اخبارراديوسرويس جهاني| حيات با عزت|  قرآن و عترت|  ايران شناسي| ورزشآب و هوا | در پرتو رهبري

 

 43

جوامع الحکايات

 

 

نیت بد

 

    شاهزاده « قباد » به شكار رفته بود. در شكارگاه، ناگهان گور خری را دید و به دنبال او رفت. كم كم از همراهان خود دور شد. هوا گرم بود و او تشنه شد. از دور، آبادی ای در میان صحرا دید و به طرف آن رفت. وقتی نزدیك شد، چند خیمه كهنه دید كه پهلوی هم بر پا شده بودند. نزدیك چادر ها رفت و گفت: « مهمان می خواهید؟ »

     پیرزنی بیرون آمد و مهار اسب او را گرفت. شاهزاده پیاده شد. پیرزن كمی شیر و غذاهای ساده‌، جلوی او گذاشت. شاهزاده قباد غذا خورد و كمی استراحت كرد، اما چون خسته بود زود خوابش برد و تا آخر روز بیدار نشد.

    وقتی كه از خواب بیدار شد، شب شده بود. تصمیم گرفت كه همان جا بماند. وقت نماز شام كه شد، چند گاو ماده از صحرا رسیدند. آن پیرزن دختری دوازده ساله داشت كه بسیار باهوش و با نمك بود. پیرزن به دختر گفت: « دخترم! بلند شو كمی شیر بدوش تا برای آن مهمان عزیز ببرم. » دخترك رفت و شیر زیادی از آن گاو دوشید. به طوری كه قباد تعجب كرد و با خود گفت: « عجب گاو پر شیری! این مردم زیر سایه حكومت ما زندگی خوبی دارند. هر روز شیر زیادی از گاوهای خود می دوشند. باید دستور بدهم شیر یك روز گاوهایشان را به دولت بدهند. با این كار ضرر زیادی به آنها نمی رسد اما در عوض خزانه دولت پر تر می شود. »

    شاهزاده قباد تصمیم گرفت كه هر وقت به قصر خود برگشت، دستور بدهد كه همه باید شیر یك روز گاوهایشان را به خزانه دولت بدهند.

    صبح روز بعد، پیرزن، دختر خود را بیدار كرد و گفت: « دخترم! بلند شود و گاو را بدوش. » دختر خواست گاو را بدوشد، اما ناگهان فریاد زد و گفت: « مادر! مادر! فكر می كنم پادشاه ما تصمیم بدی گرفته است. »  

      شاهزاده قباد این حرف را شنید و با خود گفت: « پناه بر خدا! این بچه از كجا فهمید كه من تصمیمی گرفته ام؟! »

    پیرزن بلند شد و با گریه و زاری دعا كرد. شاهزاده قباد پیرزن را صدا زد و گفت: « از كجا فهمیده اید كه پادشاه فكر بدی كرده است؟ »

    پیرزن گفت: « هر روز صبح، گاو ما شیر زیادی می داد. ولی امروز شیری نداد. هیچ علتی هم ندارد جز اینكه پادشاه، نیت بدی كرده است. هر وقت پادشاه ما نیت بدی می كند، خدای بزرگ خیر و بركت را از زمین بر می دارد و اثر آن نیت بد، حتی به گاوها هم می رسد، اما هر وقت پادشاه نیت خیری می كند، خداوند آن قدر خیر و بركت به سرزمین او می فرستد كه اثر آن به همه مردم می رسد. »

     قباد گفت: « راست گفتی. من شاهزاده قباد هستم و آن نیت بد را هم خودم كردم. اما شاد باش دیگر از نیت بد خود گذشتم و فكرش را هم نمی كنم. »

    دختر بلند شد و دوباره گاو را دوشید و همه با تعجب دیدند كه گاو، شیر زیادی داد. شاهزاده قباد از آن پس تصمیم گرفت كه هرگز نیت بدی نكند.

 

 

 43

© 2002, Islamic Republic of Iran Broadcasting Website.
Email: tv@irib.ir
: آدرس پست الكترونيك