|
||||
|
|
جوامع الحکايات
نوش و نیش
حاكم شهری، «ابوسعید» نام داشت، روزی یكی از خدمتكاران خود را كه نامش «امیرعلی» بود، صدا زد و با او درباره كاری كه باید در خراسان انجام می داد، شروع كرد به گفتگو كردن. در حال صبحت بود كه رنگ و روی امیرعلی مرتب تغییر می كرد اما به هیچ وجه حرف ابوسعید را قطع نمی كرد. گفتگوی آنها كه تمام شد، امیر علی به سرعت بیرون آمد و در گوشه ای خلوت، لباس های خود را در آورد و تكاند. عقربی لای لباس او رفته بود و او را نیش می زد. می گویند هفده جای بدن او را نیش زده بود. وقتی این خبر به ابوسعید رسید، خیلی تعجب كرد. امیر علی را صدا زد و پرسید:«چرا نیش اول راكه زد، بلند نشدی و آن را از خودت دور نكردی؟ » امیر علی گفت:« خجالت كشیدم. وقتی كه داشتم حرف های تو را می شنیدم، نباید به نیش عقرب فكر می كردم. اگر موقعی كه پیش تو هستم نیش یك عقرب را تحمل نكنم، چگونه می توانم وقتی كه نیستی در مقابل شمشیر دشمنانت پایداری كنم؟ » ابوسعید از اخلاق و ادب امیرعلی خوشش آمد و مقام مهمی به او داد.
|
![]() |
||
|
© 2002, Islamic
Republic of Iran Broadcasting Website. |
||||