اخبارراديوسرويس جهاني| حيات با عزت|  قرآن و عترت|  ايران شناسي| ورزشآب و هوا | در پرتو رهبري

 
 
 
سخن هاي ارزشمند

 

      پادشاهي، پسري بسيار باهوش و دانا داشت. پادشاه، پسرش را مثل چشم هاي خودش دوست داشت و هميشه آرزويش اين بود كه پسرش جانشين او شود. عاقبت مرگ به سراغ پادشاه آمد و بعد از اينكه پادشاهي را به پسرش سپرد، از دنيا رفت. بعد از مرگ پادشاه دشمنان فراواني از گوشه و كنار كشور پيدا شدند. آنها سعي مي كردند كه پادشاه جديد را از تخت پايين بياورند. شاهزاده بسيار دلتنگ شد، چون اهل جنگ نبود و مي دانست كه نمي تواند با آنها مبارزه كند. اين بود كه روزي، مقداري طلا و جواهر گرانبها از خزانه برداشت و با چند نفر از ياران خود، فرار كرد. لباس پادشاهي را در آورد و لباس بازرگانان را پوشيد.    رفت و رفت تا به شهري رسيد. تصميم گرفت چند روزي در آن شهر استراحت كند. روزي با يكي از همراهان خود، در شهر مي گشت و بازارها را تماشا مي كرد كه ناگهان به دكاني رسيد. مردي در آن دكان نشسته بود و بساط تر و تميزي پهن كرده بود. كتاب هاي زيادي در كنار هم چيده بود و آنها را مي فروخت.   شاهزاده سلام كرد و جواب گرمي شنيد. كمي آنجا نشست و پرسيد: « تو اينجا چه كار مي كني؟ » مرد گفت: سخن هاي حكمت آميز مي فروشم.  شاهزاده تعجب كرد و گفت: « جنس ارزشمندي داري، اما در  اين دوره و زمانه كسي خريدار آن نيست. »  مرد گفت: « در اين دنيا آدم زياد است. هركس خوش شانس باشد، جنس من به دستش خواهد رسيد و به هر قيمتي كه بفروشم، خواهد خريد. »  شاهزاده هزار دينار داد و گفت: « يكي از آن سخن هايي را كه مي گويي، به من بفروش.» مرد، پول ها را گرفت و گفت:« هيچ وقت در ميان دره ها نخواب، سعي كن هميشه روي بلندي ها باشي. »  شاهزاده گفت: « سخني ديگر هم مي خواهم. » مرد گفت: « براي سخن اول پول دادي اگر دومي را مي خواهي بايد پولش را بدهي. » شاهزاده گفت:« سخن تو خيلي ساده بود، اما قبول دارم. اميدوارم كه دومي بهتر از اولي باشد. » شاهزاده هزار دينار ديگر داد و شنيد: «هيچ وقت در امانت خيانت نكن. » شاهزاده گفت: « سومي را هم بگو. » مرد گفت: « پول بده تا بگويم. » شاهزاده گفت: « اين هم هزار دينار ديگر. » مرد گفت: « هيچ وقت روز خوب و شاد خود را با روز بد عوض نكن. » شاهزاده از پيش آن مرد برخاست و با خود گفت: « اين حرف ها به چه درد من خواهد خورد؟ » در همين فكرها بود كه متوجه شد همراهانش رفته اند. به دنبال آنها رفت و ديد كه در دره اي چادر زده اند. با خود گفت: « هزار دينار داده ام كه هيچ وقت ميان دره ها نخوابم. اين حرف نبايد بيهوده باشد. » با اين فكر، رفت و روي تپه اي چادر زد. بعضي از همراهان او تنبلي كردند و پيش او نيامدند. نيمه هاي شب بود كه باران شديدي، شروع به باريدن كرد و سيل بزرگي در ميان دره به راه افتاد. سيل همه آنهايي را كه در دره خوابيده بودند، با تمام اسبها و وسايلشان از جا كَند و با خود بُرد. شاهزاده و چند نفري كه همراه او بودند، بر روي آن تپه از گزند سيل در امان ماندند و نجات پيدا كردند. شاهزاده با خود گفت: « خوب شد. نصيحت اول آن مرد به هزار دينار مي ارزيد. » شاهزاده و همراهانش به سفر ادامه دادند و پس از چند روز به شهري رسيدند. شاهزاده رفت كه خانه اي پيدا كند، تا خود و دوستانش در آن استراحت كنند. در شهر مي گشت كه شنيد جارچي ها فرياد مي كشند: « مردم، كنار برويد. امير شهر مي خواهد بگذرد. »  شاهزاده در كناري ايستاد و از لابه لاي جمعيت ديد كه امير شهر همان كسي است كه پدرش حكومت شهر را به او سپرده است. امير هم با دقت به او نگاه كرد و شاهزاده را شناخت. او وقتي كه به قصر خود رسيد، كسي را فرستاد تا شاهزاده را بياورند.  وقتي كه شاهزاده به قصر رسيد امير جلوي پاي او بلند شد و با احترامي تمام گفت: « اين شهر براي شما است. خواهش مي كنم تاج پادشاهي را بر سر خود بگذاريد و بر اين تخت بنشينيد. مرا هم به عنوان خدمتگزار خود قبول بفرماييد. »  شاهزاده گفت: « من از پادشاهي و فرمانروايي دل كنده ام و دوست دارم مثل مردم عادي زندگي كنم. » امير شهر گفت: « پس قبول كنيد كه به دستور شما اين شهر را اداره كنم. » شاهزاده قبول كرد و در آن شهر ماند و حكومت آن شهر زير نظر او بود. روزي براي امير، سفري پيش آمد و به شاهزاده گفت: « خانه و زندگي ام را به دست شما مي سپارم. خوب از آنها نگه داري كنيد تا از سفر برگردم. » شاهزاده پذيرفت و با جان و دل از زندگي امير شهر مراقبت كرد. روزي در كنار قصر نشسته بود كه دختر امير روي بام آمد و هنگامي كه او را ديد يك دل نه صد دل عاشق او شد. بعد، چند نامه براي او فرستاد: « ميل دارم همسر تو شوم. با من ازدواج كن. » شاهزاده نامه ها را مي خواند و وسوسه مي شد كه اين كار را بكند، اما به خودش مي گفت : « من هزار دينار داده ام كه در امانت خيانت نكنم . » و چون دختر امير، امانت بود، به حرف ها و خواهش او اعتنايي نكرد. دختر امير كه از رسيدن به شاهزاده نا اميد شده بود در نامه اي ديگر او را تهديد كرد و نوشت: « اگر با من ازدوج نكني، سرت را از دست خواهي داد. من هر كاري از دستم برآيد براي نابودي تو انجام خواهم داد. » شاهزاده باز هم به نامه او توجهي نكرد. وقتي كه امير شهر برگشت،‏ دخترش به او گفت: « تو، ما و زندگي ات را به دست آدمي خيانتكار سپردي و رفتي. اين مرد چندين بار به من نامه نوشت و تقاضي ازدواج كرد، ولي من قبول نكردم. او مي گفت اگر با من ازدواج نكني پدرت را خواهم كشت !» و آن قدر گفت و گفت كه آتش خشم امير شعله ور شد. امير، براي يكي از نگهبانان قصر نامه اي نوشت و آن را مُهر كرد و به دست شاهزاده داد تا آن را به دست نگهبان برساند. او به شاهزاده گفت: ‌« بايد اين نامه را خودت تنهايي ببري !» شاهزاده نامه را گرفت و به طرف قلعه رفت تا نگهبان را پيدا كند. در ميان راه، چند نفر از دوستان خودش را ديد كه سرگرم بازي و تفريح بودند. آنها وقتي كه شاهزاده را ديدند ‏گفتند: « بيا و با ما خوش باش. » شاهزاده گفت: « امير كار مهمي به من سپرده است. او نامه اي داده كه بايد آن را براي فلان نگهبان ببرم. » مرد كچلي آنجا بود كه نامه هاي دختر امير را به دست شاهزاده مي رساند او گفت: « اگر اجازه بدهيد، خودم با احتياط نامه را مي برم و جوابش را مي آورم. » شاهزاده با خود فكر كرد كه: « هزار دينار داده ام تا روز خوب و شاد خودم را با بد عوض نكنم. حالا كه همه خوش مي گذرانند، بهتر است كه من هم با آنها باشم. » اين بود كه نامه را به كچل داد تا آن را ببرد.  كچل رفت و نامه را به دست نگهبان داد. نگهبان نامه را باز كرد و ديد كه در آن نوشته اند: « سرِ آورنده ي نامه را از تنش جدا كن و براي من بفرست. امضا امير شهر ». نگهبان بي معطلي شمشيرش را كشيد و سر كچل را از تن جدا كرد و براي امير فرستاد. امير وقتي كه سر  كچل را به جاي سر شاهزاده ديد، خيلي تعجب كرد و با خود گفت: « شايد در اين كار رازي از رازهاي خداوند باشد. » بعد، شاهزاده را صدا زد و از او پرسيد: «راستش را بگو ! وقتي من به سفر رفتم تو چه مي كردي و چه مي گفتي؟ » شاهزاده كه منظور امير را فهميده بود، گفت: « قسم مي خورم كه بي گناهم. » و براي اثبات حرف خود، نامه هاي دختر را به دست امير داده و گفت: « اين نامه ها را همان كچل به دست من مي رسانيد. گويا عاقبت به سزاي كار خود رسيد. » امير، او را بخشيد و از اينكه درباره اش فكرهاي بدي كرده بود معذرت خواست. به اين ترتيب، شاهزاده از مرگ نجات پيدا كرد و معلوم شد كه هر كدام از آن سخن هاي ارزشمند، بسيار بيشتر از پولي كه بابت آنها پرداخته بود، ارزش داشت.

          12                                             

 

 

 

 

 

 

 

 

© 2002, Islamic Republic of Iran Broadcasting Website.
Email:
tv@irib.ir : آدرس پست الكترونيك