آب بهشت
عربي در بياباني بي آب و علف زندگي مي كرد. در اطراف خانه اش هيچ چشمه اي
وجود نداشت.
آب باران
در گودال ها جمع مي شد و مرد عرب از آن آب استفاده مي كرد. خاك آن بيابان،
نمك داشت و به همين علت اگر آبي در گودال ها پيدا مي شد، شور بود و طعم بدي
داشت.
يك
سال، قحطي شد و همان چند قطره باران هم نباريد.
مرد عرب مجبور شد كه از محل زندگي خود به جايي ديگر سفر كند. به راه افتاد
تا آب و علفي پيدا كند و به شهري برسد. در ميان راه به گودالي رسيد كه
اندكي آب باران در آن جمع شده بود. گل و لاي آب ته نشين شده بود و زلال و
صاف به نظر مي
رسيد. مرد عرب كمي از آن را نوشيد و تعجب كرد. بيچاره نمي دانست كه در دنيا
آب شيرين هم وجود دارد، چون هرگز آب شيرين ننوشيده بود. با خود گفت: « گمان
مي كنم اين آب، آب بهشت باشد! بهتر است كه مقداري از آن را بردارم و براي
حاكم شهر هديه ببرم. » آنگاه كمي از آب گودال در مَشك
خود ريخت و به راه افتاد. وقتي به كوفه رسيد،
مأمون
_حاكم
شهر كوفه_
براي شكار به كنار فرات آمده بود.
مرد
عرب به او رسيد. مأمون پرسيد: اي مرد! از راه دوري آمده اي، چه تحفه اي
براي ما آورده اي؟ »
مرد
عرب گفت: « آب بهشت! »
مأمون كه مردي زيرك بود، فهميد كه آن عرب بيابانگرد چه اشتباهي كرده است،
اما به روي خود نياورد و گفت: « هديه ات را بده ببينم.
» مرد عرب مشك آب را به دست مأمون داد. مأمون كمي از آن آب را در ظرفي ريخت
و نوشيد. آبي بود بسيار بد مزده و بد بو. مأمون چيزي نگفت و براي آنكه دل
مرد عرب را نشكند، گفت:
« عجب آبي است! راست مي گفتي. بگو چه مي خواهي تا در ازاي آن به تو بدهم.
مرد
عرب گفت :« اي مأمون! در جايي كه من زندگي مي كنم، قحطي و خشكسالي شده است،
من آواره شده ام و هيچ جايي را سراغ ندارم، گفتم بروم تا به شهري برسم و از
حاكم آن كمك بخواهم شكر خدا كه شما را در بيابان پيدا كردم.
»
مأمون گفت: « من به تو كمك مي كنم،
به شرط اينكه از همين جا برگردي و به خانه خودت بروي.
»
و دستور داد كه مشك او را پر از سكه هاي طلا كنند بعد هم او را به طرف خانه
خودش راهي كردند.
همراهان مأمون سؤال
كردند:
« چرا به او گفتي كه دوباره به محل زندگي خود برگردد! »
مأمون گفت: « اگر او چند قدم ديگر مي رفت و آب رود فرات را مي ديد از تحفه
اي كه براي من آورده بود، خجالت مي كشيد. دوست ندارم كسي به ديدار من بيايد
و هديه اي بياورد، اما بعد از اينكه فهميد هديه اش بي ارزش بوده خجالت
بكشد. »

40

|