<< بازگشت
غزل دو
گفتيم: از آنچه هست كه بدتر نمي‌شود   گفتيد: مي‌شود، نه! برادر نمي‌شود
از بس به سنگ حادثه خورده است بي‌گمان   اين سر براي ما و شما سر نمي‌شود
دست وداعتان كه همانند سابق است   دستي كه حلقه كوفت بر اين در نمي‌شود
از بس در اين قفس به شما خوش گذشته است   ديگر كسي اسير كمي پر نمي‌شود
آه اي برادران برادر كشم چرا   با ما كسي دوباره برادر نمي‌شود
گفتيد از هر آنچه كه رندي است توبه كن   حالا كمي شراب بياور نمي‌شود
سعيد شاد