اخبارراديوسرويس جهاني| حيات با عزت|  قرآن و عترت|  ايران شناسي| ورزشآب و هوا | در پرتو رهبري

 
 
 
آب بهشت

 

     عربي در بياباني بي آب و علف زندگي مي كرد. در اطراف خانه اش هيچ چشمه اي وجود نداشت.

     آب باران در گودال ها جمع مي شد و مرد عرب از آن آب استفاده مي كرد. خاك آن بيابان، نمك داشت و به همين علت اگر آبي در گودال ها پيدا مي شد، شور بود و طعم بدي داشت.

     يك سال، قحطي شد و همان چند قطره باران هم نباريد. مرد عرب مجبور شد كه از محل زندگي خود به جايي ديگر سفر كند. به راه افتاد تا آب و علفي پيدا كند و به شهري برسد. در ميان راه به گودالي رسيد كه اندكي آب باران در آن جمع شده بود. گل و لاي آب ته نشين شده بود و زلال و صاف به نظر مي رسيد. مرد عرب كمي از آن را نوشيد و تعجب كرد. بيچاره نمي دانست كه در دنيا آب شيرين هم وجود دارد، چون هرگز آب شيرين ننوشيده بود. با خود گفت: « گمان مي كنم اين آب، آب بهشت باشد! بهتر است كه مقداري از آن را بردارم و براي حاكم شهر هديه ببرم. » آنگاه كمي از آب گودال در مَشك خود ريخت و به راه افتاد. وقتي به كوفه رسيد، مأمون _حاكم شهر كوفه_ براي شكار به كنار فرات آمده بود.

    مرد عرب به او رسيد. مأمون پرسيد: اي مرد! از راه دوري آمده اي، چه تحفه اي براي ما آورده اي؟ »

    مرد عرب گفت: « آب بهشت! »

    مأمون كه مردي زيرك بود، فهميد كه آن عرب بيابانگرد چه اشتباهي كرده است، اما به روي خود نياورد و گفت: « هديه ات را بده ببينم. » مرد عرب مشك آب را به دست مأمون داد. مأمون كمي از آن آب را در ظرفي ريخت و نوشيد. آبي بود بسيار بد مزده و بد بو. مأمون چيزي نگفت و براي آنكه دل مرد عرب را نشكند، گفت: « عجب آبي است! راست مي گفتي. بگو چه مي خواهي تا در ازاي آن به تو بدهم.

    مرد عرب گفت :« اي مأمون! در جايي كه من زندگي مي كنم، قحطي و خشكسالي شده است، من آواره شده ام و هيچ جايي را سراغ ندارم، گفتم بروم تا به شهري برسم و از حاكم آن كمك بخواهم شكر خدا كه شما را در بيابان پيدا كردم. »

    مأمون گفت: « من به تو كمك مي كنم، به شرط اينكه از همين جا برگردي و به خانه خودت بروي. » و دستور داد كه مشك او را پر از سكه هاي طلا كنند بعد هم او را به طرف خانه خودش راهي كردند.

     همراهان مأمون سؤال كردند: « چرا به او گفتي كه دوباره به محل زندگي خود برگردد! »

      مأمون گفت: « اگر او چند قدم ديگر مي رفت و آب رود فرات را مي ديد از تحفه اي كه براي من آورده بود، خجالت مي كشيد. دوست ندارم كسي به ديدار من بيايد و هديه اي بياورد، اما بعد از اينكه فهميد هديه اش بي ارزش بوده خجالت بكشد. »

          40                                                     


 

 

 

 

 

 

 

 

© 2002, Islamic Republic of Iran Broadcasting Website.
Email:
tv@irib.ir : آدرس پست الكترونيك