|
||||
|
|
جوامع الحکايات
محصول علم و دانش
مردی به نام « اصمعی » می گفت: زمانی كه درس می خواندم فقیر و بیچاره بودم و به سختی زندگی می كردم. هر روز صبح كه آسمان پیراهن آبی خود رابه تن می كرد، من هم لباس كهنه خود را می پوشیدم و برای به دست آوردن علم و دانش، ازخانه بیرون می رفتم. در مسیر من بقال فضولی دكان داشت كه هر روز تا مرا می دید، می پرسید: «چه كار می كنی؟ تو داری وقت خودت را تلف می كنی. تو كه هیچ مال و ثروتی نداری چرا نمی روی حرفه ای یاد بگیری كه با آن پول به دست آوری؟ » بعد هم شروع می كرد به مسخره كردن من و می گفت: « تمام كاغذها و كتاب هایت را به من بده تا بریزم توی خمره ای و روی آن آب بریزم. اگر یك هفته دیگر بیایی و نگاه كنی، می بینی كه همه اش آب است و هیچ فایده ای ندارد. » بقال فضول همیشه از این حرف ها می زد و مرا سرزنش می كرد و من از دست او خیلی ناراحت می شدم. روزی آنقدر فقیر و بیچاره شدم كه لباس تنم پاره شد و دیگر هیچ پولی نداشتم تا بتوانم پیراهنی برای خودم بخرم. آن روز در كنار دیوار خانه ایستاده بودم و فكر می كردم؛ كه یك نفر آمد و گفت: « امیر بصره با تو كار دارد. » گفتم: « او مرا از كجا می شناسد؟ تازه با این لباس كهنه و پاره چطور پیش او بروم؟ » آن كه از خدمتكاران امیر بود، رفت و حال و احوال مرا به امیر خود گفت. ساعتی نگذشته بود كه دیدم هزار دینار سكه طلا و یك دست لباس نو برایم آوردند و گفتند: « لباست را عوض كن و بیا كه امیر كاری واجب و مهم با تو دارد. » لباسها را پوشیدم. سر و وضع خودم را مرتب كردم و به راه افتادم تا پیش امیر بصره بروم. امیر بصره با احترام و مهربانی با من رفتار كرد وگفت: « تو را برای درس دادن به پسر هارون الرشید انتخاب كرده ام. باید تا می توانی علم و دانش به او بیاموزی. نباید وقت خودت و او را تلف كنی، زیرا امیدوارم كه پسرم روزی به حكومت برسد. » من هم قبول كردم. كارگزاران هارون، مرا به مكتب خانه قصر بردند و پسر هارون را آ وردند. كار من شروع شد. آنها طلا و نقره به پایم ریختند و ماهانه هزار درهم حقوق برایم معین كردند. من، هر وقت حقوقم را می گرفتم آن را به بصره می فرستادم تا برایم خانه ای بسازند. چند سال گذشت، پسر هارون كاملاً با سواد شد و چیزهای زیادی یاد گرفت. روزی از هارون خواستم كه پسر خود را امتحان كند. هارون امتحان كرد و پسرش به خوبی جواب داد. هارون خوشحال شد و گفت: « می خواهم كه روز جمعه در مسجد شهر خطبه ای بخواند. » به اوگفتم: « فكر این كار را هم كرده ام و ده خطبه خوب به او یاد داده ام. » پسر هارون، روز جمعه به مسجد رفت و خطبه ای خوب خواند و مراسم به خوشی گذشت. پس از آن، هارون الرشید به من گفت: « چه آرزویی داری ؟ » گفتم: اگر چه به من محبت كرده اید، اما اجازه بفرمایید تا به بصره برگردم. هارون اجازه رفتن داد و نامه ای به همه استادان بصره نوشت و در آن از همه خواست در خدمت من باشند. او مرا با احترام به بصره فرستاد. روزی، بقال فضول به همراه چند نفر پیش می آمد. وقتی او را دیدم گفتم: « ای مرد آن كاغذها وكتاب ها را توی خمره كردم و رویش آب ریختم. دیدی كه چه محصولی به دست آوردم؟» بقال بیچاره شروع كرد به عذرخواهی و گفت: « چیزهایی كه گفتم همه از روی نادانی بود. معلوم شد كه علم اگر چه دیر به ثمر می رسد، اما محصول خوبی می دهد. محصولی كه هم به درد دنیا و هم به درد آخرت می خورد.»
|
![]() |
||
|
© 2002, Islamic
Republic of Iran Broadcasting Website. |
||||