اخبارراديوسرويس جهاني| حيات با عزت|  قرآن و عترت|  ايران شناسي| ورزشآب و هوا | در پرتو رهبري

فرستاده خدا 

 

     قاضي اي بود كه پسري جوان داشت. او پسرش را خيلي دوست مي داشت. روزي اتفاقي افتاد و آن پسر مُرد. قاضي از مردن پسر خود بسيار ناراحت شد. روز و شب گريه و زاري مي كرد و هيچ كس نمي توانست او را آرام كند. كار به جايي رسيد كه نه به محل كار خود مي رفت و نه كارهاي مردم را انجام مي داد.

     مرد حكيمي پيش او رفت و گفت: « سؤالي از تو دارم. تو قاضي مسلمانان هستي اگر لطف كني و جواب بدهي ممنون مي شوم. »

    قاضي گفت: « هرچه مي خواهي بپرس. »

    حكيم پرسيد: « چند سال است كه تو قاضي هستي؟ »

    گفت: « پنجاه سال »

    گفت: « اگر خدمتكار خود را بفرستي كه كسي را پيش تو بياورد و او نيايد، چه مي كني؟»

    گفت: « ناراحت مي شوم. »

    حكيم گفت:‌ « اي قاضي! خداوند فرزندي به تو داده بود. خدمتكار خود يعني مرگ را فرستاد تا پسرت را پيش او ببرد. چرا تو به حكم خدا رضايت نمي دهي؟ »

    قاضي از اين حرف به خود آمد و فهميد كه چه اشتباهي كرده است. اين بود كه دوباره به محل كار خود رفت و به كار مردم رسيدگي كرد و كم كم دلش آرام شد.

 

 

 

 

          26                                                   

 

 

 

© 2002, Islamic Republic of Iran Broadcasting Website.
Email:
tv@irib.ir : آدرس پست الكترونيك