اخبارراديوسرويس جهاني| حيات با عزت|  قرآن و عترت|  ايران شناسي| ورزشآب و هوا | در پرتو رهبري

 

سگ خيانتكار

     « گشتاسب » وزيري داشت به نام «راست روشن » كه او را به خاطر اسمش دوست مي داشت و به او از وزيرهاي ديگر بيشتر احترام مي گذاشت. راست روشن، هميشه پادشاه را تحريك مي كرد كه ماليات بيشتري از مردم بگيرد. او مي گفت: « با اين كار، پول بيشتري در خزانه انبار مي كنيم و بهتر مي توانيم مملكت را اداره كنيم. »

     به دستور راست روشن آن قدر از مردم بيچاره پول زور گرفتند كه بيشتر آنها فقير و بيچاره شدند. در عوض، خزانه پادشاه پر از پول شد.

    كم كم، وزير با پادشاه دشمن شد و تصميم گرفت كه او را بكُشد.

    يك روز گشتاسب به خزانه رفت و ديد كه هيچ پولي باقي نمانده است. سري به شهر زد و ديد همه مردم به بدبختي افتاده اند و مزرعه ها و آبادي ها از بين رفته است. خيلي ناراحت شد. سوار بر اسب، به صحرا رفت تا گشتي بزند. در آنجا گله اي گوسفند ديد. نزديك رفت و ديد كه گوسفند ها استراحت مي كنند و سگي هم به دار آويزان شده است. گشتاسب، چوپان را صدا زد و گفت: « اين سگ چه خيانتي كرده كه او را كشته اي؟ »

     چوپان گوفت: « اين سگ، نگهبان من و گله ام بود. او را دوست داشتم و هميشه تر و خشكش مي كردم. خيالم راحت بود كه او نگهبان گله است، اما او با گرگي جفت شد و شروع به خيانت كرد. شبها، خود را به خواب مي زد و آن گرگ مي آمد و گوسفندي را مي دزديد و مي برد. بعد نصف آن را مي خورد و بقيه اش را براي او مي گذاشت.

     وقتي كه ديدم روز به روز از تعداد گوسفند ها كم مي شود مجبور شدم، سگ را بكُشم و به اين درخت آويزان كنم تا آن گرگ هم بفهمد سزاي خيانتكار چيست؟ »  

     گشتاسب كه اين حرف ها را شنيد، به خود آمد و گفت: « بايد از كار اين چوپان و سگش سرمشق بگيرم. در واقع آن گوسفند ها مردم بيگناه اين مملكت هستند. من هم چوپان آنها هستم. پس بايد بروم و از حال و روز مردم با خبر شوم. بايد خودم تنهايي به شهر بروم و مردم را از نزديك ببينم. » گشتاسب در شهر گشتي زد و بعد به قصر خود برگشت و پرسيد: « چند نفر زنداني داريم؟ » وزير گفت: « فلان تعداد. »

     گشتاسب به سراغ زنداني ها رفت و فهميد كه تعدادشان خيلي بيشتر از رقمي است كه وزير مي گويد. دستور داد زنداني ها را آزاد كردند. مردم خوشحال شدند.

     گشتاسب كه فهميد بدبختي مردم زير سر آن وزير بوده، با خود گفت: « من گول اسم او را خوردم و فكر مي كردم كه هم « راست » است و هم « روشن » و دستور داد وزير را مثل آن سگ بكشد و به دروازه شهر آويزان كنند. »

    پس از مرگ وزير، مملكت دوباره آباد شد و از آن پس، پادشاه خود به تنهايي كارها را اداره مي كرد و ديگر به هيچ وزيري اعتماد نكرد.

          29                                                   

 

 

 

 

 

 

 

 

© 2002, Islamic Republic of Iran Broadcasting Website.
Email:
tv@irib.ir : آدرس پست الكترونيك