روغن چراغ
شبي،
« عمر بن عبدالعزيز » در حال نوشتن چيزي بود، در آن زمان او حاكم سرزمين
خود بود.
نيمي از شب گذشته بود كه روغن چراغ تمام شد، مهماني در خانه او بود، آن
مهمان گفت:« اي امير! اجازه بده تا بروم كمي روغن چراغ بياورم.
» عبدالعزيز گفت: « خوب نيست كه به مهمان كاري داده شود.
»
مهمان گفت: « پس اجازه بده خدمتكار شما را صدا كنم تا اين كار مهم را انجام
دهد. »
عبدالعزيز گفت: « براي كاري به اين سادگي نبايد كسي را از خواب بيدار كرد.
» اين را گفت و از جا بلند شد و خودش رفت و روغن چراغ را آورد، آن را در
چراغ ريخت و گفت: « وقتي كه بلند شدم بروم تا روغن چراغ بياورم، عم ربن
عبدالعزيز بودم، وقتي هم كه برگشتم باز
هم همان عبدالعزيز
هستم.
با انجام اين كار، هيچ چيزي از من كم نشد.
»

35

|