امانتدار خيانتكار
مردي در بغداد زندگي مي كرد كه كارش امانتداري بود، اما در باطن،
مردي دورو و ريا كار بود. او خود را مسلمان و درستكار نشان مي داد تا
امانتهاي مردم را بگيرد و به آنها خيانت كند.
هميشه خود را طلا نشان مي داد در حالي كه از مس هم كمتر بود.
روزي مردي از خراسان به زيارت خانه خدا مي رفت. وقتي كه به بغداد رسيد، پول
هاي خود را پيش آن مرد به امانت گذاشت و به مكه رفت.
وقتي
كه
از
زيارت بر
مي گشت، دزدها به كاروان حمله كردند و همه دار و ندارشان را بردند.
مرد حاجي به بغداد آمد و پيش مرد امانتدار رفت تا امانتي خود را بگيرد.
امانتدار گفت:
«
مگر ديوانه شده اي مرد؟ گمان مي كنم آفتاب داغ به سرت زده و عقلت را بخار
كرده! كدام امانت؟
»
حاجي
هرچه گفت و هرچه التماس كرد، فايده اي نداشت. عاقبت پيش يكي از دوستان خود
رفت و ماجرا را تعريف كرد. آن دوست گفت:
«
دواي درد تو پيش ابوحنيفه حاكم همين شهر است. برو از او كمك بگير؛
او مردي داناست و مطمئن باش كه پولهاي تو را پس
مي گيرد.
»
حاجي
پيش حاكم رفت و درد دل خود را گفت. حاكم گفت:
«
امروز برو و فردا بيا تا فكري برايت بكنم.
»
مرد حاجي تشكر كرد و رفت.
ابوحنيفه بلافاصله يك نفر را فرستاد تا آن مرد خيانتكار را بياورند. وقتي
مرد امانتدار آمد، حاكم گفت:
«
حاكم بزرگ، اميرالمؤمنين
از من خواسته است كه قاضي بغداد باشم، اما من دوست ندارم قاضي باشم. او هم
گفته اگر تو قبول نمي كني، كس ديگري را معرفي كن. من هرچه فكر كردم ديدم
هيچ كس بهتر از تو نيست.
مي دانم كه تو مرد درستكاري هستي و به امانتداري معروف
هستي.
اگر موافق باشي حكمي بنويسم و اين شغل مهم را به تو بدهم.»
امانتدار خيانتكار كه با شنيدن اين حرف ها، از شادي نمي دانست چه كار
بكند، گفت:
«
باشد
قبول مي كنم.
»
حاكم
گفت:
«
بسيار خُب، اما برو و خوب فكرهايت را بكن و فردا بيا. اگر عقيده ات عوض
نشده بود، مي گويم كه فوري حكم را بنويسند.
»
آن
شب امانتدار از شادي خوابش نبرد. اول صبح به راه افتاد و به خانه حاكم رفت.
حاجي هم در همان موقع به او رسيد و هر دو پيش حاكم رفتند و سلام كردند.
امانتدار با ديدن حاجي،
ترسيد كه مبادا خيانتش آشكار شود و شغل قضاوت را از دست بدهد. اين بود كه
بي معطلي گفت:
«
اي حاجي كجايي؟! ديروز در به در،
به دنبالت مي گشتم. به يادداشت هاي خودم نگاه كردم و اسم تو پيدا شد. يادم
آمد كه تو هم امانتي پيش من گذاشته بودي. زودتر بيا و امانت خود را بگير كه
در اين مدت از بابت آن خواب و قرار نداشتم. گفتم نكند اتفاقي
براي تو يا من بيفتد و حق به حقدار نرسد.
»
حاجي
كه به خواسته اش رسيده بود، ديگر حرفي نزد. ابوحنيفه گفت:
«
امانت او را برگردان تا با هم صحبت كنيم.
»
امانتدار، كسي را فرستاد تا كيسه پول حاجي را بياورد، بعد آن را در حضور
حاكم به مرد حاجي دادند. وقتي كه حاجي امانت خود را گرفت، ابوحنيفه گفت:
«
اي خيانتكار! حالا كه امانت اين حاجي را پس دادي به سلامت به خانه ات
برگرد. قصد من اين بود كه حق اين مسلمان به دستش برسد كه رسيد. از اول هم
مي دانستم كه تو مردي خيانتكار هستي، امروز به چشم خود ديدم،
تو نمي تواني قاضي مردم باشي.
»
اين خبر با سرعت در بغداد پخش شد و همه مردم فهميدند كه آن مرد، امانتداري
خيانتكار است. طولي نكشيد كه او را از بغداد بيرون كردند و روز به روز فقير
تر و بيچاره تر شد.
پيغمبر (ص) فرموده است:
«
امانتداري روزي را زياد مي كند و خيانت فقر مي آورد.
»

20

|