فرستاده خدا
قاضي اي بود كه پسري جوان داشت. او پسرش را خيلي دوست مي داشت. روزي اتفاقي
افتاد و آن پسر مُرد.
قاضي از مردن
پسر خود بسيار ناراحت شد. روز و شب گريه و زاري مي كرد و هيچ كس نمي توانست
او را آرام كند. كار به جايي رسيد كه نه به محل كار خود مي رفت و نه كارهاي
مردم را انجام مي داد.
مرد
حكيمي پيش او رفت و گفت: « سؤالي
از تو دارم.
تو قاضي مسلمانان هستي اگر لطف كني و جواب بدهي ممنون مي شوم. »
قاضي
گفت: « هرچه
مي خواهي بپرس. »
حكيم
پرسيد: « چند سال است كه تو قاضي هستي؟ »
گفت:
« پنجاه سال »
گفت:
« اگر خدمتكار خود را بفرستي كه كسي را پيش تو بياورد و او نيايد، چه مي
كني؟»
گفت:
« ناراحت مي شوم.
»
حكيم
گفت: « اي قاضي! خداوند فرزندي به تو داده بود. خدمتكار خود يعني مرگ را
فرستاد تا پسرت را پيش او ببرد. چرا تو به حكم خدا رضايت نمي دهي؟ »
قاضي از اين حرف به خود آمد و فهميد كه چه اشتباهي كرده است. اين بود
كه دوباره به محل كار خود رفت و به كار مردم رسيدگي كرد و كم كم دلش آرام
شد.

26

|