|
دلقك و
وزير
در
زمان هاي قديم،
وزيري در خراسان زندگي مي كرد كه پيش پادشاه بسيار عزيز بود. او عادت داشت
كه هر كس پيش او مي آمد و مشكل خود را مي گفت، دست بر سينه خود مي زد و مي
گفت: « به روي چشم! كار شما را حتماً
انجام خواهم داد.
» و طوري حرف مي زد كه طرف، خيالش راحت مي شد و مي رفت پي كار خودش، وزير
هم مشكل او را فرموش مي كرد و كاري كه قبول كرده بود انجام نمي داد. اين
وزير دلقكي داشت، روزي با او به حمام رفت، وقتي خودش را مي شست دلقك به او
نگاه مي كرد و مي خنديد، وزير سعي كرد كه به خنده او توجهي نكند، اما دلقك
گفت: « تعجب مي كنم! خدا بر بندگان خود پنج نماز يوميه را واجب كرده است و
من پنج بار در شبانه روز نماز مي خوانم البته گاهي هم تنبلي مي كنم و نمي
خوانم، اما سر زانوي من به خاطر سال ها سجده كردن زخم شده و پينه بسته است،
اما شما به خاطر كارهاي مردم روزي هزار بار دست بر سينه مباركتان مي زنيد و
حتي يكي از آن كارها را انجام نمي دهيد، تعجبم از اين است كه روي سينه شما
هيچ اثري از پينه ديده نمي شود. »
وزير
از اين حرف دلقك بسيار ناراحت شد و او را از حمام بيرون كرد. اما بعد از آن
روز اخلاق خود را عوض كرد و به هر قولي كه به مردم مي داد عمل مي كرد.

38
 |