اخبارراديوسرويس جهاني| حيات با عزت|  قرآن و عترت|  ايران شناسي| ورزشآب و هوا | در پرتو رهبري

 

 9

جوامع الحکايات

 

 

در جستجوی زنی دانا

 

     حكیمی بود به نام« شن » كه مردی بسیار دانا و دانشمند بود. همیشه دلش می خواست با زنی ازدواج كند كه از همه زنان دیگر داناتر باشد. به همین دلیل، به هر شهر و سرزمینی كه می رسید، سراغ چنین زنی را می گرفت، اما هیچ وقت زنی با آن مشخصات پیدا نكرده بود.

     روزی، شن به سفر می رفت. در میان راه، مردی را دید و با او همراه شد. كمی كه رفتند، شن از آن مرد پرسید: «تو بر من می نشینی یا من بر تو بنشینم ؟»

     آن مرد ناراحت شد وگفت : « تو دیگر چه آدم احمقی هستی. من سنگینی دستار خودم را نمی توانم بكشم، چطور می توانم تو را سوار خودم كنم ؟»

شن جوابی نداد و ساكت شد.

     روز بعد آنها به مزرعه ای بسیار سرسبز رسیدند. خوشه های بلند گندم در باد تكان می خورد. شن گفت: « به نظر تو محصول این مزرعه را خورده اند یا نه؟ »

مرد گفت: « مگر دیوانه شده ای؟ محصول این مزرعه هنوز نرسیده است، چگونه آن را خورده اند؟» شن دوباره ساكت شد.

     چند روزی در راه بودند تا اینكه به قبیله ای رسیدند. مردم قبیله، مرده ای را روی تابوت گذاشته بودند و به قبرستان می بردند.

شن گفت: « به نظر تو این مرد مرده است یا زنده؟»

     مرد گفت: « قسم می خورم كه در جهان از تو احمق تر، هیچ كس نیست. مرده ای را روی تابوت به قبرستان می برند و تو می پرسی مرده است یا زنده؟»

     هیچ احمقی چنین سؤال بی جایی نمی كند. من دیگر با تو حرف نمی زنم. بیش از این تحمل تو را ندارم.

روز بعد آنها به شهر رسیدند. خانه همسفر شن در آن شهر بود. او شن را به خانه خود دعوت كرد و گفت: « دوست دارم امروز در خانه من استراحت كنی. »

شن قبول نكرد و بعد از خداحافظی از او دور شد.

 

     آن مرد دختری داشت بسیار دانا و زیبا. دختر از پدر خود پرسید: « چه كسی همراه شما بود؟» مرد گفت: « مردی به نام شن. » دختر پرسید در راه چه حرف هایی به هم زدید؟

     مرد گفت: « در راه، از دست او خیلی عذاب كشیدم. مرد احمقی بود. حرف های چرندی می زد و سؤال های احمقانه ای می كرد. »

دختر پرسید: « مگر چه می گفت؟»

    مرد گفت: « روز اول كه با من همراه شد، پرسید كه تو بر من می نشینی یا من بر تو بنشینم؟ درحالی كه می دید من به زحمت بار خودم را می كشم. روز بعد به مزرعه ای رسیدیم و او پرسید كه محصول این مزرعه را خورده اند یا نه؟ در صورتی كه گندم ها هنوز سبز بودند. روز سوم هم مرده ای را دیدیم و او پرسید كه این مرد مرده است یا زنده؟ من هم با او قهر كردم و دیگر به حرف هایش اعتنایی نكردم.»

دختر گفت: «خیلی كار بدی كردی كه او را ناراحت كردی. شما ارزش آن مرد را نفهمیدی. او باید مردی حكیم و دانشمند باشد زیرا هر چه پرسیده از روی حكمت و دانایی بوده است.»

مرد پرسید: « تو از كجا می دانی؟ »

    دختر گفت: «وقتی پرسید كه تو بر من می نشینی یا من بر تو نشینم؟ منظورش این بوده كه تو داستانی می گویی یا من بگویم تا سرمان گرم شود و خستگی راه را احساس نكنیم. چون وقتی كه دو نفر به سفری طولانی می روند، اگر یكی داستانی بگوید و دیگری بشنود سرشان گرم می شود و از طولانی بودن راه خسته نمی شوند.

     وقتی پرسید كه محصول این مزرعه را خورده اند یا نه؟ منظورش این بوده كه صاحب آن مزرعه بدهكار بوده و باید بعد از رسیدن محصول آن را به طلبكارهای خود بدهد. در واقع مثل این است كه قبل از رسیدن محصول، آن را خورده باشد.

    وقتی پرسید كه این مرد زنده است یا مرده؟ منظورش این بوده كه آیا این مرد نامی داشته است كه بعد از مرگ او باقی بماند یا نه؟

  بهتر است كه بروی و از او معذرت بخواهی و به خانه دعوتش كنی. یادت باشد كه معنی حرف های او را بگویی تا فكر نكند كه آدم نادانی هستی.»

پدر حرف های دخترش را پسندید و رفت تا شن را پیدا كند. پس از مدتی شن را یافت و پس از عذرخواهی بسیار، او را به خانه خود دعوت كرد. وقتی به خانه می رفتند معنی تمام حرف های او را شرح داد و گفت: «در آن زمان خیال من ناراحت بود و به جواب سؤال های تو فكر نمی كردم. حالا می گویم كه بدانی حرفهایت را می فهمیدم.»

    شن گفت: « قبول نمی كنم. فهمیدن معنی حرف های من كار تو نیست. راست بگو، این پاسخ ها را از چه كسی یاد گرفته ای؟»

    مرد به ناچار گفت: « حقیقت این است كه من دختری دارم كه در دانایی به مردان دنیا می خندد و عاقلان را به حساب نمی آورد.» و باقی ماجرا را برای شن تعریف كرد. شن وقتی این حرف را شنید، دختر را از او خواستگاری كرد. پدر رضایت داد و آن دختر همسر شن شد. آنها كه هر دو به اندازه هم دانا بودند و عقیده هایشان هم یكی بود، زندگی خود را به خوبی و خوشی آغاز كردند.

 

 

 9

© 2002, Islamic Republic of Iran Broadcasting Website.
Email: tv@irib.ir
: آدرس پست الكترونيك