حاضر جوابي مأمون
«
مأمون » خليفه عباسي، در حاضر جوابي معروف بود.
روزي به
دوستان خود گفت: « در تمام عمر فقط سه نفر حاضر جواب تر از من بودند و
توانستند با پاسخ هايشان مرا شكست بدهند.
» اولي، مادر مردي دانشمند و خداپرست بود. وقتي كه آن مرد مُرد،
مادرش گريه و زاري مي كرد.
به او گفتم:
«
درست است
كه پسرت را از دست داده اي، اما من به جاي او پسر تو هستم. تو را از او هم
بيشتر دوست دارم.
»
گفت:«
پسري كه جانشين اومردبزرگي مثل توباشد، بايد براي مردنش گريه كرد. »
دومي مردي سياه پوست بود كه در سرزمين مصر ادعاي پيغمبري مي كرد و مي گفت
«
من حضرت موسي (ع) هستم.
»
به او گفتم:
«
حضرت
موسي معجزه مي كرد، تو هم مي تواني معجزه كسايت
کودک و نوجوان شبکه آموزش - ادبيات - جوامع الحکاياتني؟
»
او گفت:
«
موسي
موقعي معجزه كرد كه فرعون مي گفت من خداي شما هستم. اگر مي خواهي من هم
معجزه كنم تو بايد ادعا كني كه خدا هستي.
»
سومي
پيرمردي بود. روزي در دادگاهي نشسته بودم. شكايتنامه اي به دستم دادند
كه اهل كوفه آن را نوشته بودند و از حاكم شهر خود شكايت كرده بودند.
گفتم يك نفر را از انتخاب كنيد تا حرف شما را بزند و جواب ما را گوش كند.
آنها، آن پيرمرد را انتخاب كردند، اما گفتند گوش او سنگين است و نمي تواند
خوب بشنود. گفتم عيبي ندارد، بلند تر مي گويم. آن پيرمرد گفت:
«
اي اميرالمؤمنين!
شما حاكم ظالمي را براي شهر ما فرستاده ايد. او خيلي نامرد و بيرحم است.
همه ما از دست او به بدبختي افتاده ايم. سال اول طلا و جواهرات زنان خود را
فروختيم، سال بعد خانه هايمان را فروختيم،
سال بعد هم زمين و باغ و لوازم زندگي را، عاقبت همه دارايي ما از بين رفت.
اگر تو به داد ما نرسي، جز خدا به كسي نمي توانيم پناه ببريم.
»
من
عصباني شدم و گفتم:
«
دروغ مي گويي! كسي كه من براي فرمانروايي بر شما انتخاب كرده ام، مردي
بسيار دانا و درستكار است.
»
آن مرد گفت:
«
اي اميرالمؤمنين!
اگر واقعاً
اين طور است، بر شما واجب است كه بركت وجود او را به همه مردم برسانيد، نه
اينكه فايده او فقط به مردم شهر كوفه برسد، ديگران هم بايد از وجود او بهره
مندشوند.
»
من
از آن حرف به خنده افتادم و آن حاكم را از كار بر كنار كردم و حكومت كوفه
را به مرد ديگري واگذار كردم. »

44
 |