بعد از هفت سال
در بغداد ، مردي دلال زندگي مي كرد كه يك شب قصه زندگي اش را براي ما تعريف
كرد.
هر
سال مرد بازرگاني از طرف خراسان به بغداد مي آمد و جنس هاي زيادي براي فروش
مي آورد
پ.
من دلال او بودم. جنس
ها را برايش مي فروختم و اگر جنس ديگري مي خواست براي او تهيه مي كردم و در
مقابل اين كارها، از او مزد مي گرفتم. مزد من آن قدر زياد بود كه تا سال
بعد زندگي ام به خوبي مي گذشت.
يك
سال اتفاقي افتاد و آن مرد بازرگان به بغداد نيامد. به همين دليل كار و بار
من خراب شد. وضعم روز به روز بدتر شد. مجبور شدم در دكانم را ببندم و از
ترس طلبكارها در خانه پنهان شوم.
روزي كه هوا بسيار گرم بود، به كنار دجله رفتم و خودم را به آب زدم. مدتي
شنا كردم و بعد از آب بيرون آمدم، كمي روي سنگ ها و ماسه ها قدم زدم. آب از
سر و كله ام مي چكيد
سرم پايين بود. ناگهان ديدم روي سنگ ها كيسه اي افتاده است. آن را برداشتم
و به خانه برگشتم. در كيسه را كه باز كردم، چشمم
به هزار سكه طلا افتاد. با خود گفتم : « حالا كه من از بي پولي به بدبختي
افتاده ام، اين طلاها را براي خود بر مي دارم و كار و كاسبي ام را رونق مي
دهم. هر وقت
كه صاحب آن پيدا شد، هزار سكه طلا به او مي دهم. با اين نيت، طلا ها را خرج
كردم و مشغول كاسبي شدم. خدا هم به كار و كسب من بركت داد و بعد از مدتي
پولم به ده هزار سكه طلا رسيد.
هفت
سال از اين ماجرا گذشت. روزي در دكان نشسته بودم كه مردي از راه رسيد، لباس
هاي كهنه اي به تن داشت، نزديك آمد و سلام كرد، من فكر كردم كه فقير است و
پولي يا چيزي مي خواهد. خواستم كه پولي به او بدهم، اما آن مرد ناراحت شد و
روي خود را برگرداند و رفت. قيافه اش به نظرم آشنا آمد. به دنبالش رفتم و
خوب نگاهش كردم. ديدم كه او همان مرد بازرگان خراساني است كه من دلال او
بودم. وقتي كه او را به آن حال و روز ديدم، دستش را بوسيدم و از ناراحتي به
گريه افتادم. بعد، او را با خود به حمام بردم و لباس تميزي بر تنش كردم و
گفتم: « خُب،
حالا تعريف كن ببينم در اين چند سال كجا بودي؟ و چرا به اين روز افتاده اي؟
»
گفت:
« خداوند به من ثروتي بسيار داده بود كه خودت شاهد آن بودي. » من با آن
ثروت بازرگاني مي كردم. يك سال مي خواستم به سفري بروم. حاكم شهر مرا صدا
زد و گفت:« ياقوتي دارم به اندازه كف دست،
جواهري صاف و براق و بسيار گرانبهاست. هنوز هيچ جواهر شناسي نتوانسته است
بر روي آن قيمت بگذارد. آن را به تو مي دهم كه به بغداد ببري و بفروشي و با
پول آن براي من چيزهايي بخري و بياوري. من هم قبول كردم. وقتي كه ياقوت را
ديدم، فهميدم كه از آنچه حاكم تعريف كرده بود، با ارزش تر است. ياقوت را ته
كيسه اي جاسازي كردم و هزار سكه طلا در آن كيسه ريختم و به بغداد آمدم.
روزي در كنار رودخانه گردش مي كردم. خواستم كه تني به آب بزنم، كيسه را
كنار سنگي گذاشتم و در آب شنا كردم، وقتي كه بيرون آمدم لباس هايم را
پوشيدم، اما برداشتن كيسه از يادم رفت. كمي كه
رفتم،
يادم افتاد كه كيسه را جا گذاشتم. فوري برگشتم كه آن را بردارم، اما هرچه
گشتم هيچ اثري از آن پيدا نكردم. براي هزار سكه خودم غصه اي نخورم، اما به
فكر آن ياقوت امانتي بودم، با خود گفتم قيمت آن بايد حدود سه هزار سكه طلا
باشد. بنابراين با پول هاي خودم به اندازه سه هزار سكه طلا براي آن حاكم
خريد كردم.
وقتي
از سفر برگشتم، پيش حاكم رفتم و ماجرا را گفتم. حاكم گفت:
«
قيمت ياقوت من پنجاه هزار سكه طلا بود.
»
يا آن را
پس بده و يا به همين اندازه بايد پول بدهي. بعد مرا به زندان انداخت و تمام
ثروت و دارايي ام را گرفت. هفت سال در زندان او بودم. بعد از هفت سال،
چند نفر از بزرگان شهر از او خواهش كردند كه مرا آزاد كند. حاكم قبول كرد،
از زندان كه آزاد شدم چون نمي توانستم سرزنش دشمنان خود را بشنوم، به قصد
ديدار تو به بغداد آمدم.
»
وقتي كه او اين داستان را تعريف كرد،
گفتم: « خداوند به خاطر درستكاري
تو مقداري از پول هايت را به تو برگردانده است. » پر سيد: « چطور؟ »
گفتم: « هفت سال پيش كيسه اي پيدا كردم، درست به همان شكلي كه تو گفتي. آن
كيسه را هنوز دارم، اما سكه هاي آن را خرج كرده ام. با خودم گفته بودم هر
وقت صاحب آن پيدا شد، سكه ها را به او مي دهم. »
مرد
بازرگان را به خانه بردم و كيسه را نشانش دادم. خوشحال شد و گفت: « همين
است» بعد هم زير كيسه را پاره كرد و ياقوت را بيرون كشيد. ياقوتي كه از
نورش تمام خانه روشن شد. مرد بازرگان خدا را شكر كرد و از خوشحالي به گريه
افتاد. من هزار سكه اي را كه برداشته بودم به او دادم، اما او قبول نكرد.
آن قدر اصرار كردم كه سيصد سكه برداشت و گفت: « اين را براي خرج سفر تا
خراسان برمي دارم، بقيه مال خودت باشد. » او در اولين فرصتي كه به دست
آورد، به طرف خراسان به راه افتاد. وقتي كه به خراسان رسيد، مردم دور او
جمع شدند و حال و احوالش را پرسيدند. او هم همه ماجرا را تعريف كرد و همراه
آنها به ديدن حاكم رفت و ياقوت را به حاكم داد. ديگر ثابت شده بود كه حرف
هايش راست بوده است.
حاكم
از آن ماجرا و داستان بسيار حيرت كرد و دستور داد كه همه پول ها و اثاثيه و
چيزهايي را كه از او گرفته بودند، پس بدهند.
به
اين ترتيب، مرد بازرگان دوباره ثروت خود را به دست آورد و كار و بارش از
قبل هم بهتر شد.

25

|