بخشنده تر از حاتم طايي
روزي از حاتم طايي پرسيدند:
«
تا كنون كسي را ديده اي كه بخشنده تر از خودت باشد؟»
گفت:
«
ديده ام.
» پرسيدند:
«
كجا؟
» گفت:
«
روزي در بياباني مي رفتم به خيمه اي رسيدم. پير زني در آن خيمه بود. بزغاله
اي هم كنار خيمه علف مي خورد. پيرزن تا مرا ديد بلند شد و جلو آمد. سلام
كرد و خوشامد گفت. افسار اسبم را گرفت و كمك كرد تا پياده شوم. پيرزن با
خوشرويي از من احوالپرسي كرد و به پسر خود گفت:
«
بلند شو و وسايل پذيرايي از مهمان را آماده
كن. آن بزغاله را بكش و كبابي درست كن.
» پسر
گفت:
«
اول بايد بروم و هيزم بياورم .
» پيرزن
گفت:
«
تا تو به صحرا بروي و هيزم بياوري، دير مي شود. درست نيست مهمان را گرسنه
نگه داريم.
»
پير زن دو نيزه چوبي داشت كه آنها را شكست و آتش زد. بعد بزغاله را كشتند و
روي آن آتش كباب كردند. وقتي
كه از حال و روز او با خبر شدم، فهميدم كه تنها دارايي آن پير زن همان
بزغاله بود كه براي پذيرايي از من كشت.
به
پيرزن گفتم:
«
مرا مي شناسي؟
»
گفت:
«
نه »
گفت:
«
من حاتم هستم. بايد به قبيله ما بيايي تا از خجالت تو بيرون بيايم. دوست
دارم پاداش محبت تو را بدهم.
»
پيرزن گفت:
«
من از مهمان خود انتظار پاداش ندارم.
»
هر
چه اصرار كردم، قبول نكردند و من دانستم كه آنها از من بخشنده تر
هستند.
»

18

|