اخبارراديوسرويس جهاني| حيات با عزت|  قرآن و عترت|  ايران شناسي| ورزشآب و هوا | در پرتو رهبري

 

 20

جوامع الحکايات

 

 

امانتدار خیانتكار

 

      مردی در بغداد زندگی می كرد كه كارش امانتداری بود، اما در باطن، مردی دورو و ریا كار بود. او خود را مسلمان و درستكار نشان می داد تا امانتهای مردم را بگیرد و به آنها خیانت كند. همیشه خود را طلا نشان می داد در حالی كه از مس هم كمتر بود.

     روزی مردی از خراسان به زیارت خانه خدا می رفت. وقتی كه به بغداد رسید، پول های خود را پیش آن مرد به امانت گذاشت و به مكه رفت.

    وقتی كه از زیارت بر می گشت، دزدها به كاروان حمله كردند و همه دار و ندارشان را بردند. مرد حاجی به بغداد آمد و پیش مرد امانتدار رفت تا امانتی خود را بگیرد.

     امانتدار گفت: « مگر دیوانه شده ای مرد؟ گمان می كنم آفتاب داغ به سرت زده و عقلت را بخار كرده! كدام امانت؟ »

    حاجی هرچه گفت و هرچه التماس كرد، فایده ای نداشت. عاقبت پیش یكی از دوستان خود رفت و ماجرا را تعریف كرد. آن دوست گفت: « دوای درد تو پیش ابوحنیفه حاكم همین شهر است. برو از او كمك بگیر؛ او مردی داناست و مطمئن باش كه پولهای تو را پس می گیرد. »

    حاجی پیش حاكم رفت و درد دل خود را گفت. حاكم گفت: « امروز برو و فردا بیا تا فكری برایت بكنم. » مرد حاجی تشكر كرد و رفت.

    ابوحنیفه بلافاصله یك نفر را فرستاد تا آن مرد خیانتكار را بیاورند. وقتی مرد امانتدار آمد، حاكم گفت: « حاكم بزرگ، امیرالمؤمنین از من خواسته است كه قاضی بغداد باشم، اما من دوست ندارم قاضی باشم. او هم گفته اگر تو قبول نمی كنی، كس دیگری را معرفی كن. من هرچه فكر كردم دیدم هیچ كس بهتر از تو نیست. می دانم كه تو مرد درستكاری هستی و به امانتداری معروف هستی. اگر موافق باشی حكمی بنویسم و این شغل مهم را به تو بدهم.»

    امانتدار خیانتكار كه با شنیدن این حرف ها، از شادی نمی دانست چه كار بكند، گفت: « باشد قبول می كنم. »

    حاكم گفت: « بسیار خُب، اما برو و خوب فكرهایت را بكن و فردا بیا. اگر عقیده ات عوض نشده بود، می گویم كه فوری حكم را بنویسند. »

     آن شب امانتدار از شادی خوابش نبرد. اول صبح به راه افتاد و به خانه حاكم رفت. حاجی هم در همان موقع به او رسید و هر دو پیش حاكم رفتند و سلام كردند. امانتدار با دیدن حاجی، ترسید كه مبادا خیانتش آشكار شود و شغل قضاوت را از دست بدهد. این بود كه بی معطلی گفت: « ای حاجی كجایی؟! دیروز در به در، به دنبالت می گشتم. به یادداشت های خودم نگاه كردم و اسم تو پیدا شد. یادم آمد كه تو هم امانتی پیش من گذاشته بودی. زودتر بیا و امانت خود را بگیر كه در این مدت از بابت آن خواب و قرار نداشتم. گفتم نكند اتفاقی برای تو یا من بیفتد و حق به حقدار نرسد. »

    حاجی كه به خواسته اش رسیده بود، دیگر حرفی نزد. ابوحنیفه گفت: « امانت او را برگردان تا با هم صحبت كنیم. » امانتدار، كسی را فرستاد تا كیسه پول حاجی را بیاورد، بعد آن را در حضور حاكم به مرد حاجی دادند. وقتی كه حاجی امانت خود را گرفت، ابوحنیفه گفت: « ای خیانتكار! حالا كه امانت این حاجی را پس دادی به سلامت به خانه ات برگرد. قصد من این بود كه حق این مسلمان به دستش برسد كه رسید. از اول هم می دانستم كه تو مردی خیانتكار هستی، امروز به چشم خود دیدم، تو نمی توانی قاضی مردم باشی. »

   این خبر با سرعت در بغداد پخش شد و همه مردم فهمیدند كه آن مرد، امانتداری خیانتكار است. طولی نكشید كه او را از بغداد بیرون كردند و روز به روز فقیر تر و بیچاره تر شد.

    پیغمبر (ص) فرموده است: « امانتداری روزی را زیاد می كند و خیانت فقر می آورد. »

 

 

 20

© 2002, Islamic Republic of Iran Broadcasting Website.
Email: tv@irib.ir
: آدرس پست الكترونيك