راز طناب دار
در زمان هاي قديم، حاكمي زندگي مي كرد كه يك پسر داشت. روزي پسر خود را صدا
زد و به او گفت : « پسر جان! خداي بزرگ به من ثروت زيادي داده است. من با
زحمت و بدبختي اين ثروت را به دست آورده ام، اما خيلي راحت به تو مي رسد.
بايد قدر آن را بداني و زود بر بادش ندهي. سعي كن كه هيچ وقت اسراف نكني.
نبايد با كساني كه به خاطر
پول
دور و بر تو جمع مي شوند دوست بشوي، مي دانم كه بعد از مرگ من اين جور آدم
ها دور تو جمع مي شوند و همه ثروت تو را از بين مي برند. هرچه مي خواهي
بفروش و خرج كن، اما اين خانه را نفروش، چون مردي كه خانه نداشته باشد،
انگار در جنگ است و سپر ندارد.
اگر پول هاي خود را از دست بدهي و فقير شوي. دوستانت با تو دشمن مي شوند،
اما تو دست گدايي پيش كسي دراز نكن. برو خودت را دار بزن. به سر در يكي از
اتاق هاي اين خانه طناب داري بسته ام و آماده است. زير آن چهار پايه اي
گذاشته ام. روي چهار پايه بايست و طناب دار را به گردن خود بينداز. بعد هم
با پا چهار پايه را كنار بزن. مردن بهتر از آن است كه همه با تو دشمن
باشند. »
حاكم
اين وصيت ها را كرد و مُرد.
وقتي
كه مراسم عزاي پدر تمام شد، پسر شروع كرد به خرج كردن سرمايه هاي پدر و در
مدت كوتاهي همه را بر باد داد، بعد هم به ياد وصيت پدر افتاد، رفت به همان
اتاقي
كه پدرش گفته بود. ديد كه طناب دار آماده است. سرخود را در حلقه
طناب كرد و چهار پايه را با پا كنار زد. اما وقتي كه طناب دار كشيده شده
ناگهان چوبي كه طناب به آن بسته شده بود، از سقف اتاق كنده شد و از زير آن
هزار دينار سكه طلا پايين ريخت.
پسر
وقتي كه طلاها را ديد، خوشحال شد و دانست كه پدرش از آماده كردن دار،
چه قصدي داشته است. طلاها را برداشت و زندگي عاقلانه اي را آغاز كرد.

24

|