اخبارراديوسرويس جهاني| حيات با عزت|  قرآن و عترت|  ايران شناسي| ورزشآب و هوا | در پرتو رهبري

 

 12

جوامع الحکايات

 

 

سخن های ارزشمند

 

      پادشاهی، پسری بسیار باهوش و دانا داشت. پادشاه، پسرش را مثل چشم های خودش دوست داشت و همیشه آرزویش این بود كه پسرش جانشین او شود. عاقبت مرگ به سراغ پادشاه آمد و بعد از اینكه پادشاهی را به پسرش سپرد، از دنیا رفت.

     بعد از مرگ پادشاه دشمنان فراوانی از گوشه و كنار كشور پیدا شدند. آنها سعی می كردند كه پادشاه جدید را از تخت پایین بیاورند. شاهزاده بسیار دلتنگ شد، چون اهل جنگ نبود و می دانست كه نمی تواند با آنها مبارزه كند. این بود كه روزی، مقداری طلا و جواهر گرانبها از خزانه برداشت و با چند نفر از یاران خود، فرار كرد. لباس پادشاهی را در آورد و لباس بازرگانان را پوشید.

    رفت و رفت تا به شهری رسید. تصمیم گرفت چند روزی در آن شهر استراحت كند. روزی با یكی از همراهان خود، در شهر می گشت و بازارها را تماشا می كرد كه ناگهان به دكانی رسید. مردی در آن دكان نشسته بود و بساط تر و تمیزی پهن كرده بود. كتاب های زیادی در كنار هم چیده بود و آنها را می فروخت.

     شاهزاده سلام كرد و جواب گرمی شنید. كمی آنجا نشست و پرسید: « تو اینجا چه كار می كنی؟ » مرد گفت: سخن های حكمت آمیز می فروشم.

    شاهزاده تعجب كرد و گفت: « جنس ارزشمندی داری، اما در  این دوره و زمانه كسی خریدار آن نیست. »

    مرد گفت: « در این دنیا آدم زیاد است. هركس خوش شانس باشد، جنس من به دستش خواهد رسید و به هر قیمتی كه بفروشم، خواهد خرید. »

    شاهزاده هزار دینار داد و گفت: « یكی از آن سخن هایی را كه می گویی، به من بفروش.» مرد، پول ها را گرفت و گفت:« هیچ وقت در میان دره ها نخواب، سعی كن همیشه روی بلندی ها باشی. »

شاهزاده گفت: « سخنی دیگر هم می خواهم. »

مرد گفت: « برای سخن اول پول دادی اگر دومی را می خواهی باید پولش را بدهی. »

شاهزاده گفت:« سخن تو خیلی ساده بود، اما قبول دارم. امیدوارم كه دومی بهتر از اولی باشد. »

شاهزاده هزار دینار دیگر داد و شنید: «هیچ وقت در امانت خیانت نكن. »

شاهزاده گفت: « سومی را هم بگو. »

 مرد گفت: « پول بده تا بگویم. »

شاهزاده گفت: « این هم هزار دینار دیگر. »

مرد گفت: « هیچ وقت روز خوب و شاد خود را با روز بد عوض نكن. »

شاهزاده از پیش آن مرد برخاست و با خود گفت: « این حرف ها به چه درد من خواهد خورد؟ » در همین فكرها بود كه متوجه شد همراهانش رفته اند. به دنبال آنها رفت و دید كه در دره ای چادر زده اند. با خود گفت: « هزار دینار داده ام كه هیچ وقت میان دره ها نخوابم. این حرف نباید بیهوده باشد. » با این فكر، رفت و روی تپه ای چادر زد. بعضی از همراهان او تنبلی كردند و پیش او نیامدند.

    نیمه های شب بود كه باران شدیدی، شروع به باریدن كرد و سیل بزرگی در میان دره به راه افتاد. سیل همه آنهایی را كه در دره خوابیده بودند، با تمام اسبها و وسایلشان از جا كَند و با خود بُرد. شاهزاده و چند نفری كه همراه او بودند، بر روی آن تپه از گزند سیل در امان ماندند و نجات پیدا كردند.

شاهزاده با خود گفت: « خوب شد. نصیحت اول آن مرد به هزار دینار می ارزید. » شاهزاده و همراهانش به سفر ادامه دادند و پس از چند روز به شهری رسیدند. شاهزاده رفت كه خانه ای پیدا كند، تا خود و دوستانش در آن استراحت كنند. در شهر می گشت كه شنید جارچی ها فریاد می كشند: « مردم، كنار بروید. امیر شهر می خواهد بگذرد. »

     شاهزاده در كناری ایستاد و از لابه لای جمعیت دید كه امیر شهر همان كسی است كه پدرش حكومت شهر را به او سپرده است. امیر هم با دقت به او نگاه كرد و شاهزاده را شناخت. او وقتی كه به قصر خود رسید، كسی را فرستاد تا شاهزاده را بیاورند.

    وقتی كه شاهزاده به قصر رسید امیر جلوی پای او بلند شد و با احترامی تمام گفت: « این شهر برای شما است. خواهش می كنم تاج پادشاهی را بر سر خود بگذارید و بر این تخت بنشینید. مرا هم به عنوان خدمتگزار خود قبول بفرمایید. »

     شاهزاده گفت: « من از پادشاهی و فرمانروایی دل كنده ام و دوست دارم مثل مردم عادی زندگی كنم. »

    امیر شهر گفت: « پس قبول كنید كه به دستور شما این شهر را اداره كنم. » شاهزاده قبول كرد و در آن شهر ماند و حكومت آن شهر زیر نظر او بود. روزی برای امیر، سفری پیش آمد و به شاهزاده گفت: « خانه و زندگی ام را به دست شما می سپارم. خوب از آنها نگه داری كنید تا از سفر برگردم. » شاهزاده پذیرفت و با جان و دل از زندگی امیر شهر مراقبت كرد. 

    روزی در كنار قصر نشسته بود كه دختر امیر روی بام آمد و هنگامی كه او را دید یك دل نه صد دل عاشق او شد. بعد، چند نامه برای او فرستاد: « میل دارم همسر تو شوم. با من ازدواج كن. » شاهزاده نامه ها را می خواند و وسوسه می شد كه این كار را بكند، اما به خودش می گفت : « من هزار دینار داده ام كه در امانت خیانت نكنم . » و چون دختر امیر، امانت بود، به حرف ها و خواهش او اعتنایی نكرد.

     دختر امیر كه از رسیدن به شاهزاده نا امید شده بود در نامه ای دیگر او را تهدید كرد و نوشت: « اگر با من ازدوج نكنی، سرت را از دست خواهی داد. من هر كاری از دستم برآید برای نابودی تو انجام خواهم داد. »

     شاهزاده باز هم به نامه او توجهی نكرد.

     وقتی كه امیر شهر برگشت،‏ دخترش به او گفت: « تو، ما و زندگی ات را به دست آدمی خیانتكار سپردی و رفتی. این مرد چندین بار به من نامه نوشت و تقاضی ازدواج كرد، ولی من قبول نكردم. او می گفت اگر با من ازدواج نكنی پدرت را خواهم كشت !» و آن قدر گفت و گفت كه آتش خشم امیر شعله ور شد.

    امیر، برای یكی از نگهبانان قصر نامه ای نوشت و آن را مُهر كرد و به دست شاهزاده داد تا آن را به دست نگهبان برساند. او به شاهزاده گفت: ‌« باید این نامه را خودت تنهایی ببری !»

     شاهزاده نامه را گرفت و به طرف قلعه رفت تا نگهبان را پیدا كند. در میان راه، چند نفر از دوستان خودش را دید كه سرگرم بازی و تفریح بودند. آنها وقتی كه شاهزاده را دیدند ‏گفتند: « بیا و با ما خوش باش. »

     شاهزاده گفت: « امیر كار مهمی به من سپرده است. او نامه ای داده كه باید آن را برای فلان نگهبان ببرم. »

     مرد كچلی آنجا بود كه نامه های دختر امیر را به دست شاهزاده می رساند او گفت: « اگر اجازه بدهید، خودم با احتیاط نامه را می برم و جوابش را می آورم. » شاهزاده با خود فكر كرد

 كه: « هزار دینار داده ام تا روز خوب و شاد خودم را با بد عوض نكنم. حالا كه همه خوش می گذرانند، بهتر است كه من هم با آنها باشم. » این بود كه نامه را به كچل داد تا آن را ببرد.  

    كچل رفت و نامه را به دست نگهبان داد. نگهبان نامه را باز كرد و دید كه در آن نوشته اند: « سرِ آورنده ی نامه را از تنش جدا كن و برای من بفرست. امضا امیر شهر ». نگهبان بی معطلی شمشیرش را كشید و سر كچل را از تن جدا كرد و برای امیر فرستاد.

     امیر وقتی كه سر  كچل را به جای سر شاهزاده دید، خیلی تعجب كرد و با خود گفت: « شاید در این كار رازی از رازهای خداوند باشد. » بعد، شاهزاده را صدا زد و از او پرسید: «راستش را بگو ! وقتی من به سفر رفتم تو چه می كردی و چه می گفتی؟ »

     شاهزاده كه منظور امیر را فهمیده بود، گفت: « قسم می خورم كه بی گناهم. » و برای اثبات حرف خود، نامه های دختر را به دست امیر داده و گفت: « این نامه ها را همان كچل به دست من می رسانید. گویا عاقبت به سزای كار خود رسید. »

    امیر، او را بخشید و از اینكه درباره اش فكرهای بدی كرده بود معذرت خواست. به این ترتیب، شاهزاده از مرگ نجات پیدا كرد و معلوم شد كه هر كدام از آن سخن های ارزشمند، بسیار بیشتر از پولی كه بابت آنها پرداخته بود، ارزش داشت.

 

 

 12

© 2002, Islamic Republic of Iran Broadcasting Website.
Email: tv@irib.ir
: آدرس پست الكترونيك