سخن هاي ارزشمند
پادشاهي، پسري بسيار باهوش و
دانا داشت. پادشاه، پسرش را مثل چشم هاي خودش دوست داشت و هميشه آرزويش اين
بود كه پسرش جانشين او شود. عاقبت مرگ به سراغ پادشاه آمد و بعد از اينكه
پادشاهي را به پسرش سپرد، از دنيا رفت. بعد
از مرگ پادشاه دشمنان فراواني از گوشه و كنار كشور پيدا شدند. آنها سعي مي
كردند كه پادشاه جديد را از تخت پايين بياورند. شاهزاده بسيار دلتنگ شد،
چون اهل جنگ نبود و مي دانست كه نمي تواند با آنها مبارزه كند. اين بود كه
روزي، مقداري طلا و جواهر گرانبها از خزانه برداشت و با چند نفر از ياران
خود، فرار كرد. لباس پادشاهي را در آورد و لباس بازرگانان را پوشيد. رفت
و رفت تا به شهري رسيد. تصميم گرفت چند روزي در آن شهر استراحت كند. روزي
با يكي از همراهان خود، در شهر مي گشت و بازارها را تماشا مي كرد كه ناگهان
به دكاني رسيد. مردي در آن دكان نشسته بود و بساط تر و تميزي پهن كرده بود.
كتاب هاي زيادي در كنار هم چيده بود و آنها را مي فروخت.
شاهزاده سلام كرد و جواب گرمي شنيد. كمي آنجا نشست و پرسيد:
«
تو اينجا
چه كار مي كني؟
»
مرد گفت:
سخن هاي حكمت آميز مي فروشم.
شاهزاده تعجب كرد و گفت:
«
جنس
ارزشمندي داري، اما در
اين دوره و زمانه كسي خريدار آن نيست.
»
مرد گفت:
«
در اين
دنيا آدم زياد است. هركس خوش شانس باشد، جنس من به دستش خواهد رسيد و به هر
قيمتي كه بفروشم، خواهد خريد.
»
شاهزاده هزار دينار داد و گفت:
«
يكي از
آن سخن هايي را كه مي گويي، به من بفروش.»
مرد،
پول ها را گرفت و گفت:«
هيچ وقت در ميان دره ها نخواب، سعي كن هميشه روي بلندي ها باشي.
»
شاهزاده
گفت:
«
سخني
ديگر هم مي خواهم.
» مرد گفت:
«
براي سخن اول پول دادي اگر دومي را مي خواهي بايد پولش را بدهي.
» شاهزاده
گفت:«
سخن تو خيلي ساده بود، اما قبول دارم. اميدوارم كه دومي بهتر از اولي باشد.
» شاهزاده
هزار دينار ديگر داد و شنيد:
«هيچ
وقت در امانت خيانت نكن.
» شاهزاده
گفت:
«
سومي را
هم بگو.
» مرد
گفت:
«
پول بده تا بگويم.
» شاهزاده
گفت:
«
اين هم هزار دينار ديگر.
» مرد گفت:
«
هيچ وقت روز خوب و شاد خود را با روز بد عوض نكن.
» شاهزاده
از پيش آن مرد برخاست و با خود گفت:
«
اين حرف
ها به چه درد من خواهد خورد؟
»
در همين
فكرها بود كه متوجه شد همراهانش رفته اند. به دنبال آنها رفت و ديد كه در
دره اي چادر زده اند. با خود گفت:
«
هزار
دينار داده ام كه هيچ وقت ميان دره ها نخوابم. اين حرف نبايد بيهوده باشد.
»
با اين فكر، رفت و روي تپه اي چادر زد. بعضي از همراهان او تنبلي كردند و
پيش او نيامدند. نيمه
هاي شب بود كه باران شديدي، شروع به باريدن كرد و سيل بزرگي در ميان دره به
راه افتاد. سيل همه آنهايي را كه در دره خوابيده بودند،
با تمام اسبها و وسايلشان از جا كَند
و با خود بُرد.
شاهزاده و چند نفري كه همراه او بودند، بر روي آن تپه از گزند سيل در امان
ماندند و نجات پيدا كردند.
شاهزاده
با خود گفت:
«
خوب شد.
نصيحت اول آن مرد به هزار دينار مي ارزيد.
»
شاهزاده
و همراهانش به سفر ادامه دادند و پس از چند روز به شهري رسيدند. شاهزاده
رفت كه خانه اي پيدا كند، تا خود و دوستانش در آن استراحت كنند. در شهر مي
گشت كه شنيد جارچي ها فرياد مي كشند:
«
مردم، كنار برويد. امير شهر مي خواهد بگذرد.
»
شاهزاده در كناري ايستاد و از لابه لاي جمعيت ديد كه امير شهر همان كسي است
كه پدرش حكومت شهر را به او سپرده است. امير هم با دقت به او نگاه كرد و
شاهزاده
را
شناخت.
او وقتي كه به قصر خود رسيد، كسي را فرستاد تا شاهزاده را بياورند. وقتي
كه شاهزاده به قصر رسيد امير جلوي پاي او بلند شد و با احترامي تمام گفت:
«
اين شهر براي شما است. خواهش مي كنم تاج پادشاهي را بر سر خود بگذاريد و بر
اين تخت بنشينيد. مرا هم به عنوان خدمتگزار خود قبول بفرماييد.
»
شاهزاده گفت:
«
من از پادشاهي و فرمانروايي دل كنده ام و دوست دارم مثل مردم عادي زندگي
كنم.
»
امير شهر گفت:
«
پس قبول كنيد كه به دستور شما اين شهر را اداره كنم.
»
شاهزاده قبول كرد و در آن شهر ماند و حكومت آن شهر زير نظر او بود. روزي
براي امير،
سفري پيش آمد و به شاهزاده گفت:
«
خانه و زندگي ام را به دست شما مي سپارم. خوب از آنها نگه داري كنيد تا از
سفر
برگردم.
»
شاهزاده
پذيرفت و با جان و دل از زندگي امير شهر مراقبت كرد. روزي
در كنار قصر نشسته بود كه دختر امير روي بام آمد و هنگامي كه او را ديد يك
دل نه صد دل عاشق او شد. بعد، چند نامه براي او فرستاد:
«
ميل دارم همسر تو شوم. با من ازدواج كن.
»
شاهزاده نامه ها را مي خواند و وسوسه مي شد كه اين كار را بكند، اما به
خودش مي گفت :
«
من هزار دينار داده ام كه در امانت خيانت نكنم .
»
و چون دختر امير، امانت بود، به حرف ها و خواهش او اعتنايي نكرد.
دختر امير كه از رسيدن به شاهزاده نا اميد شده بود در نامه اي ديگر او را
تهديد كرد و نوشت:
«
اگر با
من ازدوج نكني، سرت را از دست خواهي داد. من هر كاري از دستم برآيد براي
نابودي تو انجام خواهم داد.
»
شاهزاده باز هم به نامه او توجهي نكرد.
وقتي كه امير شهر برگشت،
دخترش به او گفت:
«
تو، ما و زندگي ات را به دست آدمي خيانتكار سپردي و رفتي. اين مرد چندين
بار به من نامه نوشت و تقاضي ازدواج كرد، ولي من قبول نكردم. او مي گفت اگر
با من ازدواج نكني پدرت را خواهم كشت !»
و آن قدر گفت و گفت كه آتش خشم امير شعله ور شد.
امير، براي يكي از نگهبانان قصر نامه اي نوشت و آن را مُهر
كرد و به دست شاهزاده داد تا آن را به دست نگهبان برساند. او به شاهزاده
گفت: «
بايد اين نامه را خودت تنهايي ببري !»
شاهزاده نامه را گرفت و به طرف قلعه رفت تا نگهبان را پيدا كند. در ميان
راه، چند نفر از دوستان خودش را ديد كه سرگرم بازي و تفريح بودند. آنها
وقتي كه شاهزاده را ديدند گفتند:
«
بيا و با ما خوش باش.
»
شاهزاده گفت:
«
امير كار مهمي به من سپرده است. او نامه اي داده كه بايد آن را براي فلان
نگهبان ببرم.
» مرد
كچلي آنجا بود كه نامه هاي دختر امير را به دست شاهزاده مي رساند او گفت:
«
اگر اجازه بدهيد، خودم با احتياط نامه را مي برم و جوابش را مي آورم.
»
شاهزاده با خود فكر كرد
كه:
«
هزار دينار داده ام تا روز خوب و شاد خودم را با بد عوض نكنم. حالا كه همه
خوش مي گذرانند، بهتر است كه من هم با آنها باشم.
»
اين
بود كه نامه را به كچل داد تا آن را ببرد.
كچل
رفت و نامه را به دست نگهبان داد. نگهبان نامه را باز كرد و ديد كه در آن
نوشته اند:
«
سرِ
آورنده
ي
نامه را
از تنش جدا كن و براي من بفرست. امضا امير شهر
».
نگهبان
بي معطلي شمشيرش را كشيد و سر كچل را از تن جدا كرد و براي امير فرستاد.
امير وقتي كه سر
كچل را به جاي سر شاهزاده ديد، خيلي تعجب كرد و با خود گفت:
«
شايد در اين كار رازي از رازهاي خداوند باشد.
»
بعد، شاهزاده را صدا زد و از او پرسيد:
«راستش
را بگو ! وقتي من به سفر رفتم تو چه مي كردي و چه مي گفتي؟
»
شاهزاده كه منظور امير را فهميده بود، گفت:
«
قسم مي خورم كه بي گناهم.
»
و براي اثبات حرف خود، نامه هاي دختر را به دست امير داده و گفت:
«
اين نامه ها را همان كچل به دست من مي رسانيد. گويا عاقبت به سزاي كار خود
رسيد.
»
امير، او را بخشيد و از اينكه درباره اش فكرهاي بدي كرده بود معذرت خواست.
به اين ترتيب، شاهزاده از مرگ نجات پيدا كرد و معلوم شد كه هر كدام از آن
سخن هاي ارزشمند، بسيار بيشتر از پولي كه بابت آنها پرداخته بود،
ارزش داشت.

12

|