اخبارراديوسرويس جهاني| حيات با عزت|  قرآن و عترت|  ايران شناسي| ورزشآب و هوا | در پرتو رهبري

 

24

جوامع الحکايات

 

 

راز طناب دار

 

     در زمان های قدیم، حاكمی زندگی می كرد كه یك پسر داشت. روزی پسر خود را صدا زد و به او گفت : « پسر جان! خدای بزرگ به من ثروت زیادی داده است. من با زحمت و بدبختی این ثروت را به دست آورده ام، اما خیلی راحت به تو می رسد. باید قدر آن را بدانی و زود بر بادش ندهی. سعی كن كه هیچ وقت اسراف نكنی. نباید با كسانی كه به خاطر پول دور و بر تو جمع می شوند دوست بشوی، می دانم كه بعد از مرگ من این جور آدم ها دور تو جمع می شوند و همه ثروت تو را از بین می برند. هرچه می خواهی بفروش و خرج كن، اما این خانه را نفروش، چون مردی كه خانه نداشته باشد، انگار در جنگ است و سپر ندارد.

    اگر پول های خود را از دست بدهی و فقیر شوی. دوستانت با تو دشمن می شوند، اما تو دست گدایی پیش كسی دراز نكن. برو خودت را دار بزن. به سر در یكی از اتاق های این خانه طناب داری بسته ام و آماده است. زیر آن چهار پایه ای گذاشته ام. روی چهار پایه بایست و طناب دار را به گردن خود بینداز. بعد هم با پا چهار پایه را كنار بزن. مردن بهتر از آن است كه همه با تو دشمن باشند. »

     حاكم این وصیت ها را كرد و مُرد.

     وقتی كه مراسم عزای پدر تمام شد، پسر شروع كرد به خرج كردن سرمایه های پدر و در مدت كوتاهی همه را بر باد داد، بعد هم به یاد وصیت پدر افتاد، رفت به همان اتاقی كه پدرش گفته بود.

دید كه طناب دار آماده است. سرخود را در حلقه طناب كرد و چهار پایه را با پا كنار زد. اما وقتی كه طناب دار كشیده شده ناگهان چوبی كه طناب به آن بسته شده بود‌، از سقف اتاق كنده شد و از زیر آن هزار دینار سكه طلا پایین ریخت.

    پسر وقتی كه طلاها را دید، خوشحال شد و دانست كه پدرش از آماده كردن دار، چه قصدی داشته است. طلاها را برداشت و زندگی عاقلانه ای را آغاز كرد.

 

 

24

© 2002, Islamic Republic of Iran Broadcasting Website.
Email: tv@irib.ir
: آدرس پست الكترونيك