آنان را ترغيب و تشويق مى‏كند و مى‏گويد: «الا ان اولياء الله استصغروا عمر الدنيا فرفضوها واستطابوا الاخرة فسعوا لها» ، كه بايد بسيارى از سخنان بزرگان را جستجو نمود تا نمونه اين بيان عميق را در لابلاى آنها يافت. و اين تعجبى ندارد، چه اين كه اينها را على بن ابى طالب عليه السلام در كوفه تربيت كرده است.
نشانه‏هاى شعار زن در جاهليت همان بود كه از امويان ذكر شد، ونشانه موفقيت زن در صحنه‏هاى نظامى و سياسى صدر اسلام نيز همين است كه ام الخير در صفين بازگو نمود.
در پايان اين گزارش آمده است وقتى كه سخن آن دربارى تمام شد معاويه رو به اين بانو كرد وگفت:
«يا ام الخير ما اردتي بهذا الكلام الا قتلي‏» تو اين حرفها را در جريان جنگ صفين گفتى ومردم را بر قتل من تهييج كردى «ولو قتلتك ما حرجت في ذلك‏» من اگر بخواهم خونبها بگيرم و الان تو را اعدام بكنم، حرجى بر من نيست.
«قالت والله ما يسوءني ان يجري قتلي على يد من يسعدني الله بشقائه‏» .
گفت: معاويه قسم به خدا من نگران نيستم كه قتل من به دست كسى اتفاق بيفتد كه خداوند در اثر شقاوت او مرا سعيد كند، يعنى من با اين مرگ سعادتمند خواهم شد و تو با اين كشتن شقى. v اين سخنان را اين بانو در زمان ضعف شيعه‏ها و بحبوحه قدرت امويان وبعد از ارتحال على بن ابى طالب عليه السلام مى‏زند، كه همه شيعيان يا اسير وشهيدند يا متوارى هستند. يعنى ما از كشته شدن باكى نداريم ومن مطمئنم اگر كشته شوم سعيدم وتو شقاوتمندى.
«قال هيهات يا كثيرة الفضول ما تقولين في عثمان‏» معاويه داستان عثمان وزبير را پيش كشيد، اين زن به معاويه گفت: «وانا اسالك بحق الله يا معاوية‏» من شنيدم كه تو انسان حليمى هستى، تو را به خدا قسم از اين مسائل دست‏بردار، يعنى قصه عثمان و زبير كه گذشته است «وتسالني عما شئت من غيرها» اگر مسائل ديگرى دارى بپرس.
منظور از نقل اين تفصيل، آن است كه:
اولا: اين بانو اضافه بر اين كه كار نظامى داشت، كار تبليغى نيز داشت.
ثانيا: سخنان او برگرفته از قرآن وسنت معصومين وعترت طاهرين سلام الله عليهم اجمعين بود.
ثالثا: براى رهبرى وامامش تا مرز شهادت هم حاضر شد.
رابعا: شعارش در حد عقل و وحى بود نه در حد عاطفه واحساس.
خامسا: اين سخنرانى مهيج، باحضور كسى بود كه ولى معصوم است، چون بدون اذن على بن ابى‏طالب عليه السلام كسى اجازه نداشت در جنگ سخنرانى كند، واگر گفته شود سخنرانى، جهاد نيست، گفته مى‏شود مگر همه جهادگرها در خاكريز مقدمند ومسلحانه مى‏جنگند؟ عده‏اى كارهاى تبليغى دارند، عده‏اى كارهاى تداركاتى دارند، عده‏اى اسلحه حمل و نقل مى‏كنند و عده‏اى مى‏جنگند. آن دسته كارهايى كه تماس تنگاتنگ با اسلحه و شمشير ندارد، كارهاى نظامى نيست اما بخش تبليغى و تداركاتى است كه در توان همگان است. اگر اينگونه او نمونه‏ها بررسى شود آنگاه روشن مى شود كه قرآن و عترت طاهرين عليهم السلام همانگونه كه در تربيت مردانى اباذرگونه موفق بودند، در تعليم زنانى حق‏گو و دشمن ستيز نيز توفيق داشته‏اند. در نتيجه، اين سخن كه: مرد بالاتر از زن است‏براى اين كه هيچزنى به مقام نبوت نرسيده است، سخنى گزاف است و دلالتى بر نازل‏تر بودن مقام زن ندارد، زيرا هيچ مردى نيز نتوانسته است‏به مقام پيامبر خاتم برسد. پس نه بر فخر و مباهات و باليدن مردان فايده‏اى مترتب است، و نه اثرى در احساس ضعف و ناليدن زنان خواهد بود. آنچه مسلم است اين است كه راه براى تربيت و تكامل هر دو باز، و البته بسيارى از وظايف، مشترك، و بعضى هم، به لحاظ طبع آنها، تقسيم شده است.

 
كتاب: زن در آينه جلال و جمال ص 295
نويسنده: آية الله جوادى آملى

زن ودفاع از دين

قرآن كريم براى مساله غضب ومبارزه عليه ستم، مردانى را به عنوان الگو ارائه داده است، اما آنچه كه در جريان مبارزه با ستم فرعونى مطرح مى‏شود، مبارزات زنان است. قرآن كريم از سه زن كه موسى را از كشته شدن حفظ نموده وتربيت كردند به عنوان نمونه ياد مى‏كند. پرورش موسى كليم، به عهده سه زن بوده است: مادر موسى، خواهر موسى وزن فرعون. اين سه زن باوضع سياسى آن روز مبارزه كردند وبراى حفظ حضرت موسى جان خود را به خطر انداختند. قرآن مى‏فرمايد:
واوحينا الى ام موسى (1)
از يكسو، وقتى مادر موسى فرزند را به دستور الهى به دريا انداخت، به خواهر موسى گفت: اين جعبه را تعقيب كن.
و قالت لاخته قصيه (2)
از سوى ديگر همسر فرعون گفت:
لا تقتلوه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا (3)
نكشيد او را شايد سودى به ما رساند يا او را به فرزندى بگيريم.
ودر مجموع اين سه زن، زمينه رشد وتربيت موسى‏عليه‏السلام را فراهم كردند، تا بساط فرعون برچيده شد.
لذا به خوبى روشن است كه، به دنبال جعبه تا قصر فرعون رفتن كار آسانى نيست. چه اين كه اگر مادرى به دخترش بگويد، اين جعبه را تعقيب كن واز منتهاى مسير آن، اطلاع به دست آور واگر منتهاى مسيرش خانه فرعون بود، برو وپيشنهاد دايه بده وبگو:
هل ادلكم على اهل بيت‏يكفلونه لكم و هم له ناصحون (4)
آيا راهنمايى كنم شما را به خانواده‏اى كه او را براى شما نگه دارند ودلسوزش باشند؟
نيز، امر سهلى نمى‏باشد. آن روز كه هر زن شيرده را تعقيب مى‏كردند تا بدانند نوزاد او پسر بوده يا دخترچون فقط زنى كه مادر مى‏شود شير مى‏دهد، نه هر زنى‏در چنين وضعيتى پيشنهاد ومعرفى يك زن شيرده به عنوان اجير يك امر عادى نيست‏بلكه قدم نهادن در عرصه خطر و روبرو شدن با مرگ واعدام است. علاوه بر اين كه مادر شدن مادر موسى‏عليه‏السلام نيز مخفيانه بود وبه هر حال فرعونيان از نوزاد وجنسيت آن سؤال مى‏كردند، چون آنها مرتبا در تعقيب بودند، تاهر نوزاد پسرى را از بين ببرند چنانچه مى‏فرمايد:
يذبح ابناءهم و يستحيي نساءهم (5)
پسرانشان را مى‏كشت ودخترانشان را زنده نگه مى‏داشت.
پس نه دستور پيگيرى سبد از سوى مادر موسى امر عادى بود ونه پيشنهاد شجاعانه خواهر او بى‏خطر بود. پيشنهاد زن فرعون هم يك پيشنهاد سهلى نبود، كسى كه با خون آشام‏ترين مردم عصر به سر مى‏برد، در اين مقطع حساس بگويد:
«لا تقتلوه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا»
اين پيشنهاد، شهامت وشجاعت او را جلوه‏گر مى‏سازد.
بنابر آنچه گذشت زنان ممتازترين كار را براى حفظ اديان ابراهيمى عهده‏دار بودند

كتاب: زن در آينه جلال و جمال ص 249
نويسنده: آية الله جوادى آملى

 

زن و مساله جهاد

شبهه ديگرى كه مطرح مى‏شود حضور زن در جبهه وجهاد دانست. اولا: زن مى‏تواند در بخش مهمى از امور مربوط به جهاد حضور يابد، چرا كه تمام جهاد، در سنگر بودن و تيراندازى كردن نيست علاوه بر كمك‏هاى تداكارتى پشت جبهه و متن جبهه، نقشه كشيدن و راهنمايى كردن نيز بخش‏هاى مهمى از جهاد به شمار مى‏آيد، مگر آنان كه در متن جنگ حضور دارند، همه كار نظامى مى‏نمايند؟ بخش قابل توجهى از آنان امور مربوط به نقشه‏بردارى، اطلاعات جنگى و... را به عهده دارند. زنها فقط امور تنگاتنگ نظامى را كه كار شاق ودشوارى است، به عهده نمى‏گيرند نه اين كه از فيض جهاد محروم باشند. وثانيا: اگر كشورى در حال جنگ و دفاع است و از طرف بيگانه‏ها تهديد مى‏شود، زنها بايد فاع كنند ولازمه دفاع آموزش نظامى ديدن است. پس در هيچ يك از اين مسائل، زن مرحوم نيست‏بلكه در اكثر دشواريها و باربردارى وامانت‏داريها، در بسيارى از مصائب و مشكلات، زن همتاى مرد است. اين كه گفته مى‏شود جنگ و جهاد و مبارزه وظيفه زن نيست، مربوط به جهاد ابتدايى است كه مربوط به امام معصوم‏سلام الله عليه است و تنها بعضى از فقهاى مارضوان الله عليهم فرموده‏اند، كه اختصاصى به امام معصوم ندارد، اما در جنگهاى دفاعى ورد كيد اجانب، اگر زن فرمانده لشكر زنان بشود نه تنها جايز ست‏بلكه گاهى واجب است، چون دفاع اختصاصى به زن و مرد ندارد. هرجا كه دفاع باشد زن همتاى مرد و در همه مسائل جنگى و غير جنگى حضور دارد. هجرت نيز كه در مبارزه بار سنگينى است، بر زن و مرد واجب است، همواره هجرت با جهاد همراه بوده است. در صدر اسلام، هم مهاجرين بودند و هم مهاجرات. واكنون هم مهاجرت مخصوص مرد نيست‏بلكه به هنگام ضرورت بر هر دو گروه واجب است. ثالثا: اين شبهه كه مى‏گويند; تقسيم كارهاى اجرايى مانع از دستيابى زنها به فضائل است، در اثر عدم توجه به نظام ارزشى اسلام است. ملاك‏هاى نظام ارزشى اسلام غير از معيارهاى مكاتب ديگر است. در اسلام تعبد هست و اين تعبد مايه تقرب است، وهركس بنده‏تر باشد مقرب‏تر است. بندگى خدا نيز در آن نيست كه مطابق آرا و پيشنهادهاى خود عمل كنيم، بلكه بندگى آن است كه برابر دستور خدا رفتار كنيم. كسى توقع تكامل وانتظار فضيلت دارد، معيار تكامل و فضيلت را بايد وحى الهى تضمين كند و وحى الهى هم برنامه‏ها را تقسيم و توزيع نموده است. زن هرگز نمى‏تواند بگويد: چون من نسبت‏به بخشى از وظايف مرد محروم هستم، پس از فضائل آن وظايف نيز محروم مى‏باشم، ومرد نيز نمى‏تواند مدعى شود به دليل انجام كارهاى ويژه از فضيلت ويژه‏اى برخوردارم. چون براى هر كار اجرايى يك پاداشى است و به هر شخصى به مقدار اخلاص پاداش داده مى‏شود، اگر چنانچه براى مرد كارهاى اجرايى مشخص و ثواب‏هاى معين است، براى زن هم كارهاى اجرايى وثواب‏هاى مشخص است. سؤال نماينده زنان جهان از پيامبر (ص)
اين شبهه در زمان رسول خدا (ص) مطرح شده، و حضرت با جمله‏اى كوتاه به نوع اين نقد واشكال‏ها، پاسخ داده است، اين سؤال وجواب را، حضرت استاد علامه طباطبايى‏رضوان الله تعالى عليه در تفسير قيم الميزان به نقل از كتاب «الدر المنثور في التفسير بالماثور» در خلال «بحث روائى‏» بخشى از آيات سوره نساء ذكر فرموده است. (1) در المنثور از بيهقى نقل مى‏كند كه: روزى رسول خدا (ص) در جمع ياران واصحابش نشسته بود، اسماء بنت‏يزيد انصاريه، يكى از زنان انصار، به حضور پيامبر صلوات الله وسلامه عليه رسيد، عرض كرد: من نماينده تمام زنان هستم به سوى شما، اين سؤال، تنها سؤال زنان انصار و زنان مدينه نيست، بلكه سؤال همه زنهاست و هيچ زنى در مشرق يا در مغرب نيست مگر اين كه وقتى سخن مرا بشنود آن را مى‏پذيرد، پس من در حقيقت نماينده همه زنان عالم هستم، زيرا شما پيامبر همه جوامع بشرى اعم از زن ومرد هستيد واين سؤال عموم زنان از شما است. او در كمال ادب اين سؤالها را طرح كرد. در آغاز سخنش جمله «بابي انت وامي‏» گفت، بعد هم گفت: «نفسي لك الفداء» يعنى من و پدر ومادرم فداى تو.
پس از ايراد خطبه به عنوان نماينده زنان جهان عرض كرد:
«ان الله عزوجل بعثك الى الرجال و النساء»
يعنى خداى سبحان تو را به عنوان پيامبر بشر مبعوث كرد چه براى رجال، چه براى نساء
«فامنا بك و بالهك‏»
ما به مبدا و معاد و وحى و رسالت ايمان آورديم، به خدايى كه تو را فرستاد ايمان آورديم. سخن اين زن در حقيقت‏بيانگر اصول سه‏گانه دين بوددر قرآن كريم گاهى سه اصل مبدا و معاد و وحى در كنار هم ذكر مى‏شود و گاهى دو اصل مبدا و وحى، سرش اين است كه بازگشت معاد به همان مبدا است و اگر كسى به خدا ايمان آورد به معاد هم ايمان آورده است
«و انا معشر النساء محصورات مقصورات قواعد بيوتكم و مقضى شهواتكم و حاملات اولادكم‏»
ما زنها خانه‏نشين و محصور و حامل فرزندان شما مردان هستيم. تفكرى كه در آن روز رايج‏بود تفكر جاهلى بود. اين زن در عين حال كه نماينده زنان جهان است نماينده زنان مسلمان نيز هست، ولى در متن سؤالش تفكر جاهلى را مطرح مى‏كند او مى‏گويد، زن حامل فرزند شوهر است، غافل از اين كه زن حامل فرزندى است كه به پدر ومادر به صورت مشترك منسوب است.
«و انكم معاشر الرجال فضلتم علينا بالجمع و الجماعات و عيادة المرضى و شهود الجنائز و الحج‏بعد الحج و افضل من ذلك الجهاد في سبيل الله‏»
و شما مردها بر ما فضيلت داريد براى اين كه در نماز جمعه وجماعت، در عيادت بيمار، در تشييع جنازه شركت مى‏كنيد، شما مكرر مى‏توانيد به حج‏برويد وبالاتر از همه جهاد فى سبيل الله وظيفه شماست و ما محروميم.
«و ان احدكم اذا خرج حاجا او معتمرا او مجاهدا حفظنا لكم اموالكم و غزلنا اثوابكم و ربينا لكم اولادكم‏»
شما اگر به عنوان حج‏يا جهاد حركت كرديد ما بايد در خانه‏ها بنشينيم واموالتان را حفظ كنيم، لباسهايتان را ببافيم، فرزندان شما را تربيت كنيم.
«فما نشارككم في هذا الاجر و الخير»
ما زنها با شما مردها در هيچ يك از فضيلت‏ها شريك نيستيم.
پاسخ پيامبر (ص) در تبيين وظايف زن
«فالتفت النبى (ص) الى اصحابه بوجهه كله‏»
حضرت رسول (ص) با تمام صورت رو به اصحاب كرد وفرمود:
«هل سمعتم مسالة امراة قط احسن من مسالتها في امر دينها من هذه‏»
يعنى شما تاكنون زنى به اين فضيلت ديده‏ايد كه در مسائل دينى اينچنين سؤال كند؟ معلوم مى‏شود شنيدن صداى زن در اين‏گونه از مسائل دينى براى معصوم هم رواست و زن مى‏تواند در مجامع عمومى درباره مسائل دين سخن بگويد و مردها هم مى‏توانند سخن زن را درباره مسائل دينى بشنوند ويا گوش دهند. اين قصه در مدينه و در زمانى واقع شده كه بسيارى از مسائل حجاب و فضائل دينى و دستورات عفاف نازل شده است، اگر يك چنين سؤال و جواب و سخنرانى در اوائل اسلام و در مكه رخ مى‏داد، ممكن بود كسى بگويد آن روز هنوز دستور حجاب نبوده و... اما اين جريان در مدينه و در جمع انصار اتفاق مى‏افتد و سؤال و جواب در مقام وموقعيت زن در جهاد بوده است.
«فقالوا يا رسول الله ما ظننا ان المراة تهتدي الى مثل هذا»
اصحاب گفتند: ما فكر نمى‏كرديم زن به اين مقام برسد. چرا كه زمينه‏اى نبود تا زن را بپروراند. نبايد توقع داشت، تفكر جاهلى توان تربيت اين‏گونه از زنها را داشته باشد. آنگاه:
«فالتفت النبى (ص) اليها»
پيامبر رو به اين زن كرد:
«فقال افهمي ايتها المراة و اعلمي من خلفك من النساء ان حسن تبعل المراة لزوجها و طلبها مرضاته و اتباعها موافقته يعدل ذلك كله فانصرفت و هي تهلل حتى وصلت الى نساء قومها».
اى زن برگرد به همه زنهايى كه تو نماينده آنهايى، چه در مشرق و چه در مغرب، اعلام بكن كه مسؤوليت تربيت‏خانواده و تشكيل خانه، شوهردارى، حسن تبعل كه چشم شوهر در بيرون به گناه گشوده نشود و گوشش در بيرون منزل به گناه و آهنگ باطل باز نشود، و دستش به خيانت‏باز نشود، نيك شوهردارى كردن و خانواده را حفظ كردن واركان خانه را به دوش كشيدن، حفظ اولاد واموال و تامين آبرو، معادل همه آن فضائل است كه بر شمردى. مگر نه آن است كه شما خواهان ثواب و تقرب الهى هستيد، مگر نه آن است كه فروع دين تعبدى است و ذات اقدس آله مصالح ما را بهتر از ما مى‏شناسد، آن خدايى كه به شما شش سال زودتر از ديگران دستور عبادى داد و زودتر از ديگران سخن گفت و شش سال زودتر از ديگران به حضور پذيرفت، اين‏چنين دستور داده است كه خانواده در اسلام اصل است. آنها كه خانه را منحل كرده و در حد يك خوابگاه به او مى‏نگرند، آنها جان و روح زن را از خانه بيرون آوردند و به مراكز فساد كشاندند.
نمونه بارز انحطاط را در كشورهاى پيشرفته ديده و مى‏بينيد. مرحوم علامه طباطبايى در ذيل همين حديث‏شريف بحث مبسوطى دارند و مى‏فرمايند:
آنها زن را تحت عنوان آزادى بازيچه قرار دادند. اما دين مى‏گويد زن گل است و نظير ابزار بازى نيست، او را ضايع نكنيد، كارهاى سنگين به اينها ارائه نكنيد، نگذاريد با نامحرم تماس بگيرند، نامحرم با او تماس بگيرد چرا كه اين گل لا مرده مى‏شود، اين فقط بايد در بوستان منزل باشد، آنگاه است كه مى‏تواند پيغمبر تربيت كند.
اگر زنان، كانون خانه را متلاشى نكنند و گرم نگه دارند و گونه‏اى عمل كنند كه مرد، تمام تلاشش متوجه خانه باشد، با حسن برخورد، با اداره صحيح شؤون منزل، با قناعت و كم توقعى، با تربيت دقيق فرزندان، با رفتار مؤدبانه داشتن و حفظ عفاف و لباس حتى در برابر اولاد، و در نتيجه تربيت فرزندانى وزين و عفيف، آنگاه مى‏توانند نقص آن فضائل را جبران كنند، چه اين كه اينها معادل همه فضائلى است كه براى مردها وارد شده است.

كتاب: زن در آينه جلال و جمال ص 412
نويسنده: آية الله جوادى آملى

زن مسلمان قضاوت ومرجعيت

درباره قضا وداورى زن مى‏توان گفت: برخى از فقيهان نام‏آور اماميه نه تصريح به شرطيت ذكورت نموده‏اند، تا زن فاقد شرط قضا باشد و نه تصريح به مانعيت انوثت كرده‏اند، تا زن واجد مانع داورى باشد. مانند شيخ مفيد ره در مقنعه كه به اشتراط عقل، كمال، علم به كتاب الهى كه سنت معصومين عليهماالسلام را به همراه دارد اكتفا نموده است، ونظير شيخ طوسى (ره) در نهايه كه افزون بر مقنعه مفيد چيزى جز حرص بر تقوا را نيافزوده و نامى از اشتراط مرد بودن يا امتناع زن بودن نبرده است، و مانند ابن ادريس در سرائر كه گذشته از شرايط مذكور، تورع از محارم الهى را يادآور شد، وسخن از مرد و زن بودن قاضى را به ميان نياورده است. ونظير غنية‏النزوع حمزه بن على بن زهره كه تصريح به اشتراط ذكورت ننموده و تصريح بر مانعيت انوثت‏براى قضا ننموده است، البته عنوان وى اختصاص قضا به مرد را نشان مى‏دهد زيرا چنين فرموده است: «اذا كان الرجل عاقلا...» .
البته گروهى از فقهاى بزرگ شيعه تصريح به اشتراط ذكورت نموده‏اند مانند قاضى ابن البراج در المهذب، و محقق‏ره در شرايع الاسلام و نيز در المختصر النافع و علامه‏ره در قواعد الاحكام و در ارشاد الاذهان و شهيد اول‏ره در اللمعة‏الدمشقه. چنانكه نظام الدين ابى‏الحسن سلمان بن الحسن بن سليمان صهرشتى در كتاب اصباح الشيعه بمصباح الشريعه تصريح به اعتبار ذكورت كرده است، و عده‏اى از بزرگان متاخر هم مانند صاحب جواهر و شيخ انصارى و ملا ضياءالدين عراقى‏رضوان الله تعالى عليهم اجمعين تصريح به اشتراط ذكورت كرده‏اند.
عده‏اى كه به طور مشروح و مستدل در اين باره بحث نموده‏اند، برهان قطعى براى اشتراط مرد بودن ارائه نكرده‏اند (1) آنان گاهى به اجماع تمسك مى‏كنند كه بر فرض تماميت اتفاق واقعى همه فقيهان دين، احتمال استناد آنان به يك يا چند وجه ديگر كه در مساله مطرح است مظنون مى‏باشد، و چنين اجماعى فاقد شرط حجيت واعتبار است، و گاهى به حديث نبوى ضعيف استدلال مى‏كنند كه خصوص ولايت‏به معناى حكومت زن را مانع فلاح جامعه مى داند واگر زن واجد شرايط قضا از طرف ولى مسلمين منصوب گردد، مشمول چنان حديث ضعيف نخواهد بود و گاهى از خبر ضعيف ديگر كمك گرفته مى‏شود كه زن سمت قضا را نپذيرد و متولى آن نشود كه احتمال استناد اصحاب فقاهت‏به خصوص خبر مزبور تا جابر ضعف آن گردد، نيازمند به دليل ديگر مى‏باشد، و زمانى نيز به آنچه ابن بابويه قمى (صدوق‏ره) در پايان من لايحضره الفقيه به عنوان وصاياى رسول اكرم (ص) نسبت‏به حضرت على... نقل نموده اعتماد مى‏شود، اصل حديث (بخش مخصوص به قضاء زن) در وسائل (2) چنين آمده است: محمد بن على بن الحسين باسناده عن حماد بن عمرو، و انس بن محمد عن ابيه عن جعفر بن محمد عن ابائه في وصية النبى (ص) ... قال: يا علي ليس على المراة جمعة، الى ان قال: ولا تولى القضاء.
مرحوم مجلسى اول، مولانا محمد تقى (1070- 1003) در روضة المتقين (3) در عين احتمال قوت سند، ضعف برخى از رجال آن را محتمل مى‏داند ولى چنين مى‏گويد: مصنف (صدوق‏ره) حكم به صحت آن كرده است و اين حكم به صحت‏يا براى آن است كه تواتر حديث وصيت نزد او ثابت‏شده، يا مضمون آن متواتر مى‏باشد براى آن كه اكثر مسائل آن در اخبار متواتر يا مستفيض يا صحيح از صادقين رسيده است.
نكته اساسى كه مربوط به متن حديث مزبور مى‏باشد اين است كه برخى از احكام مندرج در آن غير لزومى است‏يعنى يا مستحب است‏يا مكروه، و هرگز حرام يا واجب كه حكم لزومى‏اند نمى‏باشد. و ظهور سياق واحد شايد مانع استنباط حكم لزومى از چنين حديث مركب و ملفق و مختلط باشد، مطلب مهمى كه نبايد مورد غفلت قرار گيرد اين است كه در حديث مزبور تكليف شاق و صعب قضا از زن برداشته شده نه آن كه او را از حق قضا محروم نموده باشد، توضيح آن كه برخى از كارهاى دشوار مانند وجوب حضور در نماز جمعه هرچند از فاصله دو فرسخ باشد، تكليف و وظيفه مرد است و چنين تكليف عسيرى بر زن نيست و همچنين پذيرفتن مسؤوليت‏سخت قضا بر مرد واجب است (گاهى عينى وگاه كفائى) ليكن بر زن واجب نيست، و آنچه از حديث وصيت استظهار مى‏شود سلب تكليف است نه نفى حق، زيرا در حديث مزبور چنين آمده است كه: «ليس على المراة جمعة... ولا تولى القضاء» تا از آن سلب حق استفاده شود، لذا زن حق شركت در نماز جمعه را دارد و اگر نماز جمعه را به امامت امام جمعه مرد خواند لازم نيست نماز ظهر را اعاده كند همانند مرد كه با خواندن نماز جمعه به خواندن نماز عصر مى‏پردازد، وهمانطورى كه به نظر ما اعاده نماز ظهر و جمع آن با نماز جمعه براى مرد لازم نيست و احتياط وجوبى هم ندارد، نماز جمعه براى زن هم كافى است و حتى احتياط وجوبى هم در جمع بين نماز جمعه و نماز چهار ركعت معهود ظهر نخواهد بود، البته ميدان استحباب اعاده وجمع وسيع است.
غرض آن كه پيام وصيت رسول اكرم (ص) به اميرالمؤمنين... سلب تكليف براى سهولت كارهاى زن است نه سلب حق، و بين اين دو مطلب فرق عميقى است. از اينجا روشن مى‏شود، دفاع صاحب مفتاح الكرامه در شرح قواعد علامه، (4) به نصاب تمام نخواهد رسيد، زيرا، نه شهرت قطعى به وصف جابر بودن روايت ضعيف جابر از امام باقر... ثابت‏شده است، نه نقصان عقل و دين او، دليل معتبرى دارد كه گوهر ذات زن را هر چند از علوم و معارف حوزه و دانشگاه برخوردار بوده و از فضائل قسط و عدل بهره‏مند باشد، از صلاحيت قضا و داورى محروم نمايد.
محقق قمى‏ره (1231- 1151) در جامع الشتات (5) بعد از نقل اشتراط ذكورت و دعوى اجماع بر آن چنين مى‏گويد: گاهى در اشتراط ذكورت، و... اشكال مى‏شود، زيرا علتى كه براى آن ذكر مى‏شود از اين كه: «زن‏ها غالبا توان قضا را ندارند، چون داورى بين متخاصمان نيازمند به بروز در جامعه و حضور در بين مردم بوده تا تشخيص متخاصمان و تشخيص شاهدان آنها ممكن باشد» . مطرد وشايع نبوده و در همه موارد چنين علتى موجود نيست، پس نمى‏توان به نحو مطلق حكم به عدم جواز قضاء زن نمود مگر آن كه اجماع مطلق منعقد شده باشد، آنگاه اضافه مى‏كند: شايد اجماع مزبور ناظر به اختيار ولايت ومنصب عمومى باشد و اما در حكومت‏هاى خاص ومقطعى، چنين اجماعى از ناقل آن معلوم نيست گرچه برخى از عبارت‏ها آن را تحمل مى‏نمايد.
از آنچه گذشت معلوم مى‏شود نقد صاحب مفتاح الكرامه و مانند وى نسبت‏به كلام محقق اردبيلى‏قده متوفاى سال‏993، نا تمام مى‏باشد عبارت مقدس اردبيلى چنين است:
«واما اشتراط الذكورة فذلك ظاهر فيما لم يجز للمراة فيه امر واما في غير ذلك فلا نعلم له دليلا واضحا، نعم ذلك هو المشهور، فلو كان اجماعا فلا بحث، والا فالمنع بالكلية محل بحث، اذ لامحذور في حكمها بشهادة النساء، مع سماع شهادتهن بين المراتين مثلا بشي‏ء مع اتصافها بشرائط الحكم‏» . (6)
خلاصه آن كه در برخى از امور حضور زن نارواست و امر او در آن نافذ نيست نظير جايى كه مستلزم تماس نامحرمانه با نامحرم و مانند آن باشد، اين‏گونه از موارد كه سهم مختص مرد است داورى زن در آن صحيح نيست و اما در مواردى كه مخصوص زنان است‏يا مشترك بين زن و مرد بوده يا مخصوص مردان مى‏باشد، ليكن مستلزم هيچ محذورى از قبيل تماس با نامحرم نمى‏باشد، دليل روشنى بر اشتراط ذكورت يافت نمى‏شود، البته مشهور بين فقهاءقده همان اشتراط مزبور مى‏باشد، پس اگر اجماع مسلم در بين باشد، بحثى در آن نيست و گرنه منع زن از قضا به نحو كلى، مورد بحث و نقد است، زيرا هيچ محذورى در قضاء زن نسبت‏به زنان با شهادت زن وجود ندارد، البته مطلب مزبور در جايى است كه زن واجد همه شرايط قضا از جهت علم و عدل و مانند آن باشد.
بنابراين اگر زن به مقام شامخ اجتهاد رسيده وداراى ملكه عدالت‏بود و شرايط ديگرى كه در قضا و اوصاف قاضى معتبر است واجد بود و خواست تصدى قضاى زنان را با نصب از طرف فقيه جامع الشرايط كه ولايت امر مسلمين و رهبرى جامعه اسلامى را به عهده دارد، متعهد شود از نظر بزرگانى چون مقدس اردبيلى مانعى ندارد، بلى اگر كسى اجماع قطعى بر منع را (كه احتمال استناد به برخى از روايات ضعيف يا وجوه اعتبارى قابل خدشه در آن راه نيابد) احراز كند، در اين حال تصدى مزبور ممنوع مى‏باشد چه اين كه اگر از تصدى زن محذور اجتماعى يا مفسده اخلاقى لازم مى‏آيد، تصدى آن جايز نخواهد بود.
 
كتاب: زن در آينه جلال و جمال صفحه 348
نويسنده: آية الله عبدالله جوادى آملى

حقوق زن در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران

اصل بيستم
همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى با رعايت موازين اسلام برخوردارند.
اصل بيست و يكم
 دولت موظف است‏حقوق زن را در تمام جهات با رعايت موازين اسلامى تضمين نمايد و امور زير را انجام دهد:
1- ايجاد زمينه‏هاى مساعد براى رشد شخصيت زن و احياى حقوق مادى و معنوى او.
2- حمايت مادران، بالخصوص در دوران باردارى و حضانت فرزند، و حمايت از كودكان بى‏سرپرست.
3- ايجاد دادگاه صالح براى حفظ كيان و بقاى خانواده.
4- ايجاد بيمه خاص بيوگان و زنان سالخورده و بى‏سرپرست.
5- اعطاى قيمومت فرزندان به مادران شايسته در جهت غبطه آنها در صورت نبودن ولى شرعى.

كتاب: مبانى نظرى قانون اساسى، ص 89
نويسنده: شهيد محمد حسين حسينى بهشتى