اخبارراديوسرويس جهاني| حيات با عزت|  قرآن و عترت|  ايران شناسي| ورزشآب و هوا | در پرتو رهبري

 

 29

جوامع الحکايات

 

 

سگ خیانتكار

 

     « گشتاسب » وزیری داشت به نام «راست روشن » كه او را به خاطر اسمش دوست می داشت و به او از وزیرهای دیگر بیشتر احترام می گذاشت. راست روشن، همیشه پادشاه را تحریك می كرد كه مالیات بیشتری از مردم بگیرد. او می گفت: « با این كار، پول بیشتری در خزانه انبار می كنیم و بهتر می توانیم مملكت را اداره كنیم. »

     به دستور راست روشن آن قدر از مردم بیچاره پول زور گرفتند كه بیشتر آنها فقیر و بیچاره شدند. در عوض، خزانه پادشاه پر از پول شد.

    كم كم، وزیر با پادشاه دشمن شد و تصمیم گرفت كه او را بكُشد.

    یك روز گشتاسب به خزانه رفت و دید كه هیچ پولی باقی نمانده است. سری به شهر زد و دید همه مردم به بدبختی افتاده اند و مزرعه ها و آبادی ها از بین رفته است. خیلی ناراحت شد. سوار بر اسب، به صحرا رفت تا گشتی بزند. در آنجا گله ای گوسفند دید. نزدیك رفت و دید كه گوسفند ها استراحت می كنند و سگی هم به دار آویزان شده است. گشتاسب، چوپان را صدا زد و گفت: « این سگ چه خیانتی كرده كه او را كشته ای؟ »

     چوپان گوفت: « این سگ، نگهبان من و گله ام بود. او را دوست داشتم و همیشه تر و خشكش می كردم. خیالم راحت بود كه او نگهبان گله است، اما او با گرگی جفت شد و شروع به خیانت كرد. شبها، خود را به خواب می زد و آن گرگ می آمد و گوسفندی را می دزدید و می برد. بعد نصف آن را می خورد و بقیه اش را برای او می گذاشت.

     وقتی كه دیدم روز به روز از تعداد گوسفند ها كم می شود مجبور شدم، سگ را بكُشم و به این درخت آویزان كنم تا آن گرگ هم بفهمد سزای خیانتكار چیست؟ »

  

     گشتاسب كه این حرف ها را شنید، به خود آمد و گفت: « باید از كار این چوپان و سگش سرمشق بگیرم. در واقع آن گوسفند ها مردم بیگناه این مملكت هستند. من هم چوپان آنها هستم. پس باید بروم و از حال و روز مردم با خبر شوم. باید خودم تنهایی به شهر بروم و مردم را از نزدیك ببینم. »

     گشتاسب در شهر گشتی زد و بعد به قصر خود برگشت و پرسید: « چند نفر زندانی داریم؟ »

     وزیر گفت: « فلان تعداد. »

     گشتاسب به سراغ زندانی ها رفت و فهمید كه تعدادشان خیلی بیشتر از رقمی است كه وزیر می گوید. دستور داد زندانی ها را آزاد كردند. مردم خوشحال شدند.

     گشتاسب كه فهمید بدبختی مردم زیر سر آن وزیر بوده، با خود گفت: « من گول اسم او را خوردم و فكر می كردم كه هم « راست » است و هم « روشن » و دستور داد وزیر را مثل آن سگ بكشد و به دروازه شهر آویزان كنند. »

    پس از مرگ وزیر، مملكت دوباره آباد شد و از آن پس، پادشاه خود به تنهایی كارها را اداره می كرد و دیگر به هیچ وزیری اعتماد نكرد.

 

 

 

 29

© 2002, Islamic Republic of Iran Broadcasting Website.
Email: tv@irib.ir
: آدرس پست الكترونيك